بخش دهم: اميرمؤمنان على عليه‌السلام و جهاد با نفس در عرصه اجتماع

بخش دهم:

 

اميرمؤمنان علی عليه‌السلام و جهاد با نفس در عرصه اجتماع

 

گفته شد كه خير خواهی، عدالت ‏طلبی و خدمت به خلق از صفات ملكوتی است و انسان از اين سنخ امور لذّت می‏برد، زيرا خدمت به بندگان خدا را مايه خشنودی خدا و تقرّب به او می‏داند، دوست دارد هرچه می‏تواند متّصف به اخلاق الهی و خليفة اللّه فی الارض باشد و به خالقش شبيه شود. در نقطه مقابل، ظلم و جور و بی عدالتی و امثال آن از خود خواهی و بعد حيوانی و مادّی انسان سرچشمه می‏گيرد و هر چه انسان از اوصاف ملكوتی فاصله بگيرد، به اوصاف حيوانی نزديك‏تر و نزديك‏تر می‏شود تا جايی كه بر اثر تكرار زياد گناه و ظلم، باطنا گرگ و كفتار و ظاهرا انسان نما می‏گردد.

اينك نيم ‏نگاهی به عدالت ‏طلبی و ظلم ‏ستيزی اسوه ‏های دينی می‏اندازيم تا دريابيم كه وظايمان نسبت به مؤمنان كه خودی هستند و كافران كه دشمن و بيگانه ‏اند چيست و با وظايف و حدّ و مرز برخوردها آشنا شويم.

بديهی است بيشترين سهم ايجاد عدالت بر عهده مسئولان، به ويژه افرادی است كه داوری بين مردم و يا تخصيص بودجه و بيت المال به دست آنان سپرده شده است.

امام خمينی قدس ‏سره می‏فرمود:

يكی از فرق‏ های بين حكومت اسلام با ساير حكومت‏ها اين است كه در حكومت اسلام، جوّ، جوّ محبت است. بين شخص اول مملكت مثل رسول خدا صلی ‏الله ‏عليه ‏و‏آله ـ كه شخص اول بود ـ و در زمان خلافت اميرالمؤمنين عليه‌السلام ـ شخص اول، اميرالمؤمنين بود ـ با اَدنا فردی كه به حسب نظر مردم ادنا حساب می‏شدند فرق اساسی مربوط به دنيا نبود. اين‏طور نبود كه رسول خدا حالا كه در رأس واقع شده و رئيس امّت است، مثل ساير حكومت‏ها رياست بكند. در مسجد می‏ آمدند، می‏نشستند، اصحابشان و اتباعشان هم توی مسجد بود. كسی كه از خارج می ‏آمد نمی‏دانست كدام از آن‏ها پيغمبر است. می ‏پرسيد: كدامتان پيغمبر هستيد؟ در نشستن اين طور نبود كه كسی بالای تخت بنشيند و مابقی مقابلش بايستند و سلام نظامی بكنند.

حضرت امير همين طور بود. صدر اسلام وضع اين طور بود. اين طور نبود كه امرای‏ لشكر ـ امرای خيلی مهم هم داشتند ـ با مردم ديگر فاصله بگيرند، جوّ محبت بود. آن‏ها در يك محيط دوستی و رفاقت و محبت زندگی می‏كردند، بين خودشان «رحماء» بودند؛ يعنی همه با هم دوست و رفيق... با رحمت رفتار می‏كردند. و وقتی‏كه مقابل كفّار واقع می‏شدند، آن جا «أشدّاء»[525] بودند... .

همين حضرت امير كه توی مسجد وقتی كه می‏آمد با سايرين پهلوی هم می‏نشستند و صحبت می‏كردند، وقتی رفته بود توی آن مزرعه، آن رعيتی كه آن‏جا بود يك غذايی داشت. حضرت فرمود: غذا داری؟ گفت: چيزی كه لايق شما باشد ندارم. گفت چيه؟ بياور... كدو را با پيه سرخ كرده بود و خيال می‏كرد حضرت امير منزلش بساطی هست و حالا اين كم است! در صورتی كه حضرت امير شايد در تمام عمرش هم يك همچه غذای دل‏چسبی شايد نخورده بود! بيا، با هم نشستند: آن رعيّت مزرعه و اين هم رئيس همه، با هم نشستند و خوردند و... .

همين آدمی كه اين است و همين آدمی كه دور خانه‏ ها می‏گردد و طعام تقسيم می‏كند، بدون اين كه بشناسندش و وقتی كه در خانه يك نفر می‏رود و بچه هايش گرسنه اند، يك مقدار نان به آن‏ها می‏دهد، دهنشان می‏گذارد و بعد هم برای اين‏كه بچه ‏ها را دل‏جويی كند با آن‏ها بازی می‏كند و صدايی مثل شتر می‏كند كه بچه ها خوششان بيايد، همين آدم كه رئيس قوم است و آن كار را دارد می‏كند اين‏طور ملايم، اين طور رئوف، وقتی مقابل دشمن می‏ايستد، شمشير را می‏كشد به فرق می‏زند، دو تا می‏كند! از اين‏ور می‏زند دوتا می‏كند.[526]

قرآن كريم می‌فرمايد:

ای اهل ايمان! در راه خدا استوار باشيد [ بر ساير ملل جهان ]شما گواه عدالت و راستی و درستی باشيد و البته نبايد دشمنی با گروهی شما را به آن بدارد كه از طريق عدل بيرون رويد؛ عدالت كنيد كه عدل به تقوا نزديك‏تر است، [ زيرا عدالت پايه و اساس هر نيكی و پرهيزكاری است] و از خدا بترسيد كه البته خدا به هر چه انجام می‏دهيد آگاه است.[527]

حضرت اميرالمؤمنين عليه‌السلام برای احقاق حقّ مردم درباره زمين‏هايی كه عثمان بی جا بخشيده بود می‌فرمايد:

به خدا سوگند! اگر اين املاك كابين همسران و بهای‏ كنيزان هم گشته باشد، آن را به بيت المال بر می‏گردانم، زيرا كه در اجرای عدالت گشايش و آسايش است و آن كس كه عدل و داد بر او سخت آيد از بيداد به فرياد آيد.[528]

درباره اهتمام علی عليه‌السلام، به عدالت همين بس كه يكی از علل پذيرش خلافت ظاهری و حكومت را بعد از عثمان، به هم خوردن عدالت اجتماعی و منقسم شدن مردم به دو گروه سير و گرسنه ذكر می‌فرمايد:

اگر نبود كه عدّه ‏ای به عنوان يار و ياور در خانه ام آمدند و بر من اتمام حجت شد، اگر نبود حضور آن جمعيّت انبوه و اين كه با وجود يار و ياور، حجّت كامل و تمام است و اگر نبود كه خداوند از دانايان و روشن ضميران، عهد و پيمان گرفته است كه در برابر ستم‏گری ظالم و گرسنگی ستم‏ديده آرام ننشيند و به آن رضايت ندهد، كنار می‏رفتم و قطعا مهار شتر خلافت را بر كوهانش می‏انداختم... .[529]

و از آن‏جا كه ايجاد عدل برنامه اساسی ‏اش بود؛ يعنی نه تنها در دوره خودش مانع حيف و ميل شود، بلكه برنامه داشت كه حقوق پايمال شده و اجحاف‏های سابق را برگرداند و اموال چپاول‏گران را بازستاند، روی اين حساب، از ابتدا روشن بود كه چه جنجال‏هايی بر پا می‏شود، زيرا رانت خواران و عمال ظالم، اموال غارت شده از محرومان يا از بيت المال را حقّ خود می‏دانستند. ازاين‏رو، با ترديد و نگرانی زير بار خلافت رفت و به مردمی كه آمدند بيعت كنند فرمود:

مرا رها كنيد و سراغ كسی ديگر برويد، زيرا آينده ‏ای رنگارنگ و چند چهره و ناثابت در پيش است كه دل‏ها ثابت نمی‏ماند و افكار متزلزل می‏گردد [ و خود شما ممكن است بر اثر دشواری ها، از وسط راه برگرديد ]افق‏ها را ابرومه فرا گرفته و خورشيد پشت ابرها مانده... .[530]

برای حضرت امير عليه‌السلام در ايام خلافتش دشواری‏های زيادی پيش آمد و علّت اساسی مشكلات همين بود كه نمی‏گفت: گذشته ‏ها، گذشته است، بلكه به گذشته‏ ها هم كار داشت، وضعيت گذشته است كه سازنده حال و آينده است. نمی‏توان بنايی عالی را بر روی پايه ‏های فاسد و فرسوده ساخت و می‏فرمود:

عدالت بيش از هر چيز ديگر گنجايش دارد و می‏تواند عموم را راضی كند. اگر كسی بر اثر انحراف در طبيعتش و بر اثر حرص و آز، به حدّ و حقّ خود قانع نباشد و عدالت بر او فشار آورد، جور و ستم به او بيشتر فشار خواهد آورد.

زيرا گاه فشار از عوامل بيرون وجود انسان است كه با عدالت اجتماعی قابل كنترل است و گاه ـ علاوه بر فشار ديگران ـ فشار درونی آز و طمع و حرص و حسد و صفات رذيله از درون انسان است. در زمان ظلم، اين فشارهای درونی شديدتر می‏شود و رقابت‏ها در حرام خواری بيشتر می‏گردد و فشار بيرونی نيز ممكن است بر شخص وارد شود.

 

تجويز رانت، با سوابق درخشان

ابن ابی الحديد می‏گويد: بعد از قتل عثمان، مردم در مسجد گرد آمدند تا ببينند كار خلافت به كجا می‏كشد و چون جز علی عليه‌السلام، شخصيّتی قابل توجه نبود ـ و عدّه‏ای هم در فضايل و سوابق علی عليه‌السلام صحبت می‏كردند ـ مردم هجوم آوردند و با حضرت بيعت كردند و آن سخنان كه فرمود: مرا رها كنيد و ديگری را بگيريد، زيرا اوضاع چنين و چنان است[531]... همين موقع بود كه به عنوان اتمام حجّت در اول كار بود.

روز دوم رسما بر فراز منبر رفت و با تأكيد بر سخنان روز قبل فرمود: خدا خودش می‏داند كه من به امر خلافت ـ از آن جهت كه رياستی و قدرتی است ـ علاقه ای ندارم و از پيامبر اكرم صلی ‏الله ‏عليه ‏و‏آله شنيدم كه فرمود:

هر كس بعد از من زمام امور امّت را به دست بگيرد روز قيامت او را بر صراط نگه خواهند داشت و ملائكه الهی نامه عمل او را باز می‏كنند، اگر به عدالت رفتار كرده باشد خداوند او را به موجب همان عدالت نجات خواهد داد وگرنه، صراط تكانی می‏خورد و او را به قعر جهنّم می‏اندازد.

آن‏گاه حضرت به اطراف نگاهی انداخت و اشخاصی را كه در گوشه و كنار بودند از زير نظر گذراند و فرمود: آن عدّه ‏ای كه دنيا آن‏ها را در خود غرق كرده و املاك و شهرها و اسبان عالی و كنيزكان نازك اندام [ از بيت المال] برای خود تهيّه كرده ‏اند، فردا كه همه اين‏ها را از آن‏ها می‏گيرم و به بيت المال برمی گردانم و به آنان به اندازه حقّشان خواهم داد، اين عدّه نگويند كه علی ما را اغفال كرد... ما را محروم كرد. من از هم اكنون برنامه روشن و مشخّص خود را بيان می‏كنم، سپس سخنان مشروحی ايراد كرد و چون توجيه بسياری از رانت خواران و زياده خواهان عبارت بود از داشتن امتياز حق ّ صحبت و صحابت يا سابقه در اسلام و يا رزمندگی، ازاين‏رو صريحا فرمود: من منكر فضيلت سابقه خدمت يا صحابه بودن نيستم، ولی اين‏ها چيزهايی است كه خداوند اجر و پاداشش را می‏دهد و اصلاً مجوّز تبعيض و نابرابری و بی عدالتی نمی‏شود.

روز ديگر، كسانی كه می‏دانستند مشمول عدل علی خواهند شد در گوشه ‏ای گرد آمدند و در نشستی مدتّی با هم مشورت كردند و در نهايت، وليد بن عقبة بن ابی معيط را به عنوان نماينده خود نزد حضرت فرستادند. وليد عرض كرد: يا اباالحسن، اوّلاً: خودت می‏دانی همه ما كه اين‏جا نشسته ‏ايم به علت رشادت‏های تو در جنگ‏های اسلامی و كشته ‏های خود، دل خوشی از تو نداريم و غالبا هر كدام از ما دست كم يك نفر را از بستگانمان به دست تو كشته شده است، ولی از اين جهت صرف نظر می‏كنيم و با دو شرط حاضريم با تو بيعت كنيم: 1. كاری به گذشته ‏ها نداشته باشی و از اين به بعد هر گونه می‏خواهی تقسيم كن. 2. قاتلان عثمان را بگير و به ما بده تا آنان را قصاص كنيم و اگر هيچ كدام را نمی‏پذيری ما ناچاريم برويم.

حضرت پاسخ داد: امّا خون‏هايی كه در سابق ريخته شده است، خونی نبوده كه به سبب كينه شخصی ريخته شده باشد؛ اختلاف عقيدتی و مسلكی بود؛ ما برای حق می ‏جنگيديم و شما برای باطل، خدا حق را بر باطل پيروز كرد. اگر خون بهايی می‏خواهيد، برويد از حق بگيريد كه چرا باطل را در هم شكست، امّا اين كه به گذشته كاری نداشته باشيم، در اختيار من نيست، وظيفه‏ ای است كه خدا بر عهده ‏ام نهاده است و اما موضوع قاتلان عثمان، اگر وظيفه خودم می‏دانستم، خودم همان ديروز قصاص كرده بودم. وليد پس از شنيدن اين پاسخ‏های صريح و قاطع برگشت و به ميان هم مسلكان خود رفت و تصميم به مخالفت گرفتند.

ابن ابی الحديد می‏گويد: همان‏گونه كه گفته بود، همه اموال نامشروع را پس گرفت، مگر كسانی را كه فرار كرده بودند. برخی از ياران دل‏سوز امام عليه‌السلام از تحركات اين جريان آگاه شدند و نزد امام عليه‌السلام عرض كردند: عمده عامل نارضايتی اين گروه فقط اصرار شما بر عدل و مساوات است. حتی قضيّه تسليم قاتلان عثمان هم بهانه و سرپوشی برای فريب و تحريك مردم عادّی و عوام است.

حضرت علی عليه‌السلام، برای جلوگيری از عمومی شدن همين پيشنهاد تساهل و تسامح با رانت خواری، با شتاب به مسجد رفت و بر منبر قرار گرفت، در حالی كه پارچه ‏ای روی شانه انداخته، شمشيری حمايل و بر كمانش تكيه كرده بود به روشن‏گری پرداخت: خداوند را كه پروردگار و معبود ماست شكر می‏كنيم... افضل مردم در نزد خدا آن كس است كه بهتر او را اطاعت كند و از سنّت پيامبر خدا بهتر و بيشتر پيروی كند و كتاب خدا قرآن را احيا كند. ما برای احدی نسبت به ديگری فضيلتی قائل نيستيم جز به ميزان طاعت و تقوای او. اين قرآن است كه نزد ما حاضر است و اين سيره پيامبر صلی ‏الله ‏عليه ‏و‏آله است كه همه می‏دانيم بر عدالت و مساوات برقرار بود... و به اين آيه شريفه ـ برای الغای امتيازات موهوم ـ استدلال فرمود:

ای مردم! ما همه شما را از مرد و زنی آفريديم و آن گاه ملت‏های بسيار و قبيله ‏های گوناگون گردانيديم تا [ با نژاد و نسب ]همديگر را بشناسيد [ و بدانيد كه اصل و نسب و نژاد، مايه افتخار نيست] بلكه بزرگوارترين شما نزد خدا با تقواترين مردم‏اند و خدا بر نيك و بد مردم كاملاً آگاه است.[532]

همان ايام، عمروعاص هم به معاويه نامه نوشت كه هر كاری از دستت بر می‏آيد بكن كه پسر ابوطالب هر چه در اين مدّت جمع كرده‏ای از تو خواهد گرفت و از تو جدا خواهد كرد، همان طور كه پوست چوب دستی را از آن می‏كنند.

همه مخالفت‏ها با امام عليه‌السلام، تنها بر سر موضوع اجرای عدالت اجتماعی بود، زيرا علی عليه‌السلام به هيچ وجه حاضر نبود از عنوان مقام خلافت سوء استفاده كنند، نه خود و نه بستگانش. حتی گاهی سوء استفاده هم نيست، اندك اولويّتی است كه ديگران برايش قائل می‏شدند، نه خودش از اين هم پرهيز داشت؛ مثلاً خريد از بازار، ما را نمی‏گذاشت فروشنده بفهمد برای اوست و تخفيفی بدهد، يا با واسطه يا به طور ناشناس خريد می‏كرد.

اگر كسی ـ مثل امام علی عليه‌السلام ـ مقام و مسئوليت را وظيفه و تكليف بداند و نخواهد استفاده شخصی ببرد واقعا تكليف و رياضت است نه حقّ، تا بحث شود كه اين مقام، حقّ چه كسی است. حضرت در روزهای گرم، بيرون دارالاماره در كوفه می‏نشست تا مبادا مراجعه كننده‏ای بيايد و در آن هوای گرم، او در دست‏رس نباشد. اين رياست در واقع پر مشقت‏ترين تكليف‏ها و رياضت بود.[533]

 

امام عليه‌السلام و اشعث بن قيس

عثمان، اشعث بن قيس را عامل آذربايجان قرار داده بود و از اين راه ثروث هنگفتی به دست آورده بود. چون اميرالمؤمنين عليه‌السلام ـ پس از فتح بصره، به كوفه آمد، نامه ذيل را برای اشعث نوشتند:

... ای فرماندار! مسئوليت تو برايت طعمه نيست، بلكه امانتی برعهده توست. كسی كه امير توست تو را حافظ و والی امور مردم كرده است، لذا نشايد كه در كار رعيّت، خودسرانه تصميم بگيری و دركارهای مهم، جز به دستور وی عمل كنی. اينك بخشی از بيت المال در دست توست و تو نگهبان آنی تا آن را تسليم من كنی. بدان اميد كه من برای تو بد فرمان‏روايی نباشم. و السلام.[534]

اين نامه در ماه شعبان سال 36 هجری مكتوب و ارسال شد... چون نامه رسيد، حوادث جاری، مثل ولايت علی عليه‌السلام و پيروزی جمل را به آگاهی مردم رساند و گفت: ما هم از علی عليه‌السلام اطاعت می‏كنيم، ولی شب، اقوامش را كه از قبيله كنده بودند فرا خواند و گفت: نامه علی مرا به وحشت انداخت و او تمامی اموالی كه از آذربايجان به دست آورده ‏ام را خواهد ستاند. ازاين‏رو، بهتر است به معاويه ملحق شوم كه علی نتواند اين اموال را از من بگيرد.

خويشان و نزديكانش او را سرزنش كردند و گفتند: مرگ برای تو زيبنده ‏تر از رفتن به پيش معاويه است، آيا عشيره ‏ات را رها می‏كنی و نوكر شاميان می‏شوی؟

حضرت امير عليه‌السلام از اين تمايل اشعث به معاويه مطلع شد، فورا نامه ‏ای به او نوشت و او را توبيخ كرد و دستور داد به كوفه بيايد و نامه را به دست حجربن عدی كه از قبيله كنده و عشيره او بود فرستاد. حجر نزد اشعث رفت و او را ملامت كرد كه چرا می‏خواهی بستگانت و اميرمؤمنان عليه‌السلام را رها كنی و به شام بپيوندی؟! لذا «حجر» همراهش بود تا او را با اموالی از بيت المال به كوفه آورد. حضرت چهار صد هزار درهم اموال او را گرفت.

 

اشعث بن قيس و رشوه دهی

او برای پيروزی بر طرف دعوای خود در دادگاه علی عليه‌السلام به رشوه ‏دهی متوسل شد؛ شبانه ظرفی پر از حلوا و شيرينی لذيذ و عالی به در خانه علی عليه‌السلام آورد وعرض كرد: هديه ناچيزی است، قابل شما را ندارد، امّا امام عليه‌السلام برآشفت، ناراحت شد و بر سرش فرياد زد:

سوگواران بر عزايت اشك بريزند، آيا با اين عنوان از راه دين وارد شده‏ای كه مرا فريب دهی... به خدا سوگند! اگر هفت اقليم را با آنچه در زير آسمان آن‏هاست به من دهند كه پوست جوی را از دهان مورچه ‏ای به ظلم بگيرم هرگز نخواهم كرد. دنيای شما از برگ جويده ‏ای در دهان ملخ برای من كم ارزش‏تر است، علی عليه‌السلام را با نعمت‏های فانی و لذّت‏های زود گذر چه كار؟... .[535]

اشعث، چهره‏ای است مذبذب كه به تدريج عامل معاويه شد و بيشترين ضربه‏ها را به اسلام زد، همو بود كه شبانه در صفين با معاويه ديدار داشت و در فتنه قرآن بر نيزه كردن معاويه بيشترين خدمت را به دشمن كرد و مردم را تحريك می‏كرد كه عرب كشته می‏شود و ايرانی‏ها، زن‏های عراق و رومی‏ها، زن‏های شام را می‏گيرند، پس نبايد جنگيد. در فتنه خوارج نيز چندين بار نقش تخريب محوری داشت، قاتل اصلی و پشت پرده امام علی عليه‌السلام نيز همو بود؛ به تحريك معاويه كه عمليات را در شب 19 ماه رمضان فرماندهی می‏كرد پسرش محمد اشعث فرمانده ابن زياد در كوفه بر ضد حضرت مسلم و در سپاه عمر سعد هم در كربلا بود و دخترش «جعده» قاتل امام حسن مجتبی عليه‌السلام می‏باشد.[536]

 

راز نگرانی علی عليه‌السلام

مردی نزد خليفه دوم عليه علی عليه‌السلام شكايت كرد. خود حضرت علی هم آن جا حاضر بود. عمر رو به علی گفت: يا ابا الحسن! بر خيز و دوشادوش مدّعی بنشين.

علی عليه‌السلام برخاست و در كنار مدعی بنشست و طرفين دعوا، حرف‏های خود را زدند و محاكمه پايان يافت و مدّعی در پی‏كار خود رفت و علی عليه‌السلام نيز به جای نخستين باز گشت.

در پايان، عمر آثار خشم و غضب را در سيمای علی عليه‌السلام مشاهده كرد، پرسيد: آيا اين پيش‏آمد را ناگوار داشتی؟ علی عليه‌السلام فرمود: آری، پرسيد: سبب ناگواری و ناراحتی شما چيست؟ فرمود: علّت ناراحتی من اين است كه عدالت اسلامی رعايت نشد...شما مرا در حضور مدّعی با كنيه (ابوالحسن) خطاب كردی و او را با نام صدا زدی! حق آن بود كه مرا نيز با نام صدا می‏زدی و احترام قائل نمی‏شدی.

عمر چون اين سخن را شنيد، علی عليه‌السلام را در آغوش كشيد و صورتش را بوسيد و گفت: پدرم به فدای شما كه خدا ما را در پرتو وجودتان هدايت فرمود و از ظلمت به نور آورد.[537]

 

حساب‏رسی امام علی عليه‌السلام

امام علی عليه‌السلام به يكی از كارگزارانش می‏نويسد:

امّا بعد، به من از عملكرد تو گزارشی رسيده است كه اگر راست باشد، خدای را به خشم آورده‏ای و امامت را نافرمانی كرده ای و در امانت خيانت نموده ‏ای! به من گزارش رسيده كه بيت المال را جاروب كرده‏ ای و هر چه بوده و نبوده را برداشته‏ای و هر چه به دستت آمده در جيب ريخته و يا خورده ‏ای! اينك حسابت را بفرست و بدان كه حساب‏رسی الهی از محاسبه بندگان برتر و سخت‏تر است. والسلام.[538]

هشدارها و پی‏گيری و مجازات برای متخلّفان، در سيره امام علی عليه‌السلام زياد است آنچه گفته شد نمی‏از يمی است. برای توضيح بيشتر می‏توان به شرح‏های نهج البلاغه و دانشنامه ‏های امام علی عليه‌السلام مراجعه كرد. نمونه ‏اش در چند نامه، پس از اين نامه در نهج ‏البلاغه ديدنی است.

جا دارد نمونه‏ای از روايات آموزنده در باب رفتار با زيردستان، به‏ ويژه عدل و ظلم نقل گردد تا سر مشقی باشد برای كسانی كه رياستی دارند و با شهروندان سرو كار دارند.

امام صادق عليه‌السلام می‌فرمايد:

هر كه كاری از شئون مردم را بر عهده بگيرد و در پی آن مسؤوليت، عادلانه رفتار كند، درِ دفترش را بر مردم باز نگه دارد، شرش را از مردم بردارد و در امور مردم نظر داشته باشد، شايسته است بر خدای عزوجل كه روز قيامت به جای ترس، او را امنيت بخشد و در بهشت واردش سازد.[539]

نيز می‌فرمايد:

هر كه ظلم ستم‏گری را مسكوت بگذارد يا توجيه كند، خدا كسی را بر او مسلط می‏كند كه به او ستم كند و اگر دعا هم كند مستجاب نخواهد شد و برای تحمل ظلم در قيامت نيز اجری نخواهد داشت.[540]

از رسول اكرم صلی ‏الله ‏عليه ‏و‏آله نقل است:

اولين كسی كه داخل جهنم می‏گردد فرماندار متسلطی است كه به عدالت رفتار نكند و ثروت‏مندی است كه حق مالی خود را ادا نكند و فقير پر فخر و افاده.[541]

از امام صادق عليه‌السلام روايت است: هر كه چيزی از كارهای مسلمانان را بر عهده بگيرد و حق آنان را تضييع كند، خدا او را خراب و ضايع می‏كند.[542]

انس می‏گويد:

از رسول خدا شنيدم كه می‏فرمود: هر كه ولايت و حكومت بر ده نفر را بر عهده بگيرد و به عدالت رفتار نكند در قيامت وارد می‏شود، در حالتی كه سر و دست‏ها و پاهايش در حلقه لگام باشد.[543]

و حضرت اميرالمؤمنين عليه‌السلام می‌فرمايد:

به خدا سوگند! اگر در خارستان همه شب سر بر بالين خار نهم و از رنج و درد بيدار مانم و دست و پا در زنجير كشيده شوم، خوش‏تر از آنم كه فردای قيامت خدا و رسولش را شرمسارانه بينم كه برخی از بندگان را مورد ستم قرار داده و چيزی ازمال دنيا را از آنان غصب كرده باشم و چگونه دست ظلم به روی كسی دراز كنم برای تنی كه به سرعت به خاك نابودی باز گردد و ماندنش در گور به درازا كشد؟.[544]

و در وصيتش به حسنين عليه‌السلام می‌فرمايد: «دشمن ستم‏گر و يار ستم‏ديده باشيد».[545]

در دستور العملش به زياد بن ابيه ـ هنگامی كه او را به جای عبداللّه بن عباس، كارگزار فارس كرد ـ ضمن سخنانی مفصل، او را از گرفتن ماليات و خراج اضافی باز داشت و فرمود:

عدل و داد را به كار بند و از سخت ‏گيری و بيداد بپرهيز، زيرا سخت‏ گيری ناروا مردم را آواره می‏كند و ستم‏گری مايه شورش و خون‏ريزی می‏شود.[546]

 

در دست‏رس باشد

لازم است هر كه پستی را بر عهده می‏گيرد، خود را در دست‏رس مردم، منتقدان و پيشنهاددهندگان قرار دهد، نه اين كه با ايجاد دفتر و روابط عمومی و نماينده و... همچون كرم ابريشمی، زير اين لايه‏ ها خود را دور از دست‏رس پنهان كند و چه بسا فرياد مظلومی به او نرسد، يا اطرافيان با رانت خواران هم‏آهنگی كنند و خراب كاری‏های خود را پنهان سازند.

الحمدللّه امروزه ابزار ارتباطی، صندوق پستی اختصاصی، تلفن منشی‏دار، ايميل، پيامك، فضاهای مجازی، صندوق دريافت شكايات و انواع و اقسام نماينده و... راه را بر هر بهانه ‏ای بسته است. گفتنی است حضرت امير عليه‌السلام با آن كه خودشان در دست‏رس بودند، قضاتی را هم برای حل و فصل امور داشتند، محلی را قرار داده بود در مسجد كوفه كه اگر كسی آمد و پاسخ‏گويی نبود، خواسته‏ اش را بنويسد و داخل اتاقی بيندازد و در اولين فرصت، رسيدگی می‏فرمود. در روايات، از در دست‏رس نبودن رئيس به احتجاب؛ يعنی پرده نشينی، تعبير شده و بسيار مذمت شده است.

حضرت امير عليه‌السلام به مالك اشتر می‏نويسد:

نبايد پنهان بودنت از مردم طول بكشد، زيرا اين امر موجب در مضيقه قرار گرفتن مردم و ناآگاهی حاكم از امور جاری مملكت می‏شود.

اين حالت عدم دست‏رسی مردم به حاكم، او را از آگاهی درست نسبت به مردم و جامعه محروم می‏سازد. در نتيجه، كار بزرگ نزد حاكم، كوچك و كار كوچك، بزرگ؛ كار نيك، زشت و كار بد، نيكو جلوه می‏كند و حق با باطل مخلوط می‏شود، زيرا زمامدار نيز بشر است و اموری را كه از او پنهان است نمی‏داند و حق هم علامت‏های ويژه ‏ای ندارد تا بدان وسيله راست از دروغ تمييز داده شود.

از اين گذشته، تو از دو حال بيرون نيستی: يا مردی بخشنده در راه حق هستی، پس چرا از مردم جهت اعطای حق واجب و يا كار نيكی كه بايد انجام دهی پنهان بمانی؟ و يا مردی بخيل و تنگ نظر هستی، در اين صورت نيز مردم به زودی از تو مأيوس خواهند شد و از تو درخواستی نمی‏كنند، پس دليلی برای دور ماندنت از مردم وجود ندارد.

به علاوه بيشتر درخواست‏های مردم از تو، اموری است كه برآوردنش برای تو هزينه ‏ای ندارد، زيرا يا در خواستشان از تو در مورد ستمی است كه به آن‏ها شده، يا عدالتی است كه درمعامله ‏ای بايد اعمال گردد و در هر صورت با اشاره تو انجام می‏گيرد، پس وجهی برای احتجاب وجود ندارد.[547]

حضرت امير عليه‌السلام می‌فرمايد:

هر حاكمی كه در انجام حوايج مردم مانع ايجاد كند خداوند در قيامت در حوايجش مانع ايجاد خواهد كرد و اگر در جهت انجام آن، هديه‏ ای بپذيرد، اين يك نوع خيانت است و اگر رشوه بگيرد نيز يك نوع شرك است.[548]

و امام صادق عليه‌السلام می‌فرمايد:

هر گاه كسی نزد برادر دينی‏ اش، يا مسلمانی جهت حاجتی برود كه مانع ملاقات او شوند، همواره در لعنت خدا خواهند بود تا مرگ آن‏ها فرا رسد.[549]

هم‏چنين می‌فرمايد:

هر مؤمنی كه بين او و مؤمن ديگر حجابی باشد، خداوند بين او و بهشت هفتاد هزار ديوار بلند به وجود می‏آورد كه فاصله بين آن ديوارها هزار سال راه است.[550]

والسلام علی مَن اتّبَعَ الهدی

 

[525] . اقتباس از سوره فتح، آيه 21.
[526] . صحيفه امام، ج 7، ص 233 ـ 234.
[527] . مائده، آيه 8 : « يا أَيُّها الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوّامِـينَ لِلّهِ شُهَداءَ بِالقِسْطِ وَلا يَجْرِمَنَّـكُمْ شَنَئانُ قَوْمٍ عَلی أَنْ لا تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوی وَاتَّقُوا اللّهَ إِنَّ اللّهَ خَبِـيرٌ بِما تَعْمَلُونَ ».
[528] . نهج البلاغه، خطبه 15: «و اللّه‏ِ لو وجدتُه قد تُزوِّجَ به النساءُ و مُلِكَ به الإماءُ لرددتُه، فإنّ في العدلِ سعةً، و من ضاق عليه العدلُ فالجورُ عليه أضيقُ».
[529] . همان، خطبه 3 : «لو لا حضورُ الحاضرِ و قيامُ الحجّة بوجودِ الناصرِ و ما أَخَذاللهُ علی العلماءِ ألاّ يُقارّوا علی كظّةِ ظالمٍ و لا سَغبِ مظلومٍ، لألقيتُ حبلَها علی غاربِها...».
[530] . همان، خطبه 92 «دَعُونی و التَمِسوا غيری فإنّا مُستقبَلون أمراً له وجوه، و ألوان لا تَقوم له القلوبُ و لا تَثبتُ عليه العقولُ و إنّ الآفاق قد أغامَتْ و المحجّةَ قد تَنكَّرت».
[531] . ر . ك: نهج البلاغه، خطبه 92.
[532] . حجرات، آيه 13: « يا أَيُّها النّاسُ إِنّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَأُنْثی وَجَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَقَبائِـلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاكُمْ إِنَّ اللّهَ عَلِـيمٌ خَبِيرٌ ».
[533] . مرتضی مطهری، بيست گفتار، بخش نخست، ص 20، با تلخيص و ويرايش.
[534] . نهج البلاغه، نامه 5 و ميرزا حبيب‏اللّه‏ خوئی، منهاج البراعة، ج 17، ص 173: «و إنّ عمَلك ليس لك بطعمةٍ و لكنّه فی عنقك أمانةٌ و أنت مُسترعی لمن فوقَك، ليس لك أن تفتاتَ فی رعيّةِ، و لا تَخاطرَ إلاّ بوثيقةٍ و فی يديك مالٌ من مالِ اللّه عزّوجلّ و أنت من خُزّانه تُسلِّمُه الىّ و لعلّی أن لا أَكونَ شرَّ و لا تِك لك و السلام».
[535] . نهج البلاغه، خطبه 224: «هَبَلَتْك الهبولُ أعنّ دينِ اللّه أتيتنی لتَخدعَنی... و اللّه! لو أُعطيتُ الأقاليمَ السبعةَ بما
تحتَ أفلاكِها علی أن أعصَی اللّهَ فی نملةٍ أسلبُها جَلبَ شعيرةِ ما فعلتُ، و إنّ دنياكم عندی لأهونُ من ورقةٍ فی فمِ جرادةٍ تَقضِمُها، ما لعلىّ و لنعيمٍ يُفنی و لذّةٍ لا تَبقی».
[536] . برای آشنايی از شرح حال اشعث ر . ك: سيد اصغر ناظم زاده، اصحاب امام علی عليه‏ السلام، ج 1، ص 142، شماره 116؛ ابن ابی الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 14، ص 33؛ خوئی، منهاج البراعه، ج 17، ص 183 و موسوعة الامام علی بن أبی‏طالب عليه‏السلام.
[537] . ابن ابی الحديد، شرح نهج البلاغة، ج 17، ص 64 و خوارزمی، مناقب الخوارزمی، ص 52 . برای مطالعه بيشتر در باب عدالت امام عليه ‏السلام ر . ك: مصطفی دلشاد، تراز حيات.
[538] . نهج البلاغه، نامه 40: «امّا بعد، فقد بَلغنی عنك أمرٌ إن كنتَ فعلتَه فقد أسخطتَ رَبَّك و عَصَيتَ اِمامَك و أخزيتَ أمانتَك، بلغنی أنّك جرّدتَ الأرض فأخذتَ ما تحتَ قدميك، و أكلتَ ما تحتَ يديك، فارفع إلىّ حسابَك و اعلم أنّ حسابَ اللّه‏ أعظمُ من حسابِ الناس، و السلام».
[539] . مجلسی، بحارالانوار، ج 75، ص 340، ح 18: «عن الصادق عليه‏السلام قال: من تولّی أمراً من امورِ الناس فعَدلَ و فتحَ بابَه و دَفع شرَّه و نَظرَ فی امورِ الناس كان حقّاً علی اللّه‏ِ عزّوجلّ أن يُؤمِنَ روعتَه يومَ القيامة و يُدخِله الجنَّة».
[540] . همان، ص 332، ح 68؛ از كافی ج 2، ص 334 : «قال: من عَذَّر ظالماً بظُلمِه سَلّطَ اللّه‏ عَليه مَن يَظلِمُه، و إن دعا لم يُستَجب له، و لم يَأجُرْه اللّه‏ُ علی ظَلامتِه».
[541] . همان، ص 341 : «اوّلُ من يَدخلُ النارَ، أميرُ متسلّطٌ لم يَعدِل، و ذوثروةِ من المالِ لم يُعطِ المالَ حقَّه، و فقيرٌ فَخورٌ».
[542] . همان، ص 345، ح 41: «من ولي شيئاً من اُمور المسلمين، فضيَّعهم، ضَيَّعه اللّه‏ُ عزّوجلّ».
[543] . همان، ص 345، ح 75 : «من ولی عشرةً فلم يَعدِل فيهم جاءَ يومَ القيامة و يداه و رجلاه و رأسهُ فی ثقبِ فاسٍ».
[544] . نهج البلاغه، خطبه 215: «... و اللهِ! لأن أبيت علی حسكِ السعدان مسهّداً أو أجّر في الأغلال مُصَفّداً، أحبُّ إليَّ من أن أن ألقی اللّه‏ وَ رسولَه يومَ القيامة ظالماً لبعضِ العبادِ، و غاصباً لشی‏ء من الحُطام، و كيف أظلِمُ أحداً لنفسٍ يَسرعُ إلی‏البلی قفولُها، و يطولُ فی الثری حلولُها».
[545] . همان، نامه 47: «كُونا للظالمِ خَصماً و للمظلومِ عوناً».
[546] . همان، حكمت 476: «استَعملِ العدلَ، و احذَر العسفَ و الحيفَ، فإنّ العسفَ يَعود بالجلاء، و الحيفَ يدعو إلی السيفِ».
[547] . همان، نامه به مالك اشتر 53: «... امّا بعد، فلا تطولنّ احتجابَك عن رعيّتِك، فإنّ احتجابَ الولاةِ عن الرعيّةِشعبةٌ من الضيقِ و قلّةِ العلمِ بالأمورِ، و الاحتجاب منهم يَقطعُ عنهم علمَ ما احتَجبوا دونَه فيَصغر عندهم الكبيرُ و يَعظم الصغيرُ و يَقبح الحسنُ و يَحسن القبيحُ و يشابُّ الحقّ بالباطل و إنّما الوالی بشرٌ لا يعلَم ما تواری عنه الناس به من الاُمور، و ليست علی الحقِّ سماتٌ تُعرفُ بها ضروبُ الصدقِ من الكذبِ و إنما أنت أحدُ رجلين: إمّا امرئٌ سَخَت نفسُك بالبذلِ فی الحقِّ، ففيم احتجابُك من واجبِ حقٍّ تُعطيه، أو فعلِ كريمِ تُسديه، أو مبتلىً بالمنع، فما أسرعَ كفّ الناس عن مسألتِك إذا أيسوا من بذلِك مع أنّ أكثرَ حاجاتِ الناس إليك ممّا لا مئونةَ فيه عليك من شكاةِ مظلمةٍ أو طلبِ إنصافٍ فی معاملةٍ».
[548] . مجلسی، بحارالانوار، ج 75، ص 345.
[549] . همان، ص 190، ح 2: «من صار إلی أخيه المؤمن فىِ حاجةٍ أو مسلماً فحَجَبَه لم يَزل فی لعنةِ اللّه‏ إلی أن حَضَرْته الوفاةُ».
[550] . همان، ح 3؛ از كلينی، اصول كافی، ج2، ص364 : «أيّما مؤمنٍ كان بينه و بين مؤمنٍ حجابٌ ضَرَبَ اللّه‏ عزّوجلّ بينَه و بينَ الجنّة سبعين ألف سور ما بينَ السور إلی السورِ، مسيرةٌ ألفِ عامٍ».