فصل نهم: مسجد

مسجد در لغت، اسم مكان و از ريشه «سجد» به ‏معناى سر فرود آوردن و اظهار تذلّل و خاكسارى است. اهل لغت گفته‏‌اند:

السين و الجيم و الدال اصل واحد مطرّد يدل على تطامن و ذُلّ. يقال: سجد اذا تطامن و كل ما ذلّ فقد سجد؛[1]

سين و جيم و دال، داراى يك معناى اصلى و فراگير است كه بر فروتنى و خاكسارى دلالت مى‏‌كند. وقتى گفته مى‏شود: «سجد» كه شخص، فروتنى كرده باشد و هر آنچه خاكسارى كند، سجده كرده است.

پس «سجود» در زبان عربى به ‏معناى خاكسارى و سرفرود آوردن در برابر ديگرى است و «مسجد» به‏معناى مكان چنين اقدامى است. بنابراين، مسجد مكانى است براى انجام عبادت؛ اگر چه بسيار كوچك باشد.

به دليل عظمت كرنش در برابر خدا و سجود است كه مسجد در فرهنگ اسلامى، جايگاه ويژه‌‏اى دارد كه در آن، انسان ناتوان و نيازمند با خضوع در مقابل عظمت آفريدگار توانا و بى‏نياز، با او ارتباط برقرار مى‏‌كند.

روشن است كه انسان مى‏ تواند همه ‏جا در برابر عظمت الهى، كرنش كند و سر به سجده گذارد و با او ارتباط برقرار كند، اما اگر مكانى با قصد قربت به اين كار، اختصاص يابد، «مسجد» ناميده مى‏ شود. فقها گفته‌‏اند:

اگر مكانى به قصد قربت به‌‏عنوان مسجد وقف گردد و حداقل يك نفر با اجازه بانى در آن نماز بخواند، آن مكان تبديل به مسجد شده، احكام مربوط به مسجد بر آن، مترتب مى ‏گردد و بر اساس نظر بسيارى از فقيهان متأخر، خواندن صيغه وقف نيز ضرورتى ندارد.[2]

[1]. ابن فارس، معجم مقاييس اللغة، ج3، ص133.
[2]. ر.ك: سيدكاظم يزدى، العروة الوثقى، ج1، ص453؛ امام خمينى، تحريرالوسيله، 1405ق، ج1، ص123.