اولوا الامر

اولوا الامر

 

در انجمنى كه بعد از وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله در سقيفه بنى ساعده بر پا شد و ساير جلساتى كه بعداً تشكيل گرديد و مباحثات و مناظراتى كه درباره جانشين و خليفه رسول اكرم انجام گرفت به ندرت لفظ امام ديده مى‏شود، ولى كلمه امر، اولوالامر، احق به امر، صاحب الامر، زياد تكرار شده و بيشتر بحث‏ها و مناظره‏ها در خصوص مصداق اين كلمه بوده است و به همين جهت، بايد آن را به طور دقيق بررسى كنيم و معنا و ريشه آن را به دست آوريم.

كلمه «امر» ريشه عميقى دارد و از آغاز بعثت همواره مورد استعمال رسول خدا بوده است.

پيغمبر اكرم هنگامى كه از جانب خدا مأموريت يافت تا اقوام و خويشانش را به سوى اسلام دعوت كند آنان را در انجمنى گرد آورد و بعد از صرف غذا فرمود:

ايّكم يوازرنى على هذا الامر على ان يكون اخى و وصيّى و خليفتى؟؛

كدام يك از شما حاضر است مرا در اين امر كمك كند و برادر، وصى و جانشين من باشد.

هيچ كس دعوت آن حضرت را اجابت نكرد جز على بن ابى طالب عليه السلام.

على در پاسخ رسول خدا عرض كرد: من در اين امر به شما كمك مى‏كنم. پيغمبر فرمود: على برادر و وصى و جانشين من مى‏باشد بايد از او اطاعت كنيد.[1]

روزى بت پرستان مكه ابوطالب را خدمت رسول خدا فرستادند و پيغام دادند: تو از بت‏ها بدگويى مكن و با خدايان ما كارى نداشته باش هر خواسته ‏اى داشته باشى انجام مى ‏دهيم. وقتى ابوطالب پيام قريش را رسانيد پيغمبر در جوابش فرمود: اگر خورشيد را در دست راست و ماه را در دست چپ من قرار دهند كه اين امر را رها سازم، ممكن نيست از آن دست بردارم تا اين كه خدا آن را غلبه دهد يا اين كه در اين راه جان دهم.[2]

رسول خدا داراى دو مقام بوده است: يكى اين كه احكام و قوانين الهى را به وسيله وحى دريافت مى‏نمود و بدون تصرف و كم و زياد به مسلمانان ابلاغ مى‏كرد و بدين اعتبار از احكام و قوانين الهى تجاوز نمى‏كرد و از پيش خود سخنى نمى‏گفت و گفته هايش عين احكام الهى بود.

مقام ديگر رسول خدا، مقام حكومت و زمام دارى مسلمانان بود، آن حضرت وظيفه داشت احكام و قوانين الهى را اجرا كند و با طرح و اجراى برنامه‏هاى اجتماعى و سياسى اسلام، جامعه مسلمانان را اداره كند و در راه اصلاح امور دنيوى و اخروى مردم بكوشد. به اين اعتبار، حكومت مسلمانان در اختيار آن جناب قرار داشت و بر مردم واجب بود كه از احكام و دستورهاى حكومتى وى اطاعت كنند.

رسول خدا به واسطه همين مقام كه از جانب خدا به او واگذار شده بود اجتماع مسلمانان را اداره مى‏كرد و براى ترقى و عظمت اسلام و مسلمين و برقرار كردن نظم و امنيت عمومى دستور صادر مى ‏نمود.

پس مقام زمام دارى و حكوت رسول خدا بخشى از نبوت آن حضرت بوده است.

مى‏توان گفت: مقصود از كلمه «امر» كه رسول خدا از آغاز دعوت بدان اشاره مى‏كرد همان مقام زمام دارى و فرمان روايى آن جناب است كه بخشى از نبوت آن حضرت بوده است. در زمانى كه رسول خدا زنده بود زمام دارى مسلمانان مخصوص آن جناب بود و همه مسلمان بدان اعتراف داشتند و در مقابل دستورهايش مطيع بودند، ليكن بعد از وفات آن حضرت مقام زمام دارى او مورد نزاع و كشمكش واقع شد.

بعد از آن كه مردم با ابوبكر بيعت كردند ابو عبيده به على بن ابى طالب عليه السلام عرض كرد: اين امر را اكنون به ابوبكر واگذار كن. اگر بعد از او زنده ماندى براى احراز اين مقام از ديگران سزاوارترى، زيرا فضيلت و ديانت و هوش تو محرز است و در اسلام بر ديگران سبقت دارى. نسب شريف و پيوند خويشى با رسول خدا نيز تو را مزيت داده است. على عليه السلام فرمود اى گروه مهاجر، شما را به خدا سوگند، حكومت محمد را از خانه‏اش خارج سازيد و در داخل خانه خودتان داخل نكنيد و اهل بيت محمد را از مقام و منصب وى محروم نسازيد.[3]

معاويه به ابن عباس گفت: ما و شما در زمانى، نه اميدى به ثواب داشتيم نه خوفى از عقاب. با اين كه نفرات طايفه ما زيادتر از شما بودند، به شما ظلم نكرديم و شما را مقهور و زير دست قرار نداديم، و مقامى را از شما غصب نكرديم. تا هنگامى كه خدا پيغمبرش را از بين طايفه شما برگزيد، در آن هنگام على بر ما سبقت گرفت و به رسول‏خدا ايمان آورد و از شركت ما كراهت داشت. كارى كرده بود كه رسول خدا به ما توجه نداشت تا اين كه پيغمبر اكرم قدرت را در دست گرفت، و زمام دار و حاكم ما و شما شد. بعد از وفات رسول خدا امر حكومت و زمام دارى به ما و شما محول شد ولى صاحب ما به واسطه فزونى سن، بر على سبقت جست و حكومت و زمام دارى را در دست گرفت.[4]

معاويه به على عليه السلام و ساير مردم مى‏گفت: امر [حكومت‏] از شما گرفته مى‏شود و ملك از شما منتقل خواهد شد.[5]

على بن ابى طالب عليه السلام به برادرش نوشت: قريش حق خويشى مرا با رسول خدا مراعات نكردند، با من مخالفت نمودند و حكومت و سلطنت پسر عمويم را از من گرفتند.[6]

امام حسن عليه السلام به معاويه نوشت: هنگامى كه پيغمبر وفات نمود عرب در حكومت او نزاع كردند. قريش به مردم گفتند: ما خويشان و اقوام پيغمبر هستيم و بر شما جايز نيست كه در حكومت آن حضرت با ما نزاع كنيد. عرب‏ها حق را به قريش دادند.

استدلالشان را پذيرفتند و تسليم آنان گشتند.[7]

عمر در سقيفه بنى ساعده در ضمن سخنرانى گفت: چه كسى مى‏تواند در حكومت محمد و ميراث او با ما نزاع كند؟ در حالى كه ما خويشان و اقوام وى هستيم.

مگر كسى كه در ادعاى باطل جرأت نمايد يا مرتكب گناه شود يا جانش را در معرض هلاكت قرار دهد.[8]

از اين عبارت‏ها و امثال آنها به خوبى استفاده مى‏شود كه «امر» به معناى حكومت و فرمانروايى است.

مى‏توان گفت: «امر» به معناى فرمان است. و زمام دار را بدان جهت صاحب امر و اولوالامر مى‏گويند كه حق فرمانروايى و امر و نهى دارد و دستورهايش نافذ و جارى است.

هم چنين مى‏توان گفت: «امر» به معناى شأن و كار است و صاحب امر شخصى است كه كارهاى اجتماعى ملت را در دست دارد و بر آنان رياست و فرماندهى مى‏كند.

منصب‏هاى رسول خدا صلى الله عليه و آله‏

از مطالعه كتاب‏هاى تاريخ و بررسى زندگى اجتماعى مسلمانان صدر اسلام و سيره و رفتار رسول خدا صلى الله عليه و آله اين مطلب به دست مى‏آيد كه مسلمانان صدر اسلام از وقتى كه داراى جمعيتى شدند و به عنوان ملت و گروه معينى، كم يا زياد، در مقابل مشركان قرار گرفتند، رسول خدا را رئيس و فرمانروا و صاحب اختيار مى‏دانستند و از اوامر و دستورهايش پيروى مى‏نمودند. عزل و نصب حاكمان و فرماندهان لشكر و تعيين قضات و تقسيم اموال و غنائم بيت المال و فرمان جنگ و دفاع و به طور كلى اداره امور اجتماعى مسلمانان، در اختيار پيغمبر اكرم قرار داشت و حكومت و اداره امور اجتماعى ملت عملًا بر عهده آن حضرت بود. مسلمانان مطيع و منقاد وى بودند و كسى اعتراضى نداشت.

علاوه بر مقام رياست، احكام و قوانين الهى را به وسيله وحى از جانب خدا دريافت مى‏نمود و به مردم ابلاغ مى‏كرد؛ به عبارت ديگر، در زمان حيات رسول اكرم صلى الله عليه و آله مقام حكومت و اداره اجتماع مسلمانان، با مقام علم و نبوت و رهبرى معنوى و ارشاد و هدايت مردم در يك جا متمركز بود. يعنى شخص نبى گرامى اسلام از يك طرف احكام و قوانين الهى را از جانب خدا دريافت مى‏كرد و به وسيله علوم و افاضات غيبى به هدايت و ارشاد مردم مى‏پرداخت. از سوى ديگر مأموريت داشت كه احكام الهى را در بين مسلمانان اجرا كند و با اجراى آنها در پيشرفت و ترقى اسلام و مسلمين و برقرار ساختن نظم و امنيت و رفاه عمومى كوشش كند. اين دو مقام در شخص رسول خدا متمركز بود، نبوت آن جناب داراى دو مرتبه بود: هم احكام و دستورهاى الهى را دريافت مى‏نمود هم ضامن اجراى آنها بود.

 

تفكيك دو مقام‏

بعد از آن كه پيغمبر اكرم از دنيا رحلت نمود، كسانى كه قصد داشتند جانشين آن حضرت شوند مدعى نبوت و ارتباط با پروردگار جهان و دريافت وحى نبودند.

مدعى امامت و پيشوايى معنوى و روحانى نيز نبودند. چنان علم و دانش و پرهيزكارى و تقوا و عصمتى را در خودشان سراغ نداشتند كه بتوانند خودشان را به عنوان امام و رهبر و پيشواى امور معنوى به مردم معرفى نمايند، و ارشاد و هدايت روحانى را بر عهده بگيرند و اصولًا با اين گونه مطالب كارى نداشتند.

از اين رهگذر بود كه مقام هدايت و پيشوايى و عصمت و علم نبى اكرم را ناديده گرفته و حكومت و قدرت ظاهرى و رياست آن جناب را مورد توجه قرار دادند و به بهانه اين كه اگر مسلمانان بى رئيس و حاكم بمانند امور اجتماعى‏شان مختل مى‏شود و نظم عمومى و اجتماعشان متلاشى مى‏گردد به فعاليت و تكاپو افتاده و گفتند: بايد قبل از هر كار (حتى دفن رسول خدا) حاكم و صاحب الامرى براى مسلمانان تعيين كنيم.

و هر يك از آنان براى احراز حكومت و صاحب الامرى مزيتى براى خودش مى‏تراشيد.

در صورتى كه هيچ يك از آنها براى خلافت اسلامى به عنوان خلافت اسلامى مزيتى نبود. مهاجران مى‏گفتند: ما هم‏شهرى پيغمبر هستيم و از شهر و ديارمان دست كشيده‏ايم بايد خليفه از ما باشد. انصار مى‏گفتند: چون پيغمبر و مهاجران را در شهر خودمان راه داده‏ايم به خلافت سزاوارتريم. يكى مى‏گفت: در غار ثور با رسول خدا بودم. ديگرى مى‏گفت: چون در موقع بيمارى رسول خدا پيش نماز بودى خلافت‏ حق تو است. ديگرى مى‏گفت: خليفه بايد از قريش باشد. يكى مى‏گفت چون على جوان يا شوخ طبع است براى خلافت مناسب نيست. احتجاج‏هاى اصحاب همه از اين قبيل بود ولى كسى نمى‏گفت: خليفه پيغمبر بايد به احكام و قوانين اسلام كاملًا آشنا باشد و تمام دستورهاى آسمانى را بدون كم و زياد بداند تا بتواند جامعه مسلمين را رهبرى كند و به سوى كمالات معنوى سوق دهد و مشكلات علمى و اجتماعى آنان را حل و فصل كند.

كسى نمى‏گفت: پيغمبر به عنوان اسلام در بين مردم حكومت مى‏كرد خليفه او بايد قرآن شناس كامل باشد و از ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه و شأن نزول و تفسير و تأويل آن كتاب آسمانى با اطلاع باشد. كسى نمى‏گفت: پيغمبر خدا از پشتوانه عصمت استفاده مى‏كرد و از هرگونه گناه و نسيان و فراموشى مصونيت داشت و بدين جهت مى‏توانست قولًا و عملًا پيشوا و سرمشق مردم باشد، خليفه او هم بايد سابقه سوء نداشته باشد، براى غير خدا سجده نكرده باشد، از گناه و خطا و اشتباه معصوم باشد تا بتواند قولًا و عملًا سرمشق و پيشواى انسان‏ها واقع شود. اصلًا چنين سخنانى در ميان نبود بلكه قولًا و عملًا خلاف اينها نمودار مى‏شد. تنها كسى كه از اين حرف‏ها مى‏زد حضرت على عليه السلام و طرف‏دارانش بودند.

بعد از وفات رسول خدا انصار گرد سعد بن عباده اجتماع نمودند، سعد براى آنان خطبه خواند و در ضمن آن گفت: اى انصار! شما در اسلام بر ديگران سبقت داريد. فضيلتى داريد كه ديگران ندارند، زيرا رسول خدا چندين سال در بين قوم خودش دعوت نمود ولى جز عده معدودى ايمان نياوردند. آنان هم قدرت نداشتند از او دفاع نمايند. تا اين كه خدا شما را به وجود او گرامى داشت؛ ايمان آورديد و از وى و اصحابش دفاع نموديد و با دشمنانش پيكار كرديد تا آن كه مردم، خواه نا خواه، تسليم شدند. به وسيله شمشيرهاى شما بود كه عرب‏ها تسليم شدند و رسول خدا قدرت و نيرو پيدا كرد. هنگامى كه پيغمبر از دنيا رفت از شما راضى بود و چشمش به شما روشن بود. پس اين امر را محكم بگيريد، زيرا از تمام مردم بدان سزاوارتريد.[9]

هنگامى كه مهاجران از اجتماع انصار خبردار شدند، عمر و ابوبكر به سوى سقفيه بنى ساعده شتافتند. ابوبكر سخنرانى مفصلى كرد و در ضمن آن گفت: وقتى پيغمبر، بت پرستان را به اسلام و توحيد دعوت نمود حاضر نشدند از دين پدرشان دست بردارند، ولى نخستين گروه مهاجرين بدين فضيلت مفتخر شده و اسلام اختيار نمودند. در شدايد و سختى‏ها صبر كردند، از كمى عدد نهراسيدند، اذيت و آزار مردم را تحمل كردند و از ايمانشان دست برنداشتند، مهاجران نخستين كسانى بودند كه خدا را پرستش نمودند و به خدا و رسول ايمان آوردند، و از ياران و اقوام پيغمبر مى‏باشند. به همين علت، از همه مردم به حكومت او سزاوارترند. هر كس با آنان در اين باره نزاع كند حق ايشان را تضييع نموده وستم كار است.

سپس انصار را مخاطب ساخت و گفت: فضايل و خدمات شما را منكر نيستم، بعد از مهاجران شما بر سايرين برترى داريد، پس ما امير باشيم و شما وزير، بدون مشورت با شما كارى انجام نمى‏دهيم و بدون شما كارى انجام نمى‏گيرد.[10]

عمر در پاسخ حباب بن منذر انصارى گفت: به خدا سوگند عرب راضى نمى‏شود كه امارت و حكومت را به شما تفويض كند، در حالى كه محمد از شما نيست. براى عرب سزاوار نيست كه اين امر (حكومت) را به كسى بدهد جز به شخصى كه پيغمبر و اولوالامر از آنان باشد. ما براى مخالفان خود چنين دليل محكمى داريم. چه كسى مى‏تواند در مورد حكومت و ميراث محمد با ما نزاع كند در حالى كه ما اوليا و خويشان وى هستيم؟[11]

بشير بن سعد انصارى گفت: محمد از قريش بود و خويشانش به ميراث و حكومت او از ديگران سزاوارترند. به خدا سوگند من در امر حكومت با آنان نزاع نخواهم كرد.[12]

بعد از يك سلسله خطبه‏ها و مناقشه‏ها و رد و ايرادهاى طولانى، ابوبكر با زيركى به مباحثات خاتمه داد و به مردم گفت: از اختلافات دورى كنيد، من خيرخواه شما هستم و صلاح مى‏دانم يا با عمر بيعت كنيد يا با ابوعبيده. عمر در مقابل تعارف او گفت: تو از ما در امر حكومت سزاوارترى، زيرا از جهت هم نشينى و مصاحبت با رسول خدا بر ما تقدم دارى، وضع مالى تو هم از ما بهتر است، در غار ثور يار پيغمبر بودى، در نمازى كه افضل اركان اسلام است جاى پيغمبر نماز خواندى، در اين صورت چه كسى را رسد كه بر تو تقدم جويد و متصدى امر حكومت گردد؟ دستت را بده تا با تو بيعت نمايم. ابوبكر بدون تأمل دستش را دراز كرد، ولى بشير بن سعد بر عمر سبقت گرفت و با ابوبكر بيعت نمود، بعد از او عمر بيعت كرد سپس مردم ازدحام نمودند و با ابوبكر بيعت كردند.[13]

از علم و عصمت بحثى نبود

اگر انسان به كتاب‏هاى تاريخ مراجعه كند و بحث و استدلال‏ها و مناظره هايى كه بعد از رحلت پيغمبر اكرم در موضوع جانشين و خليفه آن حضرت و تعيين رئيس‏ براى مسلمانان، در بين اصحاب واقع شده با دقت بررسى كند، اين مطلب برايش روشن مى‏شود كه تمام توجه اصحاب به حكومت ظاهرى رسول خدا بوده و از مقام عالى نبوت جز همان منصب و مقام ظاهرى چيزى را مشاهده نمى‏كردند. ديده بودند كه رسول خدا بر آنان حكومت مى‏كند و خيال مى‏كردند حكومت آن حضرت مانند ساير حكومت‏هاست و به هيچ قيد و شرطى مشروط نيست. به كمالات ذاتى و علوم غيبى و مصونيت خدايى پيغمبر توجه نداشتند. لذا تمام استدلال‏هاى طالبين آن مقام در اطراف اين موضوع دور مى‏زد كه ما در مورد به دست آوردن اين قدرت كمك كرديم و دخالت داشتيم پس حكومت حق ماست.

مهاجران مى‏گفتند: چون قبل از ديگران ايمان آورديم و با پيغمبر هجرت كرديم حكومت حق ماست. قريش مى‏گفتند: چون پيغمبر از طايفه ما بود به خلافت سزاوارتريم. يكى مى‏گفت: من در غار ثور با پيغمبر بودم پس خلافت حق من است.

انصار مى‏گفتند: ما رسول خدا و مهاجران را منزل داديم و از آنان دفاع نموديم بايد حكومت در بين ما باشد. گروهى مى‏گفتند چون مهاجران و انصار در تأسيس و تأييد حكومت رسول خدا شريك بودند بايد در بين آنان تقسيم شود و از هر كدامشان يك رئيس انتخاب گردد.

مزايايى كه كانديداى خلافت براى خود ذكر مى‏كردند يا ديگران برايشان مى‏تراشيدند از قبيل امور مذكور بود تا آن جا كه نگارنده تتبع كرده به موردى برخورد نكردم كه يكى از آنان گفته باشد: من چون به احكام دين و قوانين شريعت عالم‏ترم يا در مورد گفتن و اجراى قوانين الهى خطا و اشتباه نمى‏كنم يا داراى فضائل و كمالات ذاتى هستم براى خلافت و حكومت اسلامى سزاوارترم.

منطق على عليه السلام‏

اما حضرت على عليه السلام و فرزندانش علم و تقوا را از شرايط خليفه مى‏دانستند و بدين‏ طريق احتجاج مى‏نمودند. هنگامى كه آن حضرت را براى بيعت نزد ابوبكر حاضر نمودند فرمود: اى گروه مهاجر، حكومت و زمام دارى محمد را از داخل خانه‏اش به خانه‏هاى خودتان انتقال ندهيد، اهل بيتش را از مقام و منصب او محروم نسازيد. اى گروه مهاجر به خدا سوگند ما از همه مردم به احراز مقام محمد سزاوارتريم، ما اهل بيت او هستيم، تا زمانى كه قارى قرآن و فقيه در دين و عالم به سنن رسول خدا در ميان ما وجود داشته باشد و بتواند ملت را اداره كند و جلو مفاسد را بگيرد واموال عمومى را بالسويه تقسيم نمايد، ما در حكومت و زمام دارى از ديگران لايق‏تريم. به خدا سوگند اكنون چنين شخصى در ميان ما هست. از هواى نفس پيروى نكنيد كه گمراه مى‏شويد و از حق دور مى‏گرديد.[14]

وقتى على عليه السلام را با گروهى از بنى هاشم نزد ابوبكر حاضر نموده و گفتند بايد بيعت كنى، فرمود: من در زمان حيات و مرگ رسول خدا به او سزاوارترم، زيرا وصى و وزير او هستم حافظ اسرار و خزينه علوم او مى‏باشم، صديق اكبر و فاروق اعظم هستم، نخستين كسى هستم كه به رسول خدا ايمان آورد و تصديقش نمود، در راه جهاد با بت‏پرستان از همه شما بهتر از عهده امتحان برآمدم، به كتاب و سنت از همه كس با اطلاع‏ترم، در دين خدا فقيه‏ترم و از عواقب امور با خبرتر هستم، در سخن گفتن از همه فصيح‏تر و در كارها دلدارترم، پس چرا در امر حكومت با من نزاع مى‏كنيد.[15]

على بن ابى طالب عليه السلام مى‏فرمايد: سزاوارترين مردم به امر حكومت كسى است كه در اداره امور ملت از همه نيرومندتر و به اوامر و دستورهاى خدا عالم‏تر باشد.[16]

امام حسن عليه السلام مى‏فرمايد: امامان از ما هستند و براى خلافت رسول خدا جز ما كسى صلاحيت ندارد. خدا در قرآن و سنت پيغمبر ما را لايق آن مقام دانسته است، علم نزد ماست و ما اهل علم هستيم، تمام علوم نبوت نزد ما محفوظ است. هر حادثه‏اى تا قيامت واقع شود حتى خراشى كه به بدن شخصى وارد شود همه احكام آنها به املاى رسول خدا و خط على نزد ما موجود است.[17]

على عليه السلام اين آيه را خواند: «إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طالُوتَ مَلِكاً قالُوا أَنّى‏ يَكُونُ لَهُ المُلْكُ عَلَيْنا وَنَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلكِ مِنْهُ وَلَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِنَ المالِ قالَ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاهُ عَلَيْكُمْ وَزادَهُ بَسْطَةً فِى الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ وَاللَّهُ يُؤْتِى مُلْكَهُ مَنْ يَشاءُ وَاللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ».

سپس فرمود: در اين آيات درس عبرتى است براى شما تا بدانيد كه خدا خلافت و امارت را بعد از پيغمبران در فرزندانشان قرار داده است. خدا طالوت را بر سايرين مزيت و برترى داد چون او را برگزيده بود و از جهت علم و نيروى بدنى بر آنان ترجيح داشت. آيا چنان مى‏پنداريد كه خدا بنى اميه را بر بنى هاشم ترجيح داده و معاويه از جهت علم و نيروى بدنى بر من برترى دارد؟[18]

على عليه السلام مى‏فرمايد: پروردگارا تو مى‏دانى كه من خلافت را براى اين نمى‏خواهم كه بر ملت فرمانروايى كنم يا بر مال و ثروت خودم بيفزايم، بلكه براى اين مى‏خواهم كه شعائر دين را بر پا دارم و بلاد تو را اصلاح كنم تا مردم ستم ديده در امن و امان زندگى‏ كنند و حدود و احكام تعطيل شده اجرا شود.[19]

على عليه السلام در نامه‏اى به معاويه مى‏نويسد: لايق‏ترين مردم به امر حكومت كسى است كه از همه مردم به رسول خدا نزديك‏تر باشد، به كتاب خدا عالم‏تر و در دين فقيه‏تر باشد، در قبول اسلام بر ديگران سبقت داشته باشد، جهادش در راه خدا بهتر باشد، در انجام وظايف پيشوايى از همه نيرومندتر باشد.[20]

اعتراف مخالفان‏

آرى تنها على بن ابى طالب عليه السلام و فرزندانش به كمالات ذاتى و فضائل نفسانى و تقوا و دانش عنايت داشتند و بدان سبب خود را به احراز مقام خلافت و امامت از ديگران لايق‏تر مى‏شمردند. فضائل و كمالات آن جناب محرز و مسلّم بود، حتى مخالفانش بدان موضوع اعتراف داشتند.

مثلًا ابو عبيده به آن حضرت مى‏گفت: حكومت و زمام دارى را اكنون به ابوبكر واگذار كن، اگر زنده و باقى ماندى لياقت تو براى زمام دارى محرز مى‏باشد، زيرا فضائل نفسانى و ديانت و دانش و هوش و سبقت در اسلام و شرافت نسب و پيوند تو با رسول خدا بر كسى پوشيده نيست.[21]

هنگامى كه عمر در بستر بيمارى خفته بود به حضرت على عليه السلام گفت: من بدان جهت تو را به خلافت انتخاب نمى‏كنم كه در امر خلافت حريصى، با اين كه مى‏دانم اگر به خلافت انتخاب شوى از ديگران سزاوارترى كه به ميزان حق و صراط مستقيم عمل كنى (تا اين كه مى‏گويد) يا على شايد مردم حق تو را بشناسند و شرافت ذاتى وخويشاوندى با رسول خدا را مراعات كنند و علوم خدا داده و فقاهت و ديانت تو را مورد توجه قرار دهند و تو را به خلافت انتخاب كنند. اگر بدان مقام رسيدى از خدا بترس و بنى هاشم را بر مردم مسلط نكن.[22]

زفر بن قيس به قومش گفت: مردم در مدينه با حضرت على عليه السلام بيعت نمودند، بدون اين كه وحشت و گناهى در كار باشد، زيرا آن حضرت عالم به قرآن بود و خلافت را حق خودش مى‏دانست.[23]

معاويه در نامه‏اى به حضرت على عليه السلام مى‏نويسد: من منكر فضائل اسلامى و خويشاوندى تو با رسول خدا نيستم.[24]

ابن عباس مى‏گويد: روزى نزد عمر بودم نفس بسيار عميقى كشيد. گفتم نفس عميق تو از غم و اندوه فراوان حكايت مى‏كند. گفت: آرى به خدا سوگند فكر مى‏كنم كه امر خلافت را بعد از خودم به كى واگذار كنم. آن گاه گفت: شايد تو رفيق خودت (على عليه السلام) را براى خلافت از ديگران سزاوارتر مى‏دانى؟

گفتم: آرى با توجه به جهاد على و سابقه او در اسلام و خويشى با رسول خدا و علم او البته از ديگران سزاوارتر است. گفت: راست مى‏گويى ليكن شوخ و مزاح كننده است.[25]

عمر روزى به ابن عباس گفت: به خدا سوگند اگر رفيق تو (على عليه السلام) به خلافت برسد مردم را وادار مى‏كند كه به كتاب خدا و سنت رسول اكرم عمل كنند، و آنان را در طريق روشن و صراط مستقيم ديانت داخل مى‏كند.[26]

عمر در آخرين روزهاى خلافتش به كعب الاحبار گفت: مى‏خواهم شخصى را براى خلافت تعيين كنم، زيرا گمان مى‏كنم وفاتم نزديك شده باشد، عقيده‏ات درباره على بن ابى طالب چيست براى من بگو، شما گمان نمى‏كنيد اين مطالب در كتاب‏هاى شما موجود است؟ كعب گفت: به عقيده من على براى خلافت خوب نيست، زيرا مردى است استوار و متعصب در دين، عيب و گناه احدى را ناديده نمى‏گيرد، در مقابل لغزش‏ها بردبارى ندارد، بر طبق اجتهادش عمل نمى‏كند. اين اخلاق با سياست مردم دارى سازگار نيست.[27]

روزى عمر با گروهى از اصحاب در مسجد نشسته بود، على بن ابى طالب عليه السلام نزد آنان نشست. وقتى برخاست يكى از حاضرين زبان به بدگويى او گشود و گفت: متكبر و خودپسند است. عمر گفت: كسى كه مانند على باشد حق دارد تكبر كند، اگر شمشير او نبود خيمه اسلام بر پا نمى‏شد، در قضا از همه مردم واردتر است، سابقه در اسلام و شرافت و بزرگى او نيز محرز مى‏باشد. يكى از حاضران گفت: پس چرا او را به خلافت انتخاب نكرديد؟ گفت: چون جوان بود و به فرزندان عبدالمطلب علاقه داشت از خلافت محروم شد.[28]

عمر در هنگام وفاتش على بن ابى طالب عليه السلام، عثمان، طلحه، زبير، سعد بن ابى وقاص و عبدالرحمن بن عوف را احضار كرد، سپس آنان را مخاطب قرار داد و گفت: گويا هر كدام از شما منتظر باشيد بعد از من به خلافت برسيد؟ زبير پاسخ داد، آرى چنين است، تو به خلافت رسيدى و ما از تو پست‏تر نيستيم. عمر گفت مى‏خواهيد احوال هر كدام از شما را بگويم؟ گفتند: بگو. آن گاه براى هر كدام آنان عيبى ذكر كرد تا رسيد به على بن ابى طالب عليه السلام، او را مخاطب قرار داد و گفت: يا على تو براى خلافت لايقى ليكن عيبت اين است كه شوخ و مزّاح هستى. اگر تو به خلافت برسى ملت را به حق وادار مى‏كنى و در طريق روشن وارد مى‏سازى.[29]

عمر مى ‏گفت: على در قضا از همه ما بهتر است.[30]

سعيد بن مسيب نقل كرده كه عمر مى ‏گفت: پناه مى‏برم از وقوع مشكلى كه على در آن جا حضور نداشته باشد.[31]

حضرت على عليه السلام به ابوبكر فرمود: حاكم و زمام دار ملت بايد واجد چه صفاتى باشد؟ پاسخ داد: بايد خيرخواه ملت باشد، به وعده هايش عمل كند، فريب كار نباشد، خوش رفتار باشد، دادگر باشد، به قرآن و سنت پيغمبر و قضا عالم باشد، زاهد و به دنيا بى اعتنا باشد، ازمظلومين حمايت كند، و در مورد احقاق حق دور و نزديك را يك‏سان ببيند، آن گاه سكوت كرد، على عليه السلام فرمود: و در اسلام سبقت داشته باشد، و با رسول خدا قرابت داشته باشد. ابوبكر گفت: آرى، سابقه در اسلام و خويشاوندى با رسول خدا نيز در امامت شرط است. على فرمود: اى ابابكر تو را به خدا سوگند اين صفات را در خودت سراغ دارى يا در من؟ پاسخ داد: صفات مذكور در تو وجود دارند.[32]

عمر مى ‏گفت: زنان عاجزند كه همانند على عليه السلام را بزايند. اگر على نبود عمر هلاك مى ‏شد.[33]

 

اعتراف خلفا به عدم عصمت‏

ابوبكر و عمر نه تنها مدعى علم و مصونيت از خطا و اشتباه نبودند بلكه به نقصان ذاتى و كافى نبودن مرتبه دانش و علم و عدم مصونيت از خطا اعتراف داشتند. از باب نمونه:

ابوبكر در يكى از خطبه هايش گفت: اى مردم، من كه جانشين رسول خدا شدم نه بدان جهت است كه از شما بهتر باشم، دوست دارم بعضى از شما به جاى من متكفل اين مقام مى‏شديد. اگر شما بخواهيد مرا مؤاخذه كنيد به چيزهايى كه خدا پيغمرش را به وسيله وحى از آنها نگه‏دارى مى‏كرد، من از وحى و عصمت محروم هستم، من فردى هستم مثل شما. اگر ديديد به طريق حق مى‏روم از من پيروى كنيد، و اگر ديديد از راه حق منحرف شده‏ام، مرا به سوى حق راهنمايى نماييد. بدانيد كه من شيطانى دارم كه گاهى بر من مسلط مى‏شود. وقتى مرا در غضب ديديد از من دورى كنيد.[34]

ابوبكر در جاى ديگر مى‏گفت: اى مردم من بر شما حكومت مى‏كنم ولى از شما بهتر نيستم (تا اين كه مى‏گويد) من پيرو پيغمبر هستم و بدعت گذار نيستم. اگر رفتارم‏ خوب بود ياريم كنيد و اگر از طريق حق منحرف شدم به راه راست وادارم نماييد.[35]

معاويه به ابوهريره گفت: گمان نمى‏كنم كه من براى زمام دارى از على سزاوارتر باشم.[36]

آرى اكثر مسلمانان صدر اسلام به عمق معناى نبوت پى نبرده بودند، تمام توجهشان به حكومت ظاهرى رسول خدا صلى الله عليه و آله بود، بدين جهت براى احراز مقام خلافت و جانشينى رسول خدا قيد و شرطى قائل نبودند. بعضى امتيازهاى اعتبارى و بى ارزش را مانند: انصار بودن يا مهاجر بودن يا كثرت سن يا حمايت كردن از رسول خدا، از اسباب اولويت خويشتن مى‏شمردند، با اين كه خلافت رسول خدا لياقت ذاتى لازم دارد، خدا هر كس را لايق دانست بدان مقام منصوب مى‏نمايد. اين خيال باطل از اول در اذهان مردم وجود داشت بدان جهت به رسول خدا مى‏گفتند: ما از تو حمايت و پشتيبانى مى‏كنيم به شرط اين كه بعد از تو به حكومت برسيم. پيغمبر در جوابشان مى‏فرمود: امر حكومت در اختيار خداست، هر كس را لايق بداند به مقام حكومت و امامت منصوب مى‏گرداند.

محمد بن مسلم بن شهاب زهرى مى‏گويد: رسول خدا نزد طايفه بنى عامر رفت و آنان را به اسلام دعوت نمود. مردى به نام بيحرة گفت: به خدا سوگند اگر اين جوان در اختيار من قرار گيرد به كمك او بر عرب مسلط مى‏شوم، سپس به محمد گفت: اگر ما از تو اطاعت نموديم و در امر حكومت كمك كرديم، تا بر دشمنان پيروز شدى، قول مى‏دهى كه بعد از تو حكومت به ما برسد؟ رسول خدا در جواب فرمود: امر حكومت به اختيار خداست هر كس را خواست بدان مقام مى‏رساند. آن مرد گفت: آيا ما براى دفاع و تأييد تو سينه‏هاى خود را سپر قرار دهيم، تا وقتى كه غالب شدى آن گاه‏ حكومت به غير ما برسد؟[37]

به هر حال بايد ريشه كلمه «امر» را كه اين همه بر زبان‏ها تكرار شده به دست آوريم و در باره آن بحث كنيم.[38]

 

[1]. تاريخ طبرى، ج 1، ص 542- 543
[2]. قال: يا عمّاه لو وضعوا الشمس فى يمينى و القمر فى يسارى على ان اترك هذا الامر حتى يظهره اللَّه او اهلك فيه ماتركته« تاريخ طبرى، ج 1، ص 545»
[3]. الامامة و السياسه، ج 1، ص 29
[4]. همان، ج 1، ص 47
[5]. قال معاوية لعلى عليه السلام و بعض الناس و ليسلبن امركم و لينتقلن الملك من بين اظهركم« الامامة و السياسه، ج 1، ص 48»
[6]. كتب على عليه السلام الى اخيه: فقد قطعت قريش رحمى و ظاهرت علىّ و سلبتنى سلطان ابن عمى« همان، ص 75»
[7]. كتاب الحسن عليه السلام الى معاويه: فلمّا توفى رسول اللَّه تنازعت سلطانه العرب فقالت قريش: نحن قبيلته و اسرته و اوليائه و لايحلّ لكم ان تنازعونا سلطان محمد صلى الله عليه و آله و حقه فرأت العرب انّ القول كما قالت قريش. و انّ الحجة لهم فى ذلك على من نازعهم امر محمد فانعمت لهم العرب و سلمت ذلك« مقاتل الطالبين، ص 35»
[8]. من ينازعنا سلطان محمد صلى الله عليه و آله و ميراثه و نحن اوليائه و عشيرته الّا مدلّ بباطل او متجانف لاثم او متورط فى هلكة« الامامة و السياسه، ج 1، ص 25»
[9]. فشدّوا ايديكم بهذاالامر فانّكم احق الناس و اولاهم به« الامامة و السياسه، ج 1، ص 22»
[10]. فهم اوّل من عبد اللَّه فى الارض و اوّل من آمن باللَّه و رسوله و هم اوليائه و عشيرته و احق الناس بالامر من بعده لاينازعهم فيه الّا ظالم( الى ان قال للانصار) فنحن الأمراء و انتم الوزراء لانفتات دونكم بمشورة و لاتنقضى دونكم الامور« همان، ص 24»
[11]. قال عمر: انّه واللَّه لا ترضى العرب ان تؤمّركم و نبيّها من غيركم ولكن العرب لاينبغى ان تولى هذا الامر الّا من كانت النبوة فيهم و اولوالامر منهم لنا بذلك على من خالفنا من العرب الحجة الظاهرة و السلطان المبين. من ينازعنا سلطان محمد صلى الله عليه و آله و ميراثه و نحن اوليائه و عشيرته؟« الامامة والسياسه، ج 1، ص 8- 7»
[12]. قال بشير بن سعد: انّ محمداً رسول اللَّه رجل من قريش و قومه احق بميراثه و تولى سلطانه وايم اللَّه لايرانى اللَّه انازعهم هذا الامر ابداً« همان، ص 25»
[13]. همان، ج 1، ص 26
[14]. اللَّه اللَّه يا معشر المهاجرين لاتخرجوا سلطان محمد صلى الله عليه و آله فى العرب عن داره و قعربيته الى دوركم و قعور بيوتكم و لاتدفعوا اهله عن مقامه فى الناس و حقه فواللَّه يا معشر المهاجرين لنحن احق الناس به لانّا اهل البيت و نحن احق بهذا الامر منكم ما كان فينا القارى لكتاب اللَّه الفقيه فى دين اللَّه العالم بسنن رسول اللَّه المضطلع بامر الرعية المدافع عنهم الامور السيّئة القاسم بينهم بالسويه واللَّه انّه لفينا فلا تتبعوا الهوى فتضلوا عن سبيل اللَّه فتزدادوا من الحق بعداً« الامامة و السياسه، ج 1، ص 29»
[15]. انا اولى برسول اللَّه صلى الله عليه و آله حياً و ميّتاً و انا وصيّه و وزيره ومستودع سره وعلمه و انا الصديق الاكبر و الفاروق الاعظم. اول من آمن به و صدّقه و احسنكم بلاء فى جهاد المشركين و اعرفكم بالكتاب و السنة و افقهكم فى الدين و اعلمكم بعواقب الامور و اذربكم لساناً و ثبتكم جناناً فعلام تنازعونا هذا الامر« احتجاج، ج 1، ص 73»
[16]. قال على عليه السلام انّ احق الناس بهذالامر اقواهم عليه و اعلمهم بامر اللَّه فيه.« نهج البلاغه، ص 247»
[17]. قال الحسن عليه السلام انّ الائمة منّا و انّ الخلافه لا تصلح الّا فينا و انّ اللَّه جعلنا اهلها فى كتابه و سنة نبيه و انّ العلم فينا و نحن اهله و هو عندنا مجموع كلّه بحذافيره و انّه لا يحدث شى‏ء الى يوم القيامة حتى ارش الخدش الّا و هو عندنا مكتوب باملاء رسول اللَّه و بخط على بيده.« احتجاج، ج 2، ص 287»
[18]. همان، ج 1، ص 173

[19]. نهج البلاغه، ص 189، خ 131
[20]. شرح ابن ابى الحديد، ج 3، ص 210
[21]. قال ابو عبيدة لعلى عليه السلام: فسلّم لابى بكر هذا الامر، فانّك ان تعش و يطل بك بقاء فانت لهذا الامر خليق و به حقيق فى فضلك و دينك و علمك و فهمك و سابقتك و نسبك و صهرك.« الامامة و السياسه، ج 1، ص 29»
[22]. قال عمر لعلى عليه السلام فى مرضه و ما يمنعنى منك يا على الّا حرصك عليها و انّك احرى القوم ان ولّيتكها أن تقيم على الحق المبين و صراط المستقيم( الى ان قال) يا على لعلّ هولاء القوم يعرفون حقّك و شرفك و قرابتك من رسول اللَّه و ما آتاك اللَّه من العلم و الفقه والدين فستخلفوك فان و لّيت هذاالامر فاتق اللَّه يا على فيه و لا تحمّل احداً من بنى هاشم على رقاب الناس.« الامامة و السياسه، ج 1، ص 43»
[23]. قال زفر بن قيس لقومه انّ الناس بايعوا علياً عليه السلام بالمدينة غير محاباة ببيعتهم لعلمه بكتاب اللَّه و يرى الحق فيه.« همان، ج 1، ص 110»
[24]. وفى كتاب معاويه الى على عليه السلام: واما فضلك فى الاسلام و قاربتك من النبى صلى الله عليه و آله فلعمرى ما ادفعه ولا انكره.« همان، ص 121»
[25]. شرح ابن ابى الحديد، ج 3، ص 106
[26]. همان، ص 107
[27]. همان، ص 115
[28]. همان، ج 3، ص 115
[29]. شرح ابن ابى الحديد، ج 1، ص 62
[30]. قال عمر: على اقضانا« طبقات، ج 2، ص 339 و مناقب خوارزمى، ص 92»
[31]. قال سعيد بن مسيب كان عمر يتعوّذ باللَّه من معضلة ليس فيها ابو الحسن« طبقات، ج 2، ص 339»
[32]. قال على عليه السلام لابى بكر اخبرنى عن الذى يستحق هذا الامر بما يستحقه؟ فقال ابوبكر بالنصيحة و الوفاء و دفع المداهنة و حسن السيرة و اظهار العدل و العلم بالكتاب و السنة و فصل الخطاب مع الزهد فى الدنيا و قلة الرغبة فيها وانتصاف المظلوم من الظالم للقريب و البعيد ثم سكت فقال على عليه السلام: والسابقة والقرابة؛ فقال ابوبكر والسابقة والقرابة. فقال على انشدك يا ابابكر فى نفسك تجد هذه الخصال او فىّ؟ فقال ابوبكر: بل فيك يا اباالحسن« احتجاج، ج 1، ص 115»
[33]. قال عمر بن الخطاب: عجزت النساء ان تلدن مثل على بن ابى طالب عليه السلام لولا على لهلك عمر« مناقب خوارزمى، ص 81»
[34]. ايّها النّاس انّى لم اجعل لهذا المكان أن اكون خيركم ولوددت انّ بعضكم كفانيه و لئن اخذتمونى بما كان اللَّه يقيم به رسوله من الوحى ما كان ذلك عندى و ما انا الّا كاحدكم فاذا رأيتمونى قداستقمت فاتبعونى و ان زغت فقوّمونى و اعلموا انّ لى شيطاناً يعترينى احياناً فاذا رأيتمونى غضبت فاجتنبونى« الامامة و السياسه، ج 1، ص 34»
[35]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 244
[36]. الامامة و السياسه، ج 1، ص 128
[37]. تاريخ طبرى، ج 1، ص 556 و سيره ابن هشام، ج 2، ص 272
[38] امينى، ابراهيم، بررسى مسائل كلى امامت، 1جلد، بوستان كتاب (انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم) - قم، چاپ: پنجم، 1390.