8. باز هم فریب‏کارى روش تعقلى

مادیگرى در لفافۀ استدلال

مذهب عقلى (Rationalism) و مذهب مادى طبیعى (Naturalism) دو روشى هستند که دو قرن است تمدن غربى با تمام نیرو آن‌ها را تبلیغ مى‏کند، به‏طوری که قوت و شدت این روشِ تبلیغی برکسى پوشیده نیست. چگونه امکان دارد انسان از چیزى که دائماً آن را با چشم خود مى‏بیند و با گوش مى‏شنود متأثر نگردد؟ ازاین‌رو، جهان تحت تأثیر این تبلیغات قرار مى‌گیرد و اعتراف مى‏کند که علوم و تمدن غربى تنها براساس مذهب عقلى[37] و مذهب مادى استوار گشته‏اند؛ درصورتى‌که اگر با بررسیِ تمدن غربى معلوم مى‏شود که تمایلات عقلانى و مراعات اصول طبیعى، اساس آن تمدن نیست، بلکه پایه‌هایش حس و تمایلات نفسانى و احتیاج است.

کارى که نهضت علمى جدید کرده، این است که بر عقل و طبیعت حمله نموده، معقولات را به‌کلى کنار گذاشته است و به غیر از مادیات و محسوسات چیزى را قبول ندارد. حس را جای‏گزین عقل کرده و تنها بر حواس متکى است. توجیهات و استنباط‌های عقلى و ادراکات طبیعى را به‏کلى رها کرده است و درعوض، نتایج مادى و محسوسات محض را مقیاس و میزان حقیقى سنجش اشیاء قرارداده است.

براى این‌که تمایلات نفسانى و نیازهاى مادى را رهبر زندگى خودش قرار دهد الهام و راهنمایى‏هاى فطرت و وجدان را رها ساخته است. چیزهایى را که قابل توزین و اندازه‌گیری نیستند، بى‌حقیقت و خیالى مى‏پندارد. چیزی را که منافع مادى محسوس ندارد، ناچیز و غیرقابل‌اعتنا مى‏شمارد.

خود غربی‏ها در ابتداى امر بدین مطلب توجه نداشتند و با این‌که عملاً با عقل و فطرت مخالفت می‌کردند، می‌پنداشتند که روشن‏فکرى جدیدشان براساس مذهب عقلى و مذهب مادى طبیعى استوار گشته است. البته بعداً این اشتباه برطرف شد و واقع قضیه مکشوف شد، ولى هیچ‌کس جرئت نکرد به حقیقت مطلب اعتراف کند. جهان غرب با کمال دورویى و نفاق، واقع مطلب را که همانا مادیگرى و پیروى از خواسته‏هاى نفسانى و هواپرستى در زیر سرپوش استدلال‌های عقلى و ادعای مذهب طبیعى هم‏چنان مخفى مى‏سازد. اما بنابراین ضرب‏المثل انگلیسى: «گربه مخفیانه از چمدان فرار کرده است».

مخالفت جهان غرب با معقولات و معارضه با قوانین طبیعت به درجه‏اى رسید که دیگر قابل اخفا نیست، بدین جهت علناً به عقل و طبیعت تاخته‏اند. حملۀ مزبور در تمام شئون زندگى به‌وقوع پیوسته و از علم و فلسفه گرفته تا قلب اجتماع و سیاست و اقتصاد نفوذ کرده است و تمام رهبران عالم جدید جز معدودى از آنان اعتراف دارند که تنها چیزی که بر تمدنشان حکومت مى‏کند، همان تمایلات نفسانى و نیازهای مادی است و بس.

 

شرقی‌های غرب‏زده

اما شرقیان غرب‏زده و فرنگی‌مآب، هنوز چند قدمى از پیشوایان غربى خود عقب مانده‏اند. البته وضع تعلیم‏وتربیت و محیط تفکر این غرب‌زدگان و عوامل فرهنگى و اجتماعى که در سایه آن‌ها نشوونما مى‏کنند نیز اقتضا دارد که به امور مادى و محسوس بیش‏ازحد احترام قائل شوند و بنده و اسیر تمایلات نفسانى و نیازهای مادى گردند. آنان در این اوصاف، حقاً به حد کمال رسیده‏اند، اما هنوز بدان درجه نرسیده‏اند که واقع مطلب را درک کنند و طبق مَثَل سابق، هنوز گربه از چمدانشان فرار نکرده است. آنان همواره در گفته‏ها و نوشته‏هاى خویش ادعا مى‏کنند که ما جز مطالب عقلى و طبیعى را قبول نداریم. بنابراین نباید جز استدلال‌های عقلى چیزى بر آنان عرضه شود و به غیر از ادلۀ عقلى و شواهد طبیعى نباید چیزی را بپذیرند، ولى در داخل این چمدان پر از ادعا و تبلیغات، گربه‏اى مخفى شده است که هیچ ارتباطى با عقل و طبیعت ندارد.

شما اگر سخنانشان را تجزیه و تحلیل کنید، برایتان معلوم مى‏شود که عقول آن‌ها از درک معقولات و مشاهدات و وجدان طبیعى عاجز است. اگر حقیقت چیزی را که آن را فایده عقلى مى‏نامند بررسى کنید، خواهید فهمید که مرادشان فایدۀ تجربى است. فایدۀ تجربى چیزی است که جرم و وزن داشته، قابل شمارش و سنجش باشد. پس هرچیزی که منافع آن را با اعداد نتوان برشمرد و در کفّۀ میزان نتوان کشید و با متر نتوان اندازه‌گیری کرد، چنین چیزی را نافع و مفید نمى‏شمارند و هر عملی که منافع مادى نداشته باشد، نزدشان غیرمنطقى است.

اما الهام طبیعت و فطرت که ادعاى تبعیت از آن را می‏کنند، رسوایى و افتضاح آن نیز با مختصر بحث و تحلیلى روشن می‌گردد، زیرا مرادشان از طبیعت، فطرت انسانى نیست، بلکه طبیعت حیوانى را اراده می‏کنند که از وجدان و شهادت قلبِ مُدرِک خالى است و جز حس و رغبت و تمایلات نفسانى و جسمانى چیزى در آن وجود ندارد. بنابراین، یگانه‏چیز معتبر در نزد آنان، اموری است که مى‏توانند در حواس انسان تأثیر کنند و تمایلات نفسانى را ارضا نمایند و خواسته‏هاى نفس و بدن را تأمین کنند.

به‏عبارت‏دیگر، چیزى ارزش ارزشمند است که منافع آن فوراً تحت مشاهده در آید و ضررى برایش دیده نشود یا این‌که ضررش کمتر از نفعش باشد، ولى چیزهایی که فطرت انسانى آن‌ها را اقتضا می‏کند و چیزهایی که وجدان اهمیت آن‌ها را درک می‏نماید و چیزهایى را که سود و زیان مادى ندارند، گرچه سود و زیان روحانى و معنوى داشته باشند، اوهام و خرافات و امور بى‌ارزشى می‏دانند که نباید به آن‌ها اعتنا کرد و بحث در آن‌ها و اعتقاد به وجود آن‌ها، از علایم کهنه‌پرستى و خیال‌بافى و تاریک‌فکرى شمرده می‌شود.

چنان‌که ملاحظه مى‏فرمایید: ازیک‏طرف تا این‏حد، از عقل و فطرت منحرف گشته‏اند، ازطرف‏دیگر، مدعى آنند که تمام کارهایشان طبق عقل و طبیعت می‌باشد. افلاسِ عقلى آنان به حدى رسیده است که درک نمى‏کنند رفتارشان مصداق جمع بین نقیضین است!

 

بی‌نصیب‌بودن غربی‌ها از طرز استدلال

انسانى که تحت تعلیم‏وتربیت فکرى قرار گرفته، دست‌کم باید به حدى رسیده باشد که افکار و عقایدش از اضطراب، ناسازگارى و آشفتگی خالى باشد، و بتواند براى افکار و آراى خود اسلوب و روش محکمى برگزیند و مقدمات سخن را طبق اصول منطق مرتّب سازد و بر وجه صحیح نتیجه‏گیرى کند و از خطاهاى واضح، مانند جمع بین نقیضین و خلط موضوع بحث در امان باشد، ولى متأسفانه عموم رجال متمدن ما ـ جز عده معدودى ـ از این میوۀ نوبر تربیت عقلى محرومند. هنوز بدان مرحله رشد و ترقى نرسیده‏اند که قبل از شروع در بحث، مورد بحث را کاملاً روشن و معیّن سازند و در حین مناقشه و استدلال، مقتضیات مورد بحث را مراعات کنند، تا اول و آخر کلامشان در هماهنگی کامل باشد.

اگر شما با یکى از ایشان صحبت کنید یا نوشته‏هایشان را بخوانید، فوراً متوجه می‏شوید که در افکار آن‏ها اشکالات و پیچیدگی‏هایى وجود دارد. مشاهده خواهید کرد که از نقطۀ معینى بحث را شروع مى‏کنند، ولى طولى نمی‏کشد که جاى بحث اول را تغییر می‏دهند و درجاى‏دیگر صحبت می‏دارند. باز هم بعد از مختصر بحثى، مورد سومى را براى سخن انتخاب می‏کنند. آنان تا حال نفهمیده‏اند که براى اثبات دعوا باید با فکر و تأمل، مقدمات لازم را برگزید سپس آن‌ها را طبق اسلوب منطقى مرتب ساخت، تا در اثبات مدعا مفید واقع گردند.

هرکس نوشته ‏هایشان را بخواند یا سخنانشان را استماع کند، از اول تا آخر بحث، نمی‏فهمد که مراد بحث‏کننده چیست و دربارۀ چه موضوعی مى‏خواهد بحث کند و براى چه مطلبى استدلال مى‏کند. تمام علت قضیه این است که در تمدن جدید و تعلیمات عصر حاضر، در اغلب اوقات، به امور مادى توجه دارند. این‌گونه تعلیمات، هوس‌هاى نفسانى را تحریک، و تمایل به خواسته‏ها و نیازها را تقویت می‏کند و براهمیت محسوسات تأکید می‌ورزد، ولى عقل و ذهن را نشوونما نمی‏دهند، نیروى انتقاد و تمیز را تقویت نمى‏کنند و از تهذیب نفس و تنویر افکار به‌کلى غفلت دارند. بالاتر از همه این‌که به‌سبب تحریک تمایلات مادى، دستگاه توازن عقلى را بر هم مى‏زنند.

 

استدلال غیرمنطقى

گروهى از فارغ‌التحصیلان دانشگاه‌ها که با این طرز تعلیم، رشد یافته‏اند، خود را اهل تعقل و تفکر مى‏پندارند، به همین سبب، تمام چیزها را مورد انتقاد عقلى قرار می‏دهند و اگر چیزى با عقلشان سازش نداشته باشد منکر آن مى‏شوند، ولى درواقع ذهنشان از مقتضاى عقل منحرف گشته، چنان صلاحیتى ندارند که حتى یک مسئله را به روش عقلى صحیح بسنجند و بررسى کنند، یا در امرى عقیدۀ درستى ابراز نمایند. این روش عقلىِ غیرمنطقى، اکثر اوقات در مسائل دینى ابراز می‌گردد، زیرا مبادى روحى و اخلاقى و اجتماعى آن مسائل، با نظریات غرب، هم‏خوانی ندارد.

اگر مى‏خواهى مطلب را خوب درک کنى، با فردی که با تعلیمات انگلیسى تربیت یافته است، دربارۀ یکى از مسائل دینى صحبت کن تا به طرز تفکرش آشنا گردى. آن شخص قبل‏ازهرچیز مى‏گوید: مسلمانم. سپس یکى از احکام شرعى را با ذکر دلیلش بر وى عرضه بدار، خواهى دید که از روى تکبر شانه‌هایش را حرکت می‏دهد، و مانند فردی منطقى مؤمن به‌عقل خواهد گفت: این موضوع از خرافات رجال دینى است، دلیل عقلى برایم بیاورید تا قبول کنم. اگر دلیل عقلى ندارید و دلیل شما منحصر به نقلیات است، پس مرا از موافقت معذور دارید.

همین چند جمله از سخنان مخاطب شما، باطنش را ظاهر می‌سازد. این بیچاره هنوز بوى مذهب عقلى به مشامش نرسیده و بعد از مدتى تحصیل، هنوز مقتضاى عقلىِ مطالبۀ برهان را درک نکرده و به وظایف شخص طالب دلیل آشنا نشده است.

 

انتخاب یکى از دو راه

انسان به دو طریق مى‏تواند درمقابل احکام اسلامى قرار گیرد: یا مسلمان باشد و از موضع مسلمانی وارد بحث شود، یا به عنوان فرد کافر بحث کند. اگر از موضع فردی مسلمان بحث می‏کند، معناى اسلامش این است که به خدا عقیده دارد و محمد| را پیغمبر خدا می‏داند، دستورهای او را از جانب خدا می‏داند، و باید از آن‌ها متابعت کند؛ دراین‏صورت، وجهى ندارد که در یکْ‏یکِ احکام اسلامى مطالبۀ دلیل عقلى کند، بلکه وظیفۀ چنین فردى این است که در هر حکمى تحقیق کند که آیا پیغمبر آن را فرموده یا نه. پس اگر با برهان نقلى و احادیث نبوى برایش اثبات شد که پیغمبر اکرم| چنین مطلبى را فرموده است، باید بدون چون‏وچرا آن را بپذیرد و جزء برنامg عملى خود قرار دهد. البته این حق را دارد که بعد از پذیرفتن آن حکم، باز هم براى اطمینان خاطر و ازدیاد بصیرت، درصدد یافتن دلیل عقلى برآید. اما اگر براى قبول‏کردن اصل حکم، دلیل عقلى مطالبه کند و درصورت فقدان دلیل عقلى اصل حکم را مردود بشناسد، معناى این عمل، انکار حاکمیت پیغمبر خواهد بود و لازمۀ انکار حاکمیت آن حضرت، کفر به خداست. درصورتی‌که این شخص در آغاز بحث، به صحت اسلام و مسلمان‏بودن خودش اعتراف کرده بود.

چنانچه به عنوان فردی منکر و کافر وارد مباحثه شد، موقعیت صحیح چنین شخصى در داخل دایرۀ اسلام نیست. باید قبل از هر چیز چنان شجاعت اخلاقى داشته باشد که بتواند رسماً خود را از دایرۀ دینى که بدان عقیده ندارد خارج گرداند، در آن‌صورت مى‏تواند مطالبۀ دلیل عقلى کند و پاسخ دادنش بجاست.

 

در هر نظامى اطاعت لازم است

قاعدۀ مذکور مقتضاى عقل سالم است و بدون مراعات آن، هیچ نظم و قانونى در این جهان برپا نخواهد ماند. اگر بنا شود که هر فردى از افراد کشوری در هر حکمى از احکام مربوط به کشور خود، مطالبۀ دلیل کند و در صورت عدم اقامۀ دلیل از پیروى قوانین کشور خوددارى ورزد، ممکن نیست حکومت آن کشور ـ حتی یک ساعت ـ بتواند پایدارى کند. ممکن نیست لشکرى تأسیس گردد که هریک از افراد آن لشگر، حق داشته باشند برای اجرای دستورهای مافوق خویش مطالبۀ دلیل کند و اطمینان خاطر خود را شرطِ عمل‌کردن به دستورها قرار دهد. ممکن نیست نظام مدرسه یا دانشگاه یا سندیکا یا هر نظام اجتماعى دیگرى، بر اصول و قوانینى مستقر گردد که هریک افراد آن اجتماع، حق داشته باشد درخصوص یک‏یک احکامش مطالبه دلیل کند و اگر دلیلى نیافت حق مخالفت داشته باشد.

واقع قضیه این است که هرکس خواست داخل نظام و تشکیلات معینى گردد، باید این مطلب را به عنوان اصل مسلم قبول کند که خواسته‏ها و دستورهای عمومى آن تشکیلات بر خواسته‏هاى افراد، مقدم است و براى حفظ مصالح عالیه اجتماع باید از خواسته‏هاى فردى صرف‏نظر کرد. پس مادامی که شخص مى‏خواهد جزء آن نظام باقى بماند باید دستورها و احکام عمومى آن نظام را بدون چون‏وچرا بپذیرد، چه به صحت آن‌ها یقین داشته باشد، چه نداشته باشد. البته در هر نظامى، مخالفت و عصیان دربرابر قانون نیز وجود دارد، ممکن است شخصى با وجود ارتکاب جرم باز هم در آن نظام باقى بماند، ولى این مطلب غیر از این است که هر شخصى رسماً حق داشته باشد با هریک از قوانین که دلش خواست مخالفت کند. اگر کسى چنین حقى را براى خودش قائل شد، حقوق مسلم و قدرت عالى آن نظام را انکار کرده، صلاحیت ندارد به عنوان عضوى از آن اجتماع باقى بماند، پس اگر از کارمندان دولت بود، به عنوان خیانت محاکمه خواهد شد و اگر نظامى باشد به دادگاه نظامى جلب مى‏گردد و اگر از افراد مدرسه یا دانشگاهى بود، مطرود خواهد شد و اگر این عمل را با دینى از ادیان انجام داد، کافر بدان دین شناخته مى‏شود.

 

اساس نظام اجتماعى اسلام

قاعده مذکور اساس و پایۀ نظام اجتماعى اسلام است. معمول دین اسلام این نیست که قبل از تمام کارها احکام را جعل کند، بلکه ابتدا انسان را به ایمان به خدا و رسول فرا می‌خواند و براى این مقصد، براهین و ادلۀ عقلى اقامه مى‏نماید. مقصد اساسى اسلام این است که با ذکر براهین عقلى و شهادت وجدان، انسان را قانع سازد خدایى دارد که خالق اوست و محمد| رسول خداست. در این مراحل ابتدایی است که انسان حق دارد هرچه خواست بحث و تحقیق کند. اگر باز هم قانع نشد کسى وى را به پذیرفتن اسلام مجبور نمى‏کند، ولى اگر بعد از بحث و تحقیق وجود خدا و نبوت محمد| را قبول کرد، مسلمان شمرده می‌شود. لفظ «مُسلم» در لغت عرب به معناى مطیع و خاضع است. در صورت پذیرفتن اسلام، لازم نیست برای یکْ‏یکِ احکام اسلام، برهان عقلى اقامه شود و متابعت از قوانین نباید بستگى به یقین او داشته باشد، بلکه وظیفه‏اش این است که دربرابر تمام اوامر و دستورهای خدا و پیغمبر تسلیم گردد. خدا در قرآن شریف مى‏فرماید:

وقتى مؤمنان به سوى خدا و رسول دعوت شدند تا در میانشان حکم کند، خواهند گفت: شنیدیم، اطاعت مى‏کنیم.[38]

اساساً ایمان به خدا و پیغمبر و مشروط‌کردن اطاعت از احکامشان را بر وجود دلیل عقلى، دو امر متناقض هستند که عقل سلیم اجتماعشان را تجویز نمى‏کند و هرکس این‌گونه مطالبۀ حجت کند، مؤمن حقیقى نیست. قرآن مى‏فرماید:

وقتى خدا و رسول در موضوعى قضاوت کردند، هیچ مرد و زن مؤمنینی حق ندارد اختیار کار خویش را داشته باشد.[39]

 

علت موفقیت

به مدد همین قاعدۀ متین بود که اسلام توانست در محیط داخلى خویش اصلاحات و نظامات قابل توجهى به عمل آورد. بعد از تثبیت ایمان در قلوب، هرچه را دین نهى مى‏کرد، تمام مؤمنین از ارتکاب آن خوددارى مى‏کردند و هر دستورى از جانب دین صادر مى‏گشت با یک اشاره، میلیون‏ها بشر آن را اجرا می‌کردند. اگر بنا بود در هر امرى از امور دین، برهان عقلى اقامه شود و پیروى از دستورهای دین بستگى به یقین به وجود منافع و مصالح داشت، هرگز ممکن نمى‏شد آن همه اصلاحات اخلاقى و تشکیلات اجتماعى که به دست نبى اکرم|، در مدت کوتاهى که از 23 سال تجاوز نمى‏کرد انجام گرفت، تا قیامت جامه عمل پوشد.

 

نهی اسلام از تقلید کورکورانه

اشتباه نشود مراد ما این نیست که احکام و قوانین اسلام مخالف عقلند یا حکمى از احکام اسلام، ولو هرچه جزئى باشد، از حکمت و مصلحت خالى است. هم‌چنین مقصود این نیست که اسلام از پیروانش خواسته باشد که کورکورانه تقلید کنند و مسلمین را از بحث و کنجکاوى در اصول و مبادى عقلى احکام و کشف مصالح واقعى آن‌ها ممنوع ساخته باشد؛ نه، هرگز چنین نیست. ما هم مدعى آن نیستیم، بلکه قضیه برعکس است؛ هرکس خواست به‏طور صحیح و دلخواه از اسلام متابعت کند، باید نیروى دقت و اندیشه خود را به کار اندازد، زیرا هرچه انسان بیشتر به‌منافع و مصالح احکام پى ببرد بهتر و کامل‌تر زیر بار عمل می رود. معلوم است که این‏گونه دقت و کنجکاوى‏کردن نه‏تنها مانع اسلام نیست، بلکه ایمان مسلمان را تقویت می‏کند. ولى خیلى فرق است بین تحقیقات عقلى که بعد از قبول متابعت احکام انجام گیرد و بین امتحان عقلى که قبل از پذیرفتن اطاعت و به عنوان شرط آن به عمل آید. پس، مسلمان قبل از هرچیز، قید و شرط، تسلیم احکام الهى می‌گردد، سپس براى ادراک مصالح واقعى احکام، کوشش و جدیت مى‏کند، ولى چندان ضرورتى ندارد که عقلش به ‌درک مصالح تمام احکام نایل گردد. مسلمان به الوهیت خدا و رسالت پیغمبر اسلام کاملاً ایمان دارد، ولى براى ازدیاد بصیرت و تکامل ایمانش می‌کوشد تا مصالح احکام را دریابد. پس اگر در این راه موفق گشت، خدای را سپاس می‏گوید و اگر عقلش از ادراک مصلحتى عاجز ماند باز هم همانند سابق درمقابل حکم خدا تسلیم خواهد بود. چقدر فرق است بین این‌گونه دلیل خواستن و بین این‌که در هر حکمى از احکام، مطالبۀ دلیل عقلى کند و رسماً اعلان کند که اگر مصلحت این حکم را براى من اثبات کردید آن را قبول مى‏کنم، ولى اگر دلیلتان مورد پسند من واقع نگشت، هرگز زیر بارش نخواهم رفت.

 

پیشنهاد جالبى دربارۀ قربانى

من اخیراً به عبارتى برخوردم که جمعیتى از مسلمانان آن را منتشر کرده‏اند و در بین آنان افرادى وجود دارد که تربیت‏یافتۀ فرهنگ جدیدند. آن جمعیت از دین اعراض نکرده‏اند، بلکه به زعم خود، خدمت دینى بزرگى انجام می‏دهند.

یکى از مطالبى که به عنوان اصلاحات دینى پیشنهاد کرده‏اند این‏که
می‏گویند:

مسلمانان باید از قربانى‌کردن در عید اضحى خوددارى کنند و بودجۀ آن ‌را که همه‏ساله در راه ذبح حیوانات به مصرف می‏رسانند، در راه کمک به مؤسسه‌هاى اقتصادى و سرپرستى بیوه‏زنان و یتیمان و تهیه معاش براى بیکاران خرج كنند.

یکى از مسلمانان در مقام پاسخ‌گویى آن جمعیت برآمده، ولى کلامش به‌طور کامل به من نرسیده است. اما جوابی که آن جمعیت به وى داده‏اند در زیر نقل مى‏شود. وی مى‏نویسند:

در مورد قربانى کردن به غیر از دلیل نقلى و تقلید چیزى وجود ندارد و ما هنوز کسى را ندیده‏ایم که مصالح عقلى و تجربى عمل قربانى را براى ما تشریح کند. اگر یکى از دانشمندان بتواند حکم و مصالح عقلى آن عمل را براى ما توضیح دهد، از وى تشکر مى‏کنیم![40]

مطالب مذکور نمونه‏ای‏ است از طرز تفکر افرادی که خود را تحصیل‌کرده و روشن‏فکر مى‏دانند. ازیک‌سو ادعا مى‏کنند که پیرو روش تعقلى هستند، ازسوی‏دیگر مطالبى مى‏گویند که بامقتضاى عقل سازش ندارد. همین دو جمله‏اى که از قلم نویسنده صادر شده است، گواهى می‏دهد که قبل از شروع در سخن، موقعیت صحیح خود را تعیین نکرده است. پس اگر به عنوان مسلمان بحث مى‏کند، باید در مقابل احادیث تسلیم باشد، ولى بعد از قبول كردن حكم مى‏تواند براى مزید اطمینان در جست‌وجوى دلیل عقلى برآید. اما اگر اصل قبول حکم را مشروط به وجود دلیل عقلى کند، چنین شخصى حق ندارد به عنوان مسلمان وارد بحث شود، بلکه باید اولاً خود را غیرمسلمان معرفى کند، سپس طبق دلخواه خویش به احکام دین اعتراض کند، ولى در این صورت حق فتوادادن ندارد.

اما نویسنده فاضل در آنِ واحد، هر دو موقعیت متعارض را براى خود اختیار کرده، ولى به‌مقتضاىِ عقلى هیچ‌کدام عمل نکرده است. ازیک‏طرف به مقام یک‌نفر مسلمان اکتفا نکرده، بلکه بر کرسى فتوادادن نیز نشسته و اظهار عقیده مى‏کند. ازطرف‏دیگر، به منقولات و احادیث بى‌اعتنایى مى‏نماید. هنگامی که به وسیلۀ روایات برایش ثابت شد که قربانى‌کردن یکى از احکام دین اسلام است، از پذیرش آن امتناع مى‏ورزد و پذیرفتن آن را مشروط مى‏کند به ظهور مصالح عقلى. معناى سخن این است که این شخص هیچ حکمى از احکام را به عنوان حکم خدا و رسول قبول نمى‏کند و در هرجا حکمى را بپذیرد. به‌سبب وجود فواید عقلى و تجربى آن است و اگر فواید حکمى برایش بیان نشد، یا آن‌ها را مقیاس خویش سنجید و مورد قبولش واقع نشد، آن حکم را ترک مى‏کند و علناً با آن مخالفت می‌ورزد و آن را قانون بدى می‏شمارد که با روح عصر حاضر سازش ندارد، بلکه به نظرش قانونى زیان‌بخش و تقلیدى محض است، لذا می‌کوشد مسلمین را از متابعت آن باز دارد. اى کاش مى‏فهمیدم کدام عقلى براى انسان تجویز مى‏کند که دو روش متناقض را با یکدیگر جمع نماید؟ و اگر فرضاً نویسنده هم حق داشت دلیل عقلى مطالبه کند، آیا نباید قبلاً عقل و شعورش به اثبات برسد؟

 

اختلاف دیدگاه‌ها

مراد از فایده عقلى و تجربى، امر معیّن و معلومى نیست، بلکه نسبى است، زیرا ممکن است عقلِ فردی، چیزی را نافع و مفید تشخیص دهد، ولى عقل دیگرى برخلاف او قضاوت کند و فرد سومى پیدا شود و نوعی منفعت غیرقابل توجهى را تصدیق نماید. پس دایره فواید تجربى وسیع است و با دیدهاى مختلف، اختلاف پیدا مى‏کند. بنابراین، انسان طبق تجربیاتى که خودش به‏عمل‏آورده یا به مدد تجربیات دیگران در مورد معینى قضاوت مى‏کند که مفید است یا غیر مفید. بعداً ممکن است شخص دیگرى پیدا شود که جلب منافع فورى در نظرش مهم‌تر باشد و ضررهاى فورى را واجب‏الاجتناب بداند. معلوم است که کیفیت قضاوت و انتخاب این شخص با شخص اول که عواقب امور را ملاحظه مى‏کرد، بسى تفاوت دارد.

بسیارى از چیزها هست که هم نفع دارند هم ضرر، دراین‏صورت شخص براى جلب منفعت، انجام‌دادنش را اختیار مى‏کند و ضررهایش را نیز تحمل، ولى شخص دیگرى چون ضرر را اصلح مى‏داند از انجام‏دادن آن اجتناب می‌ورزد. بسیارى از اوقات هم در بین فواید عقلى و فواید تجربى تعارض واقع مى‏شود، بعضى از چیزها هستند که ازلحاظ تجربه، مضر تشخیص داده مى‏شوند، ولى عقل دربارۀ آن‌ها حکم مى‏کند که باید براى استیفاى منافع عقلى آن، ضرر کمتر را متحمل شد و برعکس، بعضى چیزها هستند که ازلحاظ تجربه مفید شناخته مى‏شوند، ولى عقل حکم مى‏کند که دفع مفاسد عقلى آن‌ها لازم‌تر است و باید از آن اجتناب کرد. مادامى که بین احکام تجربى و احکام عقلى، این‌گونه تعارضات وجود داشته باشد، ممکن نیست فواید عقلى و تجربى چیزى، به‌طورى روشن گردد که مورد اتفاق همه واقع شود و براى هیچ‏کس جاى اعتراض باقى نماند.

 

ایمان به چه چیز؟

اشکال مذکور تنها به قربانى‌کردن اختصاص ندارد. کدام یک از دستورهای دینى است که فوایدشان مانند آفتاب روشن شده باشد و تمام مردم آن‌ها را بدانند؟! آیا نماز و روزه و حج و زکات و سایر اوامر و نواهى شرعی چنین هستند؟! اگر چنین است نباید تاکنون، تارک‏الصلاة و روزه‌خوار و منکر حج و زکات، در زمین باقى مانده باشد.

همین علت باعث شده است که دین مقدس اسلام، قبول احکامش را بر تصدیق عقلى و تجربه شخصى فردْفردِ مسلمین، مبتنى نکند. پس مسلمانان به فواید عقلى و تجربى اشیاء ایمان نیاورده، بلکه به خدا و رسول ایمان آورده‌اند. روش مسلمان این نیست که بعد از تجربه و تعقّل و بعد از اثبات فایده، احکام را قبول کند و بعد از اثبات ضرر عقلى از چیزى اجتناب ورزد، بلکه روش او این است که اگر به اثبات رسید، حکمى از جانب خدا و رسول صادر شده است، آن را واجب‏الاتباع بداند، و هر حکمى صدورش از جانب خدا و رسول به اثبات نرسید، واجب‏الاجرا نیست.

پس، سؤال اساسى در این‏گونه موارد این است که آیا تو، به عقل و تجربه ایمان آورده‏اى یا به خدا و رسول؟ اگر به عقل و تجربه ایمان دارى، کارى به اسلام نداشته باش، به چه مناسبت به عنوان یک مسلمان سخن مى‏گویى و به مسلمانان نصیحت مى‏کنى که از تقلیدکردن دیگران اجتناب کنند؟! و اگر به خدا و رسولش ایمان دارى، نباید موضوع بحث، فواید عقلى و تجربى باشد، بلکه باید قبلاً در این موضوع بحث کنى که آیا قربانى‏کردن فقط تقلیدى است که مسلمانان آن را اختراع کردند؟ یا عبادتى است که خدا براى بندگانش انتخاب کرده و پیغمبر اسلام نیز آن را در بین امّتش اجرا کرده است؟



[37]. منظورشان از عقل، تجربه و علوم تجربی و مادی است دربرابر فلسفه، نه عقل به معنای دانایی و عقل دربرابر جهل، که در فرهنگ روایی ما، مصطلح است. «مترجم»
[38]. نور، آیۀ51.
[39]. احزاب، آیۀ36.
[40]. بنا به خواست مؤلف، در پایان همین اثر، فصلی دربارۀ «قربانی» گشوده شده است و به‏وسیله خود سعودی‌ها این مشکل حل گردیده است.