7. فریب‏کارىِ روش عقلى

فتوای یک دانشجو

انسان مى‏تواند از نوشته‌ها و سخنرانی‏هایی که گاه‌و‌بی‏گاه از برخی مسلمانان صادر مى‏شود، میزان تأثیر تعلیمات غربى و تمدن جدید را در افکار جوانان مسلمانى که از جهت تعلیم‏وتربیت اسلامى ناقصند، درک کند. ما براى شاهد گفتار خود، مقاله‏ای را که به قلم جوانی لیسانسۀ مسلمان هندى نقل می‏کنیم. وی پس از سفر چین و ژاپن نوشت:

مسافران چینىِ همسفر ما دائم‌الخمر بودند، به‌قدرى به خوردن گوشت خوک علاقه داشتند که زندگى بدون آن، هرگز برایشان تصور نمی‏شد... همین موضوع را مى‏توان یکى از عوامل پیشرفت مسیحیت در کشور چین دانست، زیرا افراد چینى که با تعلیمات جدید آشنا شده‏اند، پیروى از آیین قدیمى خود را ننگ می‏شمارند و به سوی مسیحیت متمایل می‌گردند. اگر از اسلام هم بااطلاع بودند، مسلماً از پذیرفتن آن، امتناعى نداشتند. اما عمده‏اشکال در این‏جاست که اسلام، انسان را از خوردن غذاهاى لذیذ محروم می‌سازد و چون چینى‏ها نمى‏توانند از خوردن چنین غذاهایى دست بکشند، مسلمان نمی‌شوند، لذا به کیش مسیحیت می‏گروند. چندان بعید به نظر نمى‏رسد که مسیحیت در آینده دین رسمى کشور چین گردد.

من شخصاً ترجیح می‏دهم که در مورد خوردن گوشت خوک، نوعی جواز براى تازه‏مسلمان اروپایى و چینى قائل شوم. من اصلاً در این موضوع شک دارم که خوردن گوشت خوک یکى از محرمات قطعى باشد، حتى از جهت نصوص قرآنى. بلکه بیش از این نیست که خوردن گوشت خوک به علت خاصى بر اعراب حرام گشته است. بنابراین، خوردن آن در کشورهایی که ساکنانش مصداق این آیه باشند چه گناهى دارد؟ به دلیل آیۀ: «هر کس در خوردن گوشت مرده و خوک مضطر باشد، بدون افراط و تجاوز، گناه‏کار نیست.»[31]

به‏هرحال، تحریم گوشت خوک تنها حکمى از احکام قرآن است که من تا کنون علت آن را نفهمیده‏ام، زیرا در بین معده انسان و اصول اخلاقى به‌قدرى فاصله است که ممکن نیست دین دربارۀ خوردن و آشامیدن انسان هم دخالت کند و اگر بنا شد در مورد غذا دخالت کند، پس چرا خیاطى و آهنگرى و صرافى را نیز به‌ ما یاد نمى‏دهد؟ من گمان می‏کنم، علت عدم پیشرفت اسلام در جهان این باشد که تمام حقوق انسانی را از آدمی می‌گیرد و او را مانند جسم بى‌جان یا طفل بى‌شعورى قرار می‏دهد. مسلمان ناچار می‌شود از تمام اسباب و لوازم ترقى دنیوى چشم‌پوشى کند. به عقیده من باید دین اسلام را نیز در همان حدودى که دین مسیحیت در آن منحصر شده، مقید و محدود ساخت!

 

آیا این‏همه جمعیت داخل دوزخ می‌گردند؟

بعد از آن دربارۀ شانگ‏تو (Chengtu) می‏نویسد: وقتى انسان جمعیت بی‌شمار آن‌جا را مشاهده می‏کند که غرق در خوشى و آسایشند، هرگز قلبش تصدیق نمی‏کند که این همه جمعیت بعد از مدتى داخل دوزخ گردند، اگر چنین قضاوتى صحیح باشد، باید بگوییم: براى جهنم‌رفتن آفریده شده‏اند؛ اگرچه اکثرشان منکر خدا و بت‌پرستند. آیا تنها گناه آنان که باعث خلود در عذاب است، همین است که زمین خدا را آباد کرده‏اند؟ آنان نه مسافران خانۀ خدا را کشته‏اند، نه اموال آنان را غارت کرده‏اند، نه مرتکب عمل قوم لوط گشته‏اند، نه مال مردم را می‏خورند، نه براى تصرف‏کردن اموال مردم آیات قرآن را تأویل می‏نمایند. آنان به زندگى خوش و راحت خود، با صلح و صفا ادامه می‏دهند، آیا باز هم مستحق عذابند؟ چرا و براى چه؟!

البته شرک و بت‌پرستى از حماقت و نادانى بشر است، ولى بگویید ببینم: اگر شخصى از راه الهام درونى خویش به ذات بزرگى عقیده‏مند شد که زندگى و مرگش به دست اوست، آیا تنها بدان‌جهت که حقیقت آن ذات، عالى‏تر از فهم وى بوده ـ چنان‏که از فهم ما هم عالى‏تر است ـ یا به صرف این‌که عربى را لغت خدایى نمی‏داند، او را مخالف و دشمن بدانید و خودتان را مخالف و دشمن او قلمداد ‏کنید؟ بلکه واقع قضیه این است که به این‌گونه موضوعات چندان اعتنایى ندارید. مطلب مهم نزد شما این است که چادر زن‌ها به طریق مخصوصى باشد و عمامه به شکل مخصوصى پیچیده شود و ریش تا حد معینى دراز باشد و انسان نوع معینى غذا مصرف کند و به مدارس عمومى داخل نشود، چون لغت و احکام دین در آن‌جا تدریس نمى‏شود.

وى دربارۀ مشاهدات خود از بندر کوبا (Kobe) در کشور ژاپن مى‏نویسد: من مدت دو ساعت در خیابان‏هاى بندر کوبا قدم مى‏زدم، چشمم به گدایى نیفتاد و شخصى را ندیدم که باوضع بد و لباس کهنه باشد. این مرتبۀ ترقى ملتى است که نه از دین خبر دارد و نه خدایى را می‏شناسد.

 

دین در نظر یک‏نفر متجدد

دانشمند مذکور بعد از این سخنان، به خیال خودش شروع به موعظه می‏کند و می‏نویسد: بدانید که اصل و حقیقت دین، احسان و نیکوکاری است و احسان به زبان و لغت یا فن مخصوصى احتیاج ندارد. غایت طبیعى دین این است که ما در این دنیا مسئول اعمال خود هستیم و در سراى دیگر نیز چنین است. حقیقت دین اسلام هم جز این نیست. چیزهاى دیگری را که دین می‏نامید، خدعه و نیرنگى است که بدان مبتلا گشته‏اید و اشتباهی است که در ذهنتان وارد شده است.

پس اگر شما هم دین اسلام را در همین دو موضوع، یعنى احسان و احساس مسئولیت، منحصر و محدود سازید و قیود شریعت را پاره کنید، همدوش ملت‌های مترقى، پیشرفت خواهید کرد، بلکه باید گفت: شما بدان‏وسیله، خاطرۀ خوش در ذهن ملل دیگر خواهید گذاشت؛ همان ملت‌هایی که چون دنیاى خود را از دست نداده‏اند، آخرت را نیز از کف نخواهند داد. شما را به خدا سوگند اجازه ندهید بگویند فلان ملت در غایت ترقى زندگى مى‏کنند، ولى مسلمانان آن‌ها درنهایت فقر و بدبختى به‌سر می‌برند و علت بدبختى ایشان، آیین غریب و شگفت‌انگیزشان است.

 

جوانان غرب‏زده

عبارت‌های مذکور، نمونه‏ای است از طرز تفکر تیپ متجدد ما، این‌ها در خانه مسلمانان متولد شده‌اند، همانند عضوى از اجتماع مسلمانان نشوونما کرده‏اند و ازحیث تمدن و اجتماع با مسلمانان ارتباط دارند؛ به‏همین‏علت، به اسلام علاقه دارند و از نصیحت مسلمانان دریغ ندارند و میل دارند در دایرۀ اسلام باقى بمانند. اینان بدون آن‏که توجه داشته باشند، دوستى اسلام در دلشان نفوذ کرده است. این جوانان قبل از آن‌که اسلام موروثى و تقلیدى ایشان، به اسلام اختیارى و هوشیارى که از ناحیه تعلیم‏وتربیت تحصیل می‌شود، تبدیل گردد و قبل از آن‏که به عمق تعالیم اسلام پى ببرند و احکام اسلام را در زندگى خود آزمایش کنند و از روى فهم و شعور به دین اسلام عقیده‏مند گردند، به مدارس و دانشگاه‌هاى انگلیسى فرستاده شده‏اند؛ همان مدارسی که قواى فکرى و روحى جوانان را به روش غیراسلامى تربیت می‏کنند؛ درنتیجه، افکار و مبادى تمدن غربى به‌طورى در آن‌ها رسوخ می‏کند که همه‏چیز را مى‏خواهند با عینک غربى مشاهده کنند. در تمام مسائل با ذهن غربى می‌اندیشند. قدرت ندارند که آزادانه و مستقل فکر کنند. آنان درس روش عقلی را در مکتب غرب فرا گرفته‏اند، ولى عقلى که در سرشان قرار گرفته، عقل خودشان نیست، بلکه آن را از جهان غرب به عاریت گرفته‏اند. به‏همین‏علت، مذهب عقلى ایشان، غربى است نه عقل آزاد. درس انتقاد و تحقیق (Criticism) را از غرب گرفته‏اند، ولى انتقادها و تحقیقاتشان آزاد و بى‌طرفانه نیست، بلکه آن درس به آن‌ها می‏آموزد که هرچه غربى نباشد باید بامقیاس مبادى و اصول غربى سنجیده شود، اما تمام اصول غربى را باید حق دانست و بالاتر از آنند که مورد انتقاد قرار گیرند.

 

سنجش احکام اسلام با مقیاس غربى

این‌گونه افراد با این تعلیم‏وتربیت‏ها، هنگامی‌که از محیط دانشگاه خارج مى‏شوند و وارد میدان زندگى مى‏گردند، در بین قلب و فکرشان فاصله‏ای است به‏اندازۀ مشرق تا مغرب. از درون دل مسلمانند، ولى طرز تفکرشان اسلامى نیست. در بین مسلمانان زندگى می‌كنند و با آنان معامله دارند و ازحیث تمدن و اجتماع بدانان بستگى دارند و زندگى دینى و اجتماعى اطرافیان خود را مشاهده می‏کنند و مسلمانان را دوست دارند و میل دارند پندشان دهند، ولى متأسفانه تمام وسایل تفکر و فهم و عقیدۀ آن جوانان، در قالب غربى ریخته شده است، به‏همین‏علت، با هیچ‏یک از ضوابط و مبادى و اعمال و عقاید اسلام سازگار نیست. پس درصدد بر می‏آیند که احکام اسلام و رفتار مسلمانان را با مقیاس‌هاى غربى بسنجند. در این سنجش، هرچه را مطابق موازین غربى نیافتند، اشتباهى مى‏پندارند که لازم است اصلاحش کرد؛ چه از اصول و فروع اسلام باشد چه از اعمال اسلام‏آورندگان. بعضى از آنان مختصر مطالعه‏اى در مطالب و موضوعات اسلامى به عمل می‌آورند، ولى منظورى ندارند جز این‌که عمل و عوامل عقب‌افتادگى مسلمانان را در بین احکام و قوانین اسلام پیدا کنند؛ اما مادامی که میزان تحقیقات و خرده‏گیری‏هاى آن‌ها غربىِ محض باشد، چگونه تعلیمات مستقیم اسلامى مى‏تواند با تعقّلات و ادراکات کج و مغشوش آنان توافق کند.

 

پریدن از این شاخه به آن شاخه

آنان وقتى دربارۀ امور دینى اظهار عقیده می‌کنند، شنونده به‌خوبى درمی‌یابد که بدون تفکر و شعور حرف می‏زنند. نه مقدمات کلامشان صحیح است، نه آن‌ها را بر اسلوب منطقى مرتب می‏سازند، نه به‌طور صحیح نتیجه‏گیرى می‏کنند. کارشان به جایى می‏رسد که وقتى در موضوع معینى بحث مى‏کنند، اصلاً به موضوع بحث مقید نیستند، بلکه اگر در کلامشان دقت کنى مى‏بینى که در یک‏گفتار، موقعیت‏هاى مختلف و متضادی را انتخاب می‏کنند. در این ساعت در موقعیت معینى سخن مى‏گویند، در گفتار بعدى ناگهان موقعیت گذشته را تغییر داده، در موضوع جدید که با مورد سابق تضاد دارد، سخن مى‏گویند.

تزلزل فکرى از ویژگی‌های روشن مواعظ دینى ایشان است. این آقایان در مسائل غیردینى با کمال احاطه و احتیاط اظهار عقیده می‏کنند. چون مى‏دانند که اگر خطا و لغزشى از آنان صادر گردد، پیش دانشمندان رسوا و مفتضح مى‏شوند. اما در مورد مسائل دینى، چون ارزشى براى آن‌ها قائل نیستند، با کمال بى‌اعتنایى و سهولت اظهار عقیده می‏کنند، درست مانند کسی که بعد از صرف غذا روى صندلى راحتى دراز کشیده باشد و براى تفریح سخن بگوید و به‏درستى کلماتش اصلاً مقید نباشد.

 

افکار سطحى

نکتۀ دیگرى که از نوشته‏هاى آن‌ها فهمیده می‌شود، سطحى‌بودن افکار و معلومات آنان است. اینان هرگز جرئت ندارند در مورد مسائل غیردینى با معلومات ناقص و تفکر خام سخن بگویند، زیرا می‏ترسند کلامشان برخلاف حقیقت باشد و اعتبار و موقعیت خود را از دست بدهند؛ ولى در زمینۀ امور دینى بدون هیچ‌گونه تحقیق و تفکری اظهار عقیده می‏کنند، چون از مؤاخذه و حساب سخنان خویش وحشتى ندارند. اگر کسى بخواهد در مورد گفتارشان ایرادى بگیرد، لابد یکى از مردان دینى خواهد بود، درصورتی‌که، رجال دین را کوتاه‌نظر و تاریک‌فکر و کهنه‌پرست می‏دانند. عبارتى که هم اکنون از نویسنده نقل شد واجد هر دو ویژگی است.

 

بحث‏ کردن از منظر مسلمان یا غیرمسلمان؟

معلوم نیست که نویسنده به عنوان مسلمان صحبت می‏کند یا غیرمسلمان؟ زیرا هرکس بخواهد در مطلبى از مطالب اسلامى بحث کند، یا باید از موضع مسلمان وارد بحث گردد یا غیرمسلمان. اگر به عنوان مسلمان بحث می‏کند چه ثابت عقیده باشد، چه آزاد فکر، یا محتاج به راهنمایى و اصلاح، به‏هرحال، باید در دایرۀ اسلام سخن بگوید؛ یعنى قرآن کریم را حجت و دلیل نهایى بداند و به ‌مبادى دین و قوانین شریعت ایمان داشته باشد، زیرا اگر کسى قرآن را حجت نداند و مطلب منصوص آن را قابل ایراد بداند، از دایرۀ اسلامى خارج‏شده، حق ندارند با نام مسلمان وارد بحث گردد، اما کسی که با عنوان غیرمسلمان وارد مباحثه شود، مى‏تواند طبق دلخواهش به احکام قرآن و مبادى اسلام خرده‏گیرى و اعتراض کند، زیرا قرآن در نظر چنین شخصى حجت و دلیل نیست؛ ولى چنین شخصى بعد از طرح اعتراض‌ها حق ندارد مانند فرد مسلمان احکام اسلام را تفسیر کند و راه ترقى را به مسلمانان یاد بدهد. پس هر عاقلی که مى‏خواهد دربارۀ اسلام سخن بگوید، باید قبلاً یکى از آن دو موقعیت را برگزیند و در بین صحبت، از آن عدول نکند، زیرا عقلایى نیست که انسان خود را مسلمان بنامد و درعین‏حال به خودش حق بدهد که به مبادى و احکام منصوص قرآن اعتراض کند و در حجیت قرآن تشکیک نماید و درعین‏حال، مسلمانان را هم نصیحت کند. این دو عمل، جمع بین نقیضین است و لازمه‏اش این است که انسان در آنِ واحد هم مسلمان باشد، هم غیرمسلمان، هم داخل دایرۀ اسلام باشد هم خارج آن. اگر نویسنده مذکور مى‏خواست دربارۀ یکى از مسائل غیراسلامى بحث کند، هرگز درباره‏اش احتمال نمى‏دادیم که بین دو حالت متضاد را جمع کند؛ مثلاً اگر در یکى از دادگاه‌هاى هندوستان متصدى شغل قضاوت بود، از وى انتظار نداشتیم که قوانین نافذ آن کشور را به باد انتقاد بگیرد یا اگر مدعى بود که به یکى از مکتب‌هاى فکرى اعتقاد دارد، از وى انتظار نمی‏رفت که با تمام مبادى و اصول آن مکتب مخالفت کند.

 

فتوادادن برخلاف صریح قرآن

شگفت این است که نویسندۀ مزبور در دو وضعیت متناقض قرار گرفته است، اما توجه ندارد که لحظه‏به‏لحظه وضعیتش را تغییر می‏دهد.

ازیک‌طرف، خود را مسلمان می‏خواند و ازعقب‏ماندگى مسلمانان اظهار تأسف می‏کند و به ترقى و پیشرفت اسلام اظهار علاقه می‏ورزد، و دربارۀ احسان ـ که به‌عقیدۀ او اصل و حقیقت دین می‌باشد ـ سفارش می‏کند؛ ازطرف‏دیگر به مبادى و قوانین مسلم قرآن ـ که اساس اسلام است ـ اعتراض مى‏کند؛ درصورتی‌که، از لوازم و شرایط ابتدایی شخص مسلمان این است که قرآن شریف را کتاب آسمانى و حجت نهایى بداند.

قرآن در چهار آیه، خوردن گوشت خوک را تحریم کرده است،[32] ولى جوان نویسنده اظهار علاقه مى‏کند که براى بعضى از مردم تجویز گردد! شگفت‏آور این‌که این تجویز را براى ترقى اسلام پیشنهاد می‏کند! گویا نویسنده بیش از خود قرآن به ترقى اسلام علاقه دارد، یا این‌که خارج از حوزه قرآن، اسلام دیگرى وجود دارد که نویسنده، پیشرفت آن را مى‏خواهد.

بی‏شک قرآن دربارۀ غذاها، احکام و قوانین دارد و چیزهاى خوردنى و نخوردنى را بیان مى‏کند و بین غذاهاى خوب و بد فرق مى‏گذارد و آشکارا اعلان مى‏کند: «براى توصیفات دروغى که زبان‌هایتان می‏کند مگویید: این حلال است و آن حرام»،[33] ولى نویسنده ما اصرار می‏ورزد که این حق را براى خودش اثبات کند که بگوید: این حلال است و آن حرام. اما در این موضوع تردید می‏کند که قرآن حق داشته باشد در مورد خوردن و آشامیدن جعل قانون کند.

 

حدود قوانین اسلام

البته قرآن، دین را در آن حدودی که پیروان سن پل (Saint paul) نه پیروان حضرت مسیح ـ چنان‏که به اشتباه گفته مى‏شود ـ محدود و مقید ساخته، مقید نساخته است، بلکه در تمام شئون زندگى، مانند لباس‏پوشیدن، خوردن، آشامیدن، ازدواج، طلاق، ارث، معاملات، سیاست، قضاوت و جریمه‏کردن، دخالت می‏کند و احکام و قوانینى دارد، ولى نویسندۀ ما به ‌این قانون‌گذارى قرآن اعتراض‏کرده آن را از موانع ترقى اسلام قرار داده است و مى‏گوید: این‏گونه جعل قوانین، انسان را جسم بى‌جان یا طفل بی‏شعورى می‌سازد. سپس پیشنهاد مى‏کند که دین اسلام را نیز در همان حدود مسیحیت، محدود سازیم.

قرآن، قوانین شریعت را وضع کرده، از آن‌ها به «حدوداللّه» تعبیر مى‏کند، و مردم را به متابعت از آن‌ها فرمان داده است، ولى نویسندۀ مزبور حدود و احکام خدایى را قیود و اغلال مى‏خواند! و مانند «سن پل» لازم مى‏داند براى ترقى دین، آن قیود و پایبندها شکسته شوند!

 

اگر مسلمانى، اعتراض به قرآن یعنى چه؟

قرآن، ایمان به خدا را شرط اساسى سعادت انسان مى‏داند و دربارۀ کسانی که ایمان ندارند، تصریح می‏کند که «شما و معبودهایى که غیر خدایند، هیزم جهنم هستید.»[34] چه کم باشند چه زیاد، چه در رفاه باشند چه در فقر و فلاکت. اما نویسندۀ فاضل وقتى جمعیت بی‌شمارى از کفار و بت‌پرستان را می‏بیند که با خوشى و رفاه زندگى مى‏کنند، قلبش گواهى نمی‏دهد که آن‏همه جمعیت داخل دوزخ گردند. دربارۀ آنان مى‏گوید: به‌جز آبادکردن زمین چه گناهى دارند؟ ما از شما شخص تحصیل‌کرده سؤال می‏کنیم که چگونه امکان دارد شما به اسلام خویش باقى بمانید و با این صراحت، با قرآن مخالفت کنید؟ اگر مسلمانید پس اعتراض به قرآن یعنى چه؟ و اگر مى‏خواهید به قرآن اعتراض کنید، پس چرا در نقش فرد مسلمان سخن می‏گویید؟

هرکس که به مبادى و احکام و قوانین دینى عقیده ندارد و قلبش به صدق آن‌ها گواهى نمى‏دهد و عقلش از درک علل و مصالح آن‌ها قاصر است و تمام آن احکام یا بعضى از آن‌ها را قابل اعتراض می‏داند، باید یکى از دو راه را برگزیند: یا آن دین را به‌طورکلى ترک کند تا بتواند با آزادى کامل در مبادى و احکامش انتقاد کند، یا اگر ایمانش به آن دین استوار نیست و اشکال‌ها و شبهه‌هایى در مغزش وجود دارد و درعین‏حال نمى‏خواهد از دایرۀ آن دین خارج گردد، نباید برضد احکام دین تظاهر نماید و به مخالفت علنى اقدام کند و با تیشۀ انکار، بنیانش را در هم فرو ریزد، بلکه باید درصدد طلب علم و حل مشکلاتش برآید و براى حل شکوک و شبهاتش، بی‌غرضانه بکوشد و از تعلیم علوم دینى عار نداشته باشد. عقل و منطق براى چنین شخصى به غیر از انتخاب یکى از این دو راه، طریق دیگری را تجویز نمى‏کند.

 

منافقین عصر حاضر

اما نویسنده مذکور و بسیارى از تربیت‏یافتگان مکتب غربى چنین شجاعتى ندارند که طریقۀ اول را انتخاب کنند، ولى راجع‏به طریقۀ دوم، گرچه از آن کراهت ندارند از تظاهرکردن بدان خجالت می‏کشند؛ به‏همین‏علت، راه متوسطى که نزد عقل پسندیده نیست، براى خود اختیار می‏کنند. راه سوم این است که ازیک‏طرف خود را داخل اجتماع مسلمانان قرار می‏دهند و سنگ ترقّی اسلام را به سینه می‏زنند و از اوضاع رقّت‌بار مسلمانان اظهار ناراحتى مى‏کنند، ازطرف‏دیگر، دربارۀ مخالفت با اسلام، از دشمنان دین، دست کمى ندارند و هرچه را آنان می‏گویند و عمل می‏کنند، اینان نیز مى‏گویند و عمل می‏کنند. حتى از انتقاد و اشکال به قرآن هم امتناعى ندارند، چه رسد به انتقاد از احادیث و فقه. این مدعیان، با انتقادها و اعمالشان بنیان اسلام را ویران می‏سازند. خودشان را از اصحاب و پیروان مذهب عقلى (Rationalists) می‏دانند و می‏گویند: چیزی که مخالف عقل باشد مورد قبول ما واقع نخواهد شد و بزرگ‌ترین اعتراضى که بر مردان دینى دارند این است که مى‏گویند: چرا عقولشان را به‏کار نمی‏اندازند؟ ولى خودشان دربارۀ موضوعات دینى سخنان متناقضى مى‏گویند و براى اعمال و کردارشان روش‌هاى مخالفى اختیار می‏کنند، حتى بسیارى از اوقات، قول دومشان با اول تناقض دارد. انسان نمى‏داند روش این روشن‏فکران با کدام روش عقلى قابل انطباق است!

 

حدود اطلاعات نویسنده

اکنون توجه کنید تا وسعت دایرۀ معلومات نویسنده و عمق تفکراتش را به
دست آوریم. نویسنده مزبور براى پیشرفت اسلام لازم می‏شمارد که حدود و قیود احکام شریعت برداشته شود و اسلام به‏صورت عقیدۀ خالص در آید. چنان‌که مسیحیت نیز از قیود احکام آزاد است. طرح این پیشنهاد ازآن‏روست که علت ترقى دین مسیح را در همین بى‌بندوبارى و آزادى از قیود حلال و حرام و دستورهای اخلاقى تشخیص داده است. به عقیدۀ او، دین مسیح انسان را مانند جسم بى‌روح یا طفل بی‏شعورى قرار نمى‏دهد، بلکه بعد از ایمان به مسیح از حیث اعمال، آزادى مطلق دارد.

ولى نویسندۀ مزبور هنوز این مطلب را درک نکرده است که اسلام مجموع احکام و قوانینى است که در قرآن شریف مندرج است. قرآن مجید، اسلام را به مجموع ایمان و عمل صالح تعریف و توصیف مى‏کند و براى عمل صالح حدود و دستورهایى دارد. براى زندگى فردى و زندگى اجتماعى انسان، قوانین و نظام عملى کاملى را مقرر داشته است. به‌طوری‌که براى اسلام امکان ندارد که بدون آن قوانین و دستورها، به عنوان دین و تمدن کاملى پاى برجا بماند. هیچ مسلمانى حق ندارد نظام دین اسلام را برهم زند و احکامش را تغییر دهد، زیرا نسخ احکام، نسخ قرآن است و نسخ قرآن مرادف با نسخ اسلام. اگر منظور نویسنده، نسخ اسلام است، پس سنگ ترقى اسلام را به سینه‌زدن یعنى چه؟!

البته انسان آزاد است که هر دین تازه‏اى را که خواست، اختراع کند و در ترویج و نشر آن بکوشد، ولى چگونه مى‏تواند چیزی را که مخالف قرآن است، جزو اسلام قرار دهد و ترقى آن را ترقى اسلام حساب کند؟!

 

اندکی تأمل

نویسندۀ مزبور، اسلام را مجرد اعتقاد به این‌ می‌داند که ما در این جهان و جهان دیگر مسئول اعمال خودمان هستیم؛ از این‏رو، اسلام را فقط به این عقیده اطلاق کرده است. شاید منظورش از این توجیه این بوده باشد که اگر اسلام در این دایره و حدود مختصر کوتاه شد، سهل و آسان مى‏گردد و به‏سبب آسان‏بودنش امکان پیدا مى‏کند که در تمام زمین انتشار ‏یابد، ولى نویسنده اگر در مضمون همین عقیده‏اش نیز تأمل مى‏کرد، برایش روشن مى‏شد که بر فرض این‌که اسلام در همین حدود مختصر هم خلاصه شود، باز هم مقاصد و خواسته‏هاى نفسانى نویسنده را تأمین نمى‏کند، زیرا ایمان به مسئولیت درصورتى تحقق مى‏پذیرد که انسان به معاد و زندگى بعد از مرگ عقیده‏مند باشد تا احساس مسئولیت، مفهوم پیدا کند. آن‌گاه سه‏مطلب ضرورت دارد: نخست، باید وجودى را تعیین کند که خودش را در مقابل او مسئول مى‏داند و او را مافوق خویش بداند؛ دوم، باید نوع آن مسئولیت را معین سازد و در بین اعمال امتیازى قائل شود و معتقد باشد که فلان عمل و فلان عمل نتیجه‏اش سعادت و رستگارى است و فلان کار نتیجه‏اش خسران و بدبختى؛ سوم، باید نتایج مختلف شقاوت و سعادت را تعیین کند، زیرا اگر نتیجۀ شقاوت و سعادت یک‏سان باشد، یا هیچ‌کدام نتیجه نداشته باشند، باز هم نظامِ مسئولیت، مفهومى نخواهد داشت.

این‏ها لوازم منطقى آن عقیده‏ای است که نویسنده مزبور آن را اصل و اساس دین مى‏دانست. اگر اسلام روى همین عقیده‏اى که نویسنده اظهار داشت، استوار گردد باز هم به همان اشکالی که مى‏خواست از آن فرار کند گرفتار خواهد شد، زیرا درآن‏صورت بر انسان لازم مى‏شود که به خدا ایمان بیاورد؛ درصورتی‌که نویسنده ما ملت ژاپن را دیده بود که بدون این‌که به خدا عقیده داشته باشند، در راه ترقیات مادى سیر مى‏کنند. لازم می‏آید که قیود شریعت و اخلاق نیز تحقق داشته باشد، درصورتی‏که نویسنده اظهار علاقه مى‏کرد آن قیود پاره شوند. وجود ثواب و عقاب نیز ضرورت پیدا می‏کند، درصورتی‌که نویسنده، جمعیت بی‏شماری را در کشور چین دیده بود که با کمال خوشى و آسایش زندگى مى‏کردند و اصلاً ایمانى به خدا نداشتند و قلبش تصدیق نمى‏کرد که آن‏همه جمعیت داخل دوزخ گردند.

 

پس بى‌بندوبارى را اسلام بنامید

ازاین‏نظر، ما از نویسنده انتظار داریم که لطفاً نام اسلام را بر چیزى اطلاق کند که هیچ قید و شرطى در آن وجود نداشته باشد، ایمان‏داشتن بدان حقیقت و ایمان نداشتن بدان، یک‏سان باشد و ثمرات مختلفى نداشته باشد؛ حقیقتى باشد که همان آبادکردن کشور را براى تحصیل سعادت دنیوى و اخروى کافى بداند، و جورى باشد که وقتى نویسنده، جمعیت بی‏شمارى را مشاهده کرد که با خوشى و آسایش زندگى مى‏کنند، قلبش بتواند شهادت دهد که تمام آن‌ها پرندگان بهشتى خواهند شد.

 

گوشت خوک و قرآن

این مطلب پیش نویسنده مسلّم نیست که خوردن گوشت خوک از محرمات قطعى قرآن باشد و خیال می‏کند که به علت مخصوصى فقط براى عرب‌های روزگار صدر اسلام حرام شده است؛ ولى اگر قبل از اظهار عقیده، قرآن را می‌گشود این آیه را مشاهده مى‏کرد:

بگو: در احکامی که به‌من وحى شده، چیزی را که بر خورنده، حرام باشد نمی‌یابم، مگر این‌که مردارى باشد یا خون ریخته‏شده یا گوشت خوک را که پلید است، یا ذبح خلاف شرعى که نام غیر خدا بر آن یاد شده باشد و هرکس در استعمال این‌ها مجبور باشد، نه متجاوز و نه افراط‏کار، پروردگار تو بخشنده و رحیم است.[35]

در آیۀ مذکور، گوشت خوک بر هر خورنده‏اى حرام گشته و علت حرمت را پلید بودنش معرفى می‏کند. آیا از کلمۀ طاعم (خورنده) عربِ تنها اراده شده است؟ آیا امکان دارد که چیز معینى براى عرب پلید باشد و براى غیر عرب پاک و خوب؟!

نویسندۀ مذکور اظهار علاقه می‏کرد که در مورد استعمال گوشت خوک دربارۀ بعضى از مردم ارفاقى به عمل آید، آیا دربارۀ خوردن گوشتِ مردار همین علاقه را دارد؟! اگر این نویسندۀ دانشمند، بسیار اصرار دارد که خوردن گوشت خوک را برای بعضى از ملل تجویز کند، بهتر است این فتوا را از خودش بدهد و به قرآن نسبت ندهد. آخر چه کسى چنین حقى را به وى داده است که یکى از احکام منصوص و مسلّم قرآن را مورد تردید و انکار قرار دهد.

 

این هم یک‏ طریق اجتهاد

یکى از راه‏هایى که مجتهدان متجدد عصر حاضر، ابتکار کرده‏اند، این است که هرحکمى را که مطابق میل خودشان نیافتند، مى‏گویند این حکم به عرب‌ها اختصاص دارد، گرچه در قرآن کریم اندک اشاره‏اى هم به اختصاص نشده باشد و دلیل عقلى و نقلى بر عقیدۀ خویش نداشته باشد. اگر اوضاع بدین منوال بگذرد شاید زمانى بیاید که این دانشمندان بگویند: اصلاً قرآن براى عرب نازل شده است و براى جوامع دیگر قابل عمل نیست.

نویسندۀ جهان‌گردِ ما براى جوازِ خوردن گوشت خوک به ذیل آیه استدلال کرده که مى‏گوید: «هرکس ناچار شد و متجاوز و افراطى نبود، خدا بخشنده و رحیم است» به‌قدرى این استدلال خنده‏آور است که انسان نمى‏تواند از تعجب خوددارى کند و حقاً براى گوینده‏اش باید کف زد. شاید از آیه چنین فهمیده که هروقت به خوردن گوشت خوک میل پیدا کردید بخورید، ولى خوراک دائمى شما نباشد و عادت نکنید، زیرا از آیه استفاده نمى‏شود که خدا براى اروپاییان و چینی‌ها خوردن گوشت خوک را اجازه داده باشد؛ مگر کسى که اصلاً معناى «اضطرار» را نفهمد و مراد از کلمۀ «باغى و عادى» را درک نکند. واقعاً محال است دانشمندى جرئت کند این‏گونه استنباط نماید، زیرا مفهوم آیه این نیست که هرکس از خوردن مردار و خون خوشش آید یا به خوردن گوشت خوک علاقه‌مند بود یا عادت داشت از ذبیحه‏ای که نام خدا بر آن برده نشده استفاده کند، چنین افرادى مضطرند و حکم تحریم درباره‏شان جارى نیست. اگر چنین باشد باید حکم تحریم به‌کلى لغو و باطل بماند، زیرا نزول آیۀ «تحریم»، اگر براى اشخاصى باشد که به خوردن گوشت خوک معتادند، این‌ها را که شما گفتید بر طبق استثنای ذیل آیه، در خوردن مجازند و اگر نزول آیه براى اشخاصى است که خود‌به‌خود از استعمال آن، اجتناب مى‏کنند، پس نزول آیه دربارۀ آنان بدون اثر خواهد بود و ضرورتى ندارد.

مراد استثنای مضطرین، مشروط «به غیر باغ ولاعاد» این است که هرکس در شرایط و موقعیتى قرا گرفت که به خوردن مردار یا خون یا گوشت خوک مضطر شد به‌طوری‌که اگر از خوردن امتناع کند از گرسنگى هلاک مى‏گردد، درآن‏صورت برایش تجویز شده است که به اندازۀ حفظ جانش از آن محرمات تناول نماید؛ مشروط به این‌که از حد ضرورت تجاوز نکند و نخواهد از حدود الهى تعدى کند. موضوع اضطرار در جاى دیگرى از قرآن نیز بدین عبارت ذکر شده:

هرکس در حالت شدت گرسنگى بدون آن‏که متمایل به معصیت باشد، ناچار شد از این محرمات تناول کند، خدا بخشنده و مهربان است.[36]

این معنا کجا و تقاضاى نویسنده کجا که مى‏گفت: چون اهل اروپا و چین فوق‌العاده به گوشت خوک علاقه‏مندند لازم است برایشان تجویز گردد تا به اسلام متمایل گردند و این فتوا مى‏خواست از استثنای ذیل آیه استنباط کند.

 

پس، از تمام احکام دست برداریم!

اگر ما براى جلب توجه دیگران، تا این حد توسعه و تسهیل قائل شویم، ناچار مى‌شویم تمام محرمات الهى را یکى پس از دیگرى مباح بدانیم، امثال شراب‌خوارى، قماربازى، زناکارى و رباخوارى را نیز تجویز کنیم. سؤال اساسى این است کسانى که اصلاً نخواهند از احکام خدا پیروى کنند و ملزم به حدود خدایى باشند و حاضر نباشند محرمات خدا را حرام بدانند، اصلاً چه ضرورتى دارد که آنان را داخل در حوزۀ اسلام کنیم و چه هنگام، اسلام نیازی به وجود این‌گونه اشخاص لاابالى دارد تا براى جلب توجه‌شان تا این‏حد از احکام و قوانین خویش چشم‌پوشى کند؟

 

تأثیر غذا بر روح

نویسنده مذکور ابتدا متوجه تحریم گوشت خوک نشد، بعداً وقتى فکرش را به کار انداخت، این‌طور استنباط کرد که بین معدۀ انسان و اصول اخلاقى فاصلۀ زیادى است و از این‌جا نتیجه گرفت که دین حق ندارد در امور خوردنى و آشامیدنى دخالت کند.

این نویسنده با این اظهار عقیده، رسوایى دیگرى نیز به‌بار آورده است، معلوم مى‏شود که حیوان‏شناسى او دست کمى از علم تفسیرش ندارد؛ با این تفاوت که بى‌اطلاعى از علوم قرآن براى این‌گونه افراد چندان اهمیتی ندارد، ولى جهل به علوم تجربى عصر حاضر واقعاً ننگ‌آور است. نویسنده هنوز این مطلب را نفهمیده که بین نفس انسان و ترکیبات بدنى وى ارتباط خاصى وجود دارد و بین جسم انسان و غذاى او نیز کمال ارتباط برقرار است. هنوز این مطلب را درک نکرده که همان غذایى که جانشین اجزاى تحلیل‏رفتۀ انسان مى‏گردد و جمع اعصاب و عروق او را تأمین مى‏کند و جسم کهنه او را به جسم نو تبدیل مى‏سازد، چندان تعجبى ندارد که در روح و نفس وى هم تأثیر کند، بلکه اگر تأثیر نکند، شگفت‌آور خواهد بود.

جهان علم، در گذشته از نکتۀ مذکور غفلت داشت، ولى تحقیقاتى که اخیراً در دانشِ غذاشناسى (Dictetics) به عمل آمده، این مطلب را کاملاً به اثبات مى‏رساند که غذا ـ بدون شک ـ تأثیراتى در اخلاق و دریافت‌های ذهنى انسان خواهد گذاشت. دانشمندان معاصر همواره در آثارى که غذاهاى مختلف در نفوس و افکار به جای مى‏گذارند بحث و تحقیق مى‏کنند.

از سخنان نویسندۀ لیسانسیۀ ما معلوم مى‏شود که معلوماتش همدوش با معلومات عصر حاضر پیشرفت نکرده است، وگرنه هرگز جرئت نمى‏کرد ادعا کند که بین معدۀ انسان و اصول اخلاقى فاصله بسیارى وجود دارد.

 

[31]. بقره، آیۀ172.
[32]. بقره، آیۀ173؛ مائده، آیۀ3؛ انعام، آیۀ145 و نحل، آیۀ115.
[33]. نحل، آیۀ116.
[34]. انبیاء، آیۀ98.
[35]. انعام، آیۀ146.
[36]. مائده، آیۀ3.