3. ملت‌هاى در عصر جدید

بدبختى جهانى

یکى از بدبختی‌هایی که دامن‏گیر ملل شرقى و غربى، مسلمان و غیرمسلمان شده، این‏که تمدنى بر ایشان تسلط یافته که در دامن مادیگرى خالص روییده است. این تمدن، فلسفۀ نظرى و عملى خویش را بر شالودۀ غلطى استوار ساخته است. فلسفه، علوم، اخلاق، اقتصاد، سیاست، قانون و به‌طورکلى هرچه به آن تمدن مربوط است، از برنامه و رفتار منحرفى سرچشمه گرفته و به سوى هدف غیرصحیحى رهسپار است و به‌زودى به مرحله هلاکت خواهد رسید. این تمدن، در میان ملتى که چشمۀ صاف و پاکى از حکمت الهى داشته باشند، به وجود نیامده است؛ البته در بین آن‌ها رهبران دینى وجود داشته، ولى فلسفه و حکمت واقعى در دست آنان نبوده است و از علم و قوانین الهى بى‌بهره بوده ‏اند. نهایت‏چیزی که داشته ‏اند، رشته ‏ای از نظریات دینى غلطى بود که صلاحیت نداشته جهان بشری را به سوى فکر و عمل صحیح هدایت کند.

نهایت‏کاری که این نظریۀ غلط انجام مى‏دهد، این است که مانع از ترقى علم و حکمت مى‏شود و همین کار را هم کرده است. نتیجۀ این جلوگیرى آن شد که کسانی که درصدد ترقى بوده ‏اند، دین را از پیش پاى خویش برداشته، در راهى افتاده ‏اند که جز مشاهده و آزمایش و قیاس و استقرا، دلیل و رهبرى ندارند. همان برهان‌هایى که خودشان نیز روشن نیستند، مستند و دلیل آن‌ها شده است و دانشمندان در پرتو نور آن‌ها، در میدان فکر و تحقیق و بحث و اکتشاف و آبادانى و انتظامات، کوشش‌هاى فراوانى كرده ‏اند، ولى از مبدأ غلطى در تمام راه‌ها وارد شده ‏اند و ترقیاتشان به‌سوى هدف غیر صحیحى متوجه شده است.

 

طرز تفکر مادیون

مادیّون از جنبۀ مادیگرى، نظام هستى را مطالعه كرده و گفته‌اند: این جهان خالقى ندارد؛ به‏ همین‏ ترتیب، با انكار روح، پنداشته‌اند که به غیر از محسوسات، حقیقتى وجود ندارد. قوانین آفرینش را با تجربه و قیاس به دست آورده‌اند، ولى نتوانسته‌اند به واضع آن قوانین پى‌ببرند. موجودات را مُسخّر خویش دیده، درصدد استخدامشان برآمدند، ولى این مطلب به ذهنشان نیامد که خودشان مالک حقیقى اشیا نیستند و نمى‏توانند بر آن‌ها حکومت کنند، بلکه در این بهره‌بردارى جانشین مالک حقیقى می‏باشند. همین غفلت و جهل، تصور مسئولیت را از مغزشان بیرون کرد و درنتیجه، اساس فرهنگ و تمدنشان منحرف شده، به کژراهه رفته‌اند. پس به‌جای عبادت خدا، نفوس خودشان را عبادت می‏کنند. خودخواهى و خودپرستى، فریبشان داده، به‏طوری‏که ذوات خویش را خداى خود می‏دانند و جز این خداىِ دروغى، به معبود دیگری قائل نیستند. عواملی که آن‌ها را وارد میدان علم و عمل کرده است، ظاهر فریبنده‏ اى دارد؛ ولى نهایتِ آن، جز سقوط و هلاکت چیزى نیست.

همین خودپرستى است که علوم تجربى (Science) را از اسباب هلاکت انسان قرار داده است و اخلاق را در قالب خودخواهى و ریاکارى و هواپرستى و بی‌حیایى ریخته است و شیاطین، استبداد و ظلم و حرمان را بر اقتصاد مسلط کرده و با سموم سودجویى و راحت‏طلبى، اجتماع را مسموم ساخته است و به‌وسیله افکار کوتاه ملی‌گرایی و وطن ‏پرستى و اختلافات نژادى و رنگى و خضوع درمقابل زورمندان، وضع سیاست را فاسد کرده، آن را یکى از اسباب بدبختى بشر قرار داده است.

خلاصه، نهال فاسدی که با نهضت جدید در غرب کاشته شد و درخت بزرگ و پربرگ تمدن جدیدرا به‌وجود آورد، خوردن میوه‏ اش لذت‏بخش، اما مسموم است. گل‌هایش زیباست، ولى خارهاى گزنده ‏ای هم دارد. شاخه‏ هاى قشنگى دارد، اما سموم پنهانی را نیز پخش می‏کند و همواره خون بشر را مسموم می‌سازد.

 

ثمره‌های مادیگرى

جهان غرب که این درخت آلوده را به دست خویش نشانده است، اکنون ثمرات تلخ آن را مى‏چشد و اظهار ناراحتى می‏کند، زیرا در هر رشته‏ اى از زندگى، اشکالات و عقده‌هایى برایشان ایجاد کرده که از حل هریک از آن‌ها عقده‏ هاى دیگرى تولید می‌شود. هر شاخه ‏اى از آن اشکالات را قطع کنند، شاخه ‏هاى خاردار دیگرى روییده می‌شود. جهان غرب خواست ریشۀ مشکلات سرمایه‌دارى را براندازد، مرام کمونیسم پیدا شد. دموکراسى را محکوم ساخت، فاشیسم پیدا شد. خواستند مشکلات اجتماعى را حل کنند، نهضت افراطى زن‌ها (Feminism) و تحدید نسل به‏وجود آمد. كوشیدند تا براى جلوگیرى از مفاسد اخلاقی برنامه‏ای تهیه کنند، زیرپاگذاشتن قوانین و ارتکاب جرایم را نتیجه داد.

باری، تمدن جدید، مفاسد و مشکلات بی‌شماری براى جهان غرب به‌وجود آورده، زندگى غربى را بر اثر مصائب و دردها تبدیل به زخم خون‏بارى گردانیده است و در تمام رگ‌وریشه ‏اش احساس درد می‌شود. عذاب و شکنجه ‏اش کاسۀ صبرشان را لبریز کرده است. قلب‌هاى آنان پریشان است و مشتاق دارویى هستند که از دردهاى تمدن جدید شفایشان بخشد، اما جاى داروى مطلوب را نمی‏دانند. اکثر آنان به اشتباه می‌پندارند که این مفاسد و آلام از شاخه‏ هاى تمدن جدید سرچشمه می‌گیرد؛ ازاین‏رو، اوقات خویش را در قطع و اصلاح آن شاخه ‏ها مصروف می‏دارند، اما هنوز نفهمیده ‏اند که اصل و اساس تمدن جدید، منبع مفاسد است و باید ریشه را قطع کرد، زیرا امیدداشتن از ریشۀ فاسد که شاخۀ صالحى به‏بار آورد، جز حماقت و دیوانگى چیزى نیست. البته در آن‌جا اندکی از روشن‌فکران نیز وجود دارند که واقع مطلب را درک کرده و فهمیده ‏اند که اصل و ریشۀ تمدنشان فاسد است، ولى همان‌ها نیز چون در سایه آن تمدن زیست کرده ‏اند و از میوه‏ هاى آن درخت برخوردار شده ‏اند، نمى‏فهمند چه‏چیز را باید به جای آن اصل فاسد بگذارند و درک نمی‏کنند که اصل و ریشه سالم است که شاخ و برگ‌هاى سبز و سالم را به‏وجود مى‏آورد. بنابراین، دو دسته مذکور یک‏سانند و هر دوى ایشان خواستار داروى شفابخشى هستند، اما مطلوب را به‌خوبى نمی‏شناسند و جایش را نمى‏دانند.

 

ضرورت ارائۀ برنامه‏ هاى اسلام به جهانیان

در این عصر است که باید حقایق نورانى قرآن و سنت پیغمبر اسلام را به جهانیان عرضه داشت و به آنان فهماند که این حقایق، همان داروى گم‌شده و مطلوبى است که از جان و دل خواستار آنید، و در جست‌وجویش پریشان احوالید. این همان آشامیدنی‏ای است که بدان اشتیاق دارید. این همان درخت پاکى است که از ریشۀ صالحى به‌وجود آمده است و شاخه‏ هاى سبز و خرمى دارد. این درخت، گل‌هاى خوش‌بویى دارد و بدون خار. میوه‏ هاى این درخت بسیار لذیذ است و هوایش پاکیزه و فرح‌بخش.

شما به سوى قرآن گرایید تا حکمت بیابید. راه صحیح آزادى فکر و عقیده را بشناسید. دانشى را تحصیل کنید که بهترین خطِّ‌‌مشى را پیش‌پایتان بگذارد. شما از قرآن معنویتى را به دست می‏آورید که آرامش‌بخش روحتان خواهد شد، ولى مبادا خیال کنید قرآن بر وفق مذاق رهبانان و تارکین دنیا سخن مى‏گوید و خاطر آن‌ها را آرام می‌سازد، بلکه قرآن، آرامش‌بخش دل کسانی است که در میدان زندگى دنیا اهل علمند و در پیشبرد هدف خویش می‌کوشند.

شما در قرآن، ضابطه و دستورالعملى خواهید یافت که بر علم صحیح استوار و بر وفق آفرینش انسان جعل شده است و به مقتضاى هواى نفس مردم تغییر نمى‏کند. مبادى صحیح و اساس متین فرهنگ و تمدن را در قرآن خواهید یافت؛ همان مبادى که امتیازهای کاذب طبقاتى را لغو می‏کند و اختلافات غیرواقعى را از بین می‏برد و نظام اجتماع انسانى را براساس تعقّلات خالص استوار می‌سازد. براى زندگى انسان، محیط امنى را فراهم می‌سازد که براى دادگسترى و مساوات و بخشش و نیکوکارى صلاحیت داشته باشد و مجالى براى تنازع در حقوق و تصادم در منافع و دشمنى و غرض‌ورزی باقى نمی‏ماند، بلکه براى تمام افراد آن اجتماع میسر مى‏شود که با طیب خاطر و رضایت کامل، دست‌به‌دست هم دهند و براى سعادت شخصى و اجتماعى خویش بکوشند.

 

اى ملت جهان!

اگر مى‏خواهید از هلاکت و بدبختى نجات یابید، باید تمدن غلط غربى را زیرپا گذارید و پیکر مردۀ او را در گورستان تمدن‌هاى پوسیده گذشته مدفون سازید، دل‌هاى خویش را از تعصّبات ضد اسلامى پاک کنید؛ همان تعصبات غلطى را که از دین‏داران افراطى قرون وسطى به ارث برده ‏اید و با این‌که تمام عقاید آن قرون تاریک را رها ساخته‏ اید، اما تعصبات ضد اسلامى خویش را هنوز از دست نداده ‏اید. سپس به قرآن کریم و سنت پیغمبراسلام رجوع کنید و حقایق آن‌ها را با قلوب خویش دریابید و بدان عمل قرار کنید.

 

بیماری مسلمانان و درمان آن

اوضاع مذکور، مربوط به جهان غرب بود، اما احوال ملل مسلمان با غربیان اختلاف دارد و بیماری آنان با غرب تفاوت دارد. اسباب و عوامل بیماری نیز اختلاف دارد، ولى راه و دستورالعمل براى علاج هر دو مرض یکى است؛ آن راه عبارت است از: رجوع‏کردن به ‌آن معلم ربّانى و هدایتی که خداوند متعال آن را به‏صورت آخرین کتاب، بر پیغمبر خاتم خویش ـ محمدبن‏عبداللّه|- نازل کرده است.

محیط و اوضاع تماس و برخورد اسلام با تمدن غرب با محیط و محل تصادم آن با تمدن‌هاى دیگر کاملاً اختلاف دارد. تمدن‌هاى رومى و ایرانى و هندى و چینى، در وقتى با اسلام تصادم کردند که دین اسلام برقواى فکرى و عملى مسلمانان کاملاً تسلط داشت. روح جهاد و کوشش ایشان قوى و نیرومند بود. ملتى بودند که از جنبه ‏هاى معنوى و مادى بر دیگران برترى داشتند و مقام بزرگى و زعامت جهانیان برای آنان بود؛ ازاین‏رو، هیچ‏یک از تمدن‌هاى مذکور نتوانست پایدار بماند و با نیروى اسلام مقابله کند. مسلمانان هرجا قدم مى‏ نهادند، در افکار، نظریات، علوم، اخلاق، عادات و طرز تمدن آن‌ها انقلابى ایجاد مى‏کردند و نفوذشان بیشتر از آن بود که تحت تأثیر دیگران قرار گیرند.

البته مسلمانان چیزهایى را هم از دیگران گرفتند، اما مزاج تمدن آنان به‌قدرى قوى بود که هرچه از خارج وارد می‏شد در قالب اسلام می‏ریختند و سوء مزاجى به‌وجود نمی‌آمد. برعکس، آثاری که مسلمانان در دیگران می‏گذاشتند در روحیات و اوضاع آنان انقلابى ایجاد می‏کرد. پس بعضى از تمدن‌هاى غیراسلامى، به‌کلی در اسلام منحل می‏شد و شخصیت خویش را از دست می‏داد. و تمدن‌هایی که تا حدى نیرومند بودند، به‌طورى تحت تأثیر اسلام قرار می‏گرفتند که بسیارى از مبادى و اصولشان تغییر می‏یافت؛ البته این حوادث در زمانى به وقوع مى‏پیوست که ملت اسلام در بحبوحۀ جوانى به‌سر می‏برد، روحشان جوان، بازوانشان نیرومند و همت‌هایشان عالى بود؛ به‌طوری‌که با ابرهاى آسمان برخورد می‏کرد.

 

علل انحطاط مسلمانان

اما بعداً چنین شد که بر اثر علل و عواملی روح جهاد و نیروى کوشش مسلمانان به خاموشی گرایید. قرآنی که نور علم و نیروى عمل به آنان بخشیده بود، فقط وسیلۀ عبادت قرار داده، به‏صورت زیبا جلد کردند و در محراب‌ها نهادند. پیروى از سنت نبوى را که تمدنشان را به‌‌صورت نظام کاملى از فکر و عمل درآورده بود، ترک کردند. نتیجۀ حوادث مذکور این شد که سیر ترقى آنان متوقف شد. نهر علوم اسلامى که در طول چندین قرن جریان داشت و جهان بشری را سیراب می‏کرد، به گودال آبى که در بیابانى باشد، مبدل ساخت؛ درنتیجه، مسلمانان از مقام رهبرى جهانیان ساقط شدند و علوم و تمدن و نیروى سیاسى آنان تضعیف شد. در همین هنگام و با چنین شرایط و اوضاعى، در مقابل تمدن اسلام، تمدن دیگرى نمایان گشت و ملل غربى در پیش آن در حرکت بودند تا پرچم جهاد و کوششى را که از دست مسلمین افتاده بود، بر دوش خویش بگیرند. مسلمانان به‌ خواب خوش فرورفته، از حرکت افتادند؛ ولى غربیان پرچم علم و عمل را بر دوش گرفتند و پیش رفتند تا این‌که منصب رهبرى جهانیان را تصاحب کردند و به مددِ شمشیر و سرنیزه، قسمت اعظم جهان را مسخّر خویش ساختند. افکار و نظریات و علوم و فنون و مبادى آن‌ها و فرهنگ و تمدنشان در جهان نفوذ کرد و سیادت و بزرگى آنان نه‏تنها بر اجسام، بلکه در قلوب و افکار نیز نفوذ کرد.

وقتى مسلمانان از خواب چندین قرنى خویش بیدار شدند، با شگفتی دریافتند که غلبۀ اجانب تکمیل شده و تمام بلاد اسلامى تحت حکومت و استیلاى بیگانگان در آمده است. علمى جز علم آنان باقى نمانده است، تمدنى جز تمدن غربی وجود ندارد و قانونى جز قانون آنان دیده نمی‌شود و حکومتى جز حکومت آنان نیست و در دست مسلمانان به‏جز یادآوری حوادث خوشِ زمان‌هاى گذشته چیزى باقى نمانده است که آن خاطراتِ خوش هم کم‌کم از صفحه اذهان محو می‌گردد.

 

ناتوانی تمدن غربى از جنگ با اسلام

در این روزها اسلام به‏صورت دیگرى با تمدن غربى روبه‌رو شده است. ولى شکى نیست که تمدن غربى هرگز نمی‌تواند در مقام ضدیت و تزاحم با اسلام برآید و اگر ما با اسلام واقعى به جنگ تمدن غربى برویم، توان ایستادگی درمقابل اسلام را ندارد. اما به من بگویید ببینم: اسلام واقعى اکنون کجاست؟ مسلمانان نه سیره اسلامى دارند، نه اخلاق، افکار و شجاعت اسلامى. در روزگار ما روح خالص اسلامى نه در مساجد دیده می‌شود، نه در مدارس و نه در خانقاه، در بین اسلام و عمل ارتباطى باقى نمانده است. قوانین اسلامى نه در زندگى فردى مسلمین نفوذ دارد، نه در زندگى اجتماعى ایشان. هیچ‌یک از شعبه‏ هاى تمدنشان مطابق روش صحیح اسلامى اداره نمی‌شود.

بااین‏اوضاع، اگر بین اسلام و تمدن غربى، تزاحمى واقع شود، درحقیقت، اسلام واقعى به جنگ تمدن غربى نرفته، بلکه نزاع، بین مسلمانان بى‌حرکت و عقب‌مانده و بین تمدن غربى متحرک و زنده است؛ همان تمدنی که نور دانش از تمام اطرافش می‏درخشد و حرارت عمل، گرمش کرده است.

آثار و نتایج تزاحم این دو رقیب غیرمتساوى، آشکارا دیده مى‏شود: مسلمان‌ها همواره عقب‌نشینى می‏کنند و تمدنشان با شکست مواجه مى‏گردد و به راهى می‏روند که عاقبت در تمدن غربى محو می‌گردند و استقلال و شخصیت خویش را از دست خواهند داد. آنان در تمام کارها متمایل به غرب شده ‏اند. اذهانشان به رنگ غرب درمی‏آید. قواى فکر و نظرى آنان با مبادى غربى خوگرفته است و ذهن و اندیشه، اخلاق، اقتصاد، اجتماعیات و سیاستشان همواره از غرب رنگ می‌گیرد. تصور می‏کنند، قانون حقیقى زندگى همان است که از غرب آمده باشد؛ ازاین‌رو، این شکست را باید شکست مسلمانان حساب کرد، نه شکست اسلام. ولى بدبختانه آن را شکست اسلام می‏شمارند.

البته یک نقطه معینى از زمین و ملت واحدى بدین بدبختى و خطر گرفتار نشده ‏اند، بلکه جهان مسلمانان به مرحلۀ این انقلاب بیمناک رسیده است.

 

وظایف علماى اسلام

پس بر علما واجب است از خواب غفلت بیدار شوند و در اولین ساعت‌های پیدایش علایم خطر، مسلمانان را بیدار سازند. باید مبادى و اصول تمدن جدید را به‌خوبى فراگیرند و براى کسب علومی که اساس تمدن جدید است، به‌سوى کشورهاى غربى کوچ کنند و نیروى فکرى خویش را به‌کار اندازند و اکتشافات علمى و روش علمىِ ترقیات غربى را فرا گیرند و به‌وسیلۀ معلومات و کشفیات تازۀ خویش، نظام فرهنگ و تمدن مسلمانان را در ضمنِ مبادى اسلام اصلاح کنند، تا خسارت‌های بزرگى که از ناحیه جمود فکرى و علمى ایشان بر پیکر اجتماعشان وارد شده است، جبران شود و قافلۀ تمدن اسلامى را همدوش حرکت زمان به پیش برند.

متأسفانه، علماى اسلام ـ جز عدۀ معدودى ـ از روح و واقعیت اسلام اطلاعى ندارند. نه نیروى اجتهاد دارند نه تفقه در دین، نه حکمت‌هاى نظرى و عملى اسلام را می‏دانند، نه قوت عمل دارند. چنین افرادى صلاحیت ندارند که از جنبه ‏هاى علمى و عملى از قرآن و ارشاد نبوى استمداد جویند و مبادى سهل و دائمى اسلام را به‌دست آورند و نظریاتی مطابق اقتضائات زمانه ارائه کنند، بلکه ایشان هم به مرض تقلید از گذشتگان گرفتارند. مدار بحث و تحقیق آن‌ها کتاب‌های فقهی است که از جانب خدا نازل نگشته تا این‌که بالاتر از قیود زمان باشد. در هر موضوعى از موضوعات به کلمات اشخاصى استشهاد می‏کنند که پیغمبر نیستند تا علومشان از طریق وحى حاصل شده باشد. درصورتی‌که احوال اغلب علما چنین باشد، چگونه می‏توانند مسلمانان را به‌طور صحیح رهبرى کنند، درحالی‏که اوضاع زمانه تغییر یافته و در دنیاى علم و عمل انقلابى رخ داده که فقط خدا از آینده ‏اش اطلاع دارد و جز براى پیغمبران براى کسى میسر نیست که چشم بصیرتش حجاب‌هاى قرن‌ها و زمان‌هاى آینده را بشکافد و حقایق را مشاهده کند.

البته شکى نیست که علما درمقابل تمدن جدید حداکثر استقامت را به خرج دادند، اما چون براى مقابله، مجهز نبودند و وسایل لازم را در اختیار نداشتند، تلاش‌هایشان ثمر نداد، زیرا با جمود نمى‏توان به جنگ حرکت رفت و با حرف نمى‏توان جلوی سیر زمانه را گرفت. سلاح‏هاى زنگ‌زدۀ قدیمى نمى‏تواند درمقابل سلاح‌هاى کشندۀ روز عرض اندام کند. هم‌چنین، نقشه‏ هاى کهنۀ قدیمى که علما مى‏خواهند با آن‌ها ملت را هدایت کنند به‌ درد امروز نمی‏خورد، زیرا ملتی که طوفان تمدن غربى اطرافش را گرفته چگونه می‏تواند چشمش را ببندد و حواسش را تعطیل کند و اصل وجود طوفان را انکار نماید و از آثارش سالم بماند؟! ملتی که نظام تمدن جدید، نفوذ سیاسى خویش را بر آن افکنده، چگونه مى‏تواند در زندگى عملى خویش از تأثیر و نفوذ آن اجتناب کند؟

حوادث مذکور چنین نتیجه داد که مسلمین بعد از آن‌که در میدان سیاست شکست خوردند، از نظر علم و تمدن نیز عقب افتادند. اکنون با چشم خویش مشاهده می‏کنیم که موج تمدن غربى، تمام مناطق اسلامى را فراگرفته، جوانان مسلمان به‌سوی آن سیلاب رانده شده ‏اند؛ به‌طوری‌که از مرکز اسلامى خویش فرسنگ‌ها دور افتاده ‏اند.

 

چرا به فکر حل مشکلات نیستند

بدبختى این‌جاست که علماى اسلام هنوز هم به اشتباه ‏های گذشتۀ خود پى نبرده ‏اند و اجتماعاتشان به همان روش قدیمى اداره مى‏شود! از ظواهر حال اکثریت آنان هم پیداست که نمى‏خواهند خواسته ‏ها و نیازهای این روزگار و اوضاع علمى جدید را درک کنند. این دانشمندان خوب مى‏توانند از چیزهایی که نسل جوان را از اسلام دور می‌سازد، انتقاد کنند، اما هنوز نتوانسته‏اند این زحمت را به خود روا دارند که براى این سمِّ کشنده ‏ای که در عروق ملت نفوذ کرده، دارویى تهیه کنند. آنان در مورد حل مشکلات علمى و عملى که اوضاع جدید براى مسلمانان به‌بار آورده سربه‌زیرند و چُرت می‏زنند، زیرا حل مشکلات بدون اجتهاد امکان‏پذیر نیست، در‏صورتی‏که علما باب اجتهاد را بر خود مسدود ساخته ‏اند.[4]

اسلوبی که فعلاً علماى ما براى بیان تعالیم و قوانین اسلام پیش گرفته ‏اند؛ به جای این‌که طبقۀ تحصیل‏کرده را به اسلام نزدیک سازد، از آن دور می‏کند. وقتى مواعظ آن‌ها به گوش انسان می‏رسد یا کتاب‌هایشان را مطالعه می‏کند، بسا اوقات دعا می‏کند که مواعظ آن‌ها به‌گوش غیرمسلمان یا مسلمان منحرفى نرسد و آبروى اسلام بریزد. آنان محیط کهنه ‏ای‏ را در اطراف خویش به‏ وجود آورده ‏اند که حداقل یک‏قرن بر آن می‏گذرد، در آن محیط قدیمى زندگى می‏کنند و طبق مقتضیات آن محیط فکر می‏کنند و سخن می‏گویند.

 

در دویست ‏سال قبل زندگى می‏کنند

البته ما خدمات و حقوق علماى اسلام را منکر نیستیم. همین دانشمندانند که نفایس علوم اسلامى را نگهدارى کرده‌اند و بدون عیب به ما تحویل داده‌اند و تعالیم دینى که در بین مسلمانان منتشر مى‏شود، بر اثر زحمات و کوشش آنان است؛ ولى من فقط این نکته را مى‏خواهم بگویم که این پرده‌ای که حدود دویست‏سال ضخامت دارد و علما آن را در بین عصر حاضر و بین خود حائل کرده ‏اند، هرگز اجازه نمى‏دهد که بین اسلام و عصر جدید ارتباطى برقرار شود. طرز کنونى تعالیم اسلام، براى ادارۀ زندگى دنیوى امروز کافى نیست. روش‌هایی که مى‏توانند راه زندگى را به مردم نشان دهند، از تعالیم اسلام بیگانه ‏اند و همین موضوع سبب شده است که در تمام نقاط اسلامى دو طبقۀه متضاد دیده ‌شود: یک طبقه، همان عالمانی هستند که اشاره کردیم و طبقۀ دیگر، مسلمانانی هستند که تمام شئون علمى و ادبى و سیاسى مسلمانان در دست ایشان قرار گرفته است، ولى به‌مبادى و اصول اسلام جاهلند و از روح تمدن اسلامى خبرى ندارند و با نظام اجتماعى و قوانین مدنى اسلام ناآشنا مى‏باشند و آثارى از ایمان در قلبشان نیست، جز یک پرتو ضعیفى، آن هم در یک ناحیۀ دورافتاده‏ اى از دلشان؛ به‏طوری که اگر آن پرتو ضعیف را نادیده بگیریم با غیرمسلمان هیچ فرقى ندارند، متأسفانه چون تمام نیروهاى علمى و عملى مسلمانان در قبضۀ این گروه قرار دارد و اینانند که چرخ زندگى اجتماع را به گردش درآورده ‏اند، ناچار ملت بیچاره را به سوى وادی‌هاى گمراهى سوق مى‏دهند و کسى نیست که این قافلۀ گمشده و بى‏رهبر را هدایت کند.

من زندگى کنونى مسلمانان را مشاهده مى‏کنم و عواقب وخیم آن را بالعیان مى‏بینم. گرچه به‌قدر لزوم سرمایۀ علمى ندارم که به ارشاد و رهبرى بپردازم و چنان نیرویى ندارم که بتوانم ملت بزرگ اسلام را در چنین محیط فاسدى به اصلاح آورم، جز این‌که خدا قلب شکستۀ مرا بدین اوضاع و احوال رقّت‌بار، متألّم ساخت؛ ازاین‏رو از همین علم و بصیرت اندک خویش استفاده می‏کنم و هر دو طبقه مسلمین را دعوت مى‏کنم که به مصدر حقیقى تعالیم اسلام و سرچشمۀ گواراى تمدن اسلامى رجوع کنند. من هرچه بتوانم در این راه کوشش خواهم کرد. وقتى به بزرگى و عظمت این هدف نگاه مى‏کنم و ازسوى‏دیگر ناتوانى و کم‏بضاعتى خویش را مى‏نگرم، کوشش خود را ناچیز مى‏شمارم، ولى موفقیت و شکست به دست خداست، ما جز سعى و کوشش وظیفه ‏اى نداریم؛ من دلم مى‏خواهد تا حد توانایى دایرۀ این تبلیغات را توسعه دهم.



[4]. در مذهب شیعه، باب اجتهاد مفتوح است. «مترجم».