على به خواستگارى مى رود

پيشنهاد ابوبكر چنان روح على را تكان داد و عشق درونى او را شعله ور ساخت كه ديگر نتوانست بكار خويش ادامه دهد. شترش را از كار بازگرفت و به منزل آورد، بدنش را شستشو داد، عباى تميزى بر تن كرد، كفش هايش را پوشيد و به خدمت رسول اكرم شتافت. پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله در خانه ى ام سلمه تشريف داشت. على (عليه السلام) به منزل ام سلمه رفت و در زد. پيغمبر به ام سلمه فرمود: در را باز كن. كوبنده ى در شخصى است كه خدا و رسول او را دوست دارند او هم خدا و رسول را دوست دارد.

عرض كرد: يا رسول اللَّه! پدر و مادرم فدايت، كيست كه نديده درباره اش چنين داورى مى كنى؟.

فرمود: اى ام سلمه! ساكت باش، مردى دلاور و شجاع است، برادر و پسرعمويم و محبوب ترين مردم نزد من است.

ام سلمه از جاى جست و در سراى را باز كرد. على (عليه السلام) داخل منزل شد، سلام داد و در حضور پيغمبر نشست. از خجالت سرش را به زير انداخت، و نتوانست تقاضاى خويش را عرضه بدارد. مدتى طول كشيد كه هر دو ساكت بودند. بالاخره پيغمبر (صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم) سكوت را شكست و فرمود: يا على گويا براى حاجتى نزد من آمده اى كه از اظهار آن خجالت مى كشى؟ بدون پروا حاجت خود را بخواه و اطمينان داشته باش كه تمام خواسته هايت قبول مى شود.

عرض كرد: يا رسول اللَّه پدر و مادرم فداى تو باد، من در خانه ى شما بزرگ شدم و از الطاف شما برخوردار گشتم. بهتر از پدر و مادر، در تربيت و تأديب من كوشش نمودى و به بركت وجود شما هدايت شدم. يا رسول اللَّه! به خدا سوگند اندوخته دنيا و آخرت من شما هستى. اكنون موقع آن شده كه براى خودم همسرى انتخاب كنم و تشكيل خانواده دهم، تا با وى مأنوس گردم و از ناراحتيهاى خويش بكاهم. اگر صلاح بدانى و دختر خودت فاطمه عليهاالسلام را به عقد من درآورى سعادت بزرگ نصيب من شده است.

رسول خدا كه در انتظار چنين پيشنهادى بود صورتش از سرور و شادمانى برافروخته شد، فرمود: صبر كن تا از فاطمه اجازه بگيرم.

پيغمبر نزد فاطمه (عليهاالسلام) رفت، فرمود: دخترم! على بن ابى طالب(عليه السلام) را به خوبى مى شناسى براى خواستگارى آمده است. آيا اجازه مى دهى ترا به عقدش درآورم؟ فاطمه از خجالت سكوت كرد و چيزى نگفت. پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله سكوت او را علامت رضايت دانست. [بحارالانوار ج 43 ص 127 ذخائر العقبى ص 29.]