امام دهم، امام هادى عليه‌‏السلام

امام علی نقی علیه‌السلام نیمه ماه ذوالحجه سال دویست دوازده هجری قمری، در صریا (نزدیک مدینه) به دنیا آمد.
پدرش، امام محمّد تقی علیه‌السلام و نام مادرش، سُمانه بود.

کنیه‌اش ابوالحسن، و لقب هایش، نقی، هادی، عالم، فقیه، امین، مؤتمن، طیّب، متوکّل، عسکری، نجیب بود. امام هادی علیه‌السلام ابوالحسن ثالث نیز خوانده می‌شد.
بنابر بعض اقوال، روز سوم ماه رجب سال دویست و پنجاه و چهار هجری قمری، در شهر سامره به لقای حق شتافت و در همان شهر مدفون شد. در آن زمان، حدود چهل و دو سال از عمر شریفش گذشته بود. حدود هشت سال با پدرش زندگی کرد و مدّت امامتش، حدود سی و سه سال بود.[696]



نصوص بر امامت

قبلاً گفته شد که برای اثبات امامت هر یک از ائمه، از براهین و ادلّه مختلفی می‌توان استفاده کرد که یکی از آن‌ها، نصوصی است که از امام قبل برای امامت امام بعد از خودش صادر شده است. ما، در این جا، فقط به ذکر بعض این نصوص اکتفا می‌کنیم:
اسماعیل بن مهران گفته است: در اوّلین مرتبه‌ای که حضرت ابوجعفر علیه‌السلام به سوی بغداد جلب شد، خدمتش عرض کردم: «فدايت شوم! از اين سفر بر شما مى‏‌ترسم؟ امام بعد از تو كيست؟». حضرت به من توجّه کرد و فرمود: «آن چه از آن مى‏‌ترسى‏‌، در امسال رخ نخواهد داد.».

در آن زمان که معتصم او را به بغداد فرا خواند، خدمتش رسیدم و عرض کردم: «شما را دارند به بغداد مى‏‌برند، امام بعد از تو كيست؟». حضرت آن چنان گریست که محاسن شریفش تر شد و فرمود: «در اين زمان، بيم خطر مى‏‌رود. امر امامت، بعد از من، به فرزندم على‏‌ خواهد رسيد.».[697]
خیرانی از پدرش نقل کرده که گفت: من، برای مأموریّتی که داشتم همواره ملازم باب حضرت ابوجعفر علیه‌السلام بودم. احمد بن محمّد بن عیسی اشعری، هر شب، به هنگام سحر می‌آمد تا از وضع بیماری حضرت ابوجعفر اطّلاع پیدا کند. برنامه چنین بود که وقتی فرستاده حضرت ابوجعفر به سوی پدرم می‌آمد، احمد بن عیسی بر می‌خاست تا آن دو با هم خلوت کنند.

خیرانی گفت: در یکی از شب‌ها که فرستاده حضرت ابوجعفر علیه‌السلام بر پدرم وارد شد، من و احمد بن محمّد خارج شدیم و پدرم با فرستاده حضرت ابوجعفر خلوت کرد. احمد، همان جا دور می‌زد و به کلام آنان گوش می‌داد. فرستاده حضرت به پدرم گفت: مولایت سلام رسانید و فرمود: «مرگ من نزديك شده است. امر امامت به فرزندم على‏‌ خواهد رسيد. همان وظايفى‏‌ را كه نسبت به من داشتيد، بعد از من، نسبت به فرزندم على‏‌ خواهيد داشت.».
فرستاده امام بعد از این پیام بیرون رفت. احمد بن عیسی برگشت و به پدرم گفت: «فرستاده امام چه پيامى‏‌ داشت؟». گفت: «خير بود.». احمد گفت: «من، همه را شنيدم.». و آن چه را شنیده بود بیان کرد. پدرم گفت: «کار حرامی را مرتکب شدی! مگر نمی‌دانی که
خدا در قرآن گفته: «لا تجسّسوا»؟ اكنون كه پيام امام را شنيده‏اى‏‌، آن را خوب حفظ كن كه شايد روزى‏‌ بدان نياز پيدا كنيم، ولى‏‌ تا آن زمان به كسى‏‌ اظهار نكن.».

خیرانی گفت: بامداد همان شب، پدرم پیام  حضرت ابوجعفر علیه‌السلام را در دَه نسخه نوشت و هر یک را نزد یکی از اصحاب امانت گذاشت. گفت: «اگر مرگ من فرا رسيد، نامه‏ها را باز، و بر طبق آن عمل كنيد.».
پدرم گفت: هنگامی که حضرت ابوجعفر علیه‌السلام وفات کرد، من از منزل خودم خارج نشدم تا این که شنیدم بزرگان طایفه، نزد محمّد بن فرج گرد آمده‌اند تا در موضوع امامت بحث کنند. محمّد بن فرج این مطلب را به من خبر داد و خواست که زودتر نزدش بروم. من سوار شدم و به نزد محمّد بن فرج رفتم. دیدم گروهی از بزرگان نزد او نشسته‌اند و در موضوع باب (وسیله ارتباط با امام) بحث می‌کنند. اکثر آنان، در مسئله امامت شک داشتند. من به کسانی که نسخه پیام امام را نزد آنان گذشته بودم، گفتم: «نامه‏ها را حاضر كنيد.». حاضر کردند. من به جمعیّت حاضر گفتم: «اين پيامى‏‌ است كه حضرت ابوجعفر عليه‏السلام به من امر كرده به شما ابلاغ كنم.». بعض آنان گفتند: «اى‏‌ كاش يك نفر ديگر بدين امر شهادت مى‏‌داد.». گفتم: «اتفاقاً خداى‏‌ متعال وسيله‏اش را فراهم ساخته است. ابوجعفر اشعرى‏‌ نيز همين پيام را شنيده و شهادت مى‏‌دهد. از وى‏‌ سؤال كنيد.». حاضران از ابوجعفر احمد بن محمّد در این رابطه سؤال کردند، ولی او از ادای شهادت خودداری کرد. پس من او را به مباهله دعوت کردم. از مباهله ترسید و گفت: «آرى‏‌؛ من نيز همين پيام را شنيدم، ولى‏‌ اين مطلب كرامت و ارزشى‏‌ است كه دوست داشتم كه براى‏‌ مردى‏‌ از عرب باشد، ولى‏‌ با توجّه به دعوت به مباهله، كتمان شهادت را صلاح ندانستم.». بعد از ادای این مراسم، همه حاضران، تسلیم حضرت ابوالحسن‌شدند.

شیخ مفید رحمهم‌الله بعد از نقل این مطلب نوشته است: «اخبار در اين موضوع، بسيار فراوان است. اگر بخواهم همه را ذكر كنم، كتاب به طول مى‏‌انجامد. اجماع اصحاب بر امامت حضرت ابوالحسن عليه‏السلام و عدم وجود مدّعى‏‌ ديگرى‏‌ در آن زمان، ما را از ايراد اخبار و نصوص بى‏‌نياز مى‏‌سازد.».[698]
صقر بن ابی دلف گفته است: از حضرت ابوجعفر محمّد بن علی علیه‌السلام شنیدم که فرمود: «امام بعد از من، پسرم على‏‌ است. امر او، امر من و قول او، قول من و طاعت او، طاعت من است. امامت بعد از او، در پسرش حسن خواهد بود.».[699]

محمّد بن عثمان کوفی گفته است: به حضرت ابوجعفر علیه‌السلام عرض کردم: «اگر نعوذ بالله، براى‏‌ شما حادثه‏اى‏‌ رخ داد، به چه كس رجوع كنيم؟». فرمود: «به پسرم ابوالحسن.». پس فرمود: «به زودى‏‌، فترتى‏‌ حادث خواهد شد.». عرض کردم: «در آن زمان به كجا برويم؟». فرمود: «به مدينه.». گفتم: «كدام مدينه؟» فرمود: «مدينة الرسول.».[700]
اُمیة بن علی قیسی گفته است: خدمت ابوجعفر ثانی علیه‌السلام عرض کردم: «جانشين شما كيست؟» فرمود: «پسرم على‏‌». آن گاه فرمود: «به زودى‏‌ زمان حيرت خواهد رسيد.».[701]

محمّد بن اسماعیل بن بزیع گفته است: حضرت ابوجعفر علیه‌السلام فرمود: «امر امامت، به فرزندم ابوالحسن خواهد رسيد، در حالى‏‌ كه هفت ساله است.». سپس فرمود: «آرى‏‌، هفت ساله و كم‏تر از هفت سال، چنان كه در عيسى‏‌ چنين بود.».[702]
هارون بن فضل گفته است: ابوالحسن علیه‌السلام  را در روزی که پدرش حضرت ابوجعفر علیه‌السلام وفات کرده بود، ملاقات کردم. فرمود: «إنّا للّه‏ و إنّا اليه راجعون. پدرم ابوجعفر عليه‏السلاموفات كرده است.». گفته شد: «از كجا مى‏‌دانى‏‌ كه پدرت وفات كرده است؟». فرمود: «حالت خضوعى‏‌ نسبت به خداى‏‌ متعال برايم به وجود آمده كه  سابقه نداشت.».[703]

گروهی از اهل اصفهان، از جمله ابوالعباس احمد بن نضر و ابوجعفر محمّد بن علویه گفتند: در اصفهان، مردی بود به نام عبدالرحمان که شیعه بود. به او گفته شد: «به چه علّت امامت على‏‌ نقى‏‌ را از بين همه مردم، پذيرفتى‏‌؟». گفت: چیزی را از آن حضرت مشاهده کردم که موجب ایمانم شد. من، مرد فقیری بودم که در سخن گفتن جرئت داشتم. اهل
اصفهان، در سالی مرا به اتّفاق گروهی دیگر به قصد دادخواهی به سوی متوکّل فرستادند.
روزی در خانه متوکّل بودم که دستور داده بود علی بن محمّد بن رضا را احضار کنند. از یکی از حاضران پرسیدم: «اين كيست كه به احضار او فرمان داده‏اند؟». چنین تصوّر می‌شد که متوکّل قصد قتل او را دارد. گفت: «اين مرد، علوى‏‌ است كه رافضه، به امامت او ايمان دارند.». من پیش خود گفتم: «همين جا مى‏‌مانم تا ببينم اين مرد كيست.».

در همین حال علی نقی که بر اسبی سوار بود، وارد شد. مردم برایش راه باز کردند و به او نگاه می‌کردند. هنگامی که وی را دیدم، محبّتش در دلم افتاد و دعا کردم خدا شرّ متوکل را از او دور کند. وقتی به من رسید نگاه کرد و فرمود: «دعايت مستجاب شد و عمرت طولانى‏‌ گشت و صاحب اموال و اولاد فراوانى‏‌ خواهى‏‌ شد.».
از این خبر غیر منتظره بدنم لرزید، ولی به همراهانم چیزی نگفتم.

بعد از آن، به اصفهان رفتم. اموال زیادی نصیبم شد. تنها، در خانه‌ام، هزار هزار درهم مال دارم، به جز اموالی که در خارج منزل دارم. خدا، دَه فرزند به من عطا کرد. اکنون عمرم به هفتاد و اندی سال می‌رسد. من، به امامت مردی ایمان دارم که از قلب من، خبر داشت و دعایش درباره‌ام به اجابت رسید.[704]
 

فضائل و مکارم


شیخ مفید نوشته است: «بعد از حضرت ابوجعفر عليه‏السلام فرزندش ابوالحسن على‏‌ بن محمّد عليه‏السلام به امامت رسيد؛ زيرا، همه صفات امامت، در او جمع، و فضائلش از همه برتر بود. جز او شخص ديگرى‏‌ براى‏‌ تصدّى‏‌ مقام امامت وجود نداشت. وى‏‌، از جانب پدر، به امامت منصوب شد.».[705]

ابن شهر آشوب، در توصیف آن حضرت نوشته است: «چهره‏اش از همه مردم جاذب‏تر، و گفتارش صادق‏تر بود. در ملاحت و كمال، از همه برتر بود. هنگامى‏‌ كه
سكوت مى‏‌كرد، هيبت و وقارش بالا مى‏‌رفت. وقتى‏‌ سخن مى‏‌گفت، نورانيتش افزون مى‏‌گشت. او، از خانواده رسالت و امامت و كانون وصايت و خلافت بود. شاخه‏اى‏‌ بود از درخت عظيم نبّوت، كه زمان بهره ورى‏‌ از آن، از زمان گرفتنش، چندان فاصله نداشت. ميوه‏اى‏‌ از درخت رسالت بود كه زمان چيدنش با زمان انتخابش، نزديك بود.».[706]
ابوموسی گفته است: به امام هادی علیه‌السلام عرض کردم: «دعاى‏‌ مخصوصى‏‌ به من ياد بدهيد كه در حل مشكلات آن را بخوانم.». فرمود: «من، اكثر اوقات اين دعا را مى‏‌خوانم. و از خدا خواسته‏ام كه دعا كننده را از درگاه خودش نااميد برنگرداند: يا عُدَّتي عِنْدَالْعُدَدِ، و يا رَجائي وَالْمُعَتَمَدُ و يا كَهفي وَالسَّنَدُ، و يا واحدُ يا أحد، يا قل هوالله أحد، و أسأَلُكَ ـ اللّهُمَّ! ـ بِحَقِّ مَن خَلَقْتَهُ منْ خَلقِكَ و لَمْ تَجْعَلْ في خَلقِكَ مِثْلَهُم أحَداً، أنْ تُصَلِّيَ عليهم (و أنْ تَفْعَلَ بي كَيْتَ و كَيْتَ).».[707]

سعید حاجب گفته است: «به امر متوكّل، با جمعى‏‌ از مأموران، شبانه به خانه ابوالحسن حمله كرديم واز ديوار وارد شديم. آن حضرت كلاهى‏‌ بر سر و لباسى‏‌ پشمى‏‌ بر تن داشت و مشغول نماز بود، و از ورود ما ترسى‏‌ نداشت.».[708]
ابن حجر گفته است: «ابوالحسن عليه‏السلام در علم و سخاوت، وارث پدرش بود.».[709]

ابن صباغ مالکی، از بعض اهل علم نقل کرده که گفته است: «فضائل ابوالحسن على‏‌ بن محمّد هادى‏‌ عليه‏السلام خيمه‏اش را بر زمين كرامت بر افراشته، و طناب هايش را به ستاره‏هاى‏‌ آسمان كشيده است؛ هر فضيلتى‏‌ كه گفته شود، او، زينت بخش آن است؛ هر كرامتى‏‌ كه ياد شود، او، فضيلت آن است؛ هر ستايشى‏‌ كه به عمل آيد، تفصيل و اجمالش، نزد او است؛ هر بزرگداشتى‏‌ كه انجام بگيرد، آثار آن، بر او آشكار است؛ شايستگى‏‌ او، از جهت خصائص نيك و مجد و كرامتى‏‌ است كه در گوهر ذات او نهاده شده است و وى‏‌ را از عيوب و نواقص حفظ مى‏‌كند، چنان كه شتر چران، شتر بچه خود را از حوادث نگه مى‏‌دارد؛ نَفْس او پاك
و مهذّب و اخلاقش نيكو و رفتارش پسنديده و صفا تش با فضيلت است.».[710]
سلیمان بن ابراهیم قندوزی حنفی، از کتاب فصل الخطاب محمّد خواجه پارسای نقل کرده که نوشته است: «ابوالحسن على‏‌ هادى‏‌، مردى‏‌ بود عابد و فقيه و امام.».

به متوکّل گفته شد: «در منزل او، سلاح ذخيره شده و قصد خلافت دارد.». وی، به چند نفر مأموریّت داد شبانه به منزل او حمله کنند و داخل خانه‌اش شوند. او را در حالی یافتند که پیراهنی از مو بر تن و لباسی از پشم بر سرکشیده و رو به قبله روی زمین نشسته بود. فرشی جز شن و سنگریزه بر زیر پای نداشت. مشغول خواندن قرآن و زمزمه آیات وعد و وعید بود. مأموران، آن حضرت را به همین حال به سوی متوکّل بردند. وقتی آن حضرت چنین دید، به وی احترام گذاشت و پهلوی خود نشانید. امام، با او سخن گفت. متوکّل، از سخنان او گریست و عرض کرد: «اى‏‌ ابوالحسن! آيا قرضى‏‌ بر عهده است؟». فرمود: «آرى‏‌؛ چهار هزار دينار بدهكارم.». متوکّل دستور داد چهار هزار دینار به او دادند و با احترام به سوی منزل روانه‌اش ساخت.[711]
محمّد بن احمد از قول عموی پدرش نقل کرده که گفت: روزی خدمت امام هادی رسیدم و عرض کردم: «متوكّل، حقوق مرا قطع كرده است؛ چون، فهميده كه من از ملازمان شما هستم. خوب است شما در اين رابطه به او توصيّه بفرماييد.». فرمود: «إن شاء الله، درست مى‏‌شود.».

شبانگاه که در منزل بودم، فرستاده متوکّل، دَرِ خانه‌ام را زد و گفت: «متوكّل تو را خواسته است.». وقتی نزد او رفتم، گفت: «اى‏‌ ابوموسى‏‌! اشتغالات من سبب شده كه تو را فراموش كردم. چه مبلغ نزد من دارى‏‌؟». گفتم: «فلان چيز را كه هميشه مى‏‌دادى‏‌.». آن اشیا را برایش بیان کردم. دستور داد دو برابر آن را به من دادند.
من، از فتح بن خاقان پرسیدم: «آيا على‏‌ بن محمّد اين جا آمد، يا نامه‏اى‏‌ براى‏‌ متوكّل نوشت؟». گفت: «نه». خدمت امام علیه‌السلام رسیدم. فرمود: «اى‏‌ ابوموسى‏‌! اين وجه رضايت شما را تأمين كرد؟». عرض کردم: «به بركت وجود شما اى‏‌ آقاى‏‌ من. آنان گفتند: شما نزد
متوكّل نرفته و چيزى‏‌ نخواسته بوديد.».

فرمود: «خداى‏‌ متعال مى‏‌داند كه ما، در حل مشكلات، جز به او پناه نمى‏‌بريم. خدا، ما را چنين عادت داده كه هرگاه دعا كنيم، اجابت كند. مى‏‌ترسم اگر ما از روش خودمان عدول كنيم، خدا هم از اظهار لطف خود عدول كند.».[712]
 

علم امام


چنان که قبلاً گفته شد، علم و معارف و همه علوم مربوط به دین، از شرایط ضروری امامت است. مهم‌ترین فلسفه نیاز به وجود امام و بزرگ‌ترین مسئولیّت او، حفظ و نشر و ترویج معارف و احکام دین است. در این‌باره، بین امامان تفاوتی نیست. منابع علوم دین در اختیار همه آنان بوده و در انجام دادن این وظیفه، کوشا بوده‌اند. اگر در مصادر حدیث، از بعض آنان، آثار کم‌تری دیده می‌شود، در اثر تفاوت اوضاع و شرایط زمان و مکان و موانعی بوده که از سوی حاکمان ستمگر و دشمنان اهل بیت به وجود آمده است.

امام هادی علیه‌السلام نیز همانند پدران بزرگوارش، یک انسان کامل و جامع همه کمالات انسانی بود و منابع علوم دین را در اختیار داشت و در نشر احکام دین کوشا بود، ولی متأسّفانه، در اوضاع و شرایطی می‌زیست و با محدودیّت‌های فراوانی رو به رو بود که نمی‌توانست بر طبق دلخواه، انجام وظیفه کند.
این امام بزرگوار، جمعاً، در حدود چهل و دو سال در این جهان زندگی کرد. در سنَّ تقریباً هشت سالگی، به امامت رسید. مدّت امامتش، حدود سی و سه سال بود. درآغاز امامت، قریب بیست و دو سال در مدینه زندگی کرد، و به شهادت تاریخ، حاکمان بغداد با مأموران خود، از او  مراقبت می‌کردند. طبعاً، شیعیان و علاقه‌مندان کسب دانش، با محدودیّت هایی مواجه بودند. متوکّل (خلیفه عباسی) به مراقبت از راه دور اکتفا نکرد و با سعایت مأموران مدینه، به صورت ظاهراً محترمانه، آن جناب را از مدینه به بغداد دعوت کرد، و در سامرا، در محله عسکر که محل سکونت ارتشیان بود، اسکان داد. از آن
زمان (سال 243هجری) رسماً، تحت مراقبت شدید مأموران سرّی و ارتشی قرار گرفت وارتباطش با شیعیان قطع شد  و یا به حدّاقل رسید. در آن اوضاع و شرایط، چه کسی جرئت داشت وجوهی را خدمتش تقدیم کند یا از علم و دانش اوبهره بگیرد؟ به همین جهت، احادیثی که از آن جناب نقل شده، زیاد نیست. در عین حال، احادیث فراوانی در اصول دین و عقائد، اخلاق، مواعظ، ابواب مختلف فقه، از آن حضرت روایت شده و در کتب حدیث به ثبت رسیده است. با مطالعه آن‌ها می‌توان به مقامات علمی آن جناب پی‌برد.

حضرت، شاگردان زیادی را پرورش داده که اسامی آنان در کتب حدیث و تاریخ و رجال، ثبت شده است. نویسنده کتاب مناقب، اصحاب آن حضرت را بدین گونه نام برده است: داوود بن زید ابوسلیم زنکان؛ حسین بن محمّد مدائنی؛ احمد بن اسماعیل بن یقطین؛ بشربن بشار نیشابوری شاذانی؛ سلیمان بن جعفر مروزی؛ فتح بن یزید جرجانی؛ محمّد بن سعید بن کلثوم (که متکلّم بوده است)؛ معاویة بن حکیم کوفی؛ علی بن محمّد بن محمّد بغدادی؛ ابوالحسن بن رجا عبرتایی.[713]



[696]ـ کافی، ج 1، ص 497؛ الإرشاد، ج2، ص 297؛ بحارالأنوار، ج50، ص 113ـ117؛ الفصول‌المهمة، ص259؛ مطالب‌السؤول، ج2، ص144
[697]ـ الإرشاد، ج 2، ص 298
[698]ـ کافی، ج 1، ص 324 ؛ الإرشاد، ج 2، ص 300
[699]ـ بحارالأنوار، ج 50، ص 118
[700]ـ إثبات الوصیة، ص 193
[701]ـ إثبات‌الهداة، ج 6، ص 209
[702]ـ إثبات‌الهداة، ج 6، ص 211
[703]ـ بحارالأنوار، ج50، ص 138
[704]ـ بحارالأنوار، ج 50، ص 141
[705]ـ الإرشاد، ج 2، ص 297
[706]ـ مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 432
[707]ـ بحارالأنوار، ج50، ص 127 ـ به جای «كيتَ و كيتَ»، باید حاجت خود را گفت.
[708]ـ الفصول‌المهمة، ص 264
[709]ـ الصواعق المحرقة، ج1، ص 207
[710]ـ الفصول‌المهمة، ص 264
[711]ـ ینابیع المودة، ص 463
[712]ـ مناقب آل ابی طالب، ج4، ص 442
[713]ـ مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 434.
یکی از محققان احادیث آن حضرت را در عقاید، اخلاق، مواعظ، احتجاجات، ابواب مختلف فقه، جمع آوری و در یک جلد به نام مسند الإمام الهادی چاپ کرده است. در همین کتاب، راویان احادیث آن حضرت را نیز گرد آورده که بالغ بر یکصد و هشتاد نفر می‌شوند.