بررسی واژگانی و اصطلاحی عدالت

عدل در لغت، مفهومی ضد جور و ظلم است و همان چیزی است که دل‏ها آن را مستقیم و درست می ‏یابد.[1]

عدالت و معادله، لفظی است که اقتضای معنای مساوات را دارد و عدل، تقسیم به نحو مساوی است.

عَدل را در لغت به واژه‏ های راستی، درستی، دادگری، داد، استقامت و مرد میان‏رو و عِدل به معنای نظیر، همتا و مثل معنا کرده‏ اند.

 

عدل در اصطلاح فقها

عدالت در برخی از علوم، مطرح است و معنا و اصطلاح ویژه همان علم را دارد، مثلاً فقها می ‏نویسند: مرجع تقلید، امام جماعت، شاهد و قاضی باید عادل باشد. شیخ انصاری در بیان مراد از این لفظ در زبان اهل شریعت پنج تعبیر را نقل کرده است:

1. کیفیتی نفسانی است که باعث ملازمت تقوا می‏ شود یا علاوه بر تقوا باید با مروت نیز همراه باشد؛

2. مرتکب گناهان بزرگ نگردد و بر گناهان کوچک هم اصرار نداشته باشد؛

3. استقامت فعلیه، یعنی درستی کردار که ناشی از وجود ملکه باشد.

هم‌چنین در روایت، به لزوم وجود چهار صفت ورع، امانت، وثوق و تقوا تعبیر شده است.

آن‏گاه حسن ظاهر و یا عدم ظهور فسق را که برخی گفته ‏اند، طریقی برای کشف عدالت شمرده است.[2]

 

عدالت در زبان شارع

مرحوم شعرانی می‏نویسد:

چون شارع و ارباب دین، کسی را به عدالت ستایش می‏کنند که میانه‌رو مقصود است؛ یعنی آن‏که معصیت خدا نکند و از او اعمالی که نشانه سفاهت اوست دیده نشود مثل آن‏که با جامه غیرمتناسب بیرون آید... .

و بعضی متأخرین در شرط مروّت هم توقف و اشکال کردند و به نظر ما هیچ اشکال نیست و یقیناً هر که کاری می‏کند که دالّ بر سفاهت و وقاحت او است، نزد خدا، مرد میانه‌رو و پسندیده نیست. نه آن‏که اتفاقاً یک بار عمل خلاف مروت انجام دهد.[3]

 

عدالت در علم کلام

یکی از صفات حق‌تعالی، عدل است که هم در دنیا و هم در مقام پاداش و جزا در آخرت، با آفریدگان به عدالت رفتار می‏کند و احکامش هم عادلانه است. هم‏چنین در پیامبر و امام و جانشینان‏شان عدالت را شرط می‏دانیم و عدل را جزء اصول مذهب می‏ شماریم.

در این‏جا سیر تطور بحث عدالت در مذاهب اسلامی را به اجمال، مرور می‏ کنیم:

«مهم‏ترین بحثی که درباره عدالت از همان قرون اولیه در میان اندیشوران اسلامی آغاز شد و به دنبال آن مکاتب مختلفی تشکیل گردید این بود که آیا مفهوم عدالت و حُسن انجام آن، برای عقل بشر قابل دست‏یابی است یا غیر قابل‏ دست‏یابی است و خدا آن را تعریف می‏ کند و به بشر می‏ گوید چه کاری عدل است و چه کاری ظلم.

هر یک از این دو نظریه، طرف‏دارانی یافت و مکتبی را تشکیل داد. فرقه نخستین می‏گفتند که هم حسن عدالت را عقل بشر درک می‏کند و هم تبیین مفهوم آن برای بشر میسور است و این‏که می‏گوییم خدا عادل است، یعنی خدا همان عدلی را که عقل بشری درک می‏کند اراده می‏ نماید.

درحالی‏که گروه دوم می‏ گفتند: به طور کلی خوبی و بدی، عدل و ظلم، اوصاف ذاتی اعمال بشری نیستند، آن‏ها صرفاً برگرفته از اراده خداوند می‏باشند، هر چه خدا اراده کند، همان عدل و انجام آن خوب است.

این دو طرز تفکر هم در درک دینی و هم در عمل و زندگی اجتماعی مسلمانان، تأثیر فراوانی داشته است، حتی در سیاست و حکمرانی آنان بسیار مؤثر بوده است. به موجب مکتب نخستین هر کس و در هر موقعیت از قدرت، چنانچه از عدالت تجاوز می‏کرد انسان‏ها حق داشتند اعتراض کنند، زیرا فرض بر این بود که انسان‎ها عدل و ظلم را درک می‏کنند و هیچ منبعی به جز عقل بشری، معیار بی‏ چون‌وچرای عدالت نیست؛ درحالی‏که فرقه اخیر که درک از عدالت را برای انسان مقدور نمی ‏دانستند، معتقد بودند خداوند و هر کس که از جانب او بیاید و یا به نام او در رأس قدرت قرار بگیرد، مظهر بی‏ چون‌وچرای عدالت است؛ هر چه او بکند عدل است و بنابراین، هیچ‏کس مجاز نیست خداوند، قوانین او و نمایندگان و مظاهر الهی را مورد نقد و سؤال قرار دهد و آنان را به بی‏ عدالتی منسوب سازد.

در تاریخ فکر اسلامی، معتزله مدافع نظریه نخست و اشاعره مدافع نظریه اخیر بودند. البته متکلمان مسلمان، همگی در اصل پذیرش امکان معرفت اخلاقی، هم‏داستان بوده ‏اند و شک و تردیدهایی که در قرن بیستم عمدتاً در اثر نفوذ پوزیتیویسم منطقی پیش آمد برای آن‏ها مطرح نبوده است، اما درباره چگونگی تحصیل معرفت اخلاقی اختلاف نظر داشته ‏اند.

متکلمان معتزلی تأکید داشتند که عقل آدمی به تنهایی، قدرت کسب معرفت اخلاقی را دارد. عقل انسان بدون نیاز به راهنمایی خداوند می‏تواند حسن عدالت، راست‏گویی، احسان و امور دیگر را دریابد و نیز قبح ظلم، دروغ و چیزهایی دیگر را بداند... و درباره وجود اوصاف اخلاقی، نظریه ذاتی‌بودن و درباره معرفت اخلاقی، نظریه عقلی‌بودن را برگزیدند که به اختصار نظریه حسن و قبح ذاتی و عقلی خوانده می‏ شود.

متکلمان اشعری هر دو جهت نظریه معتزله را بر خلاف آموزه ‏های دینی یافتند. آنان می‏گفتند قبول واقعیت اوصاف اخلاقی به معنای محدودکردن قدرت خداوند است در انجام‌دادن هر آنچه می‏خواهد: «وَکَانَ اللهُ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ مُّقْتَدِرًا».[4] این آیه به حسب ظاهر دلالت دارد که خداوند هر عملی را که بخواهد حتی قتل و غارت، انجام می ‏دهد!

به نظر ما عدالت یک مفهوم عقلانی است و با عقل می‏ توان به بررسی و ارزیابی آن پرداخت. قرآن تعریفی از این اصطلاح ارائه نمی‏ دهد و با این کار در واقع، عدالت را یک مفهوم انسانی تلقی می‏ کند که برای قوه عقلانی بشر، قابل وصول است.

در هیچ جای قرآن نیامده که عدل چیست، ولی در موارد متعدد دستور رفتار عادلانه را به بشر صادر نموده و این دلیل آن است که بشر با عقل خویش قوه تمیز عدالت از ظلم را دارد».[5]

 

انواع عدالت‏ها

در باب مفهوم عدالت و نیز انواع و اقسام آن، بیان‏های گوناگون و متعددی از اندیشوران ارائه شده که برای روشن‏ترشدن موضوع عدالت، عصاره بعضی از آن‏ها نقل می‏شود.

الف) عرصه ‏های عدالت را می‏توان چهارگانه دانست:

1. عدالت در تکوین و نظام آفرینش؛

2. عدالت در تشریع و قانون‏گذاری؛

3. عدالت در تدبیر و نظام اجرایی و حکومتی؛

4. عدالت در خلق‏وخوی فردی و روش معاشرتی.

ب) تقسیم دیگر: عدالت الهی و غیرالهی

1. عدالت پروردگار تعالی در آفرینش، در تشریع شریعت و در جزا و پاداش به خلق.

2. عدالت در مردم که به عدالت فردی و عدالت اجتماعی تقسیم می‏ گردد.

3. عدالت اجتماعی نیز جهات متعددی پیدا می‏کند؛ مثل عدالت اداری، عدالت اقتصادی و عدالت قضایی، سیاسی و فرهنگی.

ج) فروع هر بخش نیز متعدد است؛ مثلاً عدالت قضایی و حقوقی، این اقسام را دارد:

1. حقوق خصوصی که روابط افراد یک جامعه را با یک‏دیگر، مشخص می‏کند.

2. حقوق عمومی که روابط افراد را با اجتماع و سازمان‏ها و اداراتشان یا روابط چندجانبه جامعه را تشکیل می‏دهد.

حقوق خصوصی هم شامل حقوق مدنی، آیین دادرسی مدنی، حقوق تجارت و حقوق بین‏ الملل خصوصی می‏شود و حقوق عمومی نیز شامل حقوق اساسی، حقوق اداری، کیفری و حقوق بین ‏الملل می ‏شود و در هر مورد عدل و یا ستم، ممکن است اعمال گردد.

د) به لحاظ رفتار زمامداران و مسئولان حکومتی نیز اجرای عدالت، حوزه ‏های گوناگون و مصداق‏ها و انواعی پیدا می‏کند مثل: عدالت اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، آموزشی، بهداشتی، قضایی، سیاسی امنیتی و... .

اهتمام ما در این کتاب، تأکید بر لزوم عدالت حکومتی است؛ یعنی خواهان عدالت زمامداران و کارگزاران و مسئولان حاکم بر جامعه، از صدر تا ذیل هستیم.

بنابراین، ما در عدالت با عنایت به قلمرو حقوق و سیاست بحث می‏کنیم، نه عدالت اخلاقی ـ ‏که فضیلت نفس اسـت ـ و یا عدالت الهی که مبحثی عقیدتی و مقدم بر اجتماع است.

به عبارت دیگر، سخن در این است که مردم در روابط اجتماعی خودشان، برای این‏که زندگی و حکومتی اسلامی داشته باشند تا زمینه خودسازی و تقوا و تکامل برای همه فراهم باشد و هیچ‏کس مانع کمال دیگری نباشد چه روشی باید داشته باشند و چه نوع افرادی را با انتخابات، زمامدار خود کنند. از طرفی، دولت و دستگاه حاکم، چه وظایفی دارد و چگونه باید تعامل عادلانه ‏ای با شهروندان داشته باشد.

 

سخنان متفکران اسلامی

در باب تبیین معنا و مبانی عدالت، سخنان زیادی گفته ‏اند و با توجه به گستره مصادیق و انواع عدالت تبیین آن به مباحث فراوانی نیاز دارد. ولی مبنای ما روشن است و سخن ما بر اساس قرآن و عترت و در جامعه اسلامی است و بر عدالت اجتماعی یا حکومتی نظر داریم. اینک جهت تبیین بیش‏تر موضوع، برخی از سخنان عالمان اسلامی را نقل می‏کنیم:

 

مقصود از عدالت، همان معنای عرفی و لغوی است

دکتر ابوالقاسم گرجی می‏گوید:

دانشمندان در تعریف عدالت، تعبیرهای مختلفی به کار برده ‏اند... به نظر این‏جانب عدالت، اصطلاح خاصی ندارد؛ نه شرعی و نه غیرشرعی. مقصود از آن در همه‏ جا، همان معنای عرفی و لغوی است. عدالت که هم‏ ریشه با اعتدال است، در لغت به معنای میانه ‏روی، راستی و استقامت است.

چنانچه آن را به امر محسوس نسبت دهند؛ مثلاً چوب، مقصود مستقیم‌ بودن ظاهری و عدم انحراف آن است. درصورتی‏که آن را به امر معقول و معنوی نسبت دهند؛ ‏مثلاً ایمان و عقیده کسی را به عدل منسوب دارند، مقصود، راستی و استقـامـت معنـوی است؛ یعنی به یمـین و یسار ـ ‏چـپ و راسـت ـ انحراف ندارد و چنانچه عمل کسی را عادلانه بشمارند مقصود این است که در حد اعتدال است و از افراط و تفریط به دور.

بنابراین، عدالت هم می‏تواند در مقابل فسق واقع شود و هم در مقابل ظلم و مانند آن. عدالت، همان استقامت در جاده شریعت است... عادل کسی است که به راستی و درستی به وظایف قانونی خود عمل کند و از افراط و تفریط بپرهیزد تا ضمن تمتع از حقوق حقه خود، کسی در اثر اعمال خودسرانه او از حقوق قانونی خویش محروم نشود.[6]

علامه سیدمحمدحسین طباطبائی نیز در چند جای المیزان در باب عدالت مطالبی ارائه فرموده است، از جمله ذیل آیه شریفه 90 سوره نحل با نقل و نقد عبارت راغب ‏اصفهانی، می‏ فرماید:

«راغب، در مفردات می‏گوید: عدالت و معادله واژه ‏ای است که معنای مساوات را اقتضا دارد و به اعتبار اضافه و نسبت، استعمال می‏شود و عَدل ـ به فتح عین ـ و عِدل ـ ‏به کسر عین ـ از نظر معنا به هم نزدیک‏اند چیزی که هست عَدل در جایی به کار می‏رود که با بصیرت و عقل قابل ارزیابی است مثل احکام و بر همین منوال است آیه شریفه «أَو عَدْلُ ذَلِكَ صِیَامًا».

ولی عِدل به کسر عین و عدیل در مواردی است که با چشم دیده می‏ شود مثل چیزهایی که هنگام داد و ستد، وزن می‏شود یا شمارش می‏ گردد یا با کیل، معامله می‏شود پس عَدل همان تقسیم و قسط ‏بندی مساوی است.

عدل دوگونه است: یکی عدل مطلق که عقل اقتضای حسن آن را دارد و در هیچ عصر و زمانی نسخ نمی‏شود و به‌هیچ‌وجه، اعتداء و ظلم شمرده نمی‏ شود مثل احسان‌کردن به هر کس که به تو احسان کرده باشد و خویشتن‏داری از آزار کسی که او تو را نیازرده است.

دیگری عدلی که عقل، عدل‌بودنش را تشخیص نداده بلکه به وسیله شرع شناخته می‏شود و ممکن است زمانی نسخ گردد مانند قصاص، ارش جنایت و دیه و اصل مال مرتد. از این‏رو، قرآن می‏ فرماید: «فَمَنِ اعْتَدَى عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُواْ عَلَیْهِ»[7] و «وَجَزَاء سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِّثْلُهَا»[8] پس قرآن، همین عدالت را اعتداء و سیئه نامیده است.

و این نحو از عدالت، همان است که در آیه «إِنَّ اللهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالإِحْسَانِ» منظور است؛ چون عدل به معنای مساوات در تلافی است، اگر خیر است، خیر و اگر شر است، شر. و احسان به این معناست که خیری را با خیری بیش‏تر از آن تلافی کنی و شرّی را به شرّی کم‏تر از آن جواب گویی...».[9]

و این گفتار راغب. با تفصیلی که دارد برگشتن به یک جمله معروف است که می‏گویند: عدالت میانه ‏روی و اجتناب از دو سوی افراط و تفریط، در هر امری است و این در حقیقت، معناکردن کلمه است به لازمه معنای اصلی، زیرا معنای اصلی عدالت، اقامه مساوات میان امور است به این‏که به هر امری آنچه سزاوارش هست بدهی تا همه امور مساوی شود و هر یک در جای واقعی خود که مستحق آن است قرار بگیرد.

بنابراین، عدل در اعتقاد این است که به آنچه حق است ایمان آورد و عدل در عمل فردی آن است که کاری کند که مایه سعادت و خوشبختی او باشد و پرهیز کند از آنچه مایه بدبختی می ‏شود به خاطر پیروی از هوای نفس و عدالت نزد مردم و بین مردم این است که هر کسی را در جای خودش که به حکم عقل و یا شرع و یا عرف، مستحق آن است قرار دهی؛ نیکوکار را به خاطر احسانش، احسان کنی و بدکار را به خاطر بدیش عقاب نمایی و حق مظلوم را از ظالم بستانی و در اجرای قانون تبعیض قائل نشوی.

از این‏جا روشن می‏ شود که عدالت همیشه مساوی با حُسن و ملازم با آن است. چون ما برای حُسن، معنایی جز آنچه طبع بدان میل کند و به سویش جذب شود قائل نیستیم و قراردادن هر چیزی را در جایی که سزاوار آن است از این جهت که در جای خود قرار گرفته چیزی است که انسان متمایل آن است و به‌خوبی آن اعتراف دارد و اگر احیاناً مخالف آن را مرتکب شود عذرخواهی می‏کند و حتی دو نفر از افراد انسان در آن اختلاف نمی‏کنند؛ هر چند که مردم در مصداق آن با هم اختلاف دارند و خیلی هم اختلاف دارند ولیکن این اختلاف ناشی از اختلاف در روش زندگی ایشان است.

نیز این معنا روشن می‏شود که راغب در کلام خود اعتداء و سیّئه را عدالت خوانده و این خالی از مسامحه نیست، زیرا اعتداء و سیئه ‏ای که کیفر اعتداء و سیئه دیگری است، برای آن دیگری اعتداء و سیئه است، اما نسبت به کسی که این‏طور کیفرش می‏دهد پیمودن راه وسط و میانه ‏روی و از خصلت‏های پسندیده است؛ چون او با این کار خود میان خوب و بد فرق گذاشته و هر یک را در جای خود قرار داده است. پس نسبت به او تجاوز و بدی نیست».[10]

علامه طباطبائی به تناسب آیات، به تقسیم‏هایی از عدالت نیز اشاره دارد:

«... پس عدالت هر چند به دو بخش تقسیم می‏شود؛ یکی عدالت انسان درباره خودش و دیگری عدالتش نسبت به غیرخود که می‏شود عدالت فردی و عدالت اجتماعی و نیز هر چند لفظ عدالت، مطلق است و شامل هر دو قسم می‏شود، لکن ظاهر سیاق آیه این است که مراد از عدالت، عدالت اجتماعی است و آن عبارت از این است که با هر یک از افراد جامعه طوری رفتار شود که مستحق آن است و در جایگاهی قرار گیرد که سزاوار آن است و این خصلتی اجتماعی است که فردْ فردِ مکلفین مأمور به انجام‌دادن آنند. به این معنا که خدای سبحان دستور می‏دهد هر یک از افراد اجتماع، عادلانه رفتار کند و لازمه ‏اش این است که امر الهی به مجموع نیز متوجه باشد پس هم تک تک افراد مأمورند به اقامه عدل و همه جامعه موظف به عدالت است که حکومت وظیفه اجرای آن را بر عهده دارد، زیرا متولی و مدبر و زمامدار جامعه است».[11]

 

نکته ‏ای در سخن علامه

علامه طباطبائی در توضیح معنای عدالت به نکته ‏ای اشاره داشتند که از برخی روایات نیز قابل استفاده و استنباط است؛ نوشته ‏اند: «و من هنا یظهر أن العدل یساوق الحسن و یلازمه...».[12]

از این‏جا روشن می‏شود که عدالت همواره مساوی و ملازم با حُسن است، زیرا منظور از حُسن معنایی است که خودبه‌خود طبع ما به آن مایل است و به سویش جذب می‏ گردد و قراردادن هر چیزی را در جای مناسبش امری است که انسان به آن تمایل و به‌خوبی آن اعتراف دارد و اگر احیاناً مخالف آن را مرتکب شود عذرخواهی می‏کند.

مثلاً حضرت علی(ع) می‏فرماید: «العدل فوز و کرامة»؛[13] عدل کامیابی و کرامت است.

همه مردم «کرامت» و نقطه مقابل آن، «تحقیر» را به‌خوبی درک می‏کنند و در برابر آن، عکس ‏العمل متناسب بروز می‏دهند. در مثال ساده ‏ای مثل مشتریان نانوایی سنگکی دست‌پخت که اگر نانوا در پهن‌کردن خمیر دقت کند و حرارت تنظیم باشد، نان مرغوب، وگرنه بخشی از نان خمیر و قسمت دیگرش سوخته و نامرغوب از تنور خارج می‏شود. نانوا دوگونه می‏تواند رفتار کند: الف) عادلانه و طبق نوبت. ب) رفتار تبعیض‏آمیز که نان‏های مرغوب را به نزدیکان و دوستانش دهد و غیرمرغوب را به سایرین. در این فرض، هر کس که این صحنه را ببیند، تشخیص می‏دهد عدالت نیست و مهم‏تر آن کسی که گیرنده نان غیرمرغوب است احساس ذلّت و حقارت می‏کند، درحالی‏که اگر عادلانه توزیع می‏شد، احساس کرامت می‏کرد.

امام علی(ع) می‏فرماید: «العدل مألوف و الهوی عسوف»؛[14] عدالت مورد الفت و مطبوع انسان است و هوای نفس، منحرف و کژ است.

هم‏چنین برخی روایاتی که به مصادیق‏ عدل اشاره دارد، نشان می‏دهد که طبع بشر معنای عدل را در می‏یابد و مؤید سخن علامه طباطبائی می‏باشد.

حضرت علی(ع) فرمودند: «لا عدل أفضل من رد المظالم»؛[15] هیچ عدالتی برتر از رد حق و حقوق و حل گرفتاری‏های حق‏الناس نیست یا می‏فرماید: «أحسن العدل نصرة المظلوم»؛[16] نیکوترین عدل، یاری مظلوم است.

تأکید ما در این کتاب، بر عدالت اجتماعی است و شیوه ما پیروی از قرآن و عترت است به این لحاظ، جا دارد معنای «عدالت» در فرهنگ نصوص دینی بررسی شود.

 

ابهام در تفسیر عدالت؛ علت ستمگری‏ها

استاد شهید مطهری می‏نویسد:

گاهی این سؤال مطرح می‏شود که با وجود توصیه‏‌های فراوان اسلام به عدل، چرا این‌قدر جامعه اسلامی دچار بی‏‌عدالتی شد؟ به نظر ما علت این امر، یکی سوء نیت مجریان عدالت و دیگری تفسیر اشتباه از عدالت بود... .

در مورد مصیبت سوء نیت، تاریخ به‌خوبی شهادت می‏دهد که از همان اوایل، بر اثر قرارنگرفتن خلافت در مسیر اصلی خود و تبعیض بین عرب و عجم و قریش و غیرقریش و آزادی بی‏حدوحصر عده ‏ای در استفاده از بیت‏المال و محرومیت دیگران و... مجریان نالایق‏، فروغ عدالت را خاموش کردند.

مصیبت دیگر، از سوی عده ‏ای وارد شد که آثار تفسیر اشتباه آن‏ها از عدالت هنوز باقی است؛ چون این نکته بسیار مهم است که تا قانونی خوب تفسیر نشود، حسن نیّتِ مجریانش هم سودی نخواهد داد. لذا بیش‏تر به این بحث می‏پردازیم:

اصل اجتماعی عدل یک ریشه کلامی دارد، زیرا یکی از مسائل کلامی که از ابتدای پیدایش این علم همواره مطرح بوده بحث «عدل الهی» است. این بحث، متکلمان اسلامی را به دو دسته عدلیه (شیعه و معتزله) و غیرعدلیه (اشاعره) تقسیم کرد.

این مسئله در قسمت تکوینیات بدین شکل مطرح شد که آیا خلقت و تکوین عالم بر مبنای عدالت است و هر کاری خدا کند بر مقتضای عدل است یا چون اراده و مشیت خدا مطلق و نامحدود است خلقتش تابع هیچ قاعده و قانونی نمی‏تواند باشد، بلکه هر چه او بکند میزان عدل است، نه چون مقتضای عدل است او می‏کند.

در قسمت دیگر که مربوط به نظام تشریع است نیز این سؤال مطرح شد که بلا شک آنچه بدان امر شده، خوب و آنچه از آن نهی شده بد است، اما آیا چون خوبی‏ها خوب و بدی‏ها بد بوده است اسلام بدان‏ها امر و نهی کرده یا چون اسلام به آن‏ها امر و نهی کرده یکی خوب و دیگری بد شده است و مثلاً اگر شارع، امر به دروغ و نهی از راستی می‏کرد دروغ خوب و راستی بد می‏شد؟

این‏جا بود که علمای اسلامی دو دسته شدند و مسئله حسن و قبح عقلی پیش آمد. طرفداران حسن و قبح عقلی گفتند: فرمان شارع تابع صلاح و فساد واقعی اشیاء است و مخالفان گفتند: حسن و قبح اشیاء تابع دستورهای شرعی است. درباره عدل و ظلم هم که مربوط به حقوق مردم است مطابق نظر عدلیه، ذی‌حق‌بودن و ذی‌حق‌نبودن بذاته یک حقیقت خارجی است و قبل از آمدن اسلام هم حق و ذی‌حق وجود داشته، منتهی اسلام دستوراتش را طوری تنظیم کرده که حق به ذی‌حق برسد، اما مطابق نظر دوم، عدل و ظلم حقیقتی مستقل ندارند و تابع چگونگی قانونی هستند که شارع وضع می‏کند.

نتیجه و اثر عملی بحث بالا در مسئله دخالت عقل و علم در استنباط احکام اسلامی، آشکار می‏شود. اگر نظریه اول را بپذیریم که حق و عدالت و حسن و قبح واقعی و عقلی وجود دارد و شارع بر اساس این واقعیات قانون وضع می‏کند آن‏جا که حکم صریح عقلی پیش می‏آید ما به آن تمسک می‏کنیم و می‏گوییم: «کل ما حکم به العقل حکم به الشرع» و دیگر تابع فرم و شکل صوری نمی‏شویم و حتی اگر در جایی ظاهر یک دلیل نقلی را مخالف حکم صریح عقل دیدیم باز به حکم عقل تمسک می‏کنیم و کلاً عقل را به عنوان یک راهنما در درک صلاح و فساد احکام و اعمال مختلف خواهیم پذیرفت، اما اگر به نظریه دوم معتقد شدیم عقل به‌هیچ‌وجه نمی‏تواند راهنمای ما گردد و باید به صورت و شکل ظاهری احکام، تعصب ورزیم و نام همان شکل و صورت را مصلحت و عدل بنامیم که در این فرض دیگر عدل یک فرض خیالی خواهد شد، نه یک حقیقت خارجی.

قرآن کریم این حالت دوم را ـ ‏که هر زشتی و قبحی را اگر نام دین بر آن گذاشته شد به عنوان امری دینی قبول کنیم ـ به‌شدت مذمت کرده است و می‏فرماید:

«وَإِذَا فَعَلُواْ فَاحِشَةً قَالُواْ وَجَدْنَا عَلَیْهَا آبَاءنَا وَاللهُ أَمَرَنَا بِهَا قُلْ إِنَّ اللهَ لاَ یَأْمُرُ بِالْفَحْشَاء أَتَقُولُونَ عَلَى اللهِ مَا لاَ تَعْلَمُونَ * قُلْ أَمَرَ رَبِّی بِالْقِسْطِ»؛[17]‏

و هنگامی که کار زشتی انجام می‏دهند می‏گویند: «پدران خود را بر این عمل یافتیم؛ و خداوند ما را به آن دستور داده است بگو: خداوند هرگز به کار زشت فرمان نمی‏دهد. آیا چیزی به خدا نسبت می‏دهید که نمی‏دانید؟ بگو: پروردگارم امر به عدالت کرده است.

شرم‏ آور این است که همان منکران حسن و قبح عقلی برای حرف‏های خود در انکار عدل الهی به استدلال پرداختند و به خیال خود نمونه‏‌هایی از بی‏‌عدالتی در خلقت و آفرینش ذکر کردند و در تشریعیات و قوانین دینی هم قائل به تناقض‏ها و تبعیض‏ها شدند و... . از آن شرم ‏آورتر این‏که پس از یک قرن مباحثه و مجادله و خونریزی، عاقبت، همان عده مخالف عقل، فائق آمدند و «متوکل عباسی» هم بنا بر مصالح خود از آن‏ها حمایت کرد و لذا متوکل ـ ‏با این‏که فرد شریر و ستمگری بود ـ در نزد عامه مردم که فکر غیرعدلیه و تعبد خشک را می‏پسندیدند، محبوبیت یافت و به نظر آن‏ها وی با تعطیل‌کردن مباحثات علمی و عقیدتی، دین خدا را یاری کرد.[18]

آیة‏الله دکتر سیدمصطفی محق ق‏داماد می‏نویسد:

... به نظر ما عدالت یک مفهوم عقلانی است و با عقل می‏توان به بررسی و ارزیابی آن پرداخت. قرآن تعریفی از این اصطلاح ارائه نمی‏دهد و با این کار و در واقع، عدالت را یک مفهوم انسانی تلقی می‏کند که برای قوه عقلانی بشر قابل وصول است و در هیچ جای قرآن نیامده که عدل چیست، ولی در موارد متعدد دستور رفتار عادلانه را به بشر صادر نموده است و این دلیل آن است که بشر با عقل خویش، قوه تمیز عدالت از ظلم را دارد.

شهید مطهری سپس با ذکر نمونه از آیات شریفه قرآن در باب عدالت مثل سوره الرحمن، آیات6-9؛ سوره حدید، آیه 25؛ سوره مائده، آیه 8 و سوره نساء، آیه 135 می‏گوید:

از مطالعه این آیات به آسانی می‏توان دریافت که اولاً: عدل الهی و عدل بشری به یک‏دیگر مرتبط است. خداوند عدالت را بنا نهاده و بشر باید در همان چارچوب عمل نماید و ثانیاً: خداوند دستور اخلاقی برای تمیز عدالت از بی‏‌عدالتی صادر نموده و این امر به افراد بشر واگذار شده که آن را درک کند و عدالت بشری را تحقق بخشد. تأکید بر تعقل و تفکر در سرتاسر قرآن دیده می‏شود.

 

معنای عدل در قرآن

برخی معتقدند قرآن کریم فقط دستور رفتار عادلانه را صادر نموده، ولی معنایش را بیان نکرده است. یکی از اساتید ـ ‏به منظور ردّ عقیده اشاعره که می‏پندارند عقل بشر معنای عدل را نمی‏فهمد ـ می‏گوید:

به نظر ما عدالت یک مفهوم عقلانی است و با عقل می‏توان به بررسی و ارزیابی آن پرداخت. قرآن، تعریفی از این اصطلاح ارائه نمی‏دهد و با این کار و در واقع، عدالت را یک مفهوم انسانی تلقی می‏کند که برای قوه عقلانی بشر قابل وصول است و در هیچ جای قرآن نیامده که عدل چیست، ولی در موارد متعدد دستور رفتار عادلانه را به بشر صادر نموده و این دلیل آن است که بشر با عقل خویش قوه تمیز عدالت از ظلم را دارد.[19]

دراین‏باره می‏توان گفت: قرآن کریم شرایط، موانع و شاخصه‏‌ها و توضیحات کاملی در باب عدل و قسط و نقطه مقابلش ظلم و جور بیان داشته که در این‏جا به برخی از آن‏ها اشاره می‏کنیم، ولی باید توجه داشت این توقع که قرآن مثل کتاب‏های لغت بخواهد به شرح واژگان بپردازد، جفا در حق قرآن و تنزل وحی در حد و اندازه کتاب المنجد و لسان العرب ـ العـیاذ بالله ـ است.

آیات قرآن نورند و منوّر سایر چیزها و بیانی است برای همگان در همه جا. ازاین‏رو، ابهام و اجمال و تاریکی ندارد تا نیاز باشد المنجد آن را روشن کند.

با این مقدمه، نگاهی اجمالی به آیات مربوط به عدل و قسط و نیز روایات می‏اندازیم. مفهوم عدل در 25 آیه از یازده سوره قرآن و مفهوم قسط در 22 آیه از پانزده سوره قرآن، مطرح شده است:

1. «لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَیِّنَاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْکِتَابَ وَالْمِیزَانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ...».[20]

توجه به واژه «میزان» که ابزار سنجش، توزین و ترازوست شاخصی است برای برابری مقدار و اندازه و از طرفی محسوس و برای همگان روشن است. مرحوم حاج‌فتح‏الله کاشانی «میزان» را به معنای عدل و عدالت گرفته است[21] که مستلزم سیاست مدنی و انتظام امور جامعه است.

واژه «الکتاب» در آیه نیز می‏فهماند که در اجرای عدالت در موارد و مصادیق جزئی و فروعات، نیازمند شریعت و وحی هستیم و خود عقل، احساس می‏کند که باید دست به دامن وحی دراز کند.

2. «إِنَّ اللهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالإِحْسَانِ وَإِیتَاء ذِی الْقُرْبَى وَیَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاء وَالْمُنکَرِ وَالْبَغْیِ یَعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ»؛[22] خداوند به دادگری و نیکوکاری و بخشیدن مال به خویشاوندان امر می‏کند و [مردمان را] از کارهای پلید و زشت و ستمگری نهی می‏کند و به شما پند می‏دهد تا مگر پند گیرید.

این‏جا «عدالت» در تقابل با «فحشا» یعنی گناه زشت و «منکر» هر کار ناپسند و نامشروع و «بغی» یعنی ظلم و گردن‏کشی و جرم و جنایت، قرار گرفته است و همین مقابله، معنای عدل را واضح‏تر می‏سازد.

شاید بتوان گفت که این سه مفهوم، معانی شبیه به هم دارند با این تفاوت که اوّلی به خصوصی‏ترین حوزه زندگی انسان تعلق دارد، دومی، تمام تعاملات اجتماعی انسان را دربرمی‏گیرد و سومی ابعاد کلان سیاسی ـ اجتماعی را پوشش می‏دهد. بنابراین، عدل مساوی است با دوری از هرگونه زشتی، پلیدی، ناپسندی، گردن‏کشی و... در سه حوزه زندگی خصوصی، تعاملات اجتماعی و عرصه کلان سیاسی و حکومت.

از طرفی همگان می‏فهمند که احسان، یک مرتبه تفضلات و بخشش‏هایی است بالاتر از عدل.

 

مصادیق و حیطه ‏های عدالت اجتماعی

تأکید قرآن کریم، بر رعایت قسط و عدل در تمام امور بشر است، ولی به مصادیقی هم اشاره شده که می‏توان مصادیق را از حیطه جزئی به کلی ترسیم نمود:

الف) حیطه زندگی خصوصی مثل ازدواج که می‏فرماید: «فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تَعْدِلُواْ فَوَاحِدَةً»؛[23] اگر می‏ترسید که به عدالت بین همسران رفتار نکنید پس به یکی بسنده کنید و اساساً به آن اقدام نکنید تا مرتکب بی‏‌عدالتی نشوید.

اصل معنای عدالت را همه می‏فهمند و جزئیات رفتار عادلانه دو همسر با یک‏دیگر را فقه مشخص می‏کند و این سبک قرآن است. مثل این‏که قرآن تأکید بر اصل نماز دارد، ولی جزئیات تشهد و سلام نماز و... در شریعت و فقه مشخص شده است.

ب) حیطه عمل به عدالت درباره اطرافیان و نزدیکان، اهمیت دارد مثل: «وَإِذَا قُلْتُمْ فَاعْدِلُواْ وَلَوْ کَانَ ذَا قُرْبَى وَبِعَهْدِ اللهِ أَوْفُواْ ذَلِکُمْ وَصَّاکُم بِهِ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ».[24]

این آیه هشداری است که منفعت‏طلبی و فامیل‏پرستی، مانع اجرای عدالت است و عمل به قسط و عدل اهمیت دارد؛ گرچه برخلافِ منافع خود، اطرافیان و نزدیکان باشد.

روشن است محبت به نزدیکان را که مانع عدالت است می‏توان به هم‏فکران، هم‏صنفان، هم‏حزبی‏ها، هم‏شهری‏ها و... نیز تعمیم داد.

ج) حیطۀ محاکم و دعاوی. پای‏بندی به عدالت در شهادت و داوری از حیطه‏‌های مهمی است که به عدالت اجتماعی کمک می‏کند و گاه مانع عدالت، کینه و دشمنی با گروهی یا قومی، می‏باشد که باید کینه‏‌ها، نادیده گرفته شود می‏فرماید:

«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ کُونُواْ قَوَّامِینَ لِلّٰهِ شُهَدَاء بِالْقِسْطِ وَلاَ یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَى أَلاَّ تَعْدِلُواْ اعْدِلُواْ هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى وَاتَّقُواْ اللهَ إِنَّ اللهَ خَبِیرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ»؛[25]

ای کسانی که ایمان آورده ‏اید برای خدا به داد و عدل برخیزید و به عادلانه شهادت دهید و البته نباید دشمنی گروهی شما را بر آن دارد که عدالت نکنید. عدالت کنید که آن به تقوا نزدیک‏تر است و از خدا پروا دارید که خدا به آنچه انجام می‏دهید آگاه است.

این آیه هم مانع عدالت را نشان می‏دهد ـ که گاهی دشمنی اسـت ـ و هم ضامن اصلی اجرای عدالت که تقوا و توجه به نظارت الهی و خبیربودن خداوند بر رفتار ماست.

د) در حیطه ساده‏ترین کارهای اجتماعی هم باید عدالت مد نظر باشد که امروزه قابل تعمیم است به بیش‏تر مأموران دولتی در بانک‏ها، ادارات مالیات، ثبت احوال و اسناد، شهرداری‏ها و... و این معنا از عدالت بر همگان معلوم است و نیاز به کتاب لغت ندارد.

«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ إِذَا تَدَایَنتُم بِدَیْنٍ إِلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى فَاکْتُبُوهُ وَلْیَکْتُب بَّیْنَکُمْ کَاتِبٌ بِالْعَدْلِ... فَلْیُمْلِلْ وَلِیُّهُ بِالْعَدْلِ...».[26]

ه‍ ) در حیطه منازعات که ممکن است بین دولت‏ها یا احزاب رخ دهد و بالاترینش در حد جنگ و درگیری مسلحانه باشد.

در این‏جا دو طرف باید به برنامه‏‌های عادلانه گردن نهند و قانون‏پذیر باشند وگرنه با طرف باغی باید مقاتله شود. قرآن می‏فرماید: «وَإِن طَائِفَتَانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُمَا فَإِن بَغَتْ إِحْدَاهُمَا عَلَى الْأُخْرَى فَقَاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتَّى تَفِیءَ إِلَى أَمْرِ اللهِ فَإِن فَاءتْ فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُمَا بِالْعَدْلِ وَأَقْسِطُوا إِنَّ اللهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ».[27]

در این آیه نیز معنای عدل روشن است، زیرا گروه میانجی و مصلح، باید با بی‏طرفی وارد صحنه شود وگرنه پذیرفته نخواهد شد. هم‏چنین از آیه فهمیده می‏شود که اجرای عدالت در مواردی نیاز به قتال دارد و بی‏جهت نیست که در سوره حدید وقتی سخن از اقامه قسط در میان است می‏فرماید: «وَأَنزَلْنَا الْحَدِیدَ فِیهِ بَأْسٌ شَدِیدٌ».[28]

و مشخص می‏شود که در داوری و یا حکومت، عدل لازم است مثل آیه «وَإِذَا حَکَمْتُم بَیْنَ النَّاسِ أَن تَحْکُمُواْ بِالْعَدْلِ».[29]

آیه شریفه سوره مبارکه نساء خیلی واضح نشان می‏دهد که عدالت و اجرای آن چیزی است که اخلاص و الهی‏شدن و یاد خدا می‏طلبد.

و از طرفی، هوای نفس، انانیت، لحاظ منافع اقربین و ملاحظه فقر و غنای کسانی که یک‏طرف داوری هستند، مانع عدالت است. توجه به این نکات به‏خوبی معنای عدالت را روشن می‏نماید.

«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ کُونُواْ قَوَّامِینَ بِالْقِسْطِ شُهَدَاء لِلّٰهِ وَلَوْ عَلَى أَنفُسِکُمْ أَوِ الْوَالِدَیْنِ وَالأَقْرَبِینَ إِن یَکُنْ غَنِیًّا أَوْ فَقَیرًا فَاللهُ أَوْلَى بِهِمَا فَلاَ تَتَّبِعُواْ الْهَوَى أَن تَعْدِلُواْ وَإِن تَلْوُواْ أَوْ تُعْرِضُواْ فَإِنَّ اللهَ کَانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیرًا».[30]

 

تبیین مفهوم عدالت در روایات معصومین(ع)

گاهی نظر روایات به تبیین عدالت فقهی است که در «شاهد» یا «امام جماعت» لازم است و آن ملکه ‏ای است که مانع ارتکاب کبیره و اصرار بر صغیره می‏گردد. عدالت به این معنا صفت و خصلت نیکویی است مثل تقوا، اخلاص، ورع و عفت و گاهی نظر روایات به عدالت اجتماعی یا حکومتی است که همین قسم، محل بحث ماست.

نمونه عدالت فقهی این حدیث است که از امام صادق(ع) پرسیدند:

از چه طریق عدالت مرد شناخته می‏شود تا درنتیجه، شهادتش قبول شود؟

حضرت فرمودند: او را بشناسید به داشتن حیا و پاکدامنی، حفظ شکم و شهوت و دست و زبان از حرام. هم‏چنین شناخته می‏شود با دوری کردن از گناهان کبیره که خداوند برای آن‏ها وعده آتش داده است؛ مانند شراب‏خواری، زنا، رباخواری، نافرمانی از پدر و مادر، فرار از میدان جهاد و... کسی که همه این امور را خود نشان دهد و عیب‏هایش را تماماً پوشیده نگه دارد؛ به‏طوری‏که تفتیش از دیگر لغزش‏هایش و غیبتش بر مسلمین حرام باشد و به‌دوستی‏گرفتن او و آشکارکردن عدالتش در میان مردم بر آنان واجب و لازم است و به نمازهای پنج‏گانه برسد و بر حاضرشدن در جماعت مسلمانان و به‌موقع‌خواندن آن‏ها مواظبت داشته باشد و جماعت را بی‏عذر رها نکند.[31]

 

تبیین مفهوم عدالت اجتماعی و حکومتی

1. عدل، مساوی با «انصاف»

«انصاف»؛ یعنی نصف‌کردن سود و یا زیان میان خود و دیگران. در تفسیر آیه شریفه «إِنَّ اللهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالإِحْسَانِ»؛ از امام علی(ع) نقل است که فرمودند: «عدل، انصاف‌دادن است». و احسان، تفضل‌نمودن و زیاده‏دهی است.[32]

حضرت در بخش‏نامه ‏ای به کارگزاران خود دستور دادند: «... فانصفوا من أنفسکم»؛[33] پس به مردم انصاف بدهید نسبت به خود. شاید به این معنا باشد که امروز ضرب‏المثل شده: «خودتان را جای آنان بگذارید».

این‏که انسان، حق دیگری را مثل حق خود بداند و پاس بدارد، مصداق عالی انصاف است. امام باقر(ع) می‏فرماید: «لا عدل کالانصاف»؛[34] هیچ عدالتی همانند انصاف داشتن نیست.

اگر انصاف در کار باشد نیازی به شکایت و دادگاه و داوری و در نهایت، دست‏یابی به حق خود، نخواهد بود.

 

2. عدل؛ قراردادن هر چیزی در جای خودش

این معنا برای عدل مشهور است و از امام علی(ع) نیز روایت شده است که «العدل یضع الامور مواضعها»؛[35] عدالت، کارها را بدان‏جا می‏نهد که می‏باید آن‏جا باشد. بنابراین، کسی که امین نیست نباید زمامدار گردد. حضرت امیر(ع) به قاضی خویش در اهواز نوشتند: «بدان ای رفاعه! که این امارت و حکومت، امانتی است که هر کس به آن خیانت کند، لعنت خدا تا روز قیامت بر او باشد».[36]

بدیهی است اگر کارهای سنگین و مهم به افراد نالایق و بالعکس کارهای ساده و خرد، در دست شخصیت‏های وزین و خردمند باشد. سراسر ستم است؛ هم به کشور و هم به اشخاص و ملت «هر کس، خیانت‏کاری را استخدام کند و بر سر کار نهد، پیامبر(ص) از او در دنیا و آخرت بیزار است».[37]

توضیح: در مواردی «عدل» یعنی عدم تساوی، زیرا دانش و عقل و خبرویت و تخصص و تقوا و تعهد همگان، یکسان نیست، تا با همه به تساوی رفتار شود. در این موارد، عدالت اجتماعی به معنای برقراری شرایط و دفع موانع است تا هر کسی به تناسب شایستگی‏های فردی و اجتماعی، صنفی و طبقاتی خود بتواند در جایگاه شایسته خویش قرارگیرد و پایگاه و منزلت او بنا بر استعداد و استحقاقش تعیین گردد و این غیر از عدل به معنای تساوی است، زیرا بستر تساوی، حیطۀ دیگری است. هر جا که پای حقوق عمومی در کار باشد یا بهره‏مندی از بیت‏المال، یا برابری مردم در قبال قانون، یا بهره‏مندی از فرصت‏های اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی، جای مساوات است، ولی هر جا بحث از لیاقت‏ها، توانایی‏ها و... باشد باید بر اساس ارزش و حق هر کسی رفتار شود؛ مثلاً بین معمار و کارگر در ساختمان‏سازی تفاوت است. یا بین استاد کامل و یک فرد کم‏سواد در امور علمی یا اداری و نیز بین پزشک ماهر و یا پرستار معمولی باید تفاوت باشد، وگرنه ظلم به افراد زحمت‌کشیده و توانمند است.

 

3. عدل؛ میزان

رسول خدا(ص) می‏فرماید: «العدل میزان الله فی الارض فمن أخذه قاده إلی الجنة و من ترکه ساقه إلی النار»؛[38] عدالت معیار سنجش و میزان الهی در جامعه است، پس هر کسی عادلانه رفتار کند او را به بهشت رهنمون می‏گردد و هر کسی عدالت را رها کند [ترک عدالت که مساوی با ستمگری است] او را به جهنم می‏برد.

بدیهی است ترازو، وسیله سنجش است تا هر کدام از دو طرف داد و ستد حق و مقدار مال خود را بشناسند و به حق خود برسند، عدل نیز چنین است. شاید بتوان در ترجمه فارسی، چنین تعبیر نمود: عدل یعنی حق را به حق‏دار دادن و این‏که حق هر ذی‏حقی به تناسب میزانش هر چه باشد ارزیابی و ادا گردد.

حضرت علی(ع) می‏فرماید:

فإذا أدت الرعیة إلی الوالی حقه و أدی الوالی إلیها حقها عز الحق بینهم و قامت مناهج الدین و اعتدلت معالم العدل و جرت علی أذلالها السنن، فصلح بذلك الزمان و طمع فی بقاء الدولة و یئست مطامع الأعداء؛[39]

پس چون مردمان حقِّ زمامدار را ادا کنند و زمامدار حق مردمان
را به جای آرد حق میانشان، ارزشمند و بزرگ‏مقدار شود و راه‏‌های دین پدیدار و نشانه‏‌های عدالت برجا و سنت چنان‏که باید اجرا، پس کار زمانه آراسته گردد و چشم امید در پایداری دولت پیوسته و چشم‏داشت‏های
دشمنان بسته.

ابن‏ابی‏الحدید نقل می‏کند، کسی از امام(ع) پرسید: چرا حق زمامداری را که از آن توست دیر طلب کردی؟ و امام به طور ضمنی اشاره می‏فرماید این حق از آن من بود، ولی موانعی نگذاشت تا چنین شود و حق زمامداری به شایسته ‏اش داده شود. حضرت فرمود: «لَایُعابُ المرءُ بتأخیرِ حَقّهِ إنّما یُعابُ مَن أَخَذَ مَا لَیْسَ لَهُ»؛[40] کسی را سرزنش نکنند که چرا حق خود را دیر درخواست کرد، بلکه او را عیب کنند که دست بدانچه از آن او نیست گشود.

 

4. عدل؛ خود را به جای دیگری نهادن

هر چه برای خود می‏پسندی برای دیگران بپسند.

رسول خدا(ص) می‏فرماید: «أعدل الناس من رضی للناس ما یرضی لنفسه و کره لهم ما یکره لنفسه»؛[41] عادل‏ترین مردم کسی است که بر مردم همان پسندد که بر خود می‏پسندد و بر آنان نپسندد آنچه را بر خود نمی‏پسندد.

کسی به پیامبر(ص) عرض کرد: دوست دارم عادل‏ترین مردم باشم. حضرت فرمودند: «احبب للناس ما تحب لنفسك تکن اعدل الناس»؛[42] آنچه برای خودت دوست می‏داری برای مردم نیز دوست بدار تا عادل‏ترین مردم باشی.

حضرت امیر(ع) نیز می‏فرماید: «أعدل السِّیرة أن تُعامِلَ النّاسِ بِمَا تُحِبَّ أن یُعامِلُوك بِهِ»؛[43] عادلانه ‏ترین روش این است که با مردم آن‏گونه رفتار کنی که دوست داری همان‏گونه با تو رفتار کنند.

 

5. عدالت؛ داوری به حق

یکی از حیطه‏‌های جلوه عدالت، قضاوت است. امام علی(ع) می‏فرماید: «أعْدلُ الخلقِ أقضَاهُم بِالحَقِّ»؛[44] عادل‏ترین مردم کسی است که بیش از همه به حق داوری کند.

شبیه سخن بالا این روایت حضرت است که می‏فرماید: «لَا عَدَلَ أفضلُ مِن رَدِّ المَظَالِم».[45]

 

6. عدل؛ یعنی مساوات

بسیاری، عدل را به مساوات معنا کرده‏ اند. این معنا از روایات هم استفاده می‏شود، ولی نه همه جا، بلکه در موارد خاصی رعایت عدالت به رعایت مساوات است؛ مثلاً در تقسیم بیت‏المال که کار زمامداران است و یا قضاوت بین متخاصمین که کار قاضیان است و سایر داوری‏ها، ولی در مواردی رفتار یکسان، ظلم و غیرمعقول است؛ مثلاً به تمامی دانشجویانی که در کنکور شرکت کرده‏ اند، یک نمره مشابه داده شود یا به تمامی رزمندگان، اعم از سربازی که تازه آمده یا سردار و سرلشگر، یکسان پاداش و اختیارات داده شود. یا در بیمارستان به تمامی بیماران، یک نوع آمپول تزریق و یک نوع قرص داده شود.

امیرالمؤمنین(ع) به خلیفه دوم، روش زمامداری را چنین یادآوری کرد:

سه چیز است که اگر آن‏ها را حفظ و رعایت کنی از سایر امور بی‏نیاز خواهی بود و اگر آن‏ها را رها کنی چیزی جز این‏ها برایت نافع نخواهد بود. پرسید: یا اباالحسن آن‏ها کدامند؟ حضرت فرمود: «إقامة الحدود علی القریب و البعید و الحکم بکتاب الله فی الرضا و السخط و القسم بالعدل بین الأحمر و الأسود»؛[46]

یعنی اجرای حدود به طور یکسان در مورد خویشاوند و غریبه؛ داوری طبق قرآن به هنگام خشنودی و خشم و تقسیم سرانه بیت‏المال به صورت عادلانه فارغ از رنگ پوست و نژاد و قبیله.

امام علی(ع) در نامه خود به اسودبن‏قطبه، سردار سپاه حلوان فرمود: «پس باید کار مردم در آنچه حق است نزد تو یکسان باشد که ستم را به عدل عوض ندهند»؛[47] یعنی همه را با یک چشم ببینی و دوستی و دشمنی شخصی را میدان ندهی.

و به مصقلة‏بن‏هبیره شیبانی، کارگزار حضرت در اردشیرخوره ـ فارس کنونی ـ نوشت:

درباره تو به من خبری رسیده است اگر چنان کرده باشی خدای خود را به خشم آورده باشی و امام خویش را نافرمانی کرده. تو غنیمت مسلمانان را که نیزه‏‌ها و اسب‏هایشان گرد آورده و ریخته‏شدن خون‏هایشان فراهم آورده، بین عرب‏هایی که خویشاوندان تواند و تو را گزیده ‏اند پخش می‏کنی، به خدایی که دانه را شکافته و جاندار را آفریده اگر این سخن راست باشد، نزد من، رتبت خود را فرود آورده باشی و میزان خویش را سبک کرده ‏ای. پس حق پروردگارت را خوار مکن و دنیای خود را به نابودی دینت آباد مگردان که از جمله زیان‏کاران باشی. بدان! مسلمانانی که نزد تو و ما به سر می‏برند، حقشان از این غنیمت یکسان است برای گرفتن آن نزد من می‏آیند، حق خود را می‏گیرند و باز می‏گردند.[48]

آن حضرت در ابتدا امامت ظاهری خود به عمار و عبیدالله‏بن‏ابی‏رافع و ابوهیثم‏بن‏تیمان، مأموریت داد بیت‏المال را به مساوات تقسیم کنند و به آنان فرمودند:

«اعدلوا بینهم و لا تفضلوا أحداً علی أحد»؛[49] عادلانه تقسیم کنید و کسی را بر کسی برتری ندهید.

آنان با محاسبه اموال و سرشماری مردم مشخص کردند که به هر نفس سه دینار می‏رسد و امام(ع) نیز به همگان یکنواخت و مساوی داد.[50]

برخی اشراف قریش و رانت‏خواران جامعه از دریافت سهمی مساوی با سهم مسلمانان فقیر ناراحت شدند و سیاست‏مداران زمانه نیز از جدایی اینان و پیوستن‏شان به معاویه نگران شدند، ازاین‏رو، به امام(ع) پیشنهاد دادند به اصطلاح سبیل‏شان را چرب کند. حضرت فرمود: «آیا به من پیشنهاد می‏دهید تا در پی پیروزی خود به وسیله جور و ستم‌کردن به ملت و رعیتم باشم؟ سوگند به خدا که به چنین چیزی نزدیک نشوم تا آن‏گاه که شبانه‏روزان از پی یک‏دیگر آید و تا هنگامی که ستاره‏ ای در آسمان به دنبال ستاره دیگر بر آید. اگر این مال از آن خود من بود بی‏گمان، همگان را برابر می‏داشتم و مساوی می‏دادم، تا چه رسد که این دارایی، از آن خودشان و دارایی خدایی و بیت‏المال است».[51]

 

مقبولیت تبعیض‏ها

در زمان خلفای پیش از امام(ع) بسیاری از سران و متنفذان به بهانه‏ هایی، از بیت‏المال سهم مضاعف و چند برابر می‏بردند؛ عربیت، شرکت در جنگ بدر و...، صحابی یا قریشی‌بودن، سابقه در اسلام و... همگی دلیلی بر مشروعیت زیاده‏خواری‏ها بود. در عصر خلیفه سوم نیز علاوه بر این سنت سیئه قرابت فامیلی با خلیفه و اموی‌بودن، مجوز غارت‏گری و رانت‏خواری شده بود و این کارهای خلاف و منکر به عنوان رویه صحیح و معروف وانمود و ارزش‏های اسلامی دگرگون می‏شد.

امیرالمؤمنین(ع) به دلیل پیروی از قرآن و سیره نبوی، این تبعیض‏ها را باطل اعلام کرد و در بخشی از خطبه ‏ای که پس از بیعت همگانی در روز دوم خلافت ظاهری خویش ایراد کرد فرمود:

... مبادا زورمندان و ثروتمندان که در نعمت و عافیت دنیا غرق شده ‏اند فریاد کنند. مبادا آنان که بوستان‏ها آراسته ‏اند و نهرها را به سوی بوستان‏ها چرخانده‏ اند و بر اسبان راهوار سوار شده ‏اند و کنیزکان زیبا در خانه ‏ها دارند چون آنان را از کارهایی که می‏کردند باز دارم و تنها حقوق مشروعشان را به ایشان بپردازم این کار را بر خود ننگ و عار بدانند و خشمگین شوند و اعتراض کنند و فریاد بر آرند که پسر ابوطالب ما را از حقوقمان محروم ساخت.

آگاه باشید هر کس از مهاجران و انصار از اصحاب رسول خدا(ص) که خود را به سبب مصاحبت با پیامبر، برتر از دیگران می‏بیند باید بداند که برتری آشکار و نیّر برای روز جزاست و نزد خدا و اجر و پاداش آن را خدا خواهد داد. هر کس دعوت خدا و رسول را اجابت کرده باشد و ملت ما را تأیید کند و دین ما را بپذیرد و قبله ما را قبله خود بشناسد از حقوق اسلامی برابر، برخوردار می‏شود و حد و حدود اسلامی یکسان بر او جاری خواهد شد. شما همگی بنده خدایید و این اموال از آن خداست که باید با سهم برابر میان شما تقسیم شود. هیچ‏کس را در آن بر دیگری برتری نیست و به تقواپیشگان فردا در نزد خدا نیکوترین جزا و برترین پاداش داده خواهد شد.[52]

مورد دیگری که عدالت در برخورد متساوی، جلوه می‏کند منصب قضاوت است. امام علی(ع) می‏فرماید: «مِن أفضلِ الاختیارِ وَ أحسنِ الاستِظهارِ أن تَعدِلَ فِی القَضاءِ وَ تُجرِیهُ فی الخاصةِ و العامِة عَلَی السِّواءِ»؛[53] از برترین گزینش‏ها و بهترین پشتیبان‏ها این شیوه است که در قضاوت، عدالت را به کار بندی و آن را در بین خواص و عموم مردم، یکسان اجرا نمایی.

مورد دیگر رفتار زمامداران و کارگزاران با ملت است. درست است که در دیدارها و معاشرت‏ها، داد و ستد مالی در کار نیست، ولی همان‏گونه که لابی‏گری و کارچاق‏کنی و رایزنی‏هایی صورت می‏گیرد و مقدمه ‏ای می‏شود برای اقدامات خوب یا بد بعدی، همین امور ممکن است با زبان اندام، عملی شود. ازاین‏رو، حضرت علی(ع) در نامه 46 نهج ‏البلاغه ـ که گفته‏ اند مخاطبش مالک اشتر است ـ می‏نویسد:

«.. وَ آسِ بَینَهم فِی اللحظةِ و النظرةِ وَ الإشارةِ وَ التَّحیةِ، حَتّی لَایَطمَعَ العُظَماءُ فی حَیفك وَ لَایَیأسُ الضُعَفاءُ مِن عَدلِكَ»؛[54] مساوات را در میان آن‏ها حتی در مشاهده و نگاه‏کردن با گوشه چشم و اشاره‏کردن و تحیت و تعارفات رعایت کن تا زورمندان در نقض عدالت به نفع خودشان طمع نورزند و ضعیفان از عدالت تو مأیوس نشوند.

این از امتیازهای اسلام است که قاضی یا زمامدار وظیفه دارد در برخورد با مراجعان همه را به یک چشم بنگرد. اگر احترام می‏کند و برمی‏خیزد یا تحیت و پاسخ سلام می‏دهد و... مساوی اقدام کند، حتی نباید به بعضی با تمام چشم و به برخی با گوشه چشم نگاه کند، زیرا این امر سبب می‏شود که همه حساب خود را بکنند و بدانند جایی که در این امور جزئی و ساده، عدالت و مساوات رعایت می‏شود نباید انتظار داشت در امور مهم تبعیض رخ دهد.

 

عدالت مساوی با میانه‏ روی

برخی «اعتدال و میانه ‏روی» را نیز یکی از معانی عدل دانسته ‏اند. گفتنی است که موضوع اعتدال، در طب سنتی و در اخلاق ارسطویی، معیاری برای سلامت و فضیلت است. در قرآن کریم و روایات در مواردی مثل امور مالی و انفاق، از میانه ‏روی، قصد و اقتصاد تمجید شده و از اوصاف خوبان به حساب آمده است، ولی چنان نیست که هر صفت خوب، به معنای عدالت باشد. قطعاً در مواردی عدالت، با میانگین‌گرفتن متضاد است. مثل این‏که شخصی طلبکار در دادگاه بگوید: فلانی دویست تومان به من بدهکار است و تنها صد تومان را می‏پذیرد و درباره صد تومان دیگر، نزاع داریم و قاضی حکم کند به دلیل رعایت انصاف و اعتدال، ما میانگین صد تومان را معیار قرار می‏دهیم و باید متشاکی پنجاه تومان به شاکی بپردازد!

بدیهی است، در هر دو صورت راستگوبودن یا دروغگوبودن شاکی؛ چنین اعتدالی ظلم است.

 

بررسی مستندات این نظریه

الف) علی(ع) می‏فرماید: «عَلَیَك بِالعدلِ فِي الصِّدیقِ وَ العَدّوِ وَ القصَد فِی الفقرِ وَ الغِنَی»؛[55] خود را موظف کن که در رفتار با دوست و دشمن عادلانه رفتار کنی و در حالت فقر و بی‏نیازی میانه ‏روی پیشه کنی.

در این روایت، بعد از تعبیر «عدل» عنوان «قصد» عطف شده است و این نشان می‏دهد که مترادف نیستند. از طرفی «قصد» در امور مالی و هزینه و مخارج به کار رفته است؛ پس مساوی با عدالت نیست. تعبیر «اقتصاد» که در فارسی امروزه معادل، امور مالی به کار می‏رود نیز از همین ماده است. مقتصد یعنی میان رو در امر دین و معتدل.[56] و می‏فرماید: «عَلیك بِالقصدِ فِي الأمورِ، فَمَن عَدَلَ عَنِ القَصدِ جَارَ وَ مَن أخَذَ بِهِ عدل»؛[57] ملتزم باش به میانه ‏روی در کارها. پس کسی که از میانه ‏روی عدول کند ستم کند و کسی که میانه ‏روی را فراگیرد عدل ورزد.

نیز می‏فرماید: «علیك بالقصد فإنه أعون شیء علی حسن العیش و لن یهلك امرؤ حتی یؤثر شهوته علی دینه»؛[58] ملتزم باش بر میانه ‏روی؛ پس به‌درستی که آن بهترین یاور است بر نیکویی زندگانی و هرگز هلاک نمی‏شود هرگز مردی تا این‏که مقدم بدارد هوای نفسش را بر دین خود.

هم‏چنین می‏فرماید: «عَلَیكَ بِالقصدِ فِي المَطاعِمِ فَإنَّهُ أبعدُ مِن السّرفِ وَ أصحُّ لِلبدنِ وَ أعونُ عَلَی العِبادَةِ»؛[59] ملتزم باشید به میانه ‏روی در خوراکی‏ها، زیرا که این سبک، دورتر است از اسراف و بیش‏تر باعث صحت و سلامت بدن و یا در عبادت می‏گردد.

سعدی سروده است:

نـه چندان بـخور کز دهانت برآید

نه چندان که از ضعف، جانت برآید

ب) حضرت علی(ع) می‏فرماید: «سیاسة العدل ثلاث: لین فی حزم و استقصاء في عدل و إفضال في قصد»؛[60]

سیاست عادلانه سه چیز است: نرمی توأم با دوراندیشی، سخت‏گیری در عدالت و احسان همراه با میانه ‏روی.

ج) دو نامه از حضرت علی(ع) موجود است که حضرت، ضمن راهنمایی‏ها و سفارش‏ها می‏فرماید: «در مواردی با صلابت و قاطعیت و شدت رفتار کن و در مواردی با نرمش؛ بدیهی است اگر حاکم همه‏جا و همیشه با نرمش رفتار کند، مردم به اوامر او، گوش نمی‏دهند و اگر همیشه با شدت و خشونت رفتار کند، ملت آزرده می‏گردد».

این دو نامه نیز ربطی به مفهوم عدالت ندارد. در نامه 46 نهج ‏البلاغه ـ که گفته ‏اند مخاطبش مالک اشتر است ـ[61] می‏فرماید:

«اما بعد از حمد و ثنای الهی به یقین تو از کسانی هستی که من برای برپاداشتن دین از آن‏ها کمک می‏گیرم و سرکشی و تکبر گنهکاران را به وسیله آنان درهم می‏شکنم و گلوگاه خطرناک را به کمک آن‏ها حفظ می‏کنم. بنابراین، از خداوند در اموری که برای تو مهم است یاری بجوی. سخت‏گیری و شدت عمل را با نرمش درآمیز. مادامی که مداراکردن بهتر است مدارا کن، اما در آن‏جا که جز شدت عمل، تو را بی‏نیاز نمی‏کند، با قاطعیت تصمیم بگیر...».[62]

هم‏چنین در نامه به یکی از کارگزارانش که گفته ‏اند: ـ عمربن‏ سلمه ارحبی است ـ[63] می‏نویسد: «اما بعد، دهقانان شهر تو شکایت دارند که با آنان درشتی می‏کنی و سختی روا می‏داری. ستم‏شان می‏ورزی و خردشان می‏شماری. من در کارشان نگریستم، دیدم چون مشرکند نتوانشان به خود نزدیک گرداند و چون در پناه اسلامند نشاید آنان را راند. پس در کار آنان درشتی و نرمی را به هم آمیز؛ گاه مهربان باش و گاه تیز. زمانی نزدیکشان آور و زمانی دورتر».[64]

 

نتیجه‏ گیری

اگر فرضاً شخصی بیش از اندازه، انفاق و ایثار کرد و برای خویش زندگی همسطح افراد کم درآمد سر و سامان داد، آیا از عدالت فقهی خارج شده و نمی‏توان پشت سر او نماز خواند یا اهل احسان و ایثار به شمار می‏رود؟

و از دیدگاه عدالت اجتماعی، اکثر کسانی که در مسابقات ورزشی و آزمون‏های گوناگون، رتبه بالا می‏ آورند و برنده مدال و جایزه می‏شوند، کسانی هستند که در تمرین‏ها و تلاش‏ها بیش از افراد معمولی زحمت کشیده و از حد اعتدال یک پله بالاتر رفته ‏اند. آیا چون میانه ‏رو نبوده و تلاش بیش‏تری داشته‏ اند ظالم و ستمگرند یا قهرمان ملی و باعث افتخار کشور؟ پس اعتدال خوب است، ولی مرادف عدالت نیست.

 


[1]. خلیل‏ بن ‏احمد فراهیدی، ترتیب کتاب العین، ج2، 1153، واژه «عدل»؛ ابن‏ منظور، لسان‏ العرب، ج11، ص430، واژه «عدل» و لغت‏نامه دهخدا، ج1، ص15766 واژه «عدل».
[2]. ر.ک: الشیخ مرتضی الانصاری، العدالة، چاپ کنگره بزرگداشت دویستمین، سال میلاد شیخ انصاری، سال 1415قمری، ص12 ـ 15.
[3]. حاج میرزاابوالحسن شعرانی، نثر طوبی، واژه «عدل».
[4]. کهف، آیه45.
[5]. علی ‏اکبر علی‏خانی و همکاران، نظریه سیاسی عدالت در اسلام، ص378 ـ 385.
[6]. صادق لاریجانی (به اهتمام)، آموزگار جدید، ص517 ـ 535، مقاله ابوالقاسم گرجی «عدالت، با اشاره ‏ای کوتاه به برخی تقسیمات آن».
[7]. بقره، آیه194.
[8]. شوری، آیه40.
[9]. مفردات راغب، ماده «عدل».
[10]. طباطبائی، المیزان، ج14، ص330 ـ 332، ذیل آیه 90 سوره نحل و سیدمحمدباقر موسوی، ترجمه المیزان، ج12، ص477 ـ 479.
[11]. همان.
[12]. طباطبائی، المیزان فی تفسیر القرآن، ج12، ص331. ذیل آیه 90 سوره نحل.
[13]. آمدی، غررالحکم، ج1، ص20.
[14]. محمدی‏ ری‏شهری، میزان ‏الحکمه، واژه «عدل»، ح11962.
[15]. میرزاحسین نوری، مستدرک‏الوسائل، ج12 ص106، ح13644.
[16]. خوانساری، شرح غررالحکم، ح2977.
[17]. اعراف، آیات28 ـ 29.
[18]. مرتضی مطهری، بیست گفتار، ص34 ـ 59. با تلخیص فراوان و ویرایش.
[19]. علی ‏اکبر علی‏خانی و همکاران، نظریه سیاسی عدالت در اسلام، ص385؛ مقاله دکتر سیدمصطفی محقق ‏داماد.
[20]. حدید، آیه25.
[21]. فتح ‏الله کاشانی، منهج ‏الصادقین، ج9، ص192.
[22]. نحل، آیه90.
[23]. نساء، آیه129.
[24]. انعام، آیه152.
[25]. مائده، آیه8.
[26]. بقره، آیه282.
[27]. حجرات، آیه9
[28]. حدید، آیه25.
[29]. نساء، آیه58.
[30]. همان، آیه135.
[31]. شیخ طوسی، الاستبصار، ج3، ص12، ح33 و محمدی‏ ری‏شهری، میزان‏ الحکمه، واژه «عدل»، ح12010.
[32]. نهج ‏البلاغه، حکمت 231، نیز از حضرت نقل است: «العدل الانصاف» و تفسیر عیاشی، ج2، ص267، ح61.
[33]. نهج ‏البلاغه، نامه 510.
[34]. حرانی، تحف ‏العقول، ص208 و بحارالانوار، ج78، ص165.
[35]. نهج ‏البلاغه، حکمت 437.
[36]. تمیمی ‏مغربی، دعائم الاسلام، ج2، ص531.
[37]. همان.
[38]. سیدحسین بروجردی، جامع احادیث الشیعه، ج14، ص288، ح2563 / 4 و میرزاحسین نوری، مستدرک‏الوسائل، ج11، ص317. در نقل دیگری از زبان امام علی(ع) روایت شده: «عدل ترازوی خدای سبحان است که آن را در میان خلق نهاد و برای اقامه حق نصب نمود پس با خدا مخالفت مکن در میزانش و معارضه نکند در سلطانش»؛ غررالحکم، ج2، ص58.
[39]. نهج ‏البلاغه، خطبه 216.
[40]. همان، حکمت 166 و شرح نهج ‏البلاغه ابن ‏ابی‏ الحدید، ج18، ص390.
[41]. صدوق، الامالی، ص27، ح4؛ معانی ‏الاخبار، ص195 و محمدی ‏ری ‏شهری، میزان‏ الحکمه، واژه «عدل» ح12013.
[42]. متفی هندی، کنزالعمال، ص44154 و محمدی‏ ری‏ شهری، میزان ‏الحکمه، واژه عدل، ح12017.
[43]. آمدی، غررالحکم، ح3170و میزان‏ الحکمه، ح12018.
[44]. غررالحکم، ح3014 و میزان‏ الحکمه، ح12016.
[45]. غررالحکم ، ح10841 و میزان‏ الحکمه، ح12020.
[46]. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج2، ص208؛ شیخ طوسی، تهذیب‏ الأحکام، ج6، ص227 و حرعاملی، وسائل ‏الشیعه، ج18، ص156.
[47]. نهج ‏البلاغه، نامه59.
[48]. همان، نامه43.
[49]. تمیمی‏ مغربی، دعائم ‏الاسلام، ج1، ص384 و میرزاحسین نوری، مستدرک ‏الوسائل، ج11، ص90.
[50]. همان، نقل از مصطفی دلشادتهرانی، تراز حیات، ص54.
[51]. نهج ‏البلاغه، خطبه 126.
[52]. ابن‏ ابی ‏الحدید، شرح نهج‌البلاغه، ج7، ص37. ر.ک: کلینی، الکافی، ج8، ص360؛ شیخ طوسی، الامالی، ج2، ص338 و مجلسی، بحارالانوار، ج32، ص16 ـ 29.
[53]. لیثی واسطی، عیون الحکم و المواعظ، ص471، نقل از مصطفی دلشاد، تراز حیات، ص58.
[54]. نهج ‏البلاغه، نامه 46 و ناصر مکارم ‏شیرازی، پیام امام امیرالمؤمنین(ع)، ج10، ص247 ـ 254.
[55]. خوانساری، شرح غررالحکم، ح6130، ج4، ص294 و صادق احسان‏بخش، آثارالصادقین، ج12، ص436.
[56]. ر.ک: حاج‌میرزاحسن شعرانی، نثر طوبی، ج2، ص302 واژه «قصد».
[57]. خوانساری، شرح غررالحکم، ج4، ح6116، ص291.
[58]. همان، ص297، ح6145.
[59]. همان، ص301، ح6153.
[60]. همان، ح5592.
[61]. ر.ک: ناصر مکارم‏ شیرازی، پیام امام امیرالمؤمنین(ع)، ج10، ص247.
[62]. نهج ‏البلاغه، نامه 46.
[63]. بلاذری، انساب‏ الاشراف، تحقیق سهیل زکار، ج2، ص390 و تاریخ ‏یعقوبی، ج2، ص203.
[64]. نهج ‏البلاغه، نامه19.