فاطمه در آخرين لحظات زندگى

بيمارى زهرا (عليهاالسلام) شدت يافت و حالش خطرناك شد. على بن ابى طالب (عليه السلام) جز براى كارهاى ضرورى از كنار بستر همسرش جدا نمى شد اسماء بنت عميس از آن حضرت پرستارى مى كرد. حسن و حسين و زينب و ام كلثوم كه مادرشان را بدان حال مى ديدند كمتر از او جدا مى شدند. فاطمه گاهى از شدت مرض بيهوش مى گشت و گاهى چشم هايش را باز مى كرد و به اطفال عزيزش نگاه حسرتى مى نمود.

على بن ابى طالب عليه السلام مى فرمايد: زهرا دم احتضار چشم هايش را باز كرد. نگاه تندى به اطراف افكند و گفت: السلام عليك يا جبرائيل. السلام عليك يا رسول اللَّه، خدايا با پيغمبرت محشورم كن. خدايا در بهشت و در جوار خودت ساكنم گردان. آنگاه به حاضرين فرمود: اكنون فرشتگان خدا و جبرائيل حاضرند . پدرم نيز حضور دارد و به من مى فرمايد: زودتر به نزد ما بشتاب كه اينجا برايت نيكوتر است. [دلائل الامامه ص 44.] على (عليه السلام) مى فرمايد: فاطمه در شب وفات به من فرمود: پسر عمو! هم اكنون جبرئيل براى عرض سلام نزدم حاضر شده مى گويد: خدا سلامت مى رساند و مى فرمايد: نزديك است در بهشت با پدرت ملاقات نمايى. سپس فرمود: و عليكم السلام. بعداً به من فرمود: اى پسر عم اينك ميكائيل نازل شد و از جانب خدا پيام آورد. سپس فرمود: و عليكم السلام. در اين هنگام چشم هايش را باز كرد و فرمود: پسر عمو به خدا سوگند عزرائيل است، براى قبض روح من آمده. آنگاه به عزرائيل فرمود: روح مرا بگير ولى با من مدارا كن. در آخرين لحظه ى حيات فرمود: پروردگارا به سوى تو مى آيم نه به سوى آتش. اين كلمات را گفت و چشم هاى نازنيش را بست و دست و پايش را دراز كرد و جان به جان آفرين تسليم نمود.

«اسماء بنت عميس» جريان وفات زهرا عليهاالسلام را چنين تعريف مى كند: هنگامى كه وفات فاطمه نزديك شد به من فرمود: جبرئيل در وقت وفات پدرم قدرى كافور برايش آورد. آنها را سه قسمت نمود يك قسمت را براى خودش برداشت، يك قسمت را براى على (عليه السلام) گذاشت يك قسمت را به من داد و در فلان جا نهاده ام، اكنون بدان احتياج دارم آن را حاضر كن. اسماء كافور را حاضر كرد. آنگاه خودش را شستشو داد وضو گرفت و به اسماء فرمود لباس هاى نمازم را حاضر كن، و بوى خوش برايم بياور.

اسماء لباسها را حاضر نمود، پس آنها را پوشيد و بوى خوش استعمال كرد و رو به قبله در بسترش خوابيد و به اسماء فرمود: من استراحت مى كنم، ساعتى صبر كن پس مرا صدا بزن، اگر جواب نشنيدى بدان كه از دنيا رفته ام، على (عليه السلام) را زود خبر كن، اسماء مى گويد: قدرى صبر كردم آنگاه به درب حجره آمدم زهرا را صدا زدم ولى جوابى نشنيدم، وقتى لباس را از صورتش كنار زدم ديدم از دنيا رفته است. روى جنازه اش افتاده مى بوسيدم و مى گريستم. ناگاه حسن و حسين (عليهماالسلام) از در وارد شدند. احوال مادرشان را پرسيدند و فرمودند: اكنون موقع خواب مادر ما نيست گفتم: اى عزيزانم مادرتان از دنيا رفت.

حسن و حسين (عليهماالسلام) روى جنازه ى مادر افتادند و آن را مى بوسيدند و گريه مى كردند. حسن مى گفت: مادر جان با من سخن بگو. حسين مى گفت: مادر جان من حسين توام، پيش از آنكه روح از بدنم مفارقت كند با من سخن بگو. يتيمان زهرا به جانب مسجد شتافتند تا پدرشان را از جريان مرگ مادر خبردار كنند وقتى خبر مرگ زهرا به على (عليه السلام) رسيد از شدت غم و اندوه بيتاب شد و فرمود: اى دختر پيغمبر! وجود تو تسلّى بخش من بود، بعد از تو، از كه تسليت جويم؟ [بحارالانوار ج 43 ص 186.]