فاطمه در آستانه ى مرگ

حضرت فاطمه عليهاالسلام بعد از پدر بزرگوارش چند ماهى بيشتر زندگى نكرد. در همان مدت كوتاه بقدرى گريه كرد كه او را يكى از «بكائين»- زياد گريه كنندگان- شمردند. هيچگاه خندان ديده نشد. [طبقات ابن سعد ج 2 بخش 2 ص 85.] گريه هاى زهرا علل و عوامل متعددى داشت. مهمترين چيزى كه روح حساس و غيور بانوى بزرگ اسلام را ناراحت مى ساخت اين بود كه مى ديد ملت جوان اسلام از مسير حقيقى و طريق مستقيم ديانت منحرف شده، در راهى افتاده كه پراكندگى و بدبختى از نتايج حتمى آنست.

حضرت زهرا چون پيشرفت هاى سريع اسلام را ديده بود انتظار داشت كه به همان منوال پيشرفت كند و در مدت كوتاهى كفر و بت پرستى را از بين ببرد و دستگاه ظلم و بيدادگرى را برچيند. ولى با پيش آمد غير مترقب غصب خلافت، كاخ اميدش يك مرتبه درهم فروريخت.

روزى «ام سلمه» بر فاطمه عليهاالسلام وارد شد عرض كرد: اى دختر رسول خدا شب را چگونه صبح كردى؟ فرمود با غم و اندوه گذراندم. پدرم را از دست داده ام. خلافت شوهرم غصب شده و بر خلاف دستور خدا و رسول، امامت را از او گرفتند. زيرا از على (عليه السلام) كينه داشتند چون پدرانشان را در جنگ بدر و احد كشته بود. [بحارالانوار ج 43 ص 156.] على بن ابى طالب عليه السلام مى فرمايد: فاطمه (عليهاالسلام) روزى پيراهن پدرش را از من خواست. وقتى پيراهن را به او دادم بوئيد و بوسيد و گريست تا بيحال شد. وقتى چنين ديدم پيراهن را از او مخفى نمودم. [بحارالانوار ج 43 ص 157.] روايت شده وقتى رسول خدا از دنيا رفت، بلال مؤذن مخصوص آن حضرت ديگر اذان نگفت. روزى فاطمه (عليهاالسلام) پيغام فرستاد: آرزو دارم يك مرتبه ديگر بانگ مؤذن پدرم را بشنوم. بلال بر طبق دستور فاطمه شروع به اذان كرد. گفت: اللَّه اكبر، اللَّه اكبر فاطمه (عليهاالسلام) به ياد روزگار پدر افتاد، نتوانست از گريه خوددارى كند. هنگامى كه بلال گفت: اشهد ان محمدا رسول اللَّه، فاطمه (عليهاالسلام) از شنيدن نام پدر صيحه زد و غش كرد. به بلال خبر دادند ديگر اذان نگو كه فاطمه غش كرده است. بلال اذانش را قطع نمود. وقتى فاطمه (عليهاالسلام) بهوش آمد به بلال فرمود: اذان را تمام كن. عرض كرد: اجازه بده بقيه را نگويم زيرا براى شما مى ترسم. [بحارالانوار ج 43 ص 157.] حضرت فاطمه بعد از پدر آنقدر گريست كه همسايگان از گريه اش بستوه آمده خدمت على (عليه السلام) عرض كردند: سلام ما را به فاطمه برسان، و بگو يا شب گريه كن روز آرام بگير يا روزها گريه كن و شب استراحت كن، زيرا گريه ى تو آسايش را از ما سلب كرده است. فاطمه (عليهاالسلام) در جوابشان فرمود: عمر من به آخر رسيده و در بين شما چندان توقفى ندارم.

روزها دست حسن و حسين (عليهماالسلام) را مى گرفت و سر قبر رسول خدا ميرفت. مى گريست و به فرزندانش مى فرمود: عزيزانم اين قبر جد شما است كه شما را بر دوش سوار مى كرد و دوستتان مى داشت. بعدا مى رفت در قبرستان بقيع سر قبر شهدا و بياد سربازان فداكار صدر اسلام اشك مى ريخت. على بن ابى طالب (عليه السلام) هم براى آسايش فاطمه سايبانى در بقيع برايش بنا كرد كه بعداً بيت الاحزان ناميده شد. [بحارالانوار ج 43 ص 177.] «انس» مى گويد: هنگامى كه از دفن رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم) فارغ شديم و به خانه برگشتيم فاطمه (عليهاالسلام) فرمود: اى انس چگونه راضى شديد بر بدن رسول خدا خاك بريزيد! [اسد الغابه تاليف ابن اثير ج 5 ص 524 طبقات ابن سعد ج 2 بخش 2 ص 83.] «محمود بن لبيد» مى گويد: حضرت فاطمه (عليهاالسلام) بعد از وفات پدر بزرگوارش مى آمد سر قبر حمزه گريه مى كرد. در يكى از روزها عبورم به مزار شهيدان احد افتاد، فاطمه را ديدم كه بر سر قبر حمزه به شدت گريه مى كند. صبر كردم تا آرام شد. پيش رفتم و سلام كردم. عرض كردم: يا سيدتى از اين ناله هاى جانسوز رگ دل من پاره مى شود. فرمود: براى من سزاوار است گريه و ناله كنم زيرا چنين پدر مهربان و بهترين پيمبران را از دست داده ام. چقدر مشتاق ديدار رسول خدايم. عرض كردم: اى سيده ى من، دوست دارم مساله اى را از شما سئوال كنم. فرمود: سئوال كن.عرض كردم: آيا رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم) در زمان حياتش بر امامت على (عليه السلام) تصريح نمود؟ فرمود: واعجبا، آيا قصه ى غدير خم را فراموش كرديد؟ عرض كردم: غدير خم را مى دانم. ولى مى خواهم بدانم كه رسول خدا به شما در اين باره چه فرمود. فرمود: خدا گواه است كه رسول خدا به من فرمود: بعد از من على (عليه السلام) خليفه و امام است. و دو فرزندم حسن و حسين و نه نفر از صلب حسين امام مى باشند. اگر از آنان پيروى كنيد هدايت مى شويد و اگر با آنان مخالفت نماييد تا دامنه ى قيامت اختلاف در بين شما خواهد بود. [رياحين الشريعه ج 1 ص 250.]