2. ضعف تمدن اسلام در هندوستان

هدف مسلمانان صدر اسلام

بیشتر جهان اسلام، شامل کشورهایی است که مسلمانان مجاهد صدر اسلام فتح کردند. البته آنان به منظور تهیۀ بازار و جلب منافع مادى نمی‌جنگیدند، بلکه از خانه ‏هاى خویش خارج مى‏شدند تا توحید و اسلام را در جهان منتشر سازند. در راه جهاد، طالب مرگ بودند، گویا علاقه به آخرت در اعماق دل آن مجاهدان سرشته شده بود.

آنان به این مقدار قناعت نمى‏کردند که اهالى کشورهاى مفتوحه را مطیع خویش سازند و از آنان مالیات بگیرند، بلکه می‌کوشیدند آنان را به رنگ مسلمان واقعى درآورند و به سوى آیین پاک و سادۀ اسلام جذبشان کنند و افکار و تمدن اسلامى را در مغزشان مستقر سازند؛ به‌طوری‌که خود آن‌ها را مشعل‌دار اسلام و استادان علوم و معارف اسلامى مى‏گردانیدند.

به دنبال فتح سرزمین‌هایى در صدر اسلام، مناطق دیگری هم در اعصار متأخر فتح شد؛ با این‌که آن کشورها در زمانى مفتوح شد که روح شجاعت اسلامى تا حدى ضعیف شده بود و طلب غنایم جنگى و پیروزى بر دشمن، بر روح جهاد در راه خدا غالب گشته بود، اما درعین‏حال، اسلام توانست در آن کشورها ریشه کند و نمو و انتشار یابد و در طول ایام، دین و تمدن اصلى ایشان گردد.

ولى فتح کشور هندوستان، بدبختانه، با فتح سایر کشورهاى اسلامى بسى تفاوت داشت؛ یعنی ویژگی دو نوع مذکور را ندارد.

 

علل ضعف

قسمت بسیار کوچکى از هندوستان در صدر اسلام فتح شد، ولى همین قسمت کوچک نیز گرفتار موج افکار فرقۀ باطنیه گشت؛ ازاین‌رو، آثار تعالیم و تمدن اسلامى از آن‌جا محو شد. هنگامی که فتوحات مسلمانان در هند شروع گردید، فاتحان آن عصر، واجد صفات و مزایاى مجاهدان صدر اسلام نبودند، بلکه به‌جای اشاعه اسلام، تمام قواى خویش را در توسعۀ کشور خویش مصروف مى‏داشتند. آنان به جاى این‌که اطاعت خدا و رسولش را از مردم بخواهند، مى‏ خواستند آن‌ها را مطیع دستورهای خویش سازند و به جای این‌که قبول اسلام را از ایشان مطالبه کنند، پرداختن مالیات را از آنان مى‏خواستند. نتیجۀ این‌گونه کشورگشایى این شد که بیشتر ساکنان هندوستان زیر بار اسلام نرفتند، با این‌که حکومت آن‌جا چندین قرن در دست مسلمانان بود، تمدن اسلام نتوانست در آن سرزمین نفوذ کند، جوانانى هم که به کیش اسلام داخل مى‏ شدند، کسى نبود که آنان را با تعلیمات و تربیت‏هاى اسلامى آشنا سازد. ازاین‏نظر، افکار و آداب‏ورسوم هندویى قدیم در تازه مسلمانان باقى ماند. مسلمان‌هایى هم که از خارج وارد آن بلاد مى‏شدند، درخصوص آثار کفری که مشاهده مى‏کردند، تسامح می‌ورزیدند و به منظور معاشرت و هم‏زیستی با اهالى آن‌جا بسیارى از رسوم جاهلیت را متابعت می‏کردند. از مطالعۀ تاریخ اسلامى هند و اوضاع کنونى آن، معلوم مى‏شود در عصری هم که سلطنت و نفوذ سیاسى مسلمانان در هندوستان به اوج قدرت خویش رسیده بود، باز هم آثار اسلامى ضعیف بود و فضای آن‌جا محیط اسلامى خالص نبود.

به واسطۀ غفلت و سهل‌انگارى حاکمان مسلمان، آیین و تمدن هندویى با این‌که ذاتاً آیین ضعیفى بود و از ناحیۀ مغلوب‏شدن هم ضعف دیگرى بر آن عارض شده بود، درعین‏ حال توانست نفوذ و قدرت خویش را در نفوس بیشتر مردم هندوستان حفظ کند و باقى بماند.

خلاصه: چون عقاید هندویى در کشور هندوستان کاملاً نفوذ و قدرت داشت و تعلیم و تربیت اسلامى در بین خود مسلمانان هم کامل و صحیح نبود، براى اکثر مسلمین هندوستان میسّر نشد که عقاید خویش را کاملاً تصحیح کنند و در اسلام و تمدن و اخلاق اسلامى ثابت‏قدم و استوار گردند، درصورتی‌که اگر با سبک زندگى معتدل و بى‏آلایش اسلامى زندگى کرده بودند، بدین مزایا نایل مى‏گشتند.

 

گرفتن قدرت سیاسى از مسلمانان

در قرن هجدهم، آن مختصر نفوذ سیاسى هم که پشتیبان تمدن اسلامى هندوستان بود از دستشان گرفته شد؛ زیرا اولاً، اختلافات داخلى در بین حاکمان مسلمان ظاهر گشت و به ولایت‌های کوچک تقسیم شد؛ ثانیاً، سیل بنیان‌کنى از ناحیۀ فرقه مرهته (Marhattas) وسیکها (Sikks) و انگلیس متوجه آن بلاد گشت و طولى نکشید که فرماندهى و حکومت آن بلاد در دست دولت انگلستان قرار گرفت. بیش از یک قرن طول نکشید که مسلمانان آن سرزمین‌‌ها که سال‌ها در آن‌جا حکومت داشتند، زیردست و محکوم گشتند و به همان مقدار که حکومت انگلیسى امتداد می‏یافت و دایرۀ نفوذش زیادتر مى‏شد، به همان مقدار قوا و نیروهایی‏ که حافظ تمدن اسلامى بود از دست مسلمانان گرفته مى‏ شد. به‌جای زبان فارسى و عربى، زبان انگلیسى زبان رسمى کشور و ابزار تعلیم و تربیت شناخته شد. قوانین اسلامى را از کار انداختند. دادگاه‌هاى شرعى الغا شد و قوانین وضعى جای‏گزین قوانین مدنى و جنایى اسلام گشت.

قوانین ازدواج و طلاق اسلام را فقط دربارۀ مسلمانان نافذ دانستند و اجرا و تنفیذ آن قوانین محدود را نیز از قضات اسلامى گرفتند و به دست محاکم عمومى سپردند و قضات این محاکم در اغلب اوقات غیرمسلمان بودند و قوانین شخصى اسلام (Mohammadan Iaw) را در طول ایام به دلخواه خویش تغییر دادند. علاوه ‏بر همۀ این‌ها، سیاست‏مداران انگلیسى نقشۀ خطرناکى براى مسلمانان کشیدند و از همان روز اول، دایرۀ معیشت و اقتصاد را بر آنان تنگ کردند تا بدان‌وسیله، بر افتخارات و قدرت و سلطنت خویش بیفزایند. به‌واسطۀ همین نقشۀ خطرناک بود که مسلمانان هندوستان را به فقر مادى و بی‏سوادى و کوتاه‌فکرى و فساد اخلاق و ضعف نفس مبتلا ساختند.

 

آخرین ضربه

آخرین ضربه ‏ای که بر پیکر این ملت سقوط‏کرده وارد شد، حملۀ سال 1857 میلادى بود. حادثۀ مذکور نه‏ تنها نیروى سیاسى مسلمانان را گرفت، بلکه همت‌ها را تضعیف کرد و روح ناامیدى و کوچکى و ناتوانى را بر آنان مسلط گردانید و به طورى آن‌ها را مرعوب قدرت انگلستان کرد که غیرت ملى خویش را به‌کلى از دست دادند. وقتى بدین درجه ذلّت و خوارى رسیدند، ناچار شدند اعتراف کنند که آسایش دنیا در اطاعت از انگلستان است و عزت در خدمت به انگلستان و ترقى و پیشرفت، با تقلیدکردن از انگلیس حاصل مى‏شود و علوم و تمدن خودشان ناچیز و اسباب بدبختى و شرمندگى و نکبت آن‌هاست.

 

بیداری دیرهنگام مسلمانان

در نیمۀ آخر قرن نوزدهم، هنگامى که مسلمانان از خواب غفلت بیدار شدند و خواستند از جاى خویش حرکت کنند، دو نوع ضعف در خود احساس کردند: اول، این‌که در عقاید و تمدن اسلامى، از حیث علم و عمل، ثابت‏قدم و استوار نبودند و افکار و تمدن جاهلیت، محیط آنان را فرا گرفته بود؛ دوم، این‌که غرب‌زدگى و بردگى نه‏تنها بر پیکرشان مستولى گشته، بلکه در قلوب و ارواحشان نیز نفوذ کرده بود و تمام نیرو و مقدّراتی که ملت‌ها مى‏توانند با آن تمدن و فرهنگ خویش را نگهدارند، از دست داده بودند.

آرى، هنگامی که مسلمانان با این ناتوانى، چشم خویش را باز نمودند، مشاهده کردند که حکومت انگلیس به انواع حیله‏ ها، تمام راه‌هاى زندگى و اقتصاد را بر آنان بسته و کلیدش را در مدارس و دانشگاه‌هاى انگلیسى قرار داده است. در آن صورت، چاره ‏اى ندیدند جز این‌که به تحصیلات انگلیسى بپردازند. در تكمیل این سیاست نهضت بزرگى به رهبرى «سیداحمدخان»[2] شروع شد و لزوم تحصیل انگلیسى را در اذهان مسلمانان هند جا داد. البته گروهى از مسلمانان قدیمى با این نهضت مخالفت کردند، ولى مخالفتشان تأثیرى نداشت. اشخاصی که ثروت، عزت و قدرتى داشتند، از نهضت جدید کاملاً پشتیانى مى‏کردند. مسلمین با سرعت سرسام ‏آورى به‌سوى تحصیلات انگلیسى شتافتند.

یکی از نتایج حوادث مذکور این بود که تحصیلات در مدارس دینى قدیم، به نخاله ‏ها و پس‏زده ‏هاى اجتماع اختصاص یافت که از ایشان برای امام جماعت و معلم مکتب‌خانه استفاده می‌کردند، ولى فرزندان باهوش طبقات خوش‌گذران، به‌سوى مدارس و دانشگاه‌هاى انگلیسى فرستاده مى‏شدند تا علوم و فنون فرنگى در لوح قلب و ذهن سادۀ آنان نقش ببندند.

تمام این حوادث در ربع اخیر قرن نوزدهم به وقوع پیوست. مادیگرى در اوضاع عمومى اروپاى آن عصر به اوج خویش رسیده بود. علوم تجربى (Science) بر دین (Relision) پیروز گشته بود و علوم انسانی و نیز نظریات قدیمى، دربارۀ سیاست، جامعه‌شناسی، اخلاق و اقتصاد باطل شناخته شده بود و نظریات جدیدى بر طبق فلسفه و علوم جدید، جاى آن‌ها را گرفته بود و تمدن جدیدى در اروپا به وجود آمده بود که شالوده و اساسش را فرضیه ‏هاى جدید تشکیل مى‏داد.

آن انقلاب بزرگ، گرچه دین و مبادى دینى را که در شئون زندگى دخالت داشتند، به‌طورکلى طرد کرد، اما عقاید دینى نتوانستند تا همین نزدیکی‌ها، موقعیت خویش را در مغزها حفظ کنند. در عصر حاضر با عقاید دینى هم مخالفت می‌شود و علوم تجربى گرچه تا حال، برهان قانع ‏کننده ‏اى در ردِّ نظریۀ وجود خدا اقامه نکرده است، ولى دانشمندان علوم جدید طورى شده ‏اند که اصلاً از تصور وجود خدا نفرت دارند و با آن عناد می‌ورزند. اما دشمنى آنان مولود دلیل و برهان نیست، بلکه طبیعت و مزاجشان این عداوت را تحریک مى‏کند. این دانشمندان چون به‌عنوان رهبر عقلى و علمى جهان معرفى شده‏ اند، اظهار عقیده‏شان در روح جهانیان تأثیر به‌سزایى دارد و نفرت از وجود خدا (Theophobic) همچون مرض مسرى به جهانیان سرایت کرده است.

 

علایم تجدّد

این اوضاع چنین نتیجه داد که انکار خدا و اعتقاد به این‌که جهان، خودبه‌خود پیدا شده و طبق جریان طبیعى اداره مى‏شود و عقیده به این‌که عبادت خدا توهمّى (Superstition) بیش نیست و عقیده به این‌که دین، موضوع بیهوده‏ ای است و عقیده به این‌که نظریات دینى از روى کوته‌فکرى صادر مى‏شود و عقیده به این‌که مادیگرى (Naturalism) مرادف روشن‏فکری است، بارى همه از آثار تجدد شمرده می‌شود. بسیارى از مردم با این‌که اهل فلسفه و علوم جدید نیستند و تحقیقاتى دراین‏باره ندارند، با کمال شجاعت این‏گونه عقاید را اظهار می‏دارند و از آن‌ها دفاع می‏کنند تا روشن‏فکر شمرده شوند. به‌عکس، هرکس از روحانیت (Spiritualism) یا موجودات فوق مادّه(Supernaturalism) سخنى بگوید، عقب‌مانده خوانده می‌شود. اگر یکى از علماى طبیعى و فیزیک چنین عقایدی را ابراز کرد، هرچند مقامش عالى باشد، در مراکز علمى از اعتبار ساقط مى‏شود و تمام خوبی‏هایش از ارزش می‏افتد و صلاحیت ندارد که از اعضاى هیئت علمی شناخته شود.

 

پذیرفتن فرضیۀ داروین

در سال 1859 کتاب اصل الانواع (The Orihin o Specien) داروین منتشر شد. کتاب مذکور، از مذهب مادیگرى و کفر کاملاً پشتیبانى می‏کرد. استدلال‌های داروین گرچه ضعیف و محتاج به ثبوتند و سلسله ‏ارتقایی که داروین با کمال تهوّر و جزم آن را اظهار داشته، نه‏تنها فاقد یک حلقه است، بلکه حلقه ‏هاى متعددی را ندارد، و دانشمندان بدان فرضیه کاملاً ایمان ندارند. حتى «هکسلى» (Huxley) که بزرگ‌ترین طرف‏دار فرضیۀ داروین است، به آن عقیده ‏مند نیست، اما مردم چون از دین بیزار بودند، نظریۀ داروین را پذیرفتند و در شرق و غرب جهان انتشار دادند و آن را به‌عنوان سلاح برّنده‏اى علیه دین استخدام کردند. مردم خیال مى‏کردند نظریه داروین برهانى علیه دین دارد، درصورتی‏که ادعایى بیش نیست. او مدّعى بود که نظام این جهان، خودبه‌خود و طبق قوانین طبیعى اداره مى‏شود و به نیروى دیگرى مستند نیست. وقتى فرضیۀ داروین منتشر شد، طرف‏داران دین به مبارزه با آن برخاستند و اظهار مخالفت کردند. یکى از کشیشان، به نام «اکسفورد» و یکى از وزرا به نام «گلادستون» تا توانستند در ردِّ فرضیۀ مذکور کوشیدند، ولى عاقبت با شکست مواجه شدند.

عاقبت، کار بدان‌جا کشید که حامیان دین، دربرابر این نظریه، به‌قدرى مرعوب و خودباخته شدند که وقتى داروین در سال 1882م از دنیا رفت، کلیساى انگلستان (Church of Enhland) کاملاً از وى تجلیل کرد و اجازه داد که در عمارت «ویست منستر» مدفونش سازند. درصورتی‌که داروین رهبر طبقه ‏ای ا‏ست که دین را در اروپا مدفون کردند و افکار مردم را به‌سوى کفر و بی‌دینى بردند و به‏سبب ظهور همین طرز تفکر بود که مرام «بلشویکى» و «فاشیسم» پدید آمد.

 

فرضیه‏ هاى غرب و مبادى اسلام

در چنین عصر و زمانه‌ای با چنین اوضاع و احوالى، دختران و پسران مسلمانان هندوستان به مدارس و دانشگاه‌هاى انگلیسى فرستاده مى ‏شوند تا از تعلیمات و تمدن انگلیسى بهره‏ مند گردند؛ درصورتی‌که، این جوانان هنوز با تعالیم اسلامى بیگانه ‏اند و از تمدن و فرهنگ اسلام اطلاعى ندارند و درمقابلِ حکومت انگلیسى، خودباخته و مرعوبند و شیفته زرق‏وبرق تمدن غربى شده‏ اند. هنگامی که این نونهالان به محیط مدارس انگلیسى قدم نهادند، تعقّلاتشان دگرگون مى‏شود و تمایلاتشان از دین منحرف می‌گردد، زیرا اولین تأثیرات محیط این‌گونه مدارس این است که باید عقاید جهان غرب را بدون چون‌وچرا بپذیرند؛ به‏عکس، مطالب قرآن کریم و احادیث پیغمبر اسلام و گفتار ائمۀ دین، بدون برهان و بدون شاهد غربى، پذیرفته نمى‏شود.

علوم غربى که مورد استفاده دانش‏آموزان و دانشجویان ما قرار می‌گیرد، در بعضى اوقات، اصول و فروعش مخالف اصول احکام اسلامى است؛ از باب مثال، شواهد زیر را تذکر مى‏دهیم:

دین در نظر اسلام عبارت است از: قانون زندگى که در تمام شئون حیات دخالت دارد، ولى در نظر غرب عقیده ‏ای شخصى بیش نیست و اصلاً با اعمال و رفتار دنیوى  کارى ندارد. اولین رکن اسلام، ایمان به خداست، اما وجود خدا پیش غربیان ثابت و محقق نیست. نظام تمدن و فرهنگ اسلام بر رسالت و وحى استوار گشته، درصورتى‏که مسئلۀ وحى در غرب مشکوک است و در مورد رسالت و نبوت شبهاتى دارند. ایمان به معاد رکن و اساس اخلاق اسلامی است، حال آن‌كه معاد مورد انکار غرب است. عبادت‌ها و واجبات اسلام، پیش غربیان از تقالید عصر تاریک جاهلیت شمرده مى‏شود.

 

مبادى تمدن غرب و اسلام

‌هم‌چنین، مبادى این دو تمدن با هم مخالفت دارد؛ مثلاً اسلام قانون‌گذارى را مخصوص خدا و رسول مى‏داند و افراد بشر باید از قوانین الهى پیروى کنند، اما در غرب، حق قانون‌گذارى از خدا سلب شده و به مجلس شورا سپرده شده است، انتخاب نمایندگان در اختیار ملت است.[3]

دربارۀ سیاست، منظور اسلام تأسیس حکومت اسلامی است، ولى هدف غرب تشکیل حکومت ملى و قومى است؛ بنابراین، اسلام تأسیس حکومت جهانى (Internationalism) را می‏خواهد، ولى کعبۀ آمال غرب، تشکیل حکومت ملى (Nationalism) است.

نظام اقتصادى اسلام، خوردن اموال حلال و صدقه و زکات را جایز دانسته، رباخواری را شدیداً ممنوع کرده است؛ اما نظام اقتصادى غرب، بر رباخوارى و سودجویى استوار گشته است. در باب اخلاق، منظور اساسى اسلام تحصیل سعادت اخروی است، اما غرب، اخلاق را براى جلب منافع مادى می‏داند. درخصوص امور اجتماعى نیز نظریۀ اسلام با نظریات غرب توافق ندارد؛ مثلاً درمورد قانون حجاب و وظایف زن و مرد و تعدد زوجات و قوانین ازدواج و طلاق و تحدید نسل و حقوق خویشان و حقوق زن و شوهر و امثال این‌ها نظریات اسلام، مخالف نگرگاه‌های غرب است؛ چون مبادى اسلام با مبادى غرب تفاوت دارد.

 

جوانان خودباخته

جوانان ما چون با عقول مرعوب و مغلوب خویش و تعلیم و تربیت غیراسلامى، تعالیم غربى را فرا می‏گیرند و در محیط تمدن غربى تربیت مى ‏شوند، نیروى انتقاد و جداکردنِ سره از ناسره را از دست مى‏دهند و همۀ تعالیم غربى را صحیح و میزان صحت و درستى اشیا می‏دانند. سپس با این علوم ناقص و نظریات متلوّن خویش، از عقاید اسلام انتقاد مى‏کنند. هرجا نظریۀ اسلام مخالف غرب باشد، اسلام را خطا کار می‏شمارند. سپس متوجه مبادى و قوانین اسلام مى‏گردند و آن‌ها را تحریف و تبدیل مى‏کنند.

گفتنی است فوایدی که سیاست و اقتصاد هندوستان از علوم جدید غربى برده، به اندازۀ خسارتى نیست که آن تعالیم بر دین و تمدن اسلامى ما وارد ساخته است. خسارت‌های مزبور هرگز قابل جبران نیست.

 

[2]. احمدخان، خود یک شخصیت غرب‏زده و شاید نفوذی انگلیسی‏ها بود و تلاش‌هایش به نفع بیگانگان شد. 
[3]. البته، انتخاب نمایندگان ازسوى مردم، امر نیکویی است، اما تصویب قوانین مجلس باید مطابق تعالیم اسلامی باشد «مترجم».