على بر مزار زهرا

مراسم دفن را در كمال خفا و پنهانى و با سرعت انجام دادند. مبادا دشمنان مطلع شوند و از دفن زهرا (عليهاالسلام) مانع گردند. اما همين كه على (عليه السلام) از دفن فارغ شد، غم و اندوه فراوان بر او هجوم آورد. اى خدا! چگونه يادگار رسول خدا را در زمين مدفون نمودم! چه همسر مهربان و با صفا و صداقت و پاكدامن و فداكارى را از دست دادم! خدايا بواسطه ى دفاع از من چه صدماتى را تحمل كرد! چقدر در خانه ام زحمت كشيد! آه از دردهاى درونى زهرا! آه از پهلوى شكسته و بازوى ورم كرده و كودك سقط شده ى زهرا! خدايا اميدوار بودم تا آخر عمر با همسر مهربانم بسر برم، اما افسوس و صد افسوس كه مرگ در بين ما جدايى افكند، آه با كودكان يتيم زهرا چكنم؟.

در تاريكى شب متوجه قبر رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم) شد و عرض كرد: سلام بر تو اى رسول خدا، از من و از جانب دختر عزيزت كه هم اكنون به خدمتت مى رسد، و در جوارت مدفون شد، و زودتر از همه به تو پيوست. يا رسول اللَّه صبر من تمام شد، اما چاره اى ندارم، بايد چنانكه در مصيبت تو صبر كردم در فراق زهرا (عليهاالسلام) نيز شكيبايى نمايم. يا رسول اللَّه تو در دامن من قبض روح شدى. ديدگانت را من بستم. من بودم كه بدن شريفت را در قبر نهادم. آرى صبر مى كنم و ميگويم: انا للَّه و انا اليه راجعون. يا رسول اللَّه آن وديعه را كه به من سپرده بودى هم اكنون به سويت بازگشت. زهرا از دست من ربوده شد. زمين و آسمان از نور و زيبايى افتاد. يا رسول اللَّه اندوه مرا پايانى نيست. خواب به ديدگانم راه ندارد. غم و غصه هاى من تمام نمى شود مگر اين كه بميرم و به نزد تو بيايم. همانا غم و اندوهى است كه از جراحت هاى قلب جارى مى شود. غصه اى است كه تهييج و تحريك شده است. انجمن با صفاى ما چه زود از هم پاشيد؟! درد دلم را با خدا مى گويم.

يا رسول اللَّه دخترت برايت خبر مى آورد كه امت اجتماع كردند و خلافت را از من گرفتند. حق زهرايت را غصب نمودند. يا رسول اللَّه احوال و اوضاع را با اصرار از فاطمه (عليهاالسلام) بپرس. زيرا چه بسيار درد دلهايى داشته كه نتوانسته اظهار كند، ولى براى تو خواهد گفت. شايد خدا در بين ما و اين مردم داورى كند. يا رسول اللَّه با تو وداع مى كنم ولى نه از آن جهت كه از بودن سر قبرت خسته شده ام، اگر از حضورت بروم نه از آن است كه ملول شده ام. و اگر سر قبرت بمانم نه از آن جهت است كه وعده هاى خدا را درباره ى صبر كنندگان باور نداشته باشم. باز هم صبر و شكيبايى از همه چيز بهتر است.

يا رسول اللَّه اگر بيم چيره گى دشمنان نبود در آرامگاهت اقامت مى گزيدم، و در اين مصيبت بزرگ گريه و ناله مى كردم. يا رسول اللَّه اوضاع ما چنين بود كه ناچار شديم دخترت را مخفيانه و در تاريكى شب به خاك بسپاريم. حقش را گرفتند و از ارث محرومش نمودند. يا رسول اللَّه، دردهاى درونى خودم را به خدا عرض مى كنم و اين مصيبت دردناك را به شما تسليت مى گويم، درود بر تو و همسر مهربانم. [بحار ج 43 ص 211- 193.] على (عليه السلام) از ترس دشمن قبر فاطمه را با خاك هموار نمود. صورت هفت يا چهل قبر تازه در نقاط مختلف درست كرد تا جاى حقيقى آن شناخته نشود [بحار ج 43 ص 183.] سپس به خانه برگشت.

عمر و ابوبكر و ساير مسلمين، بامداد، به عزم تشييع جنازه به سوى خانه ى على (عليه السلام) حركت نمودند، ولى مقداد اطلاع داد كه بدن زهرا ديشب به خاك سپرده شد. عمر به ابوبكر گفت: نگفتم كه چنين مى كنند؟ عباس گفت: چون خود فاطمه (عليهاالسلام) وصيت كرد كه شبانه دفنش نماييم، بر طبق وصيتش عمل نموديم.

عمر گفت: دشمنى و حسد شما بنى هاشم تمام شدنى نيست. من تصميم دارم قبر فاطمه را بشكافم و بر او نماز بخوانم.

على بن ابى طالب (عليه السلام) فرمود: اى عمر به خدا سوگند اگر بخواهى چنين كارى را انجام دهى با شمشير خونت را مى ريزم. هرگز اجازه نمى دهم كه بدن زهرا (عليهاالسلام) را از قبر بيرون بياورى. عمر وقتى وضع را خطرناك ديد از تصميمش منصرف گشت. [بحارالانوار ج 43 ص 199.]