خبرهاى‌ غيبى‌ على‌ عليه السلام‏ و ساير امامان عليهم السلام‏

خبرهاى‌ غيبى‌ على‌ عليه السلام‏

دسته سوم- خبرهاى‌ غيبى‌ است كه از على‌ بن ابى‌ طالب و ساير ائمه عليهم السلام صادر شده و در كتاب‏ها موجود است، از بعض وقايع آينده خبر دادند كه بعداً مطابق واقع در آمد و صدق گفتارشان ظاهر شد. نمونه‏هاى‌ فراوانى‌ از اين قبيل اخبار براى‌ هر يك از ائمه در كتاب‏ها ديده مى‌‏شود. از باب نمونه به بعض آنها اشاره مى‌‏شود:

هنگامى‌ كه على‌ بن ابى‌ طالب عليه السلام به مردم فرمود: مسائل و مشكلات خود را از من بپرسيد قبل از آن كه مرا نيابيد، به خدا سوگند! اگر از احوال گروهى‌ كه صد نفر را گمراه مى‌‏سازند و صد نفر را هدايت مى‌‏كنند از من بپرسيد فرمانده و محرك آنان را به شما معرفى‌ خواهم كرد، در آن هنگام مردى‌ برخاست و گفت: از تعداد موهاى‌ سر و ريش من خبر بده. حضرت فرمود: به خدا سوگند، رسول خدا صلى‌ الله عليه و آله به من خبر داد كه: نزد هر مويى‌ از موهاى‌ سرت فرشته‏اى‌ است كه تو را لعنت مى‌‏كند. و بر هر مويى‌ از ريش تو شيطانى‌ گمارده شده كه گمراهت مى‌‏گرداند. در خانه ات كودكى‌ دارى‌ كه فرزند پيغمبر را به قتل مى‌‏رساند. مرد مذكور «انس نخعى‌» پدر «سنان بن انس» قاتل امام حسين عليه السلام بود.[1]

 

حبيب بن حمار

سويد بن غفله مى‌‏گويد: يك روز حضرت على‌ عليه السلام مشغول خطبه بود، مردى‌ از پايين منبر برخاست و گفت: يا اميرالمؤمنين! از وادى‌ القرى‌ عبور نمودم، خبردار شدم كه خالد بن عرفطه مرده است، برايش طلب مغفرت كن، على‌ عليه السلام فرمود: به خدا سوگند او نمرده و نخواهد مرد تا سپاه ضلالت را رهبرى‌ كند كه پرچم دارش حبيب‏بن حمار باشد. در آن هنگام مردى‌ از پاى‌ منبر برخاست و گفت: يا اميرالمؤمنين! من حبيب بن حمار هستم، چگونه اين مطلب را درباره‏ام مى‌‏فرمايى‌ با اين‏كه شيعه و دوست‏دار شما هستم!؟ على‌ عليه السلام فرمود: تو حبيب بن حمار هستى‌؟

عرض كرد: آرى‌ من حبيب بن حمار مى‌‏باشم. فرمود: تو را به خدا تو حبيب بن حمار هستى‌؟ عرض كرد: آرى‌ به خدا سوگند، فرمود: به خدا سوگند! تو پرچم دار آن سپاه خواهى‌ بود و از اين در وارد مسجد كوفه خواهى‌ شد، و با دست مبارك به «باب الفيل» اشاره كرد.

ثابت ثمالى‌ مى‌‏گويد: به خدا سوگند! نمردم تا ديدم كه ابن زياد عمر سعد را با سپاهى‌ به جنگ امام حسين عليه السلام فرستاد، و خالد بن عرفطه فرمانده آن سپاه و حبيب بن حمار پرچم دارش بود و از «باب الفيل» داخل مسجد كوفه شدند.[2]

 

حجاج‏

اسماعيل بن رجاء مى‌‏گويد: يك روز على‌ بن ابى‌ طالب عليه السلام خطبه مى‌‏خواند و از ملاحم خبر مى‌‏داد. شخصى‌ به نام «اعشى‌ باهله» كه جوان كم سنى‌ بود برخاست و گفت: سخن شما به خرافه شباهت دارد! فرمود: اى‌ جوان اگر در گفتارت گناهكارى‌‏ خدا به دست غلام ثقيف به قتلت برساند. در آن هنگام چند نفر از پاى‌ منبر برخاسته و گفتند: يا اميرالمؤمنين غلام ثقيف كيست؟ فرمود: مردى‌ است كه بر شهر شما مسلط مى‌‏شود و احكام الهى‌ را پايمال مى‌‏سازد. و با شمشير گردن اين جوان را مى‌‏زند.

گفتند: چند سال حكومت مى‌‏كند؟ فرمود: بيست سال، اگر به بيست سال برسد. گفتند:

كشته مى‌‏شود يا به مرگ طبيعى‌ از دنيا مى‌‏رود؟ فرمود: به واسطه مرض اسهال به مرگ مى‌‏رسد. اسماعيل بن رجاء مى‌‏گويد: با چشم خودم ديدم كه «اعشى‌ باهله» را اسير كرده و نزد حجاج آوردند، او را كتك زد و توبيخ نمود و در همان مجلس گردنش را زد.[3]

 

 

عمرو بن حمق‏

حضرت على‌ عليه السلام به يكى‌ از اصحاب به نام «عمروبن حمق خزاعى‌» فرمود: بعد از من كشته مى‌‏شوى‌ و سرت را از شهرى‌ به شهر ديگر مى‌‏برند. سر تو نخستين سرى‌ است در اسلام كه از جايى‌ به جاى‌ ديگر برده مى‌‏شود.

در زمان خلافت معاويه، عمرو مورد تعقيب قرار گرفت و از ترس فرار كرد و به طايفه خودش بنى‌ خزاعه پناه برد. ولى‌ آنان او را تحويل مأمورين خليفه دادند و به دست آنان به قتل رسيد و سرش را از عراق نزد معاويه در شام بردند.[4]

جويريه‏

جويريه يكى‌ از اصحاب خاص اميرالمؤمنين عليه السلام بود، يك روز نزد آن حضرت آمد، در حالى‌ كه خوابيده بود و گروهى‌ از اصحاب نزدش حاضر بودند جويريه صدا زد: اى‌ شخص خواب! بيدار شو، ضربتى‌ بر سرت وارد خواهد شد كه ريشت را خضاب مى‌‏كند. على‌ عليه السلام تبسم نمود و فرمود: اى‌ جويريه تو نيز گوش فرا دار تا سرنوشتت رابگويم. به خدايى‌ كه جانم در دست اوست! تو را خواهند برد پيش آن مرد تند خوى‌ پرخور پست فطرت، دست و پايت را مى‌‏بُرند سپس به شاخه درخت شخص كافرى‌ به دارت زنند.

راوى‌ مى‌‏گويد: بعد از اين داستان طولى‌ نكشيد كه زياد، جويريه را گرفت، دست و پايش را قطع كرد و بر شاخه درخت «ابن معكبر» به دار زد.[5]

 

ميثم تمار

ميثم تمار يكى‌ از اصحاب مخصوص اميرالمؤمنين عليه السلام بود كه اسرار زيادى‌ را از آن جناب شنيده بود، وقتى‌ آنها را براى‌ مردم نقل مى‌‏كرد حضرت على‌ را به خرافه‏گويى‌ و فريب كارى‌ نسبت مى‌‏دادند. يك روز اميرالمؤمنين عليه السلام در حضور بسيارى‌ از اصحاب به ميثم فرمود: تو بعد از من دست‏گير مى‌‏شوى‌ و بر دار آويخته مى‌‏گردى‌. در روز دوم از بينى‌ و دهانت به قدرى‌ خون مى‌‏آيد كه ريشت بدان خضاب مى‌‏گردد. در روز سوم نيزه‏اى‌ بر بدنت مى‌‏زنند وبدان وسيله به شهادت نائل مى‌‏گردى‌. در انتظار آن روز باش. محل دارت در خانه «عمرو بن حريث» است و دهمين فردى‌ هستى‌ كه به دار آويخته مى‌‏شوى‌ و چوبه دار تو از همه آنان كوتاه‏تر مى‌‏باشد. درخت خرمايى‌ را كه بر چوبش به دار آويخته مى‌‏شوى‌ به تو نشان خواهم داد. بعد از دو روز آن درخت را به ميثم نشان داد.

ميثم گاهى‌ نزد آن درخت مى‌‏رفت، در آن جا نماز مى‌‏خواند و درخت را مخاطب ساخته مى‌‏گفت: خدا تو را مبارك كند، من براى‌ تو آفريده شده‏ام و تو براى‌ من‏ روييده‏اى‌. گاهى‌ كه عمرو بن حريث را ملاقات مى‌‏نمود مى‌‏گفت: همسايگى‌ مرا نيكو بدار. ولى‌ عمرو مقصود او را نمى‌‏فهميد و مى‌‏گفت: قصد دارى‌ خانه ابن‏مسعود را بخرى‌ يا خانه ابن حكم را؟

بعد از قتل على‌ عليه السلام درخت خرما را بريدند، ميثم مراقب چوب درخت بود و گاهى‌ نزدش مى‌‏رفت. تا اين كه او را گرفته و نزد عبيداللَّه بن زياد بردند. به ابن زياد گفتند: اين شخص از دوستان نزديك على‌ بود گفت: اين مرد عجمى‌ چنين مقامى‌ داشت؟! گفتند:

آرى‌، عبيداللَّه به ميثم خطاب نمود و گفت: خداى‌ تو كجاست؟ جواب داد: در كمين ستم كاران است، گفت: شنيده‏ام از خواص ابوتراب بوده‏اى‌؟ جواب داد؟ تا حدى‌، مقصودت چيست؟ گفت: شنيده‏ام از سرنوشت تو خبر داده است؟ پاسخ داد: آرى‌.

گفت: به تو خبر داد كه من با تو چه رفتارى‌ مى‌‏كنم؟ جواب داد: مولايم على‌ عليه السلام به من خبر داد كه تو مرا به دار مى‌‏زنى‌ و دهمين فردى‌ هستم كه به دار آويخته مى‌‏شوم و چوبه دارم از همه كوتاه‏تر است. عبيداللَّه گفت: من بر خلاف پيش بينى‌ على‌ با تو عمل خواهم نمود. ميثم گفت: چگونه مى‌‏توانى‌ با خبر على‌ عليه السلام مخالفت كنى‌؟ با اين كه رسول خدا صلى‌ الله عليه و آله به او خبر داده و جبرئيل به رسول خدا خبر داده و خدا به جبرئيل خبر داده است؟! من حتى‌ محل چوبه دارم را مى‌‏دانم و نخستين مسلمانى‌ هستم كه بر دهانش لجام مى‌‏زنند.

عبيداللَّه دستور داد او را به زندان بردند. مختار نيز در زندان بود، ميثم به مختار گفت: تو از زندان آزاد مى‌‏شوى‌ و براى‌ انتقام خون حسين عليه السلام قيام مى‌‏كنى‌ و ابن‏زياد را به قتل مى‌‏رسانى‌.

طولى‌ نكشيد كه مختار از زندان آزاد شد، ميثم را نزد ابن زياد بردند، دستور داد او را بر چوب درختى‌ كه نزديك خانه عمرو بن حريث بود به دار آويختند. در آن هنگام عمرو بن حريث، معناى‌ سخن گذشته ميثم را فهميد، بدان جهت به كنيزش دستور داد هر شب آن جا را آب و جارو كند و چراغ روشن نمايد. مردم اطراف ميثم اجتماع‏ مى‌‏كردند و او بالاى‌ چوبه دار از فضائل اهل بيت و بدى‌‏هاى‌ بنى‌ اميه سخن مى‌‏گفت.

به ابن زياد خبر رسيد كه ميثم شما را رسوا ساخت، دستور داد دهانش را ببنديد تا سخن نگويد. بر طبق اخبار على‌ عليه السلام در روز دوم خون از بينى‌ و دهانش جارى‌ شد و در روز سوم نيزه‏اى‌ به بدنش زدند و بدين وسيله شربت شهادت را نوشيد.[6]

 

رشيد هجرى‌‏

رشيد هجرى‌ را نزد زياد بردند، زياد به او گفت: على‌ خبر داد: من با تو چه مى‌‏كنم؟

رشيد جواب داد: فرمود: دست و پايم را قطع مى‌‏كنى‌ سپس به دارم مى‌‏زنى‌. زياد گفت:

به خدا سوگند بر خلاف پيش بينى‌ على‌ با تو رفتار مى‌‏كنم تا دروغ او ظاهر شود. سپس گفت: آزادش كنيد. وقتى‌ رشيد خواست خارج شود زياد گفت: او را برگردانيد، عذابى‌ بهتر از اين برايش سراغ ندارم، دست و پايش را ببريد و بر دارش بياويزيد. دست و پايش را بريدند ولى‌ از سخن گفتن خاموش نشد، زياد گفت: زبانش را قطع كنيد، رشيد گفت: مولايم على‌ عليه السلام به من خبر داده بود كه زبانت را قطع مى‌‏نمايند. زبانش را قطع كردند و آن گاه بدارش زدند.[7]

خبر از كشته شدن خوارج‏

هنگامى‌ كه حضرت على‌ عليه السلام عازم جنگ نهروان بود به اصحابش فرمود:

گروه خوارج كنار آب نهر كشته مى‌‏شوند، از آنان ده نفر باقى‌ نمى‌‏ماند و از شما هم ده نفر كشته نمى‌‏شود. همان طور كه آن جناب فرموده بود جنگ پايان يافت.[8]

خبر از غرق شدن بصره‏

اميرالمؤمنين عليه السلام به اهل بصره فرمود: آب، شهر شما را فرا مى‌‏گيرد و همه را غرق مى‌‏كند جز مسجد شهر را. گويا مسجد را همانند سينه مرغى‌ در ميان آب مشاهده مى‌‏كنم. چنان كه آن حضرت خبر داده بود آب از طرف جزيره فارس و از كوه معروف به «جبل سنام» جارى‌ شد، بصره را فرا گرفت و تمام شهر را خراب كرد جز مسجد جامع شهر.[9]

 

خبرهاى‌ غيبى‌ ساير امامان عليهم السلام‏

 

از اين گونه خبرهاى‌ غيبى‌ براى‌ ساير امام‏ها نيز گفته شده است. از باب نمونه:

خبرى‌ از امام حسن عليه السلام‏

ابواسامه از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده كه امام حسن عليه السلام پياده به مكه مشرف مى‌‏شد پس پاهاى‌ مباركش ورم كرد. يكى‌ از غلامان عرض كرد: خوب است قدرى‌ سوار شويد تا ورم پايتان بهبود حاصل كند، فرمود: نه، سوار نمى‌‏شوم. وقتى‌ به منزل آينده رسيديم مرد سياهى‌ را ملاقات خواهى‌ كرد كه همراه خويش روغنى‌ دارد آن را خريدارى‌ كن تا با آن ورم پاهايم را معالجه كنم. غلام عرض كرد: ما تا كنون به منزلى‌ برخورد نكرده‏ايم كه چنين دوايى‌ داشته باشند. فرمود: چرا در همين منزل كه اكنون به آن مى‌‏رسيم اين دوا يافت مى‌‏شود.

در حدود يك ميل راه طى‌ كردند تا به منزل رسيدند، ناگاه مردى‌ سياه پديدار گشت، امام حسن به غلام فرمود: اين همان مرد سياه است كه گفتم، روغن را از او بخر و پولش را بده. غلام نزد مرد سياه رفت، سراغ از روغن گرفت، پرسيد براى‌ كه مى‌‏خواهى‌؟ گفت: براى‌ حسن بن على‌ عليه السلام گفت: مرا خدمتش ببر. وقتى‌ خدمت حضرت رسيد عرض كرد: يابن رسول اللَّه من غلام شما هستم، هنگامى‌ كه از خانه بيرون مى‌‏آمدم همسرم در حال زايمان بود دعا كن خدا پسر سالمى‌ به من عطا كند كه‏ دوست‏دار اهل‏بيت باشد. امام حسن عليه السلام فرمود: وقتى‌ به خانه‏ات برگردى‌ خدا پسر سالمى‌ به تو عطا كرده و از شيعيان ما خواهد بود.[10]

خبرى‌ از امام حسين عليه السلام‏

حذيفه مى‌‏گويد از امام حسين عليه السلام شنيدم كه فرمود: به خدا سوگند بنى‌ اميه بر قتل من اجتماع خواهند كرد و عمر بن سعد، فرمانده سپاهشان خواهدبود. اين مطلب را در زمان حيات رسول خدا صلى‌ الله عليه و آله فرمود، پس من عرض كردم، يابن رسول‏اللَّه آيا پيغمبر اين موضوع را به شما خبر داده؟ فرمود: نه. پس خدمت رسول خدا شرفياب شدم، و جريان سخنان امام حسين را به عرض رساندم، فرمود: علم من به علم حسين است و علم حسين علم من مى‌‏باشد.[11]

امام حسين عليه السلام به عمر بن سعد فرمود: بعد از من از گندم عراق زياد نخواهى‌ خورد.

و چنين شد. زيرا هنوز به رى‌ نرسيده بود كه مختار او را كشت.[12]

خبرى‌ از امام سجاد عليه السلام‏

حجاج بن يوسف به عبدالملك بن مروان نوشت: اگر مى‌‏خواهى‌ بنيان حكومت خودت را استوار سازى‌ لازم است على‌ بن حسين را به قتل رسانى‌. عبدالملك در جوابش نوشت: از ريختن خون بنى‌ هاشم خوددارى‌ كن، زيرا سلطنت آل ابوسفيان با كشتن بنى‌ هاشم چندان پايدار نماند، عبدالملك نامه را مخفيانه براى‌ حجاج فرستاد.

چند روز بعد نامه‏اى‌ از جانب على‌ بن الحسين عليه السلام به دست عبدالملك رسيد كه نوشته بود: از آن نامه‏اى‌ كه درباره حفظ خون بنى‌ هاشم به حجاج نوشته بودى‌ اطلاع يافتم، خدا از تو راضى‌ شود ... وقتى‌ عبدالملك نامه را خواند ديد تاريخ آن، با تاريخ نامه‏اى‌ كه براى‌ حجاج نوشته است مطابقت دارد. بدين جهت، به صدق گفتار حضرت على‌ بن حسين اطمينان پيدا كرد و خشنود گشت. قدرى‌ پول برايش فرستاد و تقاضا كرد كه حوايج خودت را براى‌ من بنويس.[13]

خبرى‌ از امام باقر عليه السلام‏

ابو بصير نقل كرده كه با حضرت باقر عليه السلام در مسجد بوديم، عمر بن عبدالعزيز داخل مسجد شد، پس امام باقر عليه السلام فرمود: به خدا سوگند! اين جوان به سلطنت مى‌‏رسد و دادگرى‌ مى‌‏كند ليكن زندگى‌ كوتاهى‌ خواهد داشت و اهل زمين در مرگش مى‌‏گريند اما اهل آسمان لعنتش مى‌‏كنند.[14]

خبرى‌ از امام صادق عليه السلام‏

ابوالفرج اصفهانى‌ مى‌‏نويسد: بنى‌ هاشم در مجلسى‌ اجتماع كرده و تصميم داشتند كه محمد بن عبداللَّه بن حسن را به خلافت برگزيده و با وى‌ بيعت كنند. از امام صادق عليه السلام نيز خواهش كردند در مجلس حضور يافت. آن گاه عبداللَّه بن حسن از آن جناب خواست كه با محمد بيعت كند، امام صادق در پاسخ او فرمود: خلافت نه به تو خواهد رسيد نه به فرزندانت محمد و ابراهيم، بلكه ابتدا به اين شخص مى‌‏رسد و به سفاح اشاره كرد، سپس به اين شخص و به منصور اشاره نمود، بعد از آن در اولاد عباس خواهد بود تا وقتى‌ كه اطفال به امارت برسند و بانوان مورد مشورت واقع شوند؛ دو فرزند تو محمد و ابراهيم هم كشته خواهند شد.[15]

خبرى‌ از موسى‌ بن جعفر عليه السلام‏

هنگامى‌ كه حسين صاحب «فخ» مى‌‏خواست خروج كند حضرت موسى‌ بن جعفر عليه السلام به او فرمود: كشته مى‌‏شوى‌. حسين خروج كرد و كشته شد.[16]

خبرى‌ از حضرت رضا عليه السلام‏

حسين بن بشار روايت كرده كه حضرت رضا عليه السلام فرمود: عبداللَّه محمد را مى‌‏كشد، عرض كردم: عبداللَّه پسر هارون برادرش محمد را به قتل مى‌‏رساند؟! فرمود: آرى‌، عبداللَّه كه در خراسان است محمد پسر زبيده را كه در بغداد است خواهد كشت. و چنين شد كه آن جناب فرموده بود.[17]

خبرى‌ از حضرت جواد عليه السلام‏

عمران بن محمد اشعرى‌ مى‌‏گويد: خدمت حضرت جواد عليه السلام مشرف شدم. بعد از آن كه كارهايم را انجام دادم عرض كردم: ام الحسن سلام رسانيد و تقاضا كرد يكى‌ از لباس هايت را به او عطا كنى‌ تا كفنش قرار دهد، فرمود: بى‌ نياز شد. من خارج شدم ولى‌ غرض حضرت را نفهميدم. تا خبر آمد كه ام‏الحسن سيزده روز قبل از دنيا رفته است.[18]

خبرى‌ از حضرت هادى‌ عليه السلام‏

خيران مى‌‏گويد: در مدينه به خدمت امام هادى‌ عليه السلام مشرف شدم. فرمود: از واثق چه‏ خبرى‌ دارى‌؟ عرض كردم: ده روز قبل كه از نزدش آمدم سالم بود، فرمود: اما اهل مدينه مى‌‏گويند مرده است. از جعفر چه خبر دارى‌؟ عرض كردم به بدترين حال در زندان بود، فرمود: به حكومت رسيد. ابن زيات چه مى‌‏كرد؟ عرض كردم: مردم با او بودند و كارها به دست او انجام مى‌‏گرفت. فرمود: اما برايش شوم بود، سپس سكوت كرد. آن گاه فرمود: مقدرات الهى‌ بايد انجام گيرد، واثق مرد، و جعفر خليفه شد و ابن‏زيات را كشت. عرض كردم: كى‌؟ فرمود: شش روز بعد از خروج تو.[19]

ايوب بن نوح مى‌‏گويد: نامه‏اى‌ براى‌ حضرت هادى‌ عليه السلام نوشتم كه عيالم آبستن است دعا بفرماييد خدا پسرى‌ به من عطا كند. در جوابم نوشت: خدا پسرى‌ به تو مى‌‏دهد نامش را محمد بگذار. بعداً پسرى‌ برايم متولد شد نامش را محمد گذاشتم.[20]

خبرى‌ از امام حسن عسكرى‌ عليه السلام‏

ابو هاشم جعفرى‌ مى‌‏گويد: نامه‏اى‌ براى‌ حضرت امام حسن عسكرى‌ عليه السلام نوشتم و در آن نامه از سختى‌ زندان و رنج و مشقت زنجير شكايت نمودم، حضرت در جواب مرقوم فرمود: نماز ظهر امروز را در خانه خودت خواهى‌ خواند. اتفاقاً هنگام ظهر آزاد شدم و نماز ظهر را در منزل خواندم.[21]

خبرى‌ از امام زمان عليه السلام‏

محمد بن على‌ بن شاذان نيشابورى‌ مى‌‏گويد: مبلغ چهارصد و هشتاد درهم سهم امام عليه السلام پيش من جمع شده بود ليكن دوست نداشتم از پانصد درهم بيست درهم كم بگذارم، لذا بيست درهم از مال خودم بدان اضافه نمودم وبه وسيله اسدى‌ خدمت امام‏

زمان فرستادم و راجع به اضافه كردن بيست درهم خودم چيزى‌ ننوشتم. بعداً جواب رسيد كه: پانصد درهم كه بيست درهمش از خودت بود به ما رسيد.[22]

اين چند داستان به عنوان نمومه ذكر شد، اگر به كتاب‏هاى‌ تاريخ وحديث و مناقب مراجعه كنيد مى‌‏توانيد صدهااز اين قبيل خبرهاى‌ غيبى‌ را مطالعه نماييد.

هر كس خود را از تعصب و عناد خالى‌ كند و با ذهن صاف و مستقيم و بى‌‏آلايش، كتاب‏هاى‌ حديث و مناقب را مطالعه نماييد، و صدها خبرهاى‌ غيبى‌ را كه بواسطه راويان متعدد كه در شهرها و زمان‏هاى‌ مختلف مى‌‏زيسته‏اند نقل شده مورد دقت قرار دهد، و دسته اوّل و دوم اخبار را كه نمونه‏هايى‌ از آنها قبلًا ذكر شد به آنها ضميمه كند اجمالًا بدين مطلب اطمينان پيدامى‌ كند كه ائمه اهل بيت با جهان غيب بى‌ ارتباط نبوده‏اند و در موارد لازم مى‌‏توانسته‏اند با آن جا مرتبط شوند و حقايقى‌ را دريافت دارند. ليكن تذكر چند مطلب لازم است كه در آينده بدان‏ها اشاره مى‌‏شود.[23]

 

[1]. شرح ابن ابى‌ الحديد، ج 2، ص 286
[2]. همان، ص 286
[3]. همان، ص 289
[4]. همان، ص 290
[5]. همان، ص 290
[6]. شرح ابن ابى‌ الحديد، ج 2، ص 291
[7]. همان، ص 294
[8]. الكامل فى‌ التاريخ، ج 3، ص 221 و شرح ابن ابى‌ الحديد، ج 5، ص 3
[9]. نهج البلاغه، ص 55، خ 13. از اين قبيل پيش‏گويى‌‏ها و خبرهاى‌ غيبى‌ فروان است، ابن ابى‌ الحديد مقدارى‌ از آنها را در شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 197- 186 و ص 51- 47 نقل كرده است
[10]. اثبات الهداة، ج 5، ص 146
[11]. همان، ص 207
[12]. همان، ص 210
[13]. همان، ص 235
[14]. همان، ص 315
[15]. مقاتل الطالبيين، ص 172
[16]. همان، ص 298
[17]. اثبات الهداه، ج 6، ص 65
[18]. همان، ص 186
[19]. همان، ص 213
[20]. همان، ص 256
[21]. همان، ص 286
[22]. همان، ج 7، ص 284
[23] امينى‌، ابراهيم، بررسى‌ مسائل كلى‌ امامت، 1جلد، بوستان كتاب (انتشارات دفتر تبليغات اسلامى‌ حوزه علميه قم) - قم، چاپ: پنجم، 1390.