12. معنـای حقیقی مسلمـان

کلمات مبهم

در گفت‌وگوهاى روزمرّه، واژه‌ها و جمله‌هایی رواج یافته که کوچک و بزرگ، آن‌ها را تكرار می‌كنیم، ولی کمتر کسی است که معنای حقیقی آن‌ها را درک کند. این کلمات هرچه بیشتر استعمال شوند، ابهامشان نیز زیادتر می‌شود. وقتی گوینده، آن کلمات را ادا کرد همان مفهوم مجمل را اراده می‏نماید. شنونده نیز همان معنا را درک می‏کند، ولی حتی افراد تحصیل‌کرده هم به معنای عمیق و دقیق آن کلمات پی نمی‏برند چه رسد به عوام بی‌سواد.

یکی از آن واژه‌ها کلمۀ «اسلام» و «مسلم» است. این دو کلمه زیاده‏ازحد بر زبان‌ها جریان دارد، ولی کمتر گوینده و شنونده‏ای پیدا می‏شود که به معنای واقعی آن‌ها توجه داشته باشد. گذشته از غیرمسلمانان، 99درصد از همان افرادی ‌که خود را مسلمان می‏نامند و دینشان را اسلام معرفی می‏‌کنند، نمی‏دانند مسلمان کیست و اسلام چیست؛ پس، بسیار مناسب است اندکی این دو کلمه را تفسیر و شرح کنیم:

 

گروه‌بندی عقیدتی مردم

شما اگر مردم را از جنبۀ اعتقاد و عمل بررسی کنید، خواهید دید که بیشترشان از این سه دسته خارج نیستند:

دسته اول اشخاصی‌اند ‌که آشكارا از آزادی فکر و عمل طرف‏داری می‏کنند. این دسته از مردم در هر امری از امور زندگی طبق آراى خود عمل می‏کنند و بس. هرچه را عقلشان پسندید بدان عقیده‌مند می‏گردند و هرراهی که صحیح پنداشتند انتخاب می‏کنند. این‌گونه افراد به هیچ دینی علاقه ندارند و از هیچ آیینی پیروی نمی‌کنند؛

دسته دوم، افرادی‌اند که به‌حسب ظاهر، به یکی از ادیان تظاهر می‏کنند، ولی این‌ها نیز جز آرا و عقاید شخصی خود چیزی را قبول ندارند و طبق دلخواه خویش رفتار می‌کنند و بس. این دسته مردم برای تعیین وظیفه به‌دین مراجعه نمی‏کنند تا عقاید صحیح و قوانین زندگی را بیاموزند، بلکه طبق تمایلات نفسانی و نیازهای شخصی خود عقاید و احکامی را اختراع می‏کنند، هر طریقی را که دلشان خواست برمی‌گزینند، سپس درصدد برمی‏آیند که دینشان را با آن طریقه تطبیق دهند و به اعمال خویش رنگ دینی بدهند. اینان درواقع، پیرو دین نیستند، بلکه می‏خواهند دین را مطیع خواسته‏های خویش سازند؛

دسته سوم، کسانی‌اند که عقل خود را به‌کار نمی‏اندازند تا حقایق را درک کنند، بلکه آن را به‌کلی تعطیل کرده، دنبال دیگران می‏روند و کورکورانه از آنان تقلید می‏كنند؛ چه اجدادشان باشند چه هم‌عصرانشان.

 

دسته اول: اشتباه‌كاران

گرچه دستۀ اول، شیفتۀ حرّیت و آزادی‌اند، حدود صحیح آن را تشخیص نمی‏دهند. آزادی عقیده و عمل تا حدودی صحیح است، ولی اگر از حدودش تجاوز کرد سبب گمراهی و ضلالت می‏گردد؛ مثلاً کسی‌ که در هر امری از امور بخواهد طبق آراى خود عمل کند و غیر از عقل خود چیزی را قبول نداشته باشد، چنین شخصی واقعاً کج‌فکر است و می‌پندارد: علم و عقلش به تمام حوادث جهان احاطه دارد و هیچ حقیقت و مصلحتی از دایرۀ علمش خارج نیست و از همۀ برنامه‏های زندگی اطلاع دارد و فلسفۀ تمام مذاهب را می‏داند و از عواقب همه‏چیز باخبر است؛ درصورتی‌که چنین اعتقادی مسلماً خطاست. اگر کسی واقعاً به عقل خویش مراجعه نماید، خود عقل اعتراف می‏کند که واجد چنین امتیازاتی که مقلدان بی‌شعورش خیال کرده‏اند نیست و دلالت می‏کند که هرکس پیرو محض عقل شد و جز آن، چیزی را قبول نکرد، ممکن نیست از ذلّت و صدمه و مهلکه و گمراهی نجات یابد.

چنین حرّیتی برای تمدن و فرهنگ نیز مضرّ است، زیرا لازمۀ این‌گونه آزادی مطلق این است که انسان به‌غیر از آراى خویش به چیز دیگری اعتقاد پیدا نکند. به هیچ راهی نرود جز راهی که عقلش بر آن، صحّه می‌گذارد، ولی تمدن و فرهنگ، خلاف آن را اقتضا دارد. تمدن اقتضا دارد جمیع افرادی ‌که تحت یک‏نظام و تمدن زندگی می‏کنند باید درمورد بعضی عقاید و افکار اساسی متفّق باشند و از تمام آداب و قوانین و دستورهایی ‌که برای انتظامات داخلی آن‌ها تصویب شده پیروی کنند؛ چنان‌که ملاحظه فرمودید آزادی مطلق با تمدن هم سازگار نیست. این‌گونه آزادی، حسِّ خودخواهی و لاابالی‌گری و هرج‌ومرج را در افراد اجتماع تقویت می‏کند. درصورتی‌‌که تمدن، پیروی و اطاعت از قوانین را از ملت می‏خواهد و به همین علت هرجا چنین حرّیتی باشد، خبری از تمدن نیست و هرجا تمدنی وجود دارد، حتماً باید افراد آن اجتماع آزادی عقیده و عمل خویش را تا حدودی محدود سازند.

 

دسته دوم: بدعت‌گذارن

دسته دوم از دسته اول هم بدترند، زیرا عیب طایفۀ اول این بود که در ضلالت و اشتباه به‌سرمی‏برند، اما دستۀ دوم علاوه‏بر ضلالت، دروغ‏گو، منافق، خیانت‏کار و متقلّب نیز هستند. اگر کسی توانست بین دین و تمایلات نفسانی خویش در ضمن حدود صحیحی توافق ایجاد کند، می‏تواند هم موضوع متابعت از دین را تحقق دهد و هم آزادی عقیده و عمل را نگهدارد؛ هم‌چنین اگر تمایلات انسان مخالف تعالیم دین باشد، ولی تعالیم و دستورهای دین را تصویب، و تمایلاتش را تخطئه کرد می‏تواند تا حدی ادعای دین‌داری کند، اما درصورتی‌‌که عقاید و اعمالش بالصراحه با تعالیم مسلّم دین مخالف باشد، ولی عقاید خودش را صحیح بداند و تعالیم دین را تخطئه کند، سپس بکوشد که تعالیم دین را با افکار و عادت‌های خویش تطبیق دهد تا بتواند خود را ازجملۀ مؤمنان محسوب کند، ما چنین شخصی را احمق و خطاکار نمی‏شماریم، زیرا احمق نمی‏تواند چنین مکر و حیله‏ای را به‏کار بندد، بلکه ما این شخص را دروغ‏گو و بدعت‌گذار و گمراه‏کننده می‏نامیم و ناچاریم درباره‌اش چنین بگوییم: چون جرئت نداشته است علناً با دین مخالفت کند، از روی نفاق ادعای ایمان کرده است، وگرنه چرا دینی را که تعالیمش با عقل و آرا و عقاید وی سازش ندارند، به‌کلی رها نمی‏کند و علناً در همان راهی که از صمیم قلب آن را دوست دارد وارد گردد؟

 

دسته سوم: پست‌ترین افراد بشر

دستۀ سوم ازحیث درجۀ عقلی از تمام این گروه‏ها پست‌ترند، زیرا اشتباه دستۀ اول و دوم در این بود که چیزهایی را بر عقل تحمیل می‏کردند که طاقت تحمل آن‌ها را نداشت، ولی خطای دسته سوم این است که اصلاً عقلشان را از کار انداخته‏اند و در موارد بسیار کمی از آن استفاده می‏کنند.

چه بدبختی و جهالتی بزرگ‌تر از این تصور می‏شود که انسان، مطلبی را بدون شاهد و برهان بپذیرد و بدین طریق استدلال کند که چون پدرانم دارای چنین عقیده‏ای بودند، لابد باید صحیح باشد. یا چون فلان ملت مترقی بدان معتقدند ما هم باید از آن‌ها پیروی کنیم. اصولاً هرکس در شئون دنیوی یا اخروی از پدران و گذشتگان یا از ملت‌های مترقی و غالب عصر خود کورکورانه تقلید کند، گویا عملاً می‏فهماند که از اندیشه‌ورزی عاجز است و خودش چنین استعدادی ندارد که بتواند بین غلط و صحیح، فرق بگذارد. اگر اتفاقاً در یک خانوادۀ یهودی به‌دنیا آمد دین یهود را حق می‏داند و اگر در خانه مسلمانی متولد شد، به صحت اسلام تصدیق می‏نماید و اگر در منزل مسیحی به دنیا آمد از مسیحیت دفاع می‏کند و هم‌چنین چون در زمانی زندگی می‏کند که تصادفاً غربی‌ها نفوذ دارند، عادت‌های آنان را میزان و مقیاس اخلاق نیک و رمز پیشرفت و ترقی می‏شمارد. اگر به‌جای ملت‌های غربی، فرضاً ملت چین نیرومندترین ملت جهان بود، باز هم اخلاق و عادت‌های آن‌ها معیار خوبی و رمز سعادت شناخته می‏شد و اگر سیاهان حبشی بر جهان تسلط داشتند، نژاد سیاه، عصارۀ انسانیت شناخته می‏شد و تمدن و فرهنگ آنان مقیاس تکامل و ترقی قرار می‏گرفت.

اما واقعاً عاقلانه نیست کسی بگوید: چون پدران و گذشتگان ما به فلان مطلب عقیده داشتند یا چون فلان عمل در جهان کنونی انجام می‏شود، پس باید مطلب صحیح و حقی باشد، زیرا از گذشته تاکنون مردم حماقت‌هایی داشته و دارند و برای ما صحیح نیست که کورکورانه از آنان تقلید کنیم. ما نباید بدون بصیرت و تأمل کافی به هر راهی گام گذاریم. خدا به ما عقل داده تا بین خیر، شر، صحیح و غلط فرق گذاریم. پس قبل از آن‌که به شخصی اقتدا کنیم باید ببینیم مقصدش کجاست؟

 

شهادت قرآن دربارۀ دستۀ اول

اسلام تمام سه‏دستۀ مذکور را در طریق باطل و ضلالت می‏داند. دربارۀ دسته اول می‏گوید: این جمعیت نه برای خود، هادی و رهبری برگزیده‌اند که نور و ضیائی داشته باشد، نه نور حقیقت و صدق در دست خودشان قرار دارد تا در طریق زندگی از آن بهره‌‌مند گردند؛ مَثَل ایشان، مَثَل کسی است که بدون رؤیت هدف تیراندازی، یا در تاریکی شب راه‌پیمایی کند. چنین شخصی گاهی در طریق مستقیم سیر می‌کند، گاهی هم از جادۀ حقیقت منحرف می‏گردد و در پرتگاه‌ها سقوط می‏کند، زیرا ظن و تخمین، یقین‌آور نیستند، بلکه در معرض صحت و خطا قرار دارند و احتمال وقوع خطا در آن‌ها بیشتر است. خدا در قرآن شریف می‏فرماید:

کسانی که غیر خدا شریکانی می‏خوانند جز از گمان خویش پیروی نمی‌کنند و جز تخمین‌زدن چیزی ندارند.[69]

باز می‏فرماید:

آنان جز به گمان خویش عمل نمی‏کنند؛ درصورتی‌‌که ظن و گمان، انسان را به حق نمی‏رساند.[70]

باز می‏فرماید:

آن‌ها فقط از گمان و تمایلات نفسانی خود پیروی می‏کنند، درحالی‌‌که از جانب خدا برایشان هدایت نازل شده است. مگر انسان هرچه را آرزو کند خواهد داشت؟[71]

و نیز درجای‏دیگر می‏فرماید:

آیا کسی را دیده‏ای که هوای نفسش را معبود خویش قرار دهد. پس با این‌که عالم است خدا گمراهش نموده و بر گوش و قلبش مهر نهاده و بر دیده‌اش پرده افکنده است. پس به غیرخدا چه‌کسی او را هدایت خواهد کرد؟[72]

در سورۀ دیگر می‏فرماید:

چه ‌کسی گمراه‌تر است از آن‌کس که بدون برهانی ‌که از جانب خدا باشد، از هوای نفس خویش متابعت کند؟ به‏یقین، خدا ستم‏کاران را هدایت نمی‏کند.[73]

 

دربارۀ دسته دوم

در زمان نزول قرآن بنی‏اسرائیل مصداق دستۀ دوم بودند. بنی‌اسرائیل، طایفۀ حضرت موسی بودند و خود را تابع تورات می‏شمردند، ولی در عقاید و معاملات بیشتر اوقات با حضرت موسی و تعالیم تورات مخالفت داشتند و از انحرافات خود اصلاً خجالت نمی‏کشیدند. به‌‌جای این‌که افکار و اعمالشان را طبق تعالیم تورات تصحیح کنند، کلمات آن کتاب آسمانی را تحریف می‏کردند و معانی آن را تأویل و توجیه می‏نمودند تا با افکار و اعمالشان تطبیق کند. تعالیم حقیقی تورات را کتمان می‏کردند و به‌جای آن‌ها افکار و آرای خود را به‌عنوان تعالیم آن کتاب بر مردم عرضه می‏داشتند. کسانی هم که پندشان می‏دادند و به متابعت کلام خدا دعوتشان می‏کردند با دشنام و ناسزا و تکذیب و حتی گاهی با قتل مواجه می‏شدند. خدا دربارۀ این دسته می‏فرماید:

سخنان خدا را تحریف می‌کنند و قسمتی از پندهای ما را فراموش کردند و همواره از خیانت‏کاری آنان مطلع می‏گردی جز افراد قلیلی از آنان.[74]

باز می‏فرماید:

ای اهل کتاب، چرا حق را به‌وسیله باطل می‏پوشانید، و حق را می‏دانید درعین‌حال، کتمان می‏کنید.[75]

باز هم می‏فرماید:

هرگاه پیغمبری بر آن‌ها فرستاده می‏شد و دستورهایی برخلاف میلشان می‏آورد، بعضی از پیغمبران را تکذیب می‏کردند و برخی را به قتل می‏رساندند.[76]

سپس قرآن بالصراحه بدانان اعلام کرد:

 ای اهل کتاب شما پای‌برجا و استوار نخواهید بود، مگر وقتی ‌که تورات و انجیل و آیاتی را که از جانب خدا نازل شده برپا دارید.[77]

 

دربارۀ دسته سوم

قرآن دربارۀ دسته سوم می‏فرماید:

وقتی به آنان گفته می‏شود: از دستورهای خدا پیروی کنید، پاسخ می‏دهند: نه، بلکه ما از رفتار و عقاید پدرانمان پیروی می‏کنیم. آیا اگر پدرانشان چیزی را نمی‏فهمیدند و هدایت نیافته بودند (باز هم باید از آنان پیروی کرد.)[78]

باز هم دربارۀ آنان می‏فرماید:

وقتی بدیشان گفته می‏شود: بیایید به دستورهای خدا و رسول عمل کنید می‏گویند: عقاید و رفتار پدرانمان برای ما کفایت می‏کند؛ هرچند پدرانشان چیزی نمی‏دانسته و هدایت نیافته باشند.[79]

باز هم دربارۀ همین افراد می‏گوید:

اگر بخواهی از اکثریت اهل زمین اطاعت کنی تو را از راه خدا باز می‏دارند، زیرا آنان فقط به ظنِّ خویش عمل می‏کنند و جز حدس‌زدن چیزی ندارند.[80]

قرآن دربارۀ کسانی که عقول و افهام خود را به‌کار نمی‏اندازند و بین صحیح و باطل فرق نمی‏گذارند و کورکورانه از دیگران تقلید می‏کنند می‏فرماید: «کر و لال و کورند و چیزی را تعقل نمی‌كنند».[81]

قرآن شریف این‌گونه افراد را به حیوانات تشبیه می‏کند، بلکه پست‌تر از حیوانات می‏شمارد، زیرا حیوانات اصلاً از نعمت عقل بی‌نصیبند ولی این‌ها با آن‌که عقل دارند از آن استفاده نمی‏کنند: «این‌ها مثل حیوانات، بلکه پست‏ترند و به‏کلی غافلند.»[82]

 

ملت چهارم، خواستۀ قرآن

قرآن کریم می‏خواهد این سه‌طبقه از مردم را که کارشان یا افراط است یا تفریط، کنار بزند و ملت چهارمی که «امت وسط، معتدل و میانه‌رو» باشد جای‏گزین آن‌ها گرداند. ولی باید دید مراد از طریق اعتدال چیست؟ طریق معتدل این است که اولاً: تمام پرده‌هایی که سنت‌های قدیم و جدید پیش چشم شما آویخته پاره کنید، سپس چشمتان را با نورانیت عقل سلیم بگشایید و ببینید حق چیست و باطل کدام است. آیا کفر صحیح است یا خداپرستی؟ آیا توحید درست است یا شرک؟ آیا انسان به هدایت و راهنمایی خدا نیازمند است یا نه؟ آیا پیغمبران صادق بوده‏اند یا کاذب؟ آیا راهی ‌که قرآن مردم را به‌سوی آن دعوت می‏کند مستقیم است یا غیرمستقیم؟

بعد از دقت و بررسی اگر قلبتان شهادت داد که ایمان به خدا، مقتضای فطرت انسانی است، خدا شریکی ندارد. انسان در طریق زندگی به نور و هدایت خدایی نیازمند است و آن نور، همان دستورهای انبیاست که راهنمای حقیقی نوع بشر بوده‏اند. اگر با بررسی در زندگی حضرت محمد| برایت ثابت شد شخصی که واجد چنین سیرۀ عالی و رفتار پاکی بوده هرگز نمی‏خواسته مردم را فریب دهد و در ادعای پیغمبری صادق بوده است و اگر در مطالب قرآن مجید مطالعه نمودید و عقلتان قضاوت کرد که برنامه‏های قرآن، بهترین برنامه‏هایی است که می‏تواند اعتقادات و اعمال انسان را تصحیح کند، آن کتاب از جانب خدا نازل شده است؛ درصورتی‌که به مطالب مذکور اعتراف نمودید بعد از آن نباید از ملامت‏کردن اشخاص مغرض و مخالفت دشمنان اسلام بهراسید، بلکه قلب خود را از خوف نقصان و طمع در سود، پاک سازید و به چیزی که قلبتان به صدقش گواهی می‏دهد، ایمان بیاورید.

هرگاه با عقل سلیم، میان حق و باطل تمیز دادید و جانب حق را مقدم داشتید، تا این‌جا وظیفۀ عقل به اتمام می‏رسد و اختیار قانون‌گذاری از عقل انسانی گرفته می‏شود و به خدا و رسول واگذار می‏گردد. بعداً حق ندارید در امور زندگی خود به دلخواهِ خویش عمل کنید، بلکه باید مطیع فرمان‌هاى خدا و رسول باشید. البته این حق را دارید که برای فهم احکام خدا و درک حکم و مصالح آن‌ها و تطبیق بر امور زندگی، عقل خود را به کار اندازید تا بدان وسیله هم علم و دانش را ترقی دهید، هم ایمانتان را کامل گردانید. اما هرگز این حق را ندارید که در دستورهای مسلم خداوند تشکیک و تردید کنید. باید مطیع قوانین و احکام الهی باشید؛ چه حکمت آن‌ها را درک کنید و چه نکنید، با مقیاس عقلی شما مطابقت کند یا نکند، با عادت‌ها و سنت‌های رایج جهان توافق داشته باشد یا منافی آن‌ها باشد.

به‏هرحال، باید تابع قوانین شریعت باشید، زیرا درصورتی‌که به خدا ایمان داشته باشید و پیغمبرش را تصدیق کنید و یقین داشته باشید که گفته‌هایش از جانب خداست و از پیش خود سخنی نمی‏گویید: «پیغمبر از روی میل خویش سخن نمی‏گوید و هر چه بگوید جز وحی چیزی نیست.»[83] نتیجۀ منطقی این اعترافات این است که باید قضاوت خدا و رسول را بر قضاوت عقل خویش مقدم بدارید و اوامر و نواهی پیغمبر را با ترازوی دانش و تجربیات خود یا به مقیاس افکار و اعمال جهانیان نسنجید. بنابراین هرکس مدعی ایمان باشد، ولی در احکام و قوانین ثابت خدایی تشکیک و تردید کند، قول خویش را رد کرده و برخلاف مقتضای ایمانش عمل می‏کند و هنوز این مطلب را نفهمیده که ایمان و شک، دو امر متضادی‌اند که هرگز با هم جمع نمی‏شوند. او هنوز بدین حقیقت پی نبرده که درصورتی امور جهان منظم می‏شود که اطاعت و تسلیمی در کار باشد. شک و تردید جز هرج‌ومرج و تعدی به قانون نتیجه‏ای نمی‏دهد.

 

اسلام و مسلمان

پس اسلام عبارت از همین روش معتدل است و اشخاصی ‌که تابع این طریقه باشند، «مسلمان» نامیده می‏شوند. اسلام در لغت عرب به‌معنای انقیاد و اطاعت و رضاست و مُسلم کسی است که از روی رضایت و طیبِ‌ خاطر تسلیم اوامر و نواهی باشد. خود این نام‌گذاری دلالت می‏کند که وجه امتیاز دستۀ چهارم از سایر دسته‏ها در همین است که آنان از خدا و رسول اطاعت می‏کنند و درمقابل دستورهایش تسلیم محض می‏باشند. این طایفه، حق ندارند از آرا و عقاید خود پیروی کنند. حق ندارند احکام خدا را بازیچه قرار دهند و هرچه را مطابق هوای نفس خویش یافتند بپذیرند و هرچه را مخالف آن دیدند ترک کنند. حق ندارند کتاب خدا و سنت رسول اکرم| را پشت ‌سر اندازند و کورکورانه از دیگران ـ چه زنده و چه مرده ـ تقلید کنند.

قرآن شریف به‏صراحت می‏گوید: وقتی از جانب خدا دستوری برای مؤمن صادر شد، باید آن را بپذیرد و چنین نیست که در قبول و ردِّ آن مجاز باشد:

وقتی خدا و رسول حکمی صادر فرمودند، مؤمنین حق ندارند اگر خواستند قبول کنند و اگر میلشان نکشید آن را مردود سازند و هرکس نافرمانی خدا و رسول را به‌جای آورده در ضلالت و گمراهی می‏باشد.[84]

باز هم قرآن می‏فرماید: اگر انسان بخشی از دستورهای قرآن را بگیرد و بقیه را ترک کند در دنیا و آخرت رسوا و ذلیل خواهد شد:

آیا به قسمتی از کتاب ایمان می‏آورید و به بخشى دیگر کفر می‏ورزید؟ هرکس چنین عملی را مرتکب شد، در دنیا رسوا و ذلیل می‏گردد و در قیامت به سخت‌ترین عذاب‌ها گرفتار خواهد شد. خدا از کردار شما غایب نیست.[85]

باز هم قرآن می‏فرماید: قضاوت مؤمنان باید بر طبق کتاب خدا باشد چه حکم قرآن موافق میلشان باشد چه مخالف:

طبق احکام نازل از جانب خدا در بینشان قضاوت کن و برای جلب خواسته‏های مردم حق را از دست مده.[86]

باز قرآن می‏فرماید: هرکس برخلاف کتاب خدا حکم کند، فاسق است: «هرکس بر طبق دستورهای خدا حکم کند فاسق است».[87]

و نیز هر حکمی که برخلاف کتاب خدا باشد، از احکام جاهلیت می‏خواند:

آیا حکم جاهلیت را می‏طلبند؟  کیست که بهتر از خدا حکم کند برای مردمی ‌که یقین دارند.[88]

سپس می‏فرماید:

ای کسانی ‌که ایمان دارید از خدا و رسول و اولوالامر اطاعت کنید و اگر در چیزی تنازع نمودید، اگر به خدا و روز رستاخیز ایمان دارید، قضیه را به خدا و رسول ارجاع کنید. این عمل برای شما بهتر است و نتایج خوب‌تری خواهد داشت. آیا ملاحظه نمی‏کنی اشخاصی ‌که خیال می‏کنند به قرآن و کتاب‌های آسمانی دیگر ایمان دارند می‏خواهند در مرافعات خویش به ستم‏کاران مراجعه نمایند؟ درصورتی‏‌که مأمورند به طاغوت کفر ورزند و شیطان اراده کرده آنان را گمراه سازد. وقتی بدانان گفته می‏شود به احکام خدا و رسول نزدیک شوید منافقین را مشاهده می‏کنی که در کارهایت کارشکنی می‏کنند...  ما هیچ رسولی را نفرستادیم مگر این‌که مردم مطیع دستورهایش باشند... نه، به خدا سوگند: آنان ایمان نمی‏آورند، مگر وقتی که در مرافعات خود تو را حاکم قرار دهند و از قضاوت تو قلباً ناراحت نباشند و درمقابلِ دستورهایت مطیع و تسلیم باشند.[89]

بعد از آن‌که در پرتو آیات مذکور، معنای حقیقی اسلام و مسلمان روشن شد، اکنون بر ما ـ که در شناسنامۀ خویش مسلمان شمرده شده‌ایم ـ لازم است احوال و اوضاع خود را کاملاً بررسی کنیم تا ببینیم اطلاق کلمۀ «مسلمان» تا چه‏حد بر ما صادق است؟ و تا چه‏حدی می‌توان روش ما را اسلام نامید؟




[69]. یونس، آیۀ66.
[70]. نجم، آیۀ28.
[71]. همان، آیات23و24.
[72]. جاثیه، آیۀ23.
[73]. قصص، آیۀ50.
[74]. مائده، آیۀ13.
[75]. آل‌عمران، آیۀ71.
[76]. مائده، آیۀ70.
[77]. همان، آیۀ68.
[78]. بقره، آیۀ170.
[79]. مائده، آیۀ104.
[80]. انعام، آیۀ116.
[81]. بقره، آیۀ18.
[82]. اعراف، آیۀ179.
[83]. نجم، آیۀ3.
[84]. احزاب، آیۀ36.
[85]. بقره، آیۀ85.
[86]. مائده، آیۀ48.
[87]. همان، آیۀ47.
[88]. همان، آیۀ50.
[89]. نساء، آیات59 ـ 65.