بخش چهارم‏ مسائلى‌ پيرامون‏ پيامبر اسلام و يارانش‏

بخش چهارم‏

مسائلى‌ پيرامون‏ پيامبر اسلام و يارانش‏

 

ايمان و پايدارى‌‏

خانواده عمّار ، با شنيدن آيات قرآن و با مشاهده رفتار و شنيدن گفتار دلنشين‏ پيامبر ، دعوت پيامبر را بر حقّ يافتند و در همان آغاز دعوت ، به اسلام گرويدند.

ابو جهل-كه از مستكبرين و اشراف مكّه بود-از اسلام آوردن اين خانواده‏ اطّلاع يافت و خشمگين شد.وقتى‌ عمّار را ديد او را مورد عتاب و تهديد قرار داد: شنيده‏ام بت پرستى‌ را ترك كرده و مسلمان شده‏اى‌؟!عمّار پاسخ داد:آرى‌ من و پدرم و برادر و مادرم ، سخنان محمّد را شنيديم ، در آياتى‌ كه از سوى‌ خدا آورده انديشيديم ، دعوتش را حقّ يافتيم و اجابت كرديم.

ابو جهل فرياد كشيد و گفت:شما چه حقّ داريد كه بدون اجازه اشراف و بزرگان‏ مكّه ، دين محمّد را بپذيريد؟شما كه عقل و درك نداريد ، شما بايد تابع بزرگان و اشراف‏ باشيد ، آنها بهتر از شما مى‌‏فهمند و بهتر تشخيص مى‌‏دهند.

عمّار گفت:ما مردم كارگر و زحمتكش نيز عقل و شعور داريم و بهتر از شما مى‌‏فهميم.ثروت و مقام شما را كور كرده كه حق را به اين روشنى‌ نمى‌‏بينيد.امّا ما بخوبى‌ دريافتيم كه محمّد پيامبر خداست.او رسول و فرستاده آفريدگار ماست و براى‌‏ هدايت و نجات ما آمده است ، خدا و پيامبرش مصالح ما را بهتر از شما مى‌‏شناسند. پيامبر خير خواه ما تهيدستان است ، نه شما اشراف و ثروتمندان ستمگر.

شما مى‌‏خواهيد-مثل گذشته-ما را به بيگارى‌ بكشيد و حاصل دسترنج ما را به يغما ببريد ، ولى‌ ديگر آن زمان گذشت ، خدا براى‌ ما پيامبر دلسوز و راهبر مهربانى‌‏ فرستاده است تا ما را از چنگال شما ستمكاران و يغماگران برهاند و به عزّت دنيا و سعادت آخرت برساند.و ما رهبرى‌ اين رهبر الهى‌ را پذيرفته‏ايم و با تمام وجود بفرمانش‏ هستيم و پيروز خواهيم شد.

ابو جهل-كه انتظار شنيدن چنين سخنانى‌ را نداشت-از شدّت غضب بر آشفت‏ و عمّار را به زير مشت و لگد گرفت ، غلامان فريب خورده‏اش نيز كمك كردند و با چوب‏ و شلاّق بدن عمّار را كبود و سياه نمودند ، آنها مى‌‏زدند و عمّار خدا را ياد مى‌‏كرد و اللّه اكبر مى‌‏گفت............. * * *

خانواده عمّار يك خانواده فقير و مستضعف بودند ، در مكّه ، خويش و قومى‌‏ نداشتند تا از حمايت آنها برخوردار گردند ، بدين جهت ، سران قريش و مستكبرين مكّه‏ تصميم گرفتند افراد بى‌‏پناه اين خانواده را آنقدر شكنجه دهند تا از اسلام دست بر دارند يا زير شكنجه بميرند.

تهديد و كتك و شكنجه و ناسزا شروع شد.ياسر پدر عمّار و سميّه مادرش را گاه و بيگاه مى‌‏زدند و شكنجه مى‌‏كردند و از آنان مى‌‏خواستند كه از دين اسلام دست‏ بر دارند و به محمّد دشنام و ناسزا بگويند.ولى‌ آيا آنان به پيامبر خدا دشنام مى‌‏گفتند؟از ايمان خود دست بر مى‌‏داشتند؟چه مى‌‏گفتند؟در زير ضربه‏هاى‌ شلاّق كه پياپى‌ بر سر و صورت و بدنشان فرود مى‌‏آمد ، مى‌‏گفتند:

«چگونه ممكن است كه از راه خدا باز گرديم در حالى‌ كه او به‏ ما راه حقّ را نشان داده است ، ما بر آزار و شكنجه شما صبر مى‌‏كنيم و در راه خدا استقامت مى‌‏ورزيم و بر خدا توكّل‏ مى‌‏نماييم.خدا شاهد اين صبر و استقامت ماست و او بهترين‏ پاداشها را به صابران خواهد داد.»[اقتباس از آيه 12 سوره ابراهيم و آيه 96 سوره نحل.]

 

تماشا مى‌‏كردند ، ابو جهل نزديك آمد و به عمار و پدرش ياسر و مادرش سميّه و برادرش‏ عبد اللّه گفت:از اسلام دست بر داريد و به محمّد دشنام و ناسزا بگوييد وگرنه در همين‏ جا نابود خواهيد شد.

به دستور ابو جهل آن مردم وحشى‌ و گرگ صفت به اين خانواده ديندار و بى‌‏پناه‏ حمله كردند و با تازيانه و مشت و لگد به جانشان افتادند.آنقدر زدند تا بدنشان مجروح و خونين شد و بى‌‏حال و بيهوش روى‌ زمين افتادند.با اين همه وقتى‌ به هوش مى‌‏آمدند كلمه مقدّس اللّه اكبر را زمزمه مى‌‏كردند و به يگانگى‌ خدا و پيامبرى‌ حضرت محمّد گواهى‌ مى‌‏دادند و با چهره خاك آلود و خونين مى‌‏گفتند:«اشهد ان لا اله الاّ اللّه و اشهد انّ‏ محمّدا رسول اللّه».دست و پايشان را بستند و بدنشان را روى‌ سنگها و ريگهاى‌ داغ‏ انداختند و سنگ بزرگ و سنگينى‌ روى‌ سينه‏شان نهادند.بدن آن عزيزان اسلام روى‌‏ ريگهاى‌ داغ و در برابر آفتاب گرم حجاز مى‌‏سوخت و مى‌‏گداخت و صداى‌ تكبير و شهادتشان همچنان شنيده مى‌‏شد:

«هر چه مى‌‏توانيد ما را آزار دهيد و شكنجه كنيد ، ما راه خدا را با بيّنات روشن دريافته‏ايم و به آفريدگارمان ايمان آورده‏ايم و هرگز از اين راه باز نمى‌‏گرديم شما را به ايمان ما دسترسى‌‏ نيست فقط مى‌‏توانيد بدن ما را بيازاريد.ما به خداى‌ خود ايمان‏ آورديم تا گناهمان را بيامرزد و در درجات بلند آخرت جايمان‏ دهد ، و اجر آخرت بهتر و پايدارتر است.»

ياسر پدر عمّار در اثر همين شكنجه‏ها به مقام بلند شهادت رسيد و با صبر و استقامت به مسلمانان درس شكيبايى‌ و ديندارى‌ داد.

از سميّه كه ناظر شهادت همسرش بود خواستند كه به محمّد دشنام و ناسزا بگويد ، ولى‌ سميّه پاسخ داد:ما راه خود را يافته‏ايم و به حضرت محمّد ايمان آورده‏ايم و رهبرى‌ او را پذيرفته‏ايم و هرگز از ايمان و هدفمان دست بر نمى‌‏داريم.

ابو جهل كه در برابر سخنان قاطع و كوبنده آن بانوى‌ رشيد ، ناتوان شده بود و از شدّت خشم به خود مى‌‏پيچيد نيزه خود را چنان بر بدن آن بانوى‌ رشيد اسلام زد كه بر زمين افتاد و در حالى‌ كه اللّه اكبر و لا اله الاّ اللّه مى‌‏گفت جان به جان آفرين تسليم كرد و او هم به مقام بلند شهادت رسيد.

سميّه نخستين بانوى‌ رشيدى‌ است كه در راه اسلام به فيض شهادت نايل آمده‏ است ، يادش گرامى‌ باد و روحش از نعمتها و الطاف بيكران پروردگار شادمان و خشنود.

پدر و مادر عمّار شهيد شدند و عمّار همچنان گاه و بيگاه در راه اسلام زجر مى‌‏ديد و شكنجه مى‌‏شد تا پس از تحمّل سالها رنج و شكنجه به مدينه هجرت كرد و در صف سربازان اسلام با دشمنان جنگيد.بعد از وفات پيامبر عمّار از ياران با وفاى‌‏ حضرت امير المؤمنين عليه السّلام بود.همراه او در جنگها شركت مى‌‏كرد تا اينكه در جنگ صفّين به آرزوى‌ ديرينه‏اش رسيد و شهيد شد.

درود فراوان بر او و بر پدر و مادر شهيدش و بر همه شهداى‌ اسلام ، كه با صبر و پايدارى‌ در راه ايمان به خداى‌ يگانه ، استوار ماندند و ننگ و ذلّت را نپذيرفتند و به راه‏ و رسم جاهلان باز نگشتند و تسليم ظلم و ستم نشدند ، ولايت ستمكاران را بر ولايت خدا ترجيح ندادند. آيه‏اى‌ از قرآن كريم‏

وَ لَنَصبِرَنَّ عَلى‌ ما اذَيتُمُونا وَ عَلَى‌ اللَّهِ فَليَتَوَكَّلِ المُتَوَكِّلُونَ. سوره ابراهيم آيه 12

(پيامبران و مؤمنين به مستكبرين چنين گفتند:)و ما حتما در مقابل‏ آزار و اذيّتى‌ كه بر ما روا مى‌‏داريد ، پايدارى‌ مى‌‏كنيم و توكّل كنندگان‏ فقط بايد بر خدا توكّل كنند.

 

بينديشيد و پاسخ دهيد.

1-چرا مستكبران.در صدر اسلام مسلمانان را آزار و شكنجه مى‌‏كردند؟هم اكنون مستكبران‏ مسلمين را چگونه آزار مى‌‏دهند؟

2-عمّار و پدر و مادرش در زير ضربه‏هاى‌ شلاّق مستكبرين ، علاوه بر ذكر خدا درباره صبر و استقامت خويش چه مى‌‏گفتند؟هم اكنون وظيفه ما در برخورد با استكبار جهانى‌ چيست؟

3-هنگامى‌ كه پيامبر خانواده ياسر و سميّه را مى‌‏ديد به آنان چه سفارشى‌ مى‌‏فرمود؟چه مژده‏اى‌‏ مى‌‏داد؟سفارش پيامبر به امّت اسلامى‌ ايران در اين روزگار چيست؟براى‌ دانستن و بيان‏ سفارش او به سخنهاى‌ رهبر انقلاب امام خمينى‌ ، مراجعه كنيد.

4-سميّه چگونه شهيد شد؟در آخرين لحظه‏هاى‌ زندگيش در اين دنيا ، چه مى‌‏گفت؟برادر و يا -مخصوصا-خواهر شهيدى‌ كه در انقلاب اسلامى‌ ما به شهادت رسيده باشد ، مى‌‏شناسيد؟ حالات و سفارشهاى‌ او را در كلاس براى‌ دوستان خود بيان كنيد.

5-كفّار از سميّه كه ناظر شهادت همسرش بود ، چه خواستند؟او در پاسخ چه گفت؟پاسخ شما در مقابل رنج و ستمى‌ كه شرق و غرب جنايتكار بر امّت ما وارد مى‌‏كنند ، چيست؟

6-مگر اسلام چه ضررى‌ براى‌ مستكبران دارد كه با آن مخالفت مى‌‏كنند؟

7-مؤمنان-چون عمّار و پدر و مادرش-ولايت چه كسى‌ را پذيرفته‏اند؟ستمكاران آنان را به‏ ولايت چه كسانى‌ فرا مى‌‏خوانند؟

8-عمّار از مكّه به كجا هجرت كرد؟بعد از وفات پيامبر از ياران با وفاى‌ كه بود؟سرانجام در كجا شهيد شد؟آيا مى‌‏دانيد پيامبر درباره قاتلين عمّار چه فرموده است؟

 

محاصره اقتصادى‌‏

با وجود مخالفت شديد بت‏پرستان ، دين اسلام در حال توسعه و گسترش بود و روز به روز بر تعداد مسلمانان و قدرت اسلام افزوده مى‌‏شد ، بت پرستان و مستكبران كه‏ منافع و مقام خودشان را در خطر مى‌‏ديدند ، براى‌ جلو گيرى‌ از پيشرفت اسلام با تمام نيرو مى‌‏كوشيدند و از ارتكاب هيچ ظلم و جنايتى‌ باك نداشتند.مسلمانان محروم و مستضعف‏ را رنج و شكنجه مى‌‏دادند ، توهين و مسخره مى‌‏كردند ، به اميد اين كه دست از يارى‌‏ رسول خدا بر دارند و از اسلام بر گردند.امّا ايمان اين مسلمانان به خدا و اسلام به قدرى‌‏ قوى‌ و محكم بود كه هر گونه رنج و شكنجه و محروميّت را تحمّل مى‌‏كردند ولى‌ از يارى‌‏ رسول خدا دست بر نمى‌‏داشتند و از اسلام بر نمى‌‏گشتند.

زجر و شكنجه به حدّى‌ رسيد كه پيامبر به گروهى‌ از مسلمانان اجازه داد مخفيانه‏ به حبشه هجرت كنند.مسلمانان از شهر و خانه و كاشانه خويش گذشتند و براى‌ حفظ ايمانشان به كشور حبشه هجرت كردند.در حبشه با گفتار خردمندانه و مستدلّ و رفتار پسنديده خويش توانستند نظر پادشاه حبشه و گروهى‌ از مسيحيان را به سوى‌ خويش‏ جلب كنند و بدين ترتيب ، اسلام را به خوبى‌ معرّفى‌ نمايند.اين مسلمانان فداكار با هجرت خود و با رفتار و گفتار شايسته خويش ، اسلام و معارف و احكام حيات بخش آن‏ را به حبشه صادر كردند.

 

تصميم مشركين و اقدام ابو طالب‏

در اين زمان بود كه بت پرستان و مستكبران بيش از پيش فهميدند كه گسترش و توسعه دين اسلام كاملا جدّى‌ است و از اين جهت احساس خطر كردند و براى‌‏ چاره‏جويى‌ در انجمنى‌ گرد آمدند و پيشنهادها را مورد بررسى‌ و تبادل نظر قرار دادند. گروهى‌ عقيده داشتند كه با كشتن رسول خدا همه مشكلات حلّ مى‌‏شود و برخى‌ عقيده‏ ديگرى‌ داشتند.سرانجام پيشنهاد قتل رسول خدا به تصويب اكثريّت رسيد و بر اين كار مصمّم شدند.تصميم خطرناكى‌ بود.

ابو طالب عموى‌ گرامى‌ پيامبر ، از اين تصميم مطّلع شد.خويشانش را دعوت كرد و به آنان گفت:آيا شنيده‏ايد كه سران قريش براى‌ محمّد چه تصميم گرفته‏اند؟آيا مى‌‏دانيد چه پيشنهادى‌ در جلسه مشورتى‌ آنان به تصويب رسيده است؟خبر داريد كه آنها تصميم‏ گرفته‏اند كه محمّد را به قتل برسانند؟در مقابل اين تصميم چه مى‌‏كنيد؟من تا آنجا كه‏ مى‌‏توانم از محمّد دفاع خواهم كرد ، شما چه اقدامى‌ مى‌‏كنيد؟

محمّد مايه عزّت و شرف شماست و من از شما مى‌‏خواهم كه با تمام قدرت از عزّت و شرف خود دفاع كنيد.به من بگوييد براى‌ دفاع از محمّد چه مى‌‏كنيد؟

در جواب گفتند:ما همگى‌ حاضريم از محمّد حمايت كنيم.امّا چگونه مى‌‏توانيم با اين شمار اندك ، در برابر نيروى‌ عظيم دشمنان مقاومت نماييم؟

ابو طالب گفت:وظيفه ما اينست كه از محمّد دفاع كنيم ، از كثرت دشمنان و قلّت‏ خودمان نبايد هراس داشته باشيم ، و بايد با صبر و پايدارى‌ و اتّحاد بر آنان غلبه كنيم. بهتر است نيروهاى‌ خود را در يك محلّ گرد آوريم و همه با هم ، زن و مرد ، بزرگ و كوچك ، اطراف محمّد جمع شويم و در برابر نيروى‌ دشمن از او حفاظت و پاسدارى‌‏ نماييم. حفاظت و پاسدارى‌ از رسول خدا

انجام پيشنهاد ابو طالب بسيار سخت و مشكل بود ولى‌ همه از آن استقبال كردند و آن را پذيرفتند مقدار كمى‌ اسباب و اثاث برداشتند و به درّه‏اى‌ در بين كوههاى‌ مكّه‏ منتقل شدند تا بهتر بتوانند از حضرت محمّد حفاظت نمايند.حدود چهل نفر مرد مبارز در اين درّه-كه شعب ابو طالب نام داشت-پيمان بستند كه تا آخرين قطره خون‏ خويش از محمّد رسول خدا حمايت كنند.زنان نيز همين گونه پيمان بستند.جوانان‏ نيرومند شب و روز در اطراف آن درّه پاسدارى‌ مى‌‏دادند ، روزها بر قلّه‏هاى‌ گرم و زير آفتاب سوزان قدم مى‌‏زدند و ديده‏بانى‌ مى‌‏كردند.شبانگاهان ، حمزه عموى‌ رشيد و دلاور رسول خدا ، و علىّ بن ابيطالب ، به نوبت ، با شمشير برهنه ، از پيامبر پاسدارى‌ مى‌‏كردند. ابو طالب شخصا مراقب پيامبر بود و شبانه چندين مرتبه جاى‌ او را تغيير مى‌‏داد و ديگرى‌‏ را در بستر وى‌ مى‌‏گذاشت ، تا مبادا دشمنان كمين كنند و جاى‌ او را شناسايى‌ نمايند و بر او بتازند و او را به قتل برسانند.

بت پرستان مكّه كه با قاطعيّت و پايدارى‌ ياران حضرت محمّد ، مخصوصا ابو طالب ، مواجه شدند ، به دلايلى‌ از كشتن رسول خدا مأيوس و منصرف گشتند و بعد از مشورت و گفتگوى‌ فراوان ، در انجمن مشورتى‌ خويش ، تصميم ديگرى‌ گرفتند.تصميم‏ گرفتند كه بطور كلّى‌ با ساكنين شعب ، قطع رابطه كنند و آنان را در حصر كامل اقتصادى‌‏ قرار دهند تا ياران رسول خدا خسته شوند و به ستوه آيند و دست از يارى‌ او بر دارند و او را تنها بگذارند و يا تسليم كنند. پيمان محاصره اقتصادى‌‏

در آن انجمن پيمان ظالمانه‏اى‌ بدين مضمون به امضا رسيد:

1-.............از اين به بعد هيچ كس حقّ ندارد با محمّد و يارانش‏ همكارى‌ و رفت و آمد كند.

2-هيچ كس حق ندارد چيزى‌ به آنها بفروشد و يا چيزى‌ از آنها خريدارى‌ نمايد.

3-هيچ كس نبايد با آنها ازدواج كند.

4-امضاء كنندگان پيمان ملتزم مى‌‏شوند كه آن را به اجرا گذارند و نسبت به آن وفادار باشند.

5-امضاء كنندگان متعهّد مى‌‏شوند كه در اجراى‌ كامل پيمان‏ بكوشند و مراقب باشند كه كسى‌ از مفاد آن تخلّف نكند.اين‏ پيمان قطعى‌ و لازم الاجرا مى‌‏باشد و هيچ كس حقّ بر هم زدن آن‏ را ندارد و تا هنگامى‌ كه محمّد را به ما تحويل نداده‏اند معتبر خواهد بود.

بدين ترتيب اين پيمان ظالمانه را نوشتند و امضاء كردند و در صندوق محكمى‌‏ نهادند و داخل كعبه گذاشتند و در آن را محكم بستند.موادّ اين پيمان به اطّلاع همگان‏ رسيد.

حضرت ابو طالب خويشان را در گوشه‏اى‌ از شعب جمع كرد و تصميم سران‏ قريش را به اطّلاع آنان رسانيد و گفت:آيا مى‌‏دانيد سران قريش چه تصميم گرفته‏اند؟ آنها تصميم گرفته‏اند كه با ما قطع رابطه كامل كنند و ما را در محاصره شديد اقتصادى‌‏ قرار دهند.آنها مى‌‏خواهند آن قدر فشار بر ما وارد كنند تا دست از يارى‌ محمّد بر داريم. شما اى‌ خويشان من!در مقابل اين تصميم ظالمانه چه مى‌‏كنيد؟

همگى‌ جواب دادند:ما با هر گونه فشار و سختى‌ و رنج و گرسنگى‌ مى‌‏سازيم‏ ولى‌ هرگز محمّد را تنها نمى‌‏گذاريم و تا آخرين قطره خونمان از او پاسدارى‌ مى‌‏كنيم.

ابو طالب از آنان تشكّر كرد و گفت:من هم به نوبه خود تا جان در بدن دارم از محمّد حمايت خواهم كرد. اجراى‌ محاصره اقتصادى‌‏

محاصره اقتصادى‌ شروع و رابطه مردم با شعب به كلّى‌ قطع شد.ديگر كسى‌ حق‏ نداشت با ساكنين شعب رفت و آمد و خريد و فروش كند.گروهى‌ به دستور سران قريش‏ رفت و آمدها را زير نظر گرفتند و مراقب بودند هيچ كس به شعب نرود و چيزى‌ به آنان‏ نفروشد.هر كس به آن پيمان عمل نمى‌‏كرد اموالش را غارت مى‌‏كردند.

زندانيان شعب براى‌ مقابله با محاصره اقتصادى‌ ، در مصرف غذا و ساير لوازم‏ زندگى‌ بيشتر از گذشته صرفه جويى‌ كردند:كمتر غذا مى‌‏خوردند و كمتر مصرف‏ مى‌‏نمودند.به حدّاقلّ آب و غذا قانع بودند.بر تعاون و همكارى‌ در بين خود افزودند و هر چه داشتند در اختيار هم گذاشتند.جوانان-كه قدرت و تحمّل بيشترى‌ داشتند- مقدارى‌ از غذاى‌ اندك خود را نمى‌‏خوردند و به كودكان و سالخوردگان مى‌‏دادند.

هيچ رفت و آمدى‌ به شعب انجام نمى‌‏گرفت و آذوقه موجود نيز به تدريج مصرف‏ مى‌‏شد.گرسنگى‌ بر ساكنين شعب ، مخصوصا بر كودكان فشار مى‌‏آورد.فقط گاه گاه‏ برخى‌ از افراد فداكار و بى‌‏باك شبانه و كاملا مخفى‌ به شهر مى‌‏رفتند و با هزاران زحمت‏ آذوقه كمى‌ تهيّه مى‌‏كردند و به شعب باز مى‌‏گشتند؛گاهى‌ هم يكى‌ از بستگان دلسوز بنى‌ هاشم ، شترى‌ را با بار آب و غذا در نيمه‏هاى‌ شب تا نزديكى‌ شعب مى‌‏آورد و به سوى‌‏ درّه روانه‏اش مى‌‏نمود.

زندانيان شعب فقط سالى‌ دو بار در ماههاى‌ حرام ، مى‌‏توانستند از شعب خارج‏ شوند چون در اين ماهها مشركين طبق يك سنّت ديرين جنگ و ستيز را حرام مى‌‏دانستند. در اين مدّت پيامبر با مردمى‌ كه براى‌ انجام مراسم عمره و حجّ از اطراف ، به مكّه‏ مى‌‏آمدند به گفتگو مى‌‏پرداخت و براى‌ آنان قرآن مى‌‏خواند و آنان را به پرستش خداى‌‏ يگانه و ايمان به جهان آخرت دعوت مى‌‏كرد.ولى‌ مشركان از تبليغاتش مانع مى‌‏شدند و مردم را از اطرافش پراكنده مى‌‏ساختند.مشركان هر وقت او را مى‌‏ديدند ، مردم را از او دور مى‌‏كردند ، گفته‏هايش را اساطير مى‌‏ناميدند ، به مردم مى‌‏گفتند محمّد دروغ مى‌‏گويد ، جهان آخرتى‌ در پيش نيست.

قرآن كريم بر خورد مشركان را با پيامبر و عاقبت و كيفر آنان را چنين بيان مى‌‏كند:

«....مشركان مى‌‏گويند كه گفته‏هاى‌ پيامبر ، اساطير و افسانه‏هاى‌‏ پيشينيان است ، مردم را از شنيدنش نهى‌ مى‌‏كنند و از آن دورى‌‏ مى‌‏نمايند ، اينان خويشتن را به هلاكت مى‌‏افكنند و نمى‌‏فهمند. اى‌ كاش آنها را مى‌‏ديدى‌ كه بر كنار آتش ايستاده و مى‌‏گويند: اى‌ كاش به دنيا باز مى‌‏گشتيم و آيات پروردگارمان را تكذيب‏ نمى‌‏كرديم و در زمره مؤمنين در مى‌‏آمديم.اينك آنچه را كه از بديهاى‌ خود پنهان مى‌‏كردند ، بر ايشان آشكار شده است و اگر به دنيا باز گردانده شوند ، دوباره به همان كارهاى‌ زشت مشغول‏ گردند ، چون اينان دروغگو هستند.مشركان مى‌‏گويند:جز همين زندگى‌ دنيا زندگى‌ ديگرى‌ نداريم و جهان آخرتى‌ در پيش‏ نيست و ما مبعوث نمى‌‏شويم.اى‌ كاش آنها را مى‌‏ديدى‌ كه در پيشگاه پروردگارشان ايستاده و از آنها سؤال مى‌‏شود:آيا زندگى‌ آخرت حقّ نيست؟در پاسخ مى‌‏گويند:چرا قسم‏ به پروردگارمان كاملا حقّ است ، به آنها گفته مى‌‏شود:پس‏ هم اكنون عذاب آخرت را به سزاى‌ كفر و انكار خود بچشيد.»

زندانيان شعب با هزاران زحمت و احتياط در اين ماهها آذوقه مختصرى‌ تهيّه‏ مى‌‏نمودند و پيامبر هم در اين فرصت كوتاه اين چنين با مردم سخن مى‌‏گفت.ايّام حرام‏ به اين ترتيب مى‌‏گذشت و چه زود پايان مى‌‏يافت.ساكنين شعب ناچار بودند براى‌ حفظ جان رسول خدا به همان درّه سوزان پناه برند و همه سختيها را به خاطر رسول خدا و دفاع از حقّ تحمّل كنند و از او پاسدارى‌ نمايند. آيه‏اى‌ از قرآن كريم‏

اِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ الَّذينَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فى‌ سَبيلِ اللَّهِ اُولئكَ يَرجُونَ‏ رَحمَتَ اللَّهِ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحيمٌ. سوره بقره آيه 218

البتّه كسانى‌ كه ايمان آوردند و هجرت كردند و در راه خدا مجاهده و تلاش و كوشش نمودند ، اينان به رحمت خدا اميد دارند و البتّه خدا آمرزگار و رحمت بخش است.

 

بينديشيد و پاسخ دهيد.

1-چرا مستكبران از پيشرفت اسلام هراسناكند؟براى‌ جلوگيرى‌ از گسترش اسلام چه‏ كارهايى‌ مى‌‏كنند؟

2-چرا عدّه‏اى‌ از مسلمانان به حبشه هجرت كردند؟اينان در صدور و نشر و گسترش اسلام چه‏ نقشى‌ داشتند؟براى‌ معرّفى‌ دين اسلام بيشتر از چه شيوه‏اى‌ استفاده مى‌‏كردند؟

3-آيا افرادى‌ را مى‌‏شناسيد كه براى‌ گسترش انقلاب اسلاميمان هجرت كرده باشند؟انگيزه هجرت‏ آنان را بگوييد و خدمات آنان را بيان كنيد.

4-وقتى‌ مشركين از گسترش اسلام احساس خطر نمودند ، براى‌ چاره جويى‌ چه كردند؟چه تصميمى‌‏ گرفتند؟

5-هنگامى‌ كه حضرت ابو طالب از اين تصميم مطّلع شد ، چه كرد؟اقوام و يارانش به او چه گفتند؟

6-تصميم بعدى‌ بت پرستان و مشركين چه بود؟مضمون آن پيمان ظالمانه چه بود؟

7-پس از اجراى‌ حصر اقتصادى‌ وضع رسول خدا و يارانش در شعب چگونه شد؟محاصره‏ اقتصادى‌ كشورهاى‌ ستمگر چه تأثيرى‌ بر انقلاب اسلامى‌ ما داشت؟مردم ما با اين محاصره‏ چگونه روبرو شدند؟

8-در چه مواقعى‌ رسول خدا و يارانش مى‌‏توانستند از شعب خارج شوند؟

9-قرآن كريم درباره گفتگو و برخورد مشركان با پيامبر چه مى‌‏گويد؟عاقبت مشركان را چگونه‏ تصوير مى‌‏كند؟

10-كفّار و مشركان در جهان آخرت چه آرزو مى‌‏كنند؟آيا آرزويشان پذيرفته مى‌‏شود؟

11-عقيده مشركان درباره جهان آخرت چيست؟خدا در قيامت از آنها چه مى‌‏پرسد؟در پاسخ چه‏ مى‌‏گويند؟چه مى‌‏شنوند؟

 

پايدارى‌ و پيروزى‌‏

پيامبر و ياران وفادارش مدّت سه سال در شعب ابو طالب ، با سختى‌ و رنج و دشوارى‌ گذراندند.سالهاى‌ سخت و پر زحمتى‌ بود.روزها آفتاب گرم و سوزان حجاز بر آنان مى‌‏تابيد.و شبها از ترس حمله ناگهانى‌ دشمنان ، دلهاى‌ كودكانشان مى‌‏تپيد. كمبود آب و غذا و رنج تشنگى‌ و گرسنگى‌ طاقت فرسا بود.كودكان از شدّت گرسنگى‌ و تشنگى‌ ناله و گريه مى‌‏كردند و از پدران و مادران آب و غذا مى‌‏خواستند.............

آيا تحمّل اين همه سختى‌ دشوار نبود؟

ولى‌ آن مردم غيور و آزاده اين همه رنج و سختى‌ را تحمّل كردند و حاضر نشدند از شرافت و عزّت انسانى‌ خود دست كشند و دست از دفاع رسول خدا بردارند.آن قدر صبر و پايدارى‌ كردند تا دشمنان پيامبر خدا خسته شده و بستوه آمدند.ناله و گريه و فرياد و فغان كودكان گرسنه به تدريج در دل برخى‌ از آنان اثر نهاد و كم كم به زشتى‌ كار خويش واقف شدند.گاهى‌ از يكديگر مى‌‏پرسيدند مگر ما انسان نيستيم؟مگر رحم و مروّت‏ نداريم؟چرا اين پيمان ظالمانه را امضاء كرده‏ايم؟همسران و فرزندان ما با كمال راحتى‌‏ در منزل آرميده‏اند ، ولى‌ كودكان بنى‌ هاشم از شدّت گرسنگى‌ و تشنگى‌ ، ناله و گريه‏ مى‌‏كنند و خواب و آرام ندارند.از اين محاصره اقتصادى‌ چه سود؟مگر محاصره و فشار اين فداكاران نستوه را وادار به تسليم مى‌‏كند؟هرگز!حتّى‌ اگر همگى‌ آنها از شدّت‏ گرسنگى‌ رو به مرگ روند ، تسليم نخواهند شد.

 

عده‏اى‌ از مشركان كه بيدار شده بودند ، در جستجوى‌ فرصت مناسب بر آمدند ، تا اين پيمان ظالمانه را بشكنند و حضرت محمّد و يارانش را از محاصره خارج كنند.امّا سران قريش همچنان اصرار داشتند كه فشار و محاصره را ادامه دهند. ابو طالب در جمع مشركان‏

رسول خدا سخنى‌ را با عمويش ابو طالب در ميان نهاد و از او در خواست كرد تا آن پيام را به مشركان ابلاغ نمايد.ابو طالب با تنى‌ چند از بنى‌ هاشم به سوى‌ مسجد الحرام‏ حركت كرد و يكسره به مجلس قريش رفت.سران قريش از ديدار ابو طالب تعجّب‏ كردند ، آيا ابو طالب از محاصره اقتصادى‌ و رنج و سختى‌ آن خسته شده است؟آيا آمده‏ كه محمّد را تسليم ما نمايد؟همه خوشحال و شادمان شدند و ابو طالب را با احترام در صدر مجلس جاى‌ دادند و به او خوش آمد گفتند.اى‌ ابو طالب!تو بزرگ قبيله ما بوده و هستى‌ ، ما نمى‌‏خواستيم كه نسبت به شما كوچكترين بى‌‏احترامى‌ روا داريم ، ولى‌ افسوس‏ كه رفتار برادر زاده‏ات چنين وضعى‌ را به وجود آورد.آيا به ياد دارى‌ كه ما در برابر محمّد به گذشت و سازش حاضر شديم و او به ما چه پاسخى‌ داد؟از شما خواستيم كه‏ دست از يارى‌ محمّد بردارى‌ تا او را به قتل برسانيم ولى‌ نپذيرفتى‌ و خويشان و اقوام‏ خود را به يارى‌ طلبيدى‌ و از محمّد حفاظت و پاسدارى‌ نمودى‌.آيا ما جز قطع رابطه و محاصره اقتصادى‌ چاره ديگرى‌ داشتيم؟ما مى‌‏دانيم كه در اين مدّت به شما و زنان و كودكان شما بسيار سخت و دشوار گذشته است ، ولى‌ اكنون خشنوديم كه به جمع ما آمده‏اى‌ و از پشتيبانى‌ محمّد دست برداشته‏اى‌ ، اگر زودتر مى‌‏آمدى‌ ، اين همه رنج و زحمت را بر خود و خويشان خود روا نمى‌‏داشتى‌.............

ابو طالب كه تا اين هنگام سخنى‌ نگفته بود ، با چشمانى‌ نافذ نگاهى‌ به حاضران‏ كرد و گفت:فكر مى‌‏كنيد كه از سختى‌ و فشار و محاصره اقتصادى‌ بستوه آمده‏ايم؟فكر مى‌‏كنيد كه در راه رسيدن به هدف خسته شده‏ايم و ديگر تحمّل دشواريها را نداريم؟ مطمئن باشيد كه اين طور نيست و تا زنده هستيم از محمّد و آرمانهايش حمايت خواهيم‏ كرد و از سعى‌ و تلاش در راه اين هدف بزرگ خسته نخواهيم شد.ما و جوانان فداكار ما در برابر همه مشكلات چون كوه استوار ايستاده‏ايم و يقين بدانيد كه حتما پيروز مى‌‏شويم كه نتيجه صبر و پايدارى‌ ، پيروزى‌ است.من از پشتيبانى‌ محمّد دست‏ بر نداشته‏ام و نيامده‏ام كه محمّد را به شما تسليم كنم ، بلكه آمده‏ام پيام محمّد را به شما ابلاغ نمايم. پيام رسول خدا

پيام درباره پيمان نامه است.نخست شما صندوق پيمان نامه را بياوريد و در ميان‏ اين جمع بگذاريد ، تا پيام محمّد را براى‌ شما بگويم.صندوق را آوردند و ابو طالب‏ به سخنش ادامه داد و گفت:فرشته‏اى‌ كه پيامهاى‌ پروردگار جهانيان را براى‌ او مى‌‏آورد براى‌ او پيام آورده است؛پيامش را بشنويد:«خطوط پيمان نامه شما را موريانه خورده و فقط مقدار كمى‌ از آن را باقى‌ گذارده است.»اكنون در صندوق را بگشاييد ، پيمان نامه‏ را ببينيد ، اگر پيامش راست باشد ، معلوم مى‌‏شود كه او از جانب خدا مبعوث شده است و از جانب خدا-كه به همه چيز آگاه است-پيامها را دريافت مى‌‏كند و واقعا فرشته وحى‌‏ براى‌ او خبر مى‌‏آورد.در صندوق را بگشاييد و درستى‌ سخن محمّد را ببينيد.اگر سخن‏ محمّد درست بود ، دست از سركشى‌ و ستم برداريد و به پيامبرى‌ او و يگانگى‌ خدا ايمان‏ بياوريد تا در دنيا و آخرت رستگار شويد و اگر نادرست گفته بود ، من بدون هيچ قيد و شرطى‌ محمّد را به شما تحويل مى‌‏دهم تا هر گونه كه مى‌‏خواهيد با او رفتار كنيد.

برخى‌ گفتند:چگونه ممكن است محمّد از درون اين صندوق خبر داشته باشد؟ حتما سخن نادرستى‌ گفته است ، زودتر مهرها را بشكنيد و آن را باز كنيد تا نادرستى‌‏ ادّعايش بر همگان روشن شود.صندوق را گشودند و پيمان نامه را برداشتند.با شگفتى‌‏ تمام ديدند كه خطوط نامه را موريانه خورده و فقط مقدار كمى‌ را باقى‌ گذارده است.

ابو طالب كه كاملا خشنود به نظر مى‌‏رسيد ، به آنان گفت:حالا كه صدق گفتار محمّد را فهميديد ، دست از دشمنى‌ و سركشى‌ برداريد و به يگانگى‌ خدا و به پيامبرى‌ او و حقّانيّت روز جزا ايمان بياوريد تا در دنيا و آخرت رستگار گرديد.

برخى‌ خشمگين شدند و گروهى‌ هم به فكر فرو رفتند.

 

در اين هنگام چند نفر برخاستند و گفتند:ما از همان روز نخست از اين پيمان‏ ظالمانه بيزار بوده‏ايم و آن را-كه موريانه قسمتهاى‌ زيادى‌ از نوشته‏هايش را خورده‏ بود-از دست سران قبيله قريش گرفتند و به سرعت پاره كردند و آن گاه همراه ابو طالب‏ به سوى‌ شعب حركت نمودند.

بدين ترتيب مرحله ديگرى‌ در زندگى‌ و دعوت رسول خدا و مسلمين آغاز شد. آيه‏اى‌ از قرآن كريم‏

اِنَّهُ مَن يَتَّقِ وَ يَصبِر فَانِّ اَللَّهَ لايُضيعُ اَجرَ المُحسِنينَ. سوره يوسف آيه 90

البتّه چنين است كه هر كس تقوى‌ پيشه كند و در مقابل سختيها و مشكلات صبور و پايدار باشد.البتّه خدا اجر نيكو كاران را هرگز ضايع نمى‌‏كند. بينديشيد و پاسخ دهيد.

1-پيامبر و ياران وفادارش چه مدّتى‌ در شعب ابى‌ طالب در محاصره بودند؟اين مدّت بر آنان چگونه‏ گذشت؟اين همه دشوارى‌ را براى‌ حفظ چه هدف و چه ارزشى‌ تحمّل كردند؟ما براى‌ پيروزى‌‏ هر چه بيشتر انقلاب اسلاميمان ، چه رنجهايى‌ را بايد تحمّل كنيم؟

2-سران قريش وقتى‌ حضرت ابو طالب را ديدند ، چه انديشيدند؟چرا او را در صدر مجلس جاى‌‏ دادند؟

3-حضرت ابو طالب صبر و استوارى‌ جوانان مسلمان را چگونه توصيف كرد؟

4-مشركين پس از شنيدن پيام و قبل از گشودن صندوق ، درباره پيام چه گفتند؟

5-نتيجه اين ملاقات و ابلاغ پيام چه شد؟

 

تلاش براى‌ نجات انسانها

در سال دهم بعثت ، محاصره اقتصادى‌ شكسته شد.پيامبر خدا حضرت محمّد و ياران وفادارش ، از زندان شعب به سوى‌ خانه‏هاى‌ خويش باز گشتند.پس از سه سال‏ صبر و استقامت ، به يارى‌ خدا ، از زندان شعب آزاد شدند و به خانه‏هاى‌ خويش باز گشتند؛خدا به آنان وعده داده بود كه اگر در راه خدا تلاش كنند و صبر و استقامت‏ ورزند ، آنان را يارى‌ نمايد و خداى‌ بزرگ به اين وعده خود وفا نمود.

حضرت ابو طالب كه پاسدارى‌ از رسول خدا را پذيرفته بود از كثرت و قدرت‏ كفّار نهراسيد و با تمام نيرو از رسول خدا دفاع كرد و سرانجام نصرت خدا در رسيد و او در اين مبارزه پيروز گشت و بر احترام و موقعيّت اجتماعى‌ و قدرتش نيز افزوده شد. بنى‌ هاشم از اين پيروزى‌ شادمان شدند و پس از تحمّل آن همه رنج و سختى‌ ، زندگى‌ در خانه‏هاى‌ خويش را ، از نو آغاز كردند.بت پرستان و سران قريش از شكست خود ، ناراحت و خشمگين بودند ولى‌ در آن موقعيت نمى‌‏توانستند كار مهمّى‌ انجام دهند ، ناچار در انتظار فرصت نشستند.

اين شرايط فرصت بسيار خوبى‌ براى‌ حضرت محمّد بود كه به تبليغ بپردازد ، او خشنود بود كه پس از اين پيروزى‌ چشمگير مى‌‏تواند در پناه موقعيّت و احترام اجتماعى‌‏ عموى‌ بزرگوارش ، با كمال آزادى‌ به انجام رسالت الهى‌ خويش بپردازد و لذا با كمال‏ جديّت مشغول تبليغ و گفتگو با مردم شد:

«اى‌ مردم!كيست كه از آسمان و زمين به شما روزى‌ مى‌‏رساند؟ كيست كه به شما چشم و گوش بخشيده است؟كيست كه جهان‏ به اراده او پديد آمده و اداره مى‌‏شود؟

آفريدگار اين جهان و آفريدگار شما خداست.او جهان و شما را پرورش مى‌‏دهد و روزى‌ مى‌‏رساند.او پروردگار به حقّ‏ شماست ، پس چرا براى‌ او شريك برگزيده‏ايد و از غير او اطاعت مى‌‏كنيد؟تنها خدا را پرسش كنيد و فقط او را اطاعت‏ نماييد كه راه حقّ همين است.مگر غير از راه حقّ جز گمراهى‌‏ چيزى‌ هست؟پس به كجا مى‌‏رويد؟.............

اى‌ مردم!كسانى‌ كه راه حقّ و نيكى‌ پيش گيرند ، خدا نيكوترين‏ پاداش را به آنان مى‌‏بخشد و بيشتر و بهتر هم مى‌‏دهد ، بر چهره‏ نيكو كاران هرگز گرد ذلّت و بيچارگى‌ نمى‌‏نشيند ، اينان‏ اصحاب بهشتند و جاودانه در آن خواهند زيست.ولى‌ آنان كه‏ راه زشتى‌ و گناه پيش گيرند ، كيفر ناراحت كننده‏اى‌ خواهند ديد.»

امّا افسوس كه اين تبليغ و گفتگوى‌ آزاد و اين فرصت ارزشمند ، چندان دوامى‌‏ نيافت.هنوز نه ماه از تاريخ شكسته شدن محاصره اقتصادى‌ نگذشته بود كه عموى‌‏ گراميش ابو طالب از دنيا رفت و بدين ترتيب رسول خدا ، حامى‌ بزرگ و پشتيبان دلسوز و فداكار خويش را از دست داد.مشركان خشنود شدند و به طرح توطئه پرداختند.طولى‌‏ نكشيد كه همسر با وفايش خديجه-بانوى‌ فداكارى‌ كه عمرى‌ با صداقت با رسول خدا زندگى‌ كرده بود و هر چه داشت در راه تبليغ دين اسلام و كمك به مسلمانان ايثار كرده بود- نيز وفات نمود و به جهان آخرت شتافت.

اين دو حادثه غم انگيز و دردناك ، در آن موقعيّت حسّاس ، براى‌ رسول خدا سخت و ناگوار بود ، بطورى‌ كه آن سال را سال غم و اندوه نام نهاد.پس از فوت‏ ابو طالب ، جمعيّت بنى‌ هاشم متلاشى‌ شد ، نيروى‌ اتّحاد خويش را از دست دادند و ديگر نتوانستند مانند گذشته از رسول خدا حمايت كنند.

كفّار و بت پرستان كه در انتظار چنين موقعيّتى‌ بودند به اذيّت و آزار رسول خدا پرداختند و در كارهايش كار شكنى‌ نمودند:در كوچه و بازار پيامبر را مسخره مى‌‏كردند ، نمى‌‏گذاشتند آزادانه آيات قرآن را براى‌ مردم بخواند و با آنان گفتگو نمايد.تهديد و تو ببخش مى‌‏كردند و سرانجام كار به آنجا رسيد كه گاه و بيگاه خاك و خاكروبه بر سرش‏ مى‌‏ريختند و او با سر و صورتى‌ خاك آلود به منزل باز مى‌‏گشت.دختر كوچكش فاطمه به‏ استقبال پدر مى‌‏شتافت ، دلش به حال پدر مى‌‏سوخت ، سر و صورت پدر را با دستهاى‌‏ كوچكش پاك مى‌‏كرد و بى‌‏اختيار اشك مى‌‏ريخت.رسول خدا ، حضرت محمّد صلّى‌ اللّه‏ عليه و آله دخترش را نوازش مى‌‏كرد و مى‌‏فرمود:دخترم!ناراحت نباش ، تحمّل اين‏ سختيها در راه خدا بسيار آسان است.

بدين گونه با فوت حضرت ابو طالب و خديجه بانوى‌ گرامى‌ اسلام ، وضع زندگى‌‏ رسول خدا در خانه و بيرون از خانه دگرگون شد؛چون حامى‌ بزرگ و پشتيبان دلسوز و فداكار خويش را ، كه بزرگ قبيله قريش بود ، از دست داده بود ، ديگر در آن جامعه امنيّت‏ و آزادى‌ نداشت و هر لحظه جانش در خطر بود.خانه‏اش هم از وجود همسر بسيار گرامى‌ و وفادارش ، يار و كمك كار و غمگسارش ، خالى‌ گشته بود و هنگامى‌ كه پس از تحمّل آنهمه رنج و گرفتارى‌ كه در خارج با آن روبرو بود ، به خانه باز مى‌‏گشت ، نه تنها چهره شادمان همسرش را نمى‌‏ديد ، بلكه با چهره گريان دختر كوچكش روبرو مى‌‏شد كه‏ دوان دوان به استقبالش مى‌‏شتافت و سراغ مادرش را مى‌‏گرفت و مى‌‏پرسيد:پدر جان! مادرم كجا رفته است؟رسول خدا چهره دخترش را مى‌‏بوسيد ، او را نوازش مى‌‏نمود و دانه‏هاى‌ اشك را از روى‌ گونه‏هايش پاك مى‌‏كرد و مى‌‏فرمود:دخترم!گريه مكن ، مادرت‏ به بهشت رفته است و هم اكنون فرشته‏هاى‌ پاك بهشتى‌ از او پذيرايى‌ مى‌‏كنند.

در چنين اوضاعى‌ رسول خدا چگونه مى‌‏توانست رسالت الهى‌ خويش را انجام‏ دهد؟آيا مى‌‏توانست كسى‌ را-چون ابو طالب-بيابد تا از او و دعوت او پشتيبانى‌ و حمايت نمايد؟آيا بدون چنين پشتيبانى‌ مى‌‏توانست از هدايت مردم دست بر دارد؟

 

سفر به طائف‏

وقتى‌ رسول خدا در چنين موقعيّتى‌ قرار گرفت و از حمايت و ايمان مردم مكّه‏ مأيوس شد ، تصميم گرفت كه به شهر طائف سفر كند و مردم آن سامان را به دين اسلام‏ دعوت نمايد ، به اين اميد كه آنها اسلام را بپذيرند و در مقابل مستكبران قريش به‏ حمايتش برخيزند.(خوبست بدانيد كه طائف يك شهرك ييلاقى‌ بود و با شهر مكّه‏ دوازده فرسخ فاصله داشت و طائفه ثقيف كه بعد از قريش بزرگترين طائفه حجاز بودند در آنجا زندگى‌ مى‌‏كردند).

پيامبر خدا حضرت محمّد-صلّى‌ اللّه عليه و آله-دخترش فاطمه را به يكى‌ از خويشان سپرد ، مقدار كمى‌ آب و غذا برداشت و مخفيانه از شهر خارج شد و براى‌‏ نجات بندگان خدا از ظلم و ستم و شرك و پليدى‌ و گناه و دعوت آنان به عبادت و اطاعت خدا ، راه طائف را در پيش گرفت.راه سخت و كوهستانى‌ بود و رسول خدا اين‏ راه را با دشوارى‌ بسيار پيمود.خسته ولى‌ پر اميد و با نشاط به شهر رسيد.كاملا غريب و ناآشنا بود ، هر چند كه بسيارى‌ از مردم طائف ، نام او و نام آيين او را كم و بيش شنيده‏ بودند ولى‌ اغلب شخص او را از نزديك نديده و نمى‌‏شناختند.وارد شهر شد ، چند كوچه را پيمود تا شايد آشنايى‌ پيدا كند ولى‌ كسى‌ را نيافت.او را به منزل رؤسا و بزرگان‏ شهر راهنمايى‌ كردند ، تا به آنها بگويد كه چه كار دارد و براى‌ چه به اين شهر آمده است.

رسول خدا خود را معرّفى‌ نمود و هدف مسافرت خود را با آنان در ميان نهاد:

«.....من محمّد بن عبد اللّه رسول خدا هستم.از سوى‌ خدا براى‌‏ هدايت و نجات شما پيام آورده‏ام.از شرك و بت پرستى‌ و ظلم‏ و ستم دست برداريد و خدا را اطاعت كنيد.تقوى‌ پيشه كنيد و مرا اطاعت نماييد تا شما را به يك زندگى‌ بسيار پاك ، در دنيا و آخرت و به حيات دائم و نيكو رهنمون شوم ، من شما را از حضور در روز قيامت بيم مى‌‏دهم و از عذاب آخرت مى‌‏ترسانم ، بترسيد كه مبادا كار از كار بگذرد و شما كافر و مشرك از دنيا برويد كه در قيامت گرفتار عذاب و حسرت خواهيد شد.دعوت‏ مرا بپذيريد و اسلام را قبول كنيد تا در دنيا و آخرت رستگار گرديد.از من و از دعوت آسمانى‌ من حمايت كنيد تا بتوانم همه‏ مردم را به دين اسلام فرا خوانم.............»

امّا سران و اشراف طائفه ثقيف كه بر اثر گناه و ستم ، دلهايشان سخت و تاريك‏ شده بود ، دعوت آسمانى‌ پيامبر را نپذيرفتند و سخنان رسول خدا در دلهاى‌ تاريك و سختشان اثر نكرد ، دعوت رسول خدا را نپذيرفتند ، بعلاوه سخنان ناروايى‌ نيز در جوابش گفتند.

رسول خدا بسيار متأسّف و متأثر شد كه چرا اينان به گمراهى‌ خويش ادامه‏ مى‌‏دهند؟چرا بت مى‌‏پرستند؟چرا چيزى‌ را مى‌‏پرستند كه نه مى‌‏شنود ، نه مى‌‏بيند و نه آنان‏ را ذرّه‏اى‌ بى‌‏نياز مى‌‏كند؟چرا اين مردم از نور پيامبرى‌ كه خدا به من عنايت كرده پيروى‌‏ نمى‌‏كنند؟چرا خدا را به يگانگى‌ نمى‌‏پرستند؟چرا به ستمها و زشتيهاى‌ خود ادامه‏ مى‌‏دهند؟چرا اين مردم با اين اعمال زشت خود را گرفتار ذلّت و نكبت دنيا و عذاب‏ آخرت مى‌‏كنند؟.............؟

رسول خدا متأسّف و ناراحت مى‌‏شد ، ناچار از خانه آنان بيرون رفت و به دعوت‏ ساير مردم پرداخت.تقريبا مدّت يكماه در آن شهر توقّف نمود و با مردمى‌ كه از كوچه و بازار مى‌‏گذشتند صحبتها كرد ، درباره ارزش والاى‌ انسان و جاودانگى‌ او در جهان‏ آخرت ، هدف زندگى‌ و راه و رسم درست زندگى‌ با مردم سخنها گفت ، آنان را به خدا پرستى‌ و خدا دوستى‌ و اطاعت از خدا دعوت كرد و به عذاب آخرت بيم داد.ولى‌‏ تبليغات و پند و اندرزهاى‌ آن حضرت در دلهاى‌ تاريك آنها نيز چندان اثرى‌ نداشت. شايد هم در دل برخى‌ كه كمتر آلوده بودند روزنه‏اى‌ گشوده شد تا نور هدايت بر دلشان‏ بتابد و به تدريج تاريكى‌ و زشتى‌ را بزدايد.

ولى‌ مستكبران و سران قريش-آنان كه قدرت و منافع خود را در خطر مى‌‏ديدند- تدريجا احساس خطر كردند.برخى‌ از افراد نادان و سفيه را تحريك كردند تا مزاحم‏ رسول خدا شوند:مسخره‏اش كنند ، در ميان صحبتهايش داد و فرياد راه بيندازند ، ناسزايش بگويند و سنگش بزنند و بالاخره يك روز وقتى‌ رسول خدا براى‌ عدّه ‏اى‌‏ صحبت مى‌‏كرد ، اوباش و مردم فريب خورده و نادان به تحريك مستكبران اطرافش حلقه‏ زدند و او را سنگباران كردند ، سنگ مى‌‏زدند و مى‌‏گفتند:از شهر ما خارج شو ، پياپى‌‏ سنگ مى‌‏زدند و ناسزا مى‌‏گفتند. خروج از طائف‏

پيامبر ناچار راه خارج شهر را در پيش گرفت و آنان همچنان او را بدرقه كردند و سنگ زدند.بدنش كاملا مجروح شده بود و از پاهاى‌ مبارك و حق پويش خون‏ مى‌‏چكيد.خسته و خونين ، متأسّف و متأثر از شهر خارج شد ، براى‌ هدايت و نجات‏ انسانهاى‌ اسير و دربند ، غريب و تنها به اين شهر آمده بود و اكنون با بدنى‌ آزرده و مجروح از شهر بيرون مى‌‏رفت.سنگها ديگر به او نمى‌‏رسيدند.مردم او را رها كردند و به‏ شهر تاريك خود بازگشتند.

رسول خدا-كه ديگر توان راه رفتن نداشت-در كنار ديوار باغى‌ ، زير سايه‏ درختى‌ كه شاخه‏هايش از باغ بيرون آمده بود ، نشست و با خداى‌ خويش مناجات كرد:

«پروردگارا!ضعف و ناتوانى‌ خود و آزار و ستم اين مردم نادان‏ را پيش تو باز مى‌‏گويم.اى‌ خداى‌ مهربان و اى‌ پروردگار مستضعفان!مرا به چه كسى‌ واگذار كرده‏اى‌؟آيا مرا به‏ بيگانگان واگذار كرده‏اى‌ تا با چهره عبوس و گرفته با من‏ برخورد نمايند؟آيا مى‌‏پسندى‌ كه دشمنان بر من مسلّط گردند؟.... خدايا اين همه رنج و گرفتارى‌ را به خاطر تو و براى‌ هدايت‏ بندگان تو تحمّل مى‌‏كنم».

صاحبان باغ كه اين منظره را از دور تماشا مى‌‏كردند ، دلشان به حال رسول خدا سوخت ، سبدى‌ را پر از انگور كردند و به غلامشان كه عداس نام داشت دادند ، تا نزد آن‏ مهمان غريب ببرد.عداس سبد را برداشت و نزد پيامبر برد.ديدار چهره خسته و نورانى‌‏ پيامبر ، بدن مجروح و پاهاى‌ خونين او برايش تعجّب انگيز بود.سبد را پيش پيامبر نهاد و گفت:بفرماييد!از اين انگورها بخوريد.و در كنارى‌ ايستاد و با شگفتى‌ به پيامبر نگريست.

رسول خدا-كه بسيار گرسنه و تشنه بود-يك خوشه انگور برداشت ، به‏ دانه‏هاى‌ شفّاف و زيباى‌ آن نگاه كرد.«بسم اللّه الرّحمن الرّحيم»گفت و دانه دانه در دهان‏ گذاشت؛چه خوب و به موقع از رسول خدا پذيرايى‌ كرده بودند ، كام خشكيده رسول خدا تازه شد.

عداس كه حالات رسول خدا را با دقّت زير نظر داشت ، وقتى‌ كلمه‏ «بسم اللّه الرّحمن الرّحيم»را از رسول خدا شنيد ، تعجّب كرد و پرسيد:اين جمله يعنى‌ چه؟ اين كلام را از كجا آموخته‏اى‌؟

پيامبر كه هنوز خوشه انگور را در دست داشت ، به صورت عداس نگاه مهر آميزى‌‏ كرد و ابتدا از او پرسيد:اهل كجا هستى‌؟چه دينى‌ دارى‌؟

-اهل نينوا و مسيحى‌ هستم.

-اهل نينوا هستى‌؟از شهر بنده نيكو كار خدا يونس ، هستى‌؟يونس فرزند متى‌.

بر تعجّب عداس افزوده شد و پرسيد:يونس را از كجا مى‌‏شناسى‌؟نام پدر يونس‏ را از كجا مى‌‏دانى‌؟به خدا سوگند!وقتى‌ از شهر نينوا خارج شدم ، حتّى‌ ده نفر در آنجا نبودند كه نام پدر يونس را بدانند ، شما از كجا او را مى‌‏شناسى‌؟از كجا نام پدر او را مى‌‏دانى‌؟در اين سرزمين كه مردم آن بى‌‏سواد و بى‌‏اطّلاعند نام پدر يونس را از كه‏ آموخته‏اى‌؟

رسول خدا فرمود:يونس برادر من و پيامبر خدا بود ، من نيز پيامبر خدا هستم ، خدا به من دستور داده كه كارهايم را با نام او و با كلمه مقدّس«بسم اللّه الرّحمن الرّحيم» شروع كنم ، آيا مى‌‏دانى‌ چرا؟

عداس كه ضميرى‌ روشن و حق‏پذير داشت ، بسيار خشنود شد و درباره پيامبرى‌‏ رسول خدا و دعوت او پرسشهايى‌ نمود و پيامبر با اين كه بسيار خسته بود به همه‏ سؤالات او با صبر و حوصله پاسخ داد ، گفتگوى‌ عداس با رسول خدا ساعتى‌ طول كشيد و سرانجام حقّانيّت دعوت رسول خدا براى‌ او روشن شد ، ايمان آورد و مسلمان شد. پيامبر هم از اسلام آوردن او بسيار خشنود شد.خشنود و خوشحال شد كه توانسته است‏

در اين سفر يك انسان محروم و ستمديده را هدايت كند.با عداس خداحافظى‌ كرد و به‏ سوى‌ مكّه رهسپار شد ، به سوى‌ شهرى‌ كه مشركان ستمگر ، با شمشيرهاى‌ كشيده در كمينش نشسته بودند.راه سخت و دشوار بود ولى‌ مسئوليّت الهى‌ و هدف والاى‌ رسول‏ خدا برتر از همه سختيها و دشواريهاست ، به راه افتاد و قطره‏هاى‌ پاك خونش ، ايمان‏ راسخ او را به خداى‌ يگانه و استقامت او را در راه هدايت بندگان خدا ، بر سنگهاى‌ راه‏ ثبت مى‌‏كرد. آيه‏اى‌ از قرآن كريم‏

لَقَد جاءَكُم رَسُولٌ مِن اَنفُسِكُم عَزيزٌ عَلَيهِ ماعَنِتُّم حَريصٌ عَلَيكُم‏ بِالمُؤمِنينَ رَئُوفٌ رَحيمٌ. سوره توبه آيه 128

رسولى‌ از شما براى‌ هدايتتان آمده است كه رنج و پريشانى‌ شما بر او بسيار گران است و او بر هدايت شما بسيار مشتاق و حريص و دلسوز و به مؤمنين بسيار رئوف و مهربان است. بينديشيد و پاسخ دهيد.

1-پيامبر در تبليغ و گفتگوى‌ خود ، مردم را به چه اصولى‌ فرا مى‌‏خواند؟

2-فوت حضرت ابو طالب چه تأثيرى‌ در روند تبليغ و دعوت پيامبر به جاى‌ گذارد؟

3-پيامبر با چه انگيزه‏اى‌ به طائف سفر كرد؟چه مدّتى‌ در طائف درنگ نمودند؟در اين مدّت برنامه‏ تبليغش چه بود؟

4-سران و مستكبران شهر چگونه براى‌ رسول خدا مزاحمت فراهم نمودند؟.............چرا؟

5-رسول خدا پس از خروج از شهر طائف ، در مناجات خويش با خدا چه گفت؟

6-در اين حال چه كسى‌ از او پذيرايى‌ كرد؟

7-عداس از چه تعجّب كرد؟از رسول خدا چه پرسيد؟

8-با شنيدن چه مطلبى‌ بر تعجّبش افزوده شد؟

9-عداس چگونه مسلمان شد؟چرا پيامبر اكرم از اسلام آوردن او به اين اندازه خشنود شد؟

 

بيعت با پيامبر

ايام حجّ فرصت بسيار خوب و مناسبى‌ بود تا پيامبر دور از فشار مشركين با مردم‏ و مسافرين صحبت كند و آنان را به تفكّر و انديشه درباره دين اسلام فرا خواند و روشنى‌‏ شناخت و نور ايمان را در دلشان برافروزد.اين بار پيامبر با شش نفر از قبيله خزرج‏ گفتگو مى‌‏كرد و با آهنگ آسمانى‌ و دلنشين خويش آيات قرآن را بر ايشان تلاوت‏ مى‌‏فرمود؛آياتى‌ در زمينه خداپرستى‌ و نفى‌ شرك و بت‏پرستى‌ ، آياتى‌ درباره دعوت به‏ خير و نيكى‌ ، آياتى‌ در ياد آخرت و آينده خطير انسان در آن جهان ، آياتى‌ براى‌ هشيارى‌‏ خرد و بيدارى‌ دل.............

نمونه‏اى‌ از اين دسته آيات را در سوره نحل چنين مى‌‏خوانيم:

«و خدا از آسمان باران فرستاد و با آن زمين مرده را زنده كرد و البتّه در آن ، آيه روشن و نشانه آشكارى‌ است براى‌ گروهى‌ كه‏ گوش شنوا دارند * و شما را در آفرينش چهار پايان عبرت و بيدار باشى‌ است ، از ميان خون و فرث شيرى‌ پاكيزه و گوارا به‏ شما مى‌‏نوشانيم * به ميوه‏هاى‌ درخت خرما و انگور بنگريد كه‏ هم از آن مسكر مى‌‏گيريد و هم روزى‌ پاك و نيكو و البتّه در آن ، آيه روشنى‌ است براى‌ خردمندان * و پروردگارت به زنبور عسل الهام نمود كه از كوهها و ساختمانها و درختان خانه‏ هايى‌‏ برگزين و از همه ثمرات تناول كن و راههاى‌ پروردگارت را با فروتنى‌ بپيما ، بنگريد كه چگونه از زنبور عسل اين نوشيدنى‌‏ گوارا با رنگهاى‌ مختلف بيرون مى‌‏آيد كه مايه شفاى‌ مردم است‏ و البتّه در آن ، آيه روشن و نشانه آشكارى‌ است براى‌ گروهى‌‏ كه مى‌‏انديشند * و خداست كه شما را آفريده و هم اوست كه‏ شما را مى‌‏ميراند و گروهى‌ از شما در دوران عمر به روزگار پيرى‌ و ناتوانى‌ مى‌‏رسند كه ديگر هيچ نمى‌‏دانند و البتّه خدا عليم‏ و قدير است.............پس چرا غير خدا را مى‌‏پرستند؟چيزهايى‌ را كه‏ نه از روزيشان چيزى‌ در آسمانها و زمين به دست آنهاست و نه‏ از عهده كارى‌ بر مى‌‏آيند * »

آهنگ زيبا و معناى‌ رساى‌ آيات قرآن ، سخنان حكمت‏آميز پيامبر ، پند و موعظه‏ او ، شيرينى‌ گفتار و دلنشينى‌ رفتار پر مهر او ، در اين شش نفر تأثير بسيار نيكويى‌ نهاد و به اسلام علاقمندشان نمود ، به علاوه اينان از يهوديان شنيده بودند كه حضرت موسى‌ در كتاب آسمانى‌ خود خبر داده كه پيامبرى‌ از مكّه بر انگيخته خواهد شد و آيين يگانه- پرستى‌ و توحيد را ترويج خواهد نمود و بت پرستى‌ را بر خواهد افكند ، با اين زمينه قبلى‌‏ و با شنيدن اين سخنان روح بخش پيامبر و با مشاهده اين رفتار پر مهر ، روحى‌ تازه پيدا كردند و در همان مجلس به اسلام گرويدند.

وقتى‌ از پيامبر جدا مى‌‏شدند ، گفتند:سالهاى‌ طولانى‌ است كه بين ما و قبيله‏ «اوس»جنگ و ستيز است ، اميد است خدا بوسيله شما و آيين آسمانى‌ شما اين آتش را فرو نشاند و ما اكنون به شهرمان يثرب باز مى‌‏گرديم و آيين آسمانى‌ اسلام را به مردم آن‏ سامان عرضه مى‌‏كنيم.مردم يثرب كم و بيش از حضرت محمّد و آيين اسلام سخنهاى‌‏ پراكنده‏اى‌ شنيده بودند امّا فعّاليّت اين شش نفر زمينه بسيار مناسبى‌ را براى‌ شناخت‏ بهتر و انتشار اسلام فراهم كرد.عدّه زيادى‌ به اسلام علاقمند شدند و برخى‌ هم به اسلام‏ گرويدند.

مدّتى‌ نگذشت كه يك گروه دوازده نفرى‌ از سران يثرب به مكّه آمدند تا اسلام‏ خود را حضور پيامبر عرضه نمايند و يارى‌ خويش را اعلام دارند و براى‌ پشتيبانى‌ كامل‏ با او پيمان بندند ، ملاقات اين دوازده نفر با پيامبر به اين سادگيها ميسّر نبود چون مكّه‏ تحت حكومت اشراف و زورمندان بت پرست اداره مى‌‏شد ، و شهر مكّه شهر رعب و شكنجه و اختناق و ظلمت بود ، بالاخره محلّ ملاقات در بيرون شهر پشت گردنه يك كوه‏ در«عقبه»كه از رفت و آمدها و نگاههاى‌ جستجوگر مشركان دور بود ، تعيين شد و زمان‏ ملاقات هم در نيمه شب. پيمان عقبه‏

آن شب به نيمه رسيد ، اسعد بن زراره و عبادة بن صامت و ده نفر ديگر با استتار و تقيّه كامل از راه پر پيچ و خمى‌ كه به پشت كوه مى‌‏رسيد ، گذشتند و در روشنايى‌ ملايم‏ مهتاب در حضور پيامبر نشستند ، چند نفر از مسلمانان مكّه هم همراه پيامبر آمده بودند ، گفتگوها كاملا سرّى‌ و مخفيانه انجام گرفت و قبل از طلوع سپيده جلسه پايان يافت و همه با هوشيارى‌ و دقّت كامل متفرّق شدند ، خوشبختانه كسى‌ از مشركين مكّه از اين‏ جلسه اطّلاعى‌ پيدا نكرد.

در يثرب مسلمانان از اين دوازده نفر پرسيدند كه با رسول خدا چگونه ديدار كرديد ، با او چه گفتيد و چه پيمان بستيد؟آنها در پاسخ گفتند:با رسول خدا پيمان بستيم‏ كه:به خدا شرك نورزيم ، دزدى‌ نكنيم ، زنا و فحشا نكنيم ، فرزندان خود را نكشيم ، به‏ يكديگر تهمت نزنيم و در كارهاى‌ نيك از رسول خدا اطاعت كنيم و نافرمانى‌ نورزيم............. تبليغ اسلام در مدينه‏

پس از مدّتى‌ نامه‏اى‌ به پيامبر نوشتند كه فردى‌ را به سوى‌ آنان بفرستد تا اسلام‏ را به آنان تعليم دهد و معارف قرآن را به آنان بياموزد.پيامبر هم جوان شايسته و آراسته‏اى‌ را به نام مصعب به سويشان اعزام كرد ، مصعب قرآن را خوش آهنگ و نيكو قرائت مى‌‏كرد و بسيار شيوا و رسا سخن مى‌‏گفت.روزها در كنار يكى‌ از چاههاى‌ مدينه‏ (يثرب)زير سايه درختى‌ مى‌‏ايستاد و با آهنگ بسيار زيبا و دلنشينى‌ قرآن تلاوت مى‌‏كرد ، مردم اطرافش حلقه مى‌‏زدند و او آرام آرام آيات قرآن را قرائت مى‌‏نمود.وقتى‌ دلها آماده‏ پذيرش مى‌‏شد ، لب به سخن مى‌‏گشود و درباره ارزشهاى‌ والاى‌ دين اسلام با آنان‏ صحبت مى‌‏كرد ، دلهاى‌ حقّ پذير مردم يثرب نرم مى‌‏شد سخنش را به دقّت مى‌‏شنيدند و به‏ اسلام مى‌‏گرويدند و ايمان مى‌‏آوردند.

با شنيدن خبر گرايش مردم به اسلام ، برخى‌ رؤساى‌ قبائل و بزرگان مدينه‏ بر آشفتند ، يكى‌ از آنان براى‌ بيرون راندن مصعب از شهر ، با شتاب و خشم حركت كرد ، هنگامى‌ كه نزديك مصعب رسيد صورتش از خشم برافروخته بود.شمشيرش را از نيام‏ بر كشيد و خشمگين و خشن فرياد زد دست از تبليغ اسلام بردار و از شهر ما بيرون شو وگرنه.............

مصعب نگذاشت سخنش تمام شود بدون اين كه كمترين تندى‌ و خشونتى‌ از خود نشان دهد به آرامى‌ گفت:

ممكن است لحظه‏اى‌ همين جا بنشينيم و با هم گفتگو كنيم؟سخنان مرا بشنو ، اگر ناسنجيده و نادرست بنظرت رسيد ، از تبليغ آنها دست بر مى‌‏دارم و از همان راهى‌ كه‏ آمده‏ام باز مى‌‏گردم.............

-راست مى‌‏گويى‌ ، خوب است نخست سخنت را بشنوم ، دعوتت را بشنوم و بعد تصميم بگيرم.آنگاه همانجا نشست و شمشيرش را در غلاف فرو برد.مصعب هم آياتى‌‏ از قرآن انتخاب كرد و براى‌ او تلاوت نمود.

اى‌ كاش تاريخ براى‌ ما ثبت كرده بود كه در آن لحظه حسّاس مصعب چه آياتى‌ را برگزيد ، امّا خدا را شكر كه اينك قرآن در دست ماست و مى‌‏توانيم در آياتى‌ مشابه-كه‏ خدا با آن آيات به مشركين هشدار داده و آنان را به اسلام دعوت كرده-بنگريم و بينديشيم:

«آيا كسى‌ كه مى‌‏آفريند همانند كسى‌ است كه نمى‌‏آفريند ، پس‏ چرا متذكّر نمى‌‏شويد؟ *

و اگر بخواهيد نعمتهاى‌ خدا را به شماره آوريد ، هرگز نمى‌‏توانيد و البتّه خدا آمرزگار و مهربان است * و خدا آنچه‏ را كه پنهان مى‌‏داريد و آنچه را كه آشكار مى‌‏كنيد همه را مى‌‏داند * اين بتهايى‌ را كه در مقابل خدا مى‌‏پرستيد و از آنها درخواست مى‌‏كنيد ، هرگز چيزى‌ نمى‌‏آفرينند ، بلكه خود آفريده‏ شده‏اند * مردگانى‌ هستند نه زندگان ، و چه مى‌‏دانند كه چه‏ هنگام مبعوث مى‌‏شوند * خداى‌ شما خداى‌ يگانه است ، آن‏ كسان كه به آخرت ايمان نمى‌‏آورند دلهايى‌ زشت و سركش‏ دارند و آنها مستكبرند * ناچار خدا از آنچه سرّى‌ انجام‏ مى‌‏دهند آگاه است و به آنچه كه آشكارش مى‌‏نماييد اطّلاع دارد و خدا مستكبرين را هيچ دوست ندارد * »

حقايق نورانى‌ و آسمانى‌ قرآن ، جذّابيّت و زيبايى‌ آيات آن ، اخلاق و صبر و استقامت مصعب قدرت منطق و روشنگرى‌ و بيان او دگرگونش كرد ، گويى‌ ، جان خفته‏اش بيدار و خوى‌ سركش و مستكبرش به كنار رفته ، فرصتى‌ و آرامشى‌ براى‌ شنيدن و انديشيدن پيدا كرد.آنگاه با صدايى‌ آرام و جملاتى‌ كه از شرم و ادب آهسته و شمرده ادا مى‌‏شد ، گفت:وقتى‌ كه مى‌‏خواهيد مسلمان شويد ، چه‏ مى‌‏كنيد؟آداب پذيرش اين دين چيست؟

-كار مشكلى‌ نيست ، به يگانگى‌ خدا و رسالت حضرت محمّد گواهى‌ دهيم ، جامه و تن در آب بشوييم و راه انس و آشنايى‌ با خدا را بگشاييم و نماز بخوانيم. پيمان عقبه(دومين پيمان)

مردم مدينه اين چنين حقّانيّت دين اسلام را در مى‌‏يافتند و يكى‌ پس از ديگرى‌‏ تسليم امر خدا مى‌‏شدند ، و با شور و اشتياق دين اسلام را بعنوان برنامه زندگى‌‏ مى‌‏پذيرفتند ، انتظار مى‌‏كشيدند تا موسم حجّ فرا رسد كه بار سفر بر بندند و به ديدار پيامبر بشتابند و آمادگى‌ خود را براى‌ يارى‌ و خدمت اعلام نمايند.سرانجام كاروان حجّ از مدينه با پانصد نفر راهى‌ مكّه شد.در ميان كاروانيان تقريبا هفتاد نفر مسلمان وجود داشت.به مكّه رسيدند و با پيامبر قرار ملاقات گذاشتند ، مى‌‏خواستند در اين ديدار رسما با پيامبر بيعت كنند و اعلام پشتيبانى‌ نمايند.وقت ملاقات نيمه شب سيزدهم ذى‌ الحجّه‏ پشت گردنه كوهى‌ نزديك منى‌ تعيين شد.

ميعاد فرا رسيد ، مسلمانان مخفيانه يكى‌ يكى‌ ، دو تا دو تا ، به سوى‌ عقبه رفتند و در آنجا دور از چشم خواب گرفته مشركان گرداگرد پيامبر حلقه زدند.

از پيامبر درخواست كردند كه مقدارى‌ بر ايشان صحبت كند ، پيامبر هم آياتى‌ از قرآن كريم را بر ايشان برگزيد و تلاوت فرمود و توضيح داد كه از خدا يارى‌ بخواهيد و صبورى‌ و استوارى‌ پيشه سازيد و بدانيد كه عاقبت نيكو براى‌ متّقين است.و سپس‏ پيامبر اظهار تمايل نمود و فرمود كه دوست دارد به يثرب هجرت كند و در ميان آنان‏ زندگى‌ نمايد.همه از اين اظهار تمايل پيامبر خشنود شدند و مشتاقانه استقبال كردند.

يكى‌ گفت:به خدا سوگند با صداقت تمام با پيامبر پيمان مى‌‏بنديم و در راه دفاع‏ از او جانبازى‌ مى‌‏كنيم و آنچه را مى‌‏گوييم همان را در دل مى‌‏پروريم.

ديگرى‌ گفت:با شما بيعت مى‌‏كنيم بر اين كه همان گونه كه از فرزندان و اهل‏ بيت خود دفاع مى‌‏كنيم از شما نيز دفاع كنيم.

ديگرى‌ گفت:ما فرزندان جنگ و مبارزه هستيم و تربيت يافتگان جبهه‏هاى‌‏ سخت نبرديم و تا پاى‌ جان براى‌ پذيرايى‌ و دفاع از پيامبر خدا ايستاده‏ايم.

شور و شوق سراسر جمعيّت را فرا گرفت و هر كس از ميان جمعيّت سخنى‌‏ گفت ، فراموش كردند كه در مكّه هستند و در حكومت خطرناك مشركان نشسته‏اند.

عموى‌ پيامبر در حالى‌ كه دست پيامبر را در دستش مى‌‏فشرد با صدايى‌ بسيار آهسته كه به سختى‌ شنيده مى‌‏شد گفت:آرام باشيد ، آهسته صحبت كنيد ، نكند مشركان‏ براى‌ ما جاسوسى‌ گمارده باشند.............

به اين ترتيب جلسه پايان يافت ، بتدريج جمعيّت با پيامبر بيعت كردند و پيمان‏ بستند و خداحافظى‌ نمودند و رفتند.هنوز سپيده ندميده بود كه همه جمعيّت متفرّق‏ شدند.امّا متأسّفانه فردا معلوم شد كه مشركان مكّه از تشكيل اين جلسه خبردار شده‏اند و كم و بيش از بيعت اهل يثرب با پيامبر و گفتگوهاى‌ ديشب ، بطور مبهم خبرهايى‌‏ شنيده‏اند.وحشت و اضطراب وجودشان را فرا گرفت ، انديشيدند كه اگر حضرت محمّد و ديگر مسلمانان مكّه به يثرب بروند و آنجا پايگاه پر قدرتى‌ پيدا كنند چه‏ها خواهد شد.لذا در«دار الندوه»جمع شدند و تصميم گرفتند شدّت عمل نشان دهند و براى‌ از ريشه‏ بر كندن اسلام و نابود كردن مسلمانان نقشه قاطعى‌ طرح كنند. آيه‏اى‌ از قرآن كريم‏

اِنَّ الَّذينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ استَقامُوا فَلا خَوفٌ عَلَيهِم وَ لا هُم يَحزَنُونَ. سوره احقاف آيه 13.

البتّه كسانى‌ كه گفتند پروردگارمان خداست و استقامت ورزيدند هيچ‏ بيمى‌ ندارند و هيچ حزن و اندوهى‌ نبرند.

 

بينديشيد و پاسخ دهيد.

1-در آيات سوره نحل-كه ترجمه‏اش در درس آمده است-خدا چه چيزهايى‌ را آيات روشن و آشكار قدرت خويش مى‌‏شمرد؟از بر شمردن اين آيات چه نتيجه‏اى‌ را اعلام مى‌‏نمايد؟اين آيات‏ چه اصلى‌ از اصول اساسى‌ اديان آسمانى‌ را بيان مى‌‏كند؟

2-شش نفر از خزرجيان-كه اسلام را در حضور رسول خدا پذيرفتند-از يهوديان مدينه چه‏ شنيده بودند؟آن سخن به چه اصلى‌ از اصول دين اشاره دارد؟

3-هنگامى‌ كه اين عدّه از خزرجيان از پيامبر خداحافظى‌ مى‌‏كردند درباره چه مسأله‏اى‌ اظهار اميدوارى‌ كردند؟

4-فعّاليّت اين عدّه درباره معرّفى‌ اسلام چه نتيجه‏اى‌ داد؟

5-مفاد نخستين پيمان در عقبه چه بود؟اوّلين مسأله‏اى‌ كه پيامبر از آنان قول گرفت و با آنان درباره‏ رعايتش عهد بست ، چه بود؟كداميك از اصول اساسى‌ و اعتقادى‌ دين اسلام بود؟

6-پيامبر چه كسى‌ را براى‌ تبليغ دين اسلام به سوى‌ يثرب اعزام فرمود؟او چه ويژگيهايى‌ داشت؟و شيوه تبليغش چگونه بود؟آداب پذيرش دين اسلام را چه چيزهايى‌ بيان كرد؟

7-ميعاد در دوّمين پيمان عقبه چه وقت و چه زمانى‌ بود؟در اين ميعاد چه كسانى‌ با پيامبر ديدار كردند؟چه شنيدند و چه گفتند؟

 

 

مكر مشركان‏

هنگامى‌ كه مشركان از گفتگوهاى‌ آن جلسه سرّى‌-هر چند بسيار مبهم و سربسته-اطّلاع پيدا كردند ، بر آزار و شكنجه مسلمانان افزودند.مسلمانان-كه از شدّت رنج و شكنجه در فشار و سختى‌ فراوانى‌ بودند-از رسول خدا چاره خواستند ، آيا بايد بر همين شكنجه‏ها صبر كنند؟يا راه چاره ديگرى‌ بينديشند؟

رسول خدا به آنان امر فرمود كه:با اختفاى‌ كامل دور از چشم مشركان به سوى‌‏ مدينه-كه آن روزها هنوز يثرب نام داشت و بعدا به احترام ورود پيامبر آن را «مدينة الرسول شهر پيامبر»ناميدند-هجرت كنند و به آنان مژده داد كه:

كسانى‌ كه پس از تحمّل رنجها و ستمهايى‌ كه به آنان رفته است‏ هجرت كنند ، خداى‌ بزرگ در دنيا جايگاه والا و نيكويى‌‏ نصيبشان كند و البتّه اجر آخرت براى‌ آنان بسيار برتر و بالاتر است.اين اجر كبير نصيب كسانى‌ خواهد شد كه در مشكلات‏ صبور و پايدار و شكيبا باشند و بر خدا توكّل نمايند.البتّه‏ پروردگار بر شما كه بر مشكلات صبور و شكيباييد و در راه او مجاهده و هجرت مى‌‏كنيد ، بسيار مهربان و آمرزگار است.

امّا هجرت چگونه ممكن است؟هجرت از شهر و ديارى‌ كه مدّتها در آن زندگى‌‏ كرده‏اند و با آن آشنا و مأنوسند ، چگونه ممكن است؟آيا مى‌‏توان خانه و زندگى‌ را گذاشت و گذشت و تنهاى‌ تنها به سوى‌ ديارى‌ ناآشنا سفر كرد؟

چگونه مى‌‏توان كودكان خردسال را در اين سفر طولانى‌ و سخت ، همراه برد؟ چگونه مى‌‏توان در آن ديار ناآشنا زندگى‌ كرد؟چگونه؟نه شغلى‌ ، نه درآمدى‌ ، نه‏ خانه‏اى‌.............؟اينها همه مشكلاتى‌ بودند كه به نظر مى‌‏رسيدند ، امّا وعده خدا و توكّل بر خدا و صبر در راه خدا ، همه مشكلات و سختيها را آسان مى‌‏نمود.لذا با اعتماد به وعده‏ها و ياريهاى‌ خدا ، هجرت اين مسلمانان فداكار به مدينه آغاز شد.مشركان وقتى‌ خبردار شدند كه عدّه زيادى‌ از آنان به مدينه رسيده بودند؛امّا براى‌ جلوگيرى‌ از هجرت بقيّه ، آنان را سخت زير نظر گرفتند ولى‌ مسلمانان دست بردار نبودند ، از هر فرصتى‌ براى‌‏ هجرت استفاده مى‌‏كردند ، شبها و مخصوصا در نيمه‏هاى‌ شب ، با استفاده از خواب- آلودگى‌ و غفلت مراقبين ، راه مدينه را از بيراهه‏ها ، در پيچ و خمهاى‌ كوهها و پستيها و بلنديها و دامنه‏ها مى‌‏پيمودند ، و با پاهاى‌ مجروح و بدنهاى‌ خسته و چهره‏هاى‌ سوخته‏ خود را به مدينه مى‌‏رساندند.

مشاهده اين هجرت و پايدارى‌ و استقامت و ايثار بر وحشت كفّار مى‌‏افزود. مى‌‏ترسيدند مسلمانان در مدينه پايگاه قدرتمندى‌ تشكيل دهند و از اين پايگاه بر آنان‏ بتازند ، لذا فورا جلسه‏اى‌ تشكيل دادند تا با همفكرى‌ و مشورت ، ابعاد مختلف اين خطر را كه قبلا آن را هيچ پيش‏بينى‌ نمى‌‏كردند ، بررسى‌ كنند.

در اين جلسه ابتدا يكى‌ از مشركان چنين گفت:فكر مى‌‏كرديم نداى‌ محمّد را در شهرمان خاموش خواهيم كرد ، امّا اينك خطر كاملا جدّى‌ شده است ، عدّه زيادى‌ از اهالى‌ يثرب آيين اسلام را پذيرفته‏اند و با محمّد پيمان حمايت و يارى‌ بسته‏اند؛لابدّ مى‌‏دانيد چه پيش آمده است؟و از آن جلسه سرّى‌ كه چندى‌ پيش در عقبه تشكيل شد ، خبر داريد؟آيا مى‌‏دانيد كه اكثريّت مسلمانان به يثرب رفته‏اند و به مسلمانان آن سامان‏ پيوسته‏اند؟هيچ مى‌‏دانيد كه اگر يثرب پايگاه دين محمّد شود ، چه خطر بزرگى‌ ما را تهديد خواهد كرد؟چه بايد كرد؟.............قبل از اين كه كار از كار بگذرد بايد چاره‏اى‌ انديشيد ، خطر جدّى‌ است اگر سرعت و قاطعيّت به خرج ندهيد ، بقيّه فرصت هم از دست مى‌‏رود و بزودى‌ محمّد هم به آنها مى‌‏پيوندد.مى‌‏دانيد چاره چيست؟بايد محمّد را به قتل برسانيم.

 

چاره همين است ، بايد به يك فرد شجاع مأموريّت دهيم كه مخفيانه محمّد را به قتل‏ برساند.و اگر بنى‌ هاشم خونخواهى‌ كنند ، خونبهايش را بپردازيم و براى‌ هميشه آسوده‏ شويم.

پيرمرد ناشناسى‌ كه تازه وارد جلسه شده بود گفت:نه.............اين نقشه عملى‌ نيست‏ مسلّما بنى‌ هاشم به خونبها راضى‌ نمى‌‏شوند ، هر طورى‌ كه شده قاتل را شناسايى‌ و دستگير مى‌‏كنند و به قتل مى‌‏رسانند.چگونه ممكن است كسى‌ از ميان شما براى‌ اين‏ اقدام داوطلب شود؟!آيا كسى‌ حاضر است؟

هيچ كس جواب نداد.

ديگرى‌ اظهار داشت:چطور است كه محمّد را دستگير و زندانى‌ كنيم؟نگذاريم‏ كسى‌ با او ملاقات كند ، به اين ترتيب ارتباط مردم با او قطع مى‌‏شود ، و به تدريج او و دعوت او از يادها فراموش خواهد شد.

پيرمرد ناشناس گفت:نه.............اين نقشه هم عملى‌ نيست ، مگر بنى‌ هاشم دست روى‌‏ دست مى‌‏گذارند تا به همين سادگى‌ محمّد را دستگير كنيد؟تازه اگر بتوانيد او را دستگير كنيد ، بنى‌ هاشم با شما نبرد مى‌‏كنند و او را آزاد خواهند كرد.

ديگرى‌ گفت:محمّد را دستگير مى‌‏كنيم و فورا به يك نقطه خيلى‌ دور دست تبعيد مى‌‏نماييم ، مخفيانه و به سرعت او را بر يك شتر سركش سوار مى‌‏كنيم ، پاهايش را محكم‏ زير شكم شتر مى‌‏بنديم و در بيابانهاى‌ دور دست رها مى‌‏كنيم ، تا در بيابان هلاك گردد. تازه اگر يكى‌ از قبايل او را ببينند و از شتر پايينش آورند ، او ديگر ناچار است كه از دعوتش دست بردارد ، چون ديگر كسى‌ او را نمى‌‏شناسد كه به سخن و دعوتش گوش‏ دهد ، اين نقشه ، نقشه خوبى‌ است.اى‌ پيرمرد!مبادا با اين نقشه مخالفت كنى‌!

پيرمرد مدّتى‌ ساكت بود ، اهل جلسه به او نگاه مى‌‏كردند تا ببينند چه مى‌‏گويد ، بعد از مدّتى‌ سكوت سرش را كمى‌ كشيد و به صحبت پرداخت ، گفت:نه.............اين نقشه هم‏ عملى‌ نيست ، اوّلا نمى‌‏توانيد به اين سادگى‌ او را دستگير كنيد ، ثانيا مگر نمى‌‏دانيد كه اگر محمّد را در بيابان رها كنيد و او در بين قبيله‏اى‌ فرود آيد ، چه خواهد شد؟با سخنان زيبا و رسا و دلنشين-كه قرآن مى‌‏نامدش-مردم آن قبيله را به سوى‌ خود جذب مى‌‏كند ، آنگاه براى‌ مبارزه با شما و با بتها و سنّتهاى‌ شما پايگاه نيرومندى‌ به دست مى‌‏آورد.

-عجب پيرمردى‌ است؟!هر چه مى‌‏گوييم مخالفت مى‌‏كند!

-اى‌ پيرمرد!نقشه خودت را بگو ببينيم چيست؟

پيرمرد مدّتى‌ ساكت بود ، همه به او نگاه مى‌‏كردند تا بشنوند كه چه مى‌‏گويد ، پس‏ از مدّتى‌ درنگ با صداى‌ كوتاه و شمرده‏اى‌ گفت:مى‌‏دانيد نقشه عملى‌ چيست؟نقشه‏ اينست كه از هر قبيله يك نفر را انتخاب كنيد و به آنها مأموريّت دهيد كه شبانه و مخفيانه‏ بطور دسته جمعى‌ به خانه محمّد حمله كنند و محمّد را در بسترش قطعه قطعه سازند ، بدين ترتيب بنى‌ هاشم نمى‌‏توانند قاتلين را شناسايى‌ كنند و نمى‌‏توانند با همه قبايل به‏ جنگ و ستيز پردازند ، لذا خونبهايش را مى‌‏گيرند و راضى‌ مى‌‏شوند.............

پس از بحث و گفتگو اين نقشه را تأييد كردند و قسم خوردند و بر انجامش‏ تصميم گرفتند.امّا خداى‌ بزرگ از گفتارها و نقشه‏هاى‌ شومشان غافل نبود.

خدا در قرآن مى‌‏فرمايد:

«هرگز گمان مبر كه خدا از كردار ستمكاران غافل گشته است. نه....كيفر و جزاى‌ كامل آنها را تا روزى‌ كه چشمها از شدّت‏ عذاب و سختى‌ خيره شوند و از گردش باز مانند ، بتأخير افكند.روزى‌ كه شتاب زده و سرافكنده در آن روز حاضر شوند ، قدرت چشم بر هم زدن نداشته ، دلهاشان مضطرب و پريشان و سرگردان باشد.مردم را بيم ده از روزى‌ كه عذاب ، آنان را فرا رسد و اين ظالمان گويند:پروردگارا!مرگ ما را تا مدّت كوتاهى‌ به تأخير افكن تا ما دعوتت را اجابت كنيم و از پيامبران پيروى‌ نماييم.مگر شما نبوديد كه قسم مى‌‏خورديد كه‏ مرگ و زوال نداريد؟»

 

آيه‏ اى‌ از قرآن كريم‏

وَ مَكَرُوا وَ مَكَرَ اللَّهُ وَ اللَّهُ خَيرُ الماكِرينَ. سوره آل عمران آيه 54

و آنان نقشه كشيدند و خدا هم نقشه كشيد و خدا در نقشه آفرينى‌‏ بهترين است. بينديشيد و پاسخ دهيد.

1-وقتى‌ مسلمانها از رسول خدا چاره خواستند ، پيامبر به آنان چه فرمود؟چه مژده‏اى‌-از سوى‌‏ خداى‌ متعال-به آنان داد؟

2-مشكلات هجرت چيست؟و مسلمانها چگونه بر اين مشكلات فائق مى‌‏آمدند؟

3-چگونه گام در راه هجرت مى‌‏نهادند و چگونه به مدينه مى‌‏رسيدند؟

4-اطّلاع از هجرت و پايدارى‌ و استقامت و ايثار مسلمانها ، چه تأثيرى‌ بر كفّار گذارد؟

5-كفّار براى‌ بررسى‌ چه مسأله‏اى‌ به مشورت نشستند؟سرانجام ، تصميمشان چه شد؟

6-خداى‌ بزرگ در قرآن كريم درباره كيفر كردار ستمكاران چه مى‌‏فرمايد؟ظالمان به پروردگار متعال چه مى‌‏گويند؟چه تقاضا مى‌‏كنند؟چه پاسخ مى‌‏شنوند؟

 

هجرت پيامبر (1)

خداى‌ بزرگ كه از گفتارها و نقشه‏هاى‌ شوم كفّار آگاه بود ، مكر آنان را بر پيامبرش آشكار ساخت و نقشه شوم آنان را افشا نمود ، به پيامبرش خبر داد كه مشركان‏ كمر به قتل تو بسته‏اند ، لذا بايد كاملا سرّى‌ و مخفيانه از اين شهر هجرت كنى‌ و به سوى‌‏ يثرب رهسپار شوى‌ ، كه اين هجرت موجب استوارى‌ بنيان اسلام و رهايى‌ محرومين از چنگال اين مستكبرين ستمگر خواهد شد ، براى‌ رضاى‌ خدا و براى‌ هدايت خلق خدا هجرت كن ، از خانه و كاشانه خويش دل بر كن كه خدا جهادگران و مهاجرين فى‌ سبيل اللّه‏ را يارى‌ مى‌‏كند و پشتيبانى‌ مى‌‏نمايد و راه پيروزى‌ و سعادت را به آنان نشان مى‌‏دهد. و دين خدا هميشه با هجرت و جهاد ، با فداكارى‌ و ايثار توأم بوده و پيوسته اين چنين‏ خواهد بود.

پيامبر به امر خدا بر اين هجرت مقدّس تصميم گرفت ، امّا اين تصميم و اين‏ هجرت بسيار خطرناك بود.پيامبر و خانه پيامبر دقيقا تحت نظر بود ، كوچكترين علامت‏ و نشانى‌ در رفت و آمدها و كمترين تغييرى‌ در وضع خانه ، تصميم پيامبر را آشكار مى‌‏ساخت و برنامه هجرتش را به خطر مى‌‏افكند ، كفّار خانه و محل نشستن و خفتن‏ پيامبر را كاملا شناسايى‌ كرده بودند تا هنگام حمله دسته جمعى‌-كه نقشه‏اش و زمان‏ اجرايش را پيش بينى‌ نموده بودند-هيچ مشكلى‌ پيش نيايد.شبها برنامه آمد و شد پيامبر را زير نظر داشتند و حتّى‌ از روزنه در و از بالاى‌ ديوار به محلّ خواب پيامبر نگاه‏ مى‌‏كردند ، روزها از رفت و آمدهاى‌ پيامبر به خانه و بيرون خانه كاملا خبر داشتند و مراقبت مى‌‏نمودند.تا اين كه شب حمله فرا رسيد.

پيامبر موضوع هجرتش را با على‌ بن ابيطالب-كه در نخستين روزهاى‌ بعثت با او پيمان يارى‌ و حمايت بسته بود-در ميان نهاد و پرسيد:يا على‌!آيا مى‌‏توانى‌ مرا در اجراى‌ اين امر الهى‌ يارى‌ كنى‌؟

-يا رسول اللّه!چگونه بايد شما را يارى‌ كنم؟

-كار بسيار خطرناكى‌ است ، نزديك به چهل نفر از مشركين مى‌‏خواهند يكباره‏ بر من حمله كنند و مرا شبانه در بستر قطعه قطعه نمايند.خدا مرا بر اين تصميم سرّى‌ آنان‏ آگاه ساخته و فرمان هجرت داده است ، امّا اگر بسترم در اين شب خالى‌ بماند آنان متوجّه‏ خواهند شد و مرا تعقيب خواهند نمود و نقشه خود را در هر كجا كه مرا پيدا كنند اجرا خواهند كرد.ناچار بايد كسى‌ در بستر من بخوابد تا وقتى‌ كه از روزنه در مى‌‏نگرند در روشنايى‌ كمرنگ خانه كسى‌ را در بستر ببينند و چنين بينديشند كه من در بسترم ، آيا حاضرى‌ چنين كارى‌ را بپذيرى‌ و در بستر من بخوابى‌؟كار بسيار خطرناكى‌ است ، چون‏ چهل نفر با شمشيرهاى‌ كشيده در نيمه‏هاى‌ شب بر خانه هجوم مى‌‏آورند و ممكن است‏ ترا به جاى‌ من در بستر قطعه قطعه كنند.

-در اين صورت آيا شما به سلامت خواهيد بود؟

-آرى‌ به سلامت خواهم بود ، اگر بدين گونه ياريم كنى‌ در اين هجرت به يارى‌‏ خدا موفّق خواهم شد.

-حتما شما را يارى‌ خواهم كرد.

اين پاسخ آن چنان قاطع و با يقين ادا شد كه هيچ روزى‌ از روزگاران چنين يقين‏ و قاطعيّتى‌ به خود نديده بود.گذشت و ايثار شكوهمندى‌ بود كه على‌ بن ابيطالب در راه‏ خدا و براى‌ حفظ جان پيامبر خدا جان خود را نثار مى‌‏نمود.و بر پيمان يارى‌ و حمايتى‌‏ كه با پيامبر خدا بسته بود ، استوارى‌ و استقامت نشان مى‌‏داد ، جان خويش را به خطر مى‌‏افكند تا رسول خدا به سلامت ماند و دين خدا را تبليغ كند ، مردم را به سوى‌‏ خداپرستى‌ فرا خواند و ريشه ظلم و فساد را بر كند.

 

به اين ترتيب پيامبر خدا عازم هجرتى‌ عظيم شد ، در موقع كاملا مناسبى‌ خانه‏ را ترك كرد و با ابوبكر از شهر بيرون رفت.

شب فرا رسيد ، مشركان به تدريج در اطراف خانه پيامبر گرد آمدند ، هنوز پاسى‌‏ از شب نگذشته بود كه چهل نفر مرد نيرومند با شمشيرهاى‌ كشيده گرداگرد خانه پيامبر را محاصره كردند ، از شكاف در و از بالاى‌ ديوار به داخل خانه نگريستند ، در روشنايى‌‏ كمرنگ شب ديدند كه او مانند شبهاى‌ پيش برد سبز رنگش را روى‌ خود كشيده و گاهى‌‏ پهلو به پهلو مى‌‏شود ، اطمينان پيدا كردند كه او در خانه است و نقشه كاملا موفّق و پيروز است.خواستند در نيمه شب به خانه هجوم برند و او را قطعه قطعه سازند ، امّا برخى‌‏ گفتند:كه در اين خانه زن و كودك نيز خوابيده‏اند.انصاف نيست كه آنان را در اين‏ تاريكى‌ شب پريشان و مضطرب سازيم ، خانه كه در محاصره كامل ماست ، محمّد هم كه‏ در بستر است و هيچ راه فرارى‌ ندارد ، پس چرا عجله كنيم ، بهتر است صبر كنيم و صبحگاهان حمله بريم تا همه ببينند كه چهل نفر از قبائل مختلف در قتلش شركت داشته‏اند.

تا نزديكيهاى‌ سحر و تا صبح صبر كردند ، برخى‌ همانجا خوابيدند و برخى‌‏ مراقبت كردند كه كسى‌ از خانه خارج نشود.سحرگاهان با شمشيرهاى‌ برهنه از در و ديوار بالا رفتند و به اتاق پيامبر هجوم بردند.علىّ بن ابيطالب با شنيدن سر و صدا يكباره‏ از جاى‌ برخاست و بر آنان فرياد زد كه اينجا چه مى‌‏كنيد؟

با شنيدن صداى‌ نيرومند علىّ بن ابيطالب و با مشاهده چهره خشمگين و مصمّم‏ او بى‌‏اختيار مبهوت در جاى‌ ايستادند.............

-پس محمّد كجاست؟

-مگر او را به من سپرده بوديد؟

از شدّت خشم و غضب بر افروختند و فرياد كشيدند.از بيهودگى‌ نقشه و كار و مراقبتهاى‌ روزها و شبهاى‌ خود سخت بر آشفتند.خانه را رها كردند و براى‌ يافتن و دستگير كردن حضرت محمّد به تكاپو افتادند ، پيش خود فكر كردند كه محمّد يا در مكّه‏ پنهان شده و يا به سوى‌ مدينه حركت كرده است در هر صورت مى‌‏توان او را يافت و دستگير كرد و به قتل رسانيد ، فورا دست بكار شدند.گروههاى‌ مختلفى‌ را به اطراف‏ مكّه فرستادند تا راههاى‌ خروجى‌ مكّه را كاملا زير نظر بگيرند ، به افرادى‌ كه در شناختن‏ جاى‌ پاى‌ اشخاص مهارت داشتند ، مأموريّت دادند تا مسير حركت محمّد را رديابى‌ كنند. ضمنا اعلان همگانى‌ كردند كه هر كس محمّد را دستگير كند يا مخفى‌ گاهش را نشان دهد ، يكصد شتر گرانبها جايزه خواهد گرفت.

عدّه زيادى‌ به اميد دريافت جايزه به تكاپو و جستجو افتادند و همه جا را گشتند. بالاخره ردّ پاى‌ پيامبر را پيدا كردند ، جاى‌ پاى‌ پيامبر را-كه روى‌ خاك و رمل و سنگ‏ باقى‌ مانده بود-شناختند ، ردّ پاى‌ او را دنبال كردند و با سرعت پيش رفتند ، ردّ پا به‏ غارى‌ رسيد ، گفتند:حتما محمّد در اين غار پنهان شده است ، خشنود شدند كه محمّد را يافته‏اند.حضرت محمّد و ابوبكر صدايشان را در درون غار مى‌‏شنيدند و آنان را مى‌‏ديدند امّا تارهاى‌ عنكبوت كه چون تورى‌ بر دهانه غار تنيده شده بود ، كبوترى‌ وحشى‌‏ كه در كنار دهانه غار روى‌ تارها تخم گذارده بود ، آنها را از ورود به غار باز داشت ، گفتند:نه.............اشتباه كرده‏ايم ، چگونه ممكن است كه كسى‌ داخل غار شده باشد؟نه هيچ‏ ممكن نيست ، اگر كسى‌ داخل غار شده بود ، تارها گسسته بودند و لانه اين كبوتر پايين‏ افتاده بود و تخمش شكسته بود.

ولى‌ آنها نمى‌‏دانستند كه همه موجودات آسمان و زمين از جنود خدايند و البته‏ خدا كه عليم و حكيم است ، با فرستادن اين سربازان بندگانش را يارى‌ مى‌‏كند ، مخصوصا بندگانى‌ را كه از سعى‌ و تلاش و هجرت و جهاد در راه او باز نايستند و از مكر مشركان بيم نبرند و تمام كوشش خود را در راه رضاى‌ او و تحقّق امر او مصروف‏ دارند ، عنكبوت و كبوتر و تار عنكبوت و خار و خاشاك و همه موجودات آسمان و زمين‏ سربازان پيدا و ناپيداى‌ خدايند و پيامبر خدا در پناه اين جنود خدا در عمق تاريك غار با ابوبكر نشسته بود و بيرون غار را براحتى‌ مشاهده مى‌‏كردند ، پيامبر با آرامى‌ ابوبكر را دلدارى‌ مى‌‏داد و مى‌‏فرمود:بيم مبر كه خدا با ماست و شرّ مشركان را دفع خواهد كرد.

كفّار پس از مدّتى‌ بهت و سرگردانى‌ مأيوس و پريشان باز گشتند.

ما پيشاپيش به بندگانمان ، رسولانمان وعده يارى‌ داده‏ايم و تأكيد كرده‏ايم كه چند ما پيروزى‌ خواهند بود * سلام بر همه‏ پيامبران و سپاس و ستايش براى‌ خداى‌ جهانيان.

به اين ترتيب خداى‌ بزرگ پيامبرش را يارى‌ نمود و آرامشى‌ وصف ناپذير در دلش بنهاد ، كلمه كافرين را پست و پايين و كلمه خويش را بالا و برترين قرار داد كه خدا هميشه پيروز و حكيم است و مكر كافران اين چنين فرو مى‌‏ريزد.هر چند كه مكرشان از شدّت قدرت ، كوهها را بتواند فرو ريزد. * * *

يارى‌ خدا را به پيامبرش ديديم و جنود فراوان او را شناختيم.پس چه خوب كه‏ به يارى‌ او اعتماد كنيم و بر او توكل نماييم و با مال و جان در راهش جهاد و هجرت‏ نماييم كه اين شيوه بهترين و نيكوترين شيوه‏هاى‌ زندگى‌ است.و بهترين هجرتها ، هجرت از گناه و زشتى‌ است و بالاترين جهادها ، جهاد با هوسها و شهوتهاست ، و هر كه‏ در راه خدا جهاد كند ، خدا راههاى‌ ناپيداى‌ پيروزى‌ را به رويش مى‌‏گشايد و هر كه در راه‏ خدا هجرت كند ، خدا جنودش را به ياريش مى‌‏فرستد.

بندگان خالصى‌ كه بر خدا توكّل كنند و از او صبر و ثبات قدم بخواهند و بدانند كه‏ پيروزى‌ از سوى‌ او و قدرت همه در دست اوست.خدا سربازانش را براى‌ يارى‌ چنين‏ بندگانى‌ اعزام مى‌‏كند تا به وعده‏هاى‌ خويش وفا كرده باشد و البته خدا هرگز خلف وعده‏ نمى‌‏كند.چه كسى‌ مى‌‏دانست كه خدا پيامبرش را با تارهاى‌ ظريف عنكبوت و با طپش‏ قلب يك كبوتر وحشى‌ يارى‌ خواهد كرد؟پيامبر با اعتماد به الطاف خدا گام در راه‏ هجرت نهاد و هيچ نينديشيد كه اگر مرا تعقيب كنند و دستگير نمايند چه پيش خواهد آمد. او به وعده نصر خدا ايمان و اطمينان داشت و با ياد او و استمداد از او گام در مسير هجرت نهاد و خدا نيز ياريش فرمود و اين وعده حتمى‌ خداست كه«ياريگر دينش را يارى‌ مى‌‏كند».

 

آيه‏ اى‌ از قرآن كريم‏

وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّمواتِ وَ الاَرضِ وَ كانَ اللَّهُ عَزيزاً حَكيماً. سوره فتح آيه 7.

و همه لشكرهاى‌ آسمانها و زمين مال خداست و خدا هميشه پيروز و پيوسته حكيم است. بينديشيد و پاسخ دهيد.

1-پيامبر موضوع هجرتش را با چه كسى‌ در ميان نهاد؟به او چه فرمود؟او از پيامبر چه پرسيد؟و نهايتا چه پاسخ داد؟

2-وقتى‌ كفار قريش با شمشيرهاى‌ برهنه خود به خانه پيامبر هجوم بردند ، چه ديدند؟و چه شنيدند؟

3-براى‌ يافتن پيامبر چه كردند؟چه مقدار جايزه تعيين كردند؟

4-هنگامى‌ كه ردّ پاى‌ پيامبر را پيدا كردند و تا پاى‌ غار پيش رفتند ، چه ديدند؟

5-پيامبر و ابوبكر كه از درون غار به بيرون مى‌‏نگريستند ، چه مى‌‏ديدند؟پيامبر به ابوبكر چه‏ مى‌‏فرمود؟

6-جنود خدا چه چيزهايى‌ است؟و خدا بندگان مهاجر و مجاهدش را با اين جنود چگونه يارى‌‏ مى‌‏كند؟

7-بهترين هجرتها چه هجرتى‌ است و بهترين جهادها چگونه جهادى‌ است؟

8-خدا پيامبرش را با جنود ناپيدايش-كه به چشم كفار چيزى‌ نمى‌‏آمد-چگونه در اين هجرت‏ يارى‌ فرمود؟

 

 

هجرت پيامبر (2)

پيامبر خدا مدّت سه شبانه روز در غار ثور مخفى‌ بود ، دلش با ياد خدا مطمئن و آرام و با توكّل و اعتماد به خدا پر اميد و روشن ، در انتظار فرصت بود تا به امر خدا هجرت خويش را پى‌ گيرد و خود را به يثرب برساند.

چه كسى‌ مى‌‏توانست عظمت و عمق تأثير اين هجرت را بفهمد؟چه كسى‌‏ مى‌‏توانست بينديشد كه آينده اين هجرت تا چه اندازه پر شكوه و عظيم است؟آيا در آن‏ روز كسى‌ مى‌‏دانست كه اين هجرت ، همه انسانهاى‌ حقّ پو و حقّ جو را در طول تاريخ به‏ هجرت فرا خواهد خواند؟همه قدرتهاى‌ شوم شهر مكّه مى‌‏خواستند اين مهاجر فى‌ سبيل اللّه‏ را بيابند و قطعه قطعه كنند ولى‌ خدا مى‌‏خواست كه او به سلامت اين سفر را بپيمايد و در يثرب(مدينة الرّسول)نخستين مسجد را بنا كند و انسانها را از فراخناى‌ اين مسجد به‏ عبادت و تقوى‌ ، به جهاد و هجرت ، به يارى‌ و خدمت فرا خواند و البّته خدا بر تحقّق‏ خواست و تنفيذ فرمان خود تواناست.

گاه گاه همسفرش از تصوّر قدرت و عناد مشركان ، با شنيدن صداى‌ گامهاى‌‏ سنگين و جستجوگر و فرياد خشمگينانه آنان در بيم و اضطراب مى‌‏افتاد ، امّا پيامبر با اين‏ پيام و كلام خدايى‌ او را دلدارى‌ مى‌‏داد كه:«بيم مبر و غم مخور كه خدا با ماست».

غار ثور در جنوب مكّه بود و راه مدينه در شمال مكّه قرار داشت ، لذا مشركان‏ نيروهاى‌ خود را بيشتر در شمال مستقرّ كرده بودند و از جستجو در قسمتهاى‌ ديگر منصرف شده بودند به اين جهت وقتى‌ كه شب خوب تاريك مى‌‏شد و ديدگان مشركان را خواب فرا مى‌‏گرفت حضرت على‌ يار هميشگى‌ و با وفاى‌ پيامبر مى‌‏توانست به يارى‌‏ پيامبر بشتابد ، در همان تاريكى‌ بر مى‌‏خاست و مقدارى‌ آب و غذا به غار مى‌‏برد و از پشت‏ آن پرده نازك كه عنكبوت بر در غار تنيده بود ، در اختيار مى‌‏نهاد و پيامبر را از اوضاع‏ مكّه مطّلع مى‌‏كرد و تصميمات مشركان را گزارش مى‌‏داد ، گاهى‌ هم فرزند ابوبكر «عبد اللّه»به غار سر مى‌‏زد و آب و غذا مى‌‏آورد.

در يكى‌ از اين شبها پيامبر به حضرت على‌ فرمود:امانتهايى‌ را كه مردم به من‏ سپرده‏اند به صاحبانش باز گردان و دو شتر براى‌ ما بياور كه به سوى‌ يثرب برويم.دخترم‏ فاطمه و زنان ديگر را بردار و به ما ملحق شود.ابوبكر گفت كه:من شتر آماده كرده‏ام ، پيامبر قبول كردند كه از آن استفاده كنند بشرط اينكه اجرتش را دريافت كند.

مى‌‏دانيم كه بعلّت اعتماد فوق العاده‏اى‌ كه مردم به پيامبر داشتند اشياى‌ قيمتى‌ و امانتهاى‌ خود را به او مى‌‏سپردند تا او نگهدارى‌‏ كند و بعلّت همين اعتماد او را«امين»ناميده بودند.دانستن اين‏ نكته هم ضرورى‌ است كه«امانت»و حفظ آن و باز گرداندن‏ «امانت»به اهل و صاحب آن از دستورهاى‌ بسيار مؤكّد اسلام‏ است تا آنجا كه خيانت در امانت از بزرگترين گناهان محسوب‏ مى‌‏شود و مؤمن هرگز و هرگز در امانت خيانت نمى‌‏كند و در سخن گفتن دروغ نمى‌‏گويد و در وعده‏اى‌ كه داده است هرگز خلاف نمى‌‏كند.

در شب چهارم وقتى‌ كه هوا خوب تاريك شد ، سه شتر لاغر اندام تيزرو با مقدارى‌ آب و غذا ، همراه يك راهشناس امين كنار غار آماده بودند.اينك رسول خدا آخرين و بزرگترين پيامبر خدا به امر پروردگارش آماده هجرتى‌ عظيم است ، پس از سيزده سال سعى‌ و تلاش در راه بيدارى‌ مكّيان ، از شهرش ، از خانه و زندگيش دست‏ مى‌‏كشد ، خود را به رنج سفر مى‌‏افكند ، شهرى‌ را كه به ننگ ظلم و شرك و بت پرستى‌‏ آغشته است ، ترك مى‌‏گويد و سر به كوه و صحرا مى‌‏گذارد ، امّا خدا صريحا به او وعده‏ مى‌‏دهد كه«همان كسى‌ كه قرآن را بر تو نازل نموده و اتّباع از آن را بر تو فرض كرده ، ترا به اين شهر باز مى‌‏گرداند»اين رفتن بى‌‏بازگشت نيست و تو باز خواهى‌ گشت و بتها را از خانه توحيد فرو خواهى‌ ريخت.آرام پرده را كنار زدند و از تنگناى‌ غار بيرون‏ آمدند ، بر پشت شتر سوار شدند و پاى‌ در هجرت نهادند.شب‏ها راه مى‌‏پيمودند و راه را از چينش و درخشش زيباى‌ ستارگان پيدا مى‌‏كردند و روزها در شكاف درّه‏ها و سايه‏ صخره‏ها پنهان مى‌‏شدند و استراحت مى‌‏نمودند و دوباره شب به راه مى‌‏افتادند و سراپا تسليم پروردگار با شوق و اميد راه مى‌‏پيمودند.

از بيراهه و با شتاب مى‌‏رفتند ، سفر دور و دشوار و خطرناكى‌ بود امّا دورى‌ راه‏ را«اميد به خدا»نزديك مى‌‏كرد و دشوارى‌ راه را«اعتماد به حسن ثواب او»آسان‏ مى‌‏ساخت و خطرناكى‌ راه را«وعده نصرت و يارى‌ او»جبران مى‌‏نمود.

در ميان راه روز هنگامى‌ كه بار انداخته بودند و در پناه سايه صخره بلندى‌ به‏ استراحت پرداخته بودند سوارى‌ از كفّار را مشاهده كردند كه به سرعت نزديك‏ مى‌‏شود ، اگر مى‌‏رسيد و راه را بر پيامبر مى‌‏بست ساير افراد هم مى‌‏رسيدند و كار هجرت‏ ناتمام مى‌‏ماند.امّا پيامبر كه به لطف خدا ايمان داشت دست به دعا برداشت:

اى‌ خدا ، اى‌ رحمن كه بندگان را مى‌‏نوازى‌ ، اى‌ رحيم كه با مؤمنين مهربانى‌!جز تو كسى‌ را نمى‌‏ستايم كه حمد ويژه توست‏ و جز تو كسى‌ را ربّ خود نمى‌‏دانم كه پروردگارم تويى‌ اى‌ تنها معبود من و اى‌ يگانه مستعان من ياريم كن كه به سوى‌ تو هجرت كرده‏ام و ما را از شرّ اين دشمن كافر حفظ فرما كه تو بر هر كار توانايى‌.

در دم ، دعاى‌ پيامبر مستجاب شد ، اسبى‌ كه آن گونه تند و رهوار راه مى‌‏پيمود ، افسار از دست سوار كار خود كشيد و با يك حركت تند روى‌ دو پا ايستاد و چرخشى‌‏ كرد و با يك تكان سوارش را محكم به زمين كوفت و سپس آرام و بى‌‏حركت ايستاد. سوار برخاست ، ناراحت و خشمگين در حالى‌ كه از درد بخود مى‌‏پيچيد دوباره سوار شد؛چند قدم پيش آمد.اسب دوباره سركشى‌ كرد و او را محكم بر زمين كوفت.يكبار و دو بار ديگر اين حادثه تكرار شد تا اين كه فهميد اين سركشى‌ به چه علّت است.

نيّت خود را بر گرداند و براى‌ اعتذار خدمت رسول خدا آمد ، عذر خواهى‌ و طلب‏ بخشايش كرد.رسول خدا به او فرمود حال كه متوجّه شده‏اى‌ ، فورا باز گرد و هر كه را در راه به قصد تعقيب ما مى‌‏آيد ، بازگردان.

او باز مى‌‏گردد و پيامبر خدا به سوى‌ يثرب شتابان و شتابان‏تر راه مى‌‏پيمايد تا اين‏ كه نزديك و نزديك‏تر مى‌‏شود.مسلمانها چه مهاجرين چه انصار ، مردان و زنان و كودكان به اشتياق ديدار رسول خدا به استقبال آمده‏اند ، يكباره رسول خدا را از دور مى‌‏بينند ، شتابان و مشتاق به سويش مى‌‏دوند ، صداى‌ فريادهاى‌ تكبير و تهليل و صلوات و سلام به اوج مى‌‏رسد و رسول خدا در نزديكى‌ يثرب در دهكده قبا فرود مى‌‏آيد تا علىّ بن‏ ابى‌ طالب و همراهانش به او ملحق شوند. * * *

هجرت رسول خدا آنقدر پر اهميّت و عظيم بود كه مبدأ تاريخ اسلام شد ، درسى‌‏ شد تا همه انسانها در همه روزگاران به اين اسوه الهى‌ و اين رسول گرامى‌ تأسّى‌ كنند و هميشه روى‌ به سوى‌ خدا و پاى‌ در ركاب هجرت داشته باشند و پيوسته بگويند:

پروردگارا!ما دعوت منادى‌ ايمان را شنيديم كه دعوت مى‌‏كرد به پروردگارتان ايمان آوريد ، پروردگارا ما ايمان آورديم ، گناهانمان را بيامرز و سيّئات ما را بپوشان و ما را با نيكان و ابرار از دنيا ببر.خدايا!آنچه به پيامبرانت وعده فرموده‏اى‌ به‏ ما عنايت فرما و ما را در روز قيامت خوار و پست مگردان كه‏ تو هرگز خلف وعده نمى‌‏كنى‌.

اين چنين با پروردگار خويش راز و نياز كنند و از او پاسخ بشنوند كه:

خدا دعايتان را مستجاب نمود كه من هرگز عمل هيچ يك از شما را-چه زن باشد چه مرد-ضايع و بى‌‏اجر نمى‌‏گذارم * پس كسانى‌ كه هجرت كردند و از خانه و زندگيشان بيرون‏ رانده شدند و در راه خدا آزار ديدند و اذيّت كشيدند و در راه‏ خدا پيكار و نبرد كردند تا كشته شدند ، خدا سيّئاتشان را بپوشاند و بيامرزد و به بهشتهايى‌ كه در زير درختان انبوهش‏ نهرها جارى‌ است داخلشان كند كه اين ثواب و هديه‏ايست‏ الهى‌ و البتّه حسن ثواب پيش خداست * هرگز مباد كه آمد و شد چند روزه كافران در شهرها ترا به فريب افكند * چند روزى‌‏ اندك بهره‏مندى‌ بينند و سپس مأوى‌ و جايگاهشان جهنّم است‏ كه بد جايگاهى‌ است * امّا براى‌ كسانى‌ كه تقواى‌ پروردگارشان‏ را پيشه كردند ، بهشت‏هاى‌ وسيع و گسترده‏ايست كه در زير باغها و درختان سر بهم آورده‏اش نهرهاى‌ پر آبى‌ روان است و در اين جايگاه امن و زيبا پيوسته زيست كنند اين هديه‏ايست از سوى‌ خدا براى‌ آنان و البتّه آنچه پيش خداست براى‌ ابرار بهترين است *

ابرار دعوت پيامبر خدا را با گوش جان مى‌‏شنوند و در راه خدا هجرت مى‌‏كنند و فرا خناى‌ زمين را بس گسترده مى‌‏بينند و ابرار هميشه در هجرت به سر برند از ديار ستم‏ و جهل به سرزمين عدل و علم و از بدى‌ به نيكى‌ و از سيّئات به حسنات هجرتى‌ مستمّر دارند و مهاجر واقعى‌ كسى‌ است كه از سيّئات هجرت كند.

 

 

آيه ‏اى‌ از قرآن كريم‏

.............اِذهُما فِى‌ الغارِ اِذ يَقُولُ لِصاحِبِه لاتَحزَن اِنَّ اللَّهَ مَعَنا فَاَنزَلَ اللَّهُ سَكينَتَهُ‏ عَلَيهِ وَ اَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَم تَرَوها وَ جَعَلَ كَلِمَةَ الَّذينَ كَفَروُ السُّفلى‌ وَ كَلِمَةُ اللَّةُ هِىَ‏ العُليا وَ اللَّهُ عَزيزٌ حَكيمٌ. سوره توبه آيه 40

هنگامى‌ كه آن دو در غار بودند هنگامى‌ كه به همراه و مصاحبش‏ مى‌‏فرمود:اندوه مبر كه خدا با ماست ، خدا هم آرامش را بر او نازل‏ فرمود و با سپاهيانى‌ كه دشمنان نمى‌‏ديدند ، ياريش كرد و كلمه كافران‏ را پست و پايين قرار داد و كلمه خدا بالا و برترين است و خدا هميشه پيروز و حكيم است. بينديشيد و پاسخ دهيد.

1-پيامبر خدا چه مدّتى‌ در غار ثور پنهان بود؟

2-وقتى‌ همسفر پيامبر با شنيدن صداى‌ مشركان به بيم مى‌‏افتاد ، پيامبر با چه جمله‏اى‌ او را دلدارى‌‏ مى‌‏داد؟

3-چه كسانى‌ در مدّت اختفا بر ايشان آب و غذا مى‌‏بردند؟

4-توصيه اسلام در مورد امانت و ردّ آن به صاحبش چيست؟

5-چند سؤال ديگر هم طرح كنيد.

 

 

چه پول با بركتى‌‏

خدا پيامبر را بر انگيخت تا راه و رسم درست زندگى‌ را به مردم‏ بياموزد و شيوه درست زندگى‌ فردى‌ و اجتماعى‌ را به آنان‏ تعليم دهد.سنّت و سيره پيامبر بهترين درس زندگى‌ و گفتار و سخنان او بهترين راهنماى‌ انسانهاست.در داستان زير سيره‏ رسول خدا را در معاشرت ، لباس پوشيدن ، دستگيرى‌ و كمك ، رسيدگى‌ به بى‌‏پناهان مشاهده مى‌‏كنيم:

لباس رسول خدا كهنه و فرسوده شده بود مقدارى‌ پول به حضرت على‌ داد و فرمود:به بازار برو و يك پيراهن براى‌ من خريدارى‌ كن.

حضرت على‌-عليه السّلام-داستان را چنين بيان مى‌‏كند:پولها را از پيامبر گرفتم و به بازار رفتم و با تمام پول كه دوازده درهم بود ، پيراهنى‌ خريدم و خدمت پيامبر آوردم.رسول خدا پيراهن را گرفت و مقدارى‌ به آن نگاه كرد ، سپس فرمود:آيا پيراهن‏ ارزانترى‌ هم در بازار بود؟دوست دارم از همان ارزانترها بپوشم.آيا فروشنده معامله را فسخ مى‌‏كند؟

-نمى‌‏دانم ، مى‌‏روم و با او مذاكره مى‌‏كنم.پيراهن را برداشتم و نزد فروشنده‏ رفتم ، به او گفتم:اين پيراهن را براى‌ پيامبر خريده بودم ، امّا پيامبر دوست دارد لباس‏ ارزانترى‌ تهيّه كند ، آيا شما حاضريد كه معامله را فسخ كنيد؟

 

فروشنده پيراهن را گرفت و دوازده درهم را پس داد ، از او تشكّر كردم و به‏ خدمت رسول خدا برگشتم.رسول خدا فرمود:خوب است با هم به بازار برويم و لباس‏ ارزانترى‌ تهيّه كنيم ، به اتّفاق به سوى‌ بازار حركت كرديم ، در بين راه دختركى‌ در كنار كوچه نشسته بود و گريه مى‌‏كرد.رسول خدا نزديك رفت و فرمود:دختر خانم!چه شده؟ چرا ناراحتى‌؟چرا گريه مى‌‏كنى‌؟

دخترك رسول خدا را مى‌‏شناخت ، اشكهايش را پاك كرد و گفت:يا رسول اللّه؛ من خدمتكار(كنيز)يك خانواده هستم ، چهار درهم به من دادند كه بر ايشان خريد كنم ، حالا مى‌‏بينم كه پولها را گم كرده‏ام ، اگر دست خالى‌ به خانه بر گردم از من مؤاخذه‏ مى‌‏كنند و مرا كتك مى‌‏زنند ، نمى‌‏دانم چه كنم ، جرأت نمى‌‏كنم به خانه برگردم.

پيامبر با مهربانى‌ بسيار به او فرمود:دختر خانم!غصّه نخور ، اين چهار درهم را بگير و هر چه مى‌‏خواهى‌ بخر و به خانه برگرد.دخترك پول را گرفت و خوشحال‏ برخاست.

ما هم به راه افتاديم ، به بازار رسيديم ، پيامبر پيراهن ساده‏اى‌ را به چهار درهم‏ خريدارى‌ كرد و همانجا پوشيد و خداى‌ را سپاس گفت.

خوب است بدانيد كه هر وقت پيامبر لباس تازه‏اى‌ مى‌‏پوشيد ، خدا را اين چنين سپاس مى‌‏گفت:خدا را شكر كه اين لباس را به من عنايت فرمود تا بدنم را با آن بپوشانم ، خدايا اين لباس را لباس خير و بركت براى‌ من قرار ده و مرا در آن به سلامت و عافيت نگهدار.

پيامبر گرامى‌ ما هيچ گاه از ياد خدا غافل نمى‌‏شد ، خويشتن را بنده او مى‌‏دانست و پيوسته او را به خاطر الطاف و نعمتهاى‌‏ بيشمارش ، شكر مى‌‏گفت.

وقتى‌ به منزل باز مى‌‏گشتيم مردى‌ را ديديم كه لباسهاى‌ پاره پاره‏اى‌ بر تن داشت و از مردم استمداد مى‌‏كرد و مى‌‏گفت:هر كس با پيراهنى‌ تن مرا بپوشاند ، خدا او را با لباسهاى‌ بهشتى‌ بپوشاند.پيامبر نزديك رفت ، لباسى‌ را كه خريده بود از تن در آورد و به‏ آن مرد داد و فرمود بپوش ، چند كلمه هم با او صحبت كرد ، مرد خوشحال شد و از پيامبر تشكّر نمود.پيامبر فرمود:هر مسلمانى‌ كه براى‌ رضاى‌ خدا مسلمانى‌ را بپوشاند تا هنگامى‌ كه لباس بر تن آن مسلمان است ، بخشنده لباس در ضمانت و خير خداوند خواهد بود.

دوباره برگشتيم و پيراهن ديگرى‌ به مبلغ چهار درهم خريديم ، پيامبر آن را پوشيد و همان گونه خداى‌ را سپاس گفت.به سوى‌ منزل باز گشتيم ، در ميان راه با كمال تعجّب‏ ديديم كه همان دخترك هنوز در كنار كوچه نشسته است.پيامبر نزديك رفت و پرسيد: چرا به خانه نرفتى‌؟مگر خريد نكردى‌؟

-يا رسول اللّه چرا جنس خريدم ، ولى‌ خيلى‌ طول كشيده و دير شده ، مى‌‏ترسم‏ مرا بزنند و بگويند:چرا دير آمدى‌؟

پيامبر فرمود:غصّه نخور ، من همراه تو مى‌‏آيم و ترا شفاعت مى‌‏كنم.

دخترك خوشحال شد و براى‌ نشان دادن خانه جلوتر راه افتاد.وقتى‌ به درب‏ خانه رسيديم پيامبر با صداى‌ بلند به صاحب خانه سلام كرد ، كسى‌ جواب نداد ، دوباره‏ سلام كرد باز هم جوابى‌ نشنيد.

«هميشه پيامبر دوست مى‌‏داشت كه به مسلمانان سلام كند ، به هر كس كه مى‌‏رسيد سلام مى‌‏كرد ، چه فقير و چه غنىّ ، چه كوچك‏ و چه بزرگ ، خوش معاشرت و خوش رو بود ، هميشه تبسمّى‌ بر لب داشت ، هرگز خنده قهقهه نمى‌‏كرد ، همواره متواضع بود بدون اين كه ذلّتى‌ نشان دهد ، سخى‌ بود ولى‌ هرگز اسراف‏ نمى‌‏ورزيد ، دل نازك و رفيق القلب بود و نسبت به همه‏ مسلمانان علاقمند و مهربان بود».

و به خاطر همين تواضع و مهربانى‌ براى‌ سوّمين مرتبه سلام كرد.

كسى‌ پاسخ داد:السّلام عليكم يا رسول اللّه و فورا در خانه را باز كرد.

رسول خدا فرمود:من دو بار ديگر هم سلام كردم ولى‌ جوابى‌ نشنيدم ، آيا صداى‌‏ مرا نمى‌‏شنيديد؟

 

-چرا يا رسول اللّه!ولى‌ آنقدر آهنگ صدا و دعا و سلام شما را دوست داشتيم‏ كه بى‌‏اختيار ساكت مانديم تا باز هم بشنويم.

پيامبر به اهل خانه فرمود:اين دختر ديرتر برگشته ، ولى‌ گويا تقصيرى‌ نداشته‏ است ، اينك آمده‏ام كه او را شفاعت كنم ، او را ببخشيد.

صاحب منزل گفت:يا رسول اللّه به بركت تشريف فرمايى‌ شما ، او را بخشيديم و در راه خدا آزاد نموديم.

پيامبر بسيار خوشحال شد و تشكّر كرد و خداى‌ را هم سپاس گفت و در راه‏ بازگشت به من فرمود:يا على‌!چه دوازده درهم با بركتى‌!دو تن را پوشانيد و يك كنيز را آزاد كرد.و راستى‌ اگر رسول خدا همان پيراهن گران قيمت را پوشيده بود ، چگونه‏ مى‌‏توانست به ديگران كمك كند؟درباره رسول خدا چه خوب گفته‏اند كه:او خفيف المؤونه بود و كثير المعونه و البتّه هر مسلمانى‌ به پيروزى‌ از آن پيامبر بزرگ بايد اين چنين باشد. آيه‏اى‌ از قرآن كريم‏

آمِنوُا بِاللَّهِ وَ رَسوُلِه وَ اَنفِقُوا مِمّا جَعَلَكُم مُستَخلَفينَ فيهِ فَالَّذينَ آمَنُوا مِنكُم وَ اَنفَقوُا لَهُم اَجرٌ كَبيرٌ. سوره حديد آيه 7

به خدا و رسولش ايمان آوريد و از آنچه خدا به امانت در اختيارتان‏ نهاده انفاق كنيد؛كسانى‌ كه از شما ايمان آورند و انفاق كنند ، اجر بزرگى‌ خواهند داشت.

 

بينديشيد و پاسخ دهيد.

1-دختركى‌ كه در مسير پيامبر خدا نشسته بود ، چرا گريه مى‌‏كرد؟پيامبر از او چه پرسيد؟او در پاسخ‏ رسول خدا چه گفت؟

2-پيامبر-هنگامى‌ كه لباس تازه‏اى‌ مى‌‏پوشيد-چگونه و با چه عباراتى‌ خدا را شكر مى‌‏گفت؟از خدا چه تقاضا مى‌‏نمود؟

3-پيامبر درباره ثواب«پوشاندن يك مسلمان در جهت رضاى‌ پروردگار متعال»چه فرمود؟

4-رسول خدا بهنگام بازگشت ، دخترك را در چه حالى‌ مشاهده نمود؟با او چه گفتگويى‌ نمود؟

5-سيره رسول خدا در سلام كردن و برخورد با مردم چگونه بود؟آيا مى‌‏كوشيد كه شما هم مانند رسول خدا ، با مؤمنان و مسلمانان مهربان و خوش برخورد باشيد؟

6-درباره رسول خدا گفته شد كه او«خفيف المؤونه و كثير المعونه»بود ، مفهوم اين جمله را توضيح‏ دهيد.

7-ده صفت از صفات پيامبر خدا را بشماريد.

 

كار و همكارى‌ و تعاون‏

«هر كس كه خود را برتر از ديگران بداند و زحمت خود را بر دوش ديگران بيفكند ، مورد خشم و غضب خداست.

لعنت و نفرين باد بر كسى‌ كه بار زندگى‌ خود را بر دوش‏ ديگران مى‌‏افكند.»

اين دو سخن از رسول گرامى‌ اسلام است.او به مسلمانها تعليم مى‌‏دهد كه از تنبلى‌ و تن‏پرورى‌ بپرهيزند و با سعى‌ و تلاش روزى‌ خود را به دست آورند ، به لطف و مهر خدا ، اميد بندند و دنياى‌ خود را پاكيزه و آباد سازند.در زندگى‌ نه تنها بار خود را بر دوش ديگران نيفكنند بلكه بارى‌ از دوش ديگر مسلمانان‏[P1}بر دارند و دستى‌ به يارى‌ آنها بگشايند و بدانند كه خدا نيكو كاران را دوست مى‌‏دارد و اجر آنان را ضايع نمى‌‏سازد.

مى‌‏دانيد رسول خدا اين شيوه نيكو را چگونه به مسلمانها مى‌‏آموخت؟آيا تنها با گفتار خود؟نه.............بلكه بيشتر با عمل و رفتار خود ، چون پيامبر به آنچه مى‌‏فرمود واقعا ايمان داشت و پيش از آنكه مردم را به كارى‌ فرا خواند ، خود با بصيرت و ايمان به آن‏ عمل مى‌‏كرد.مردم هم كه صداقت و ايمان او را در گفتار و سيره و رفتارش مشاهده‏ مى‌‏كردند ، به او و پيام الهى‌ او علاقمند مى‌‏شدند و پيروزى‌ مى‌‏نمودند.

براى‌ فهم بيشتر اين مطلب ، خوب است در يكى‌ از سفرها با او همراه شويم و شيوه و رفتار او را مخصوصا در همكارى‌ و تعاون از نزديك بنگريم:

 

پيامبر آماده حركت است ، آينه و شانه و مسواك و زاد و توشه سبك و ساده‏اى‌‏ برداشته و به همسفران سفارش مى‌‏كند كه همه زاد و توشه بر دارند كه مبادا در سفر سربار برداشته و به همسفران سفارش مى‌‏كند كه همه زاد و توشه بردارند كه مبادا در سفر سربار ديگران شوند ، هنگام حركت با اهل بيت و ياران و دوستان به گرمى‌ خداحافظى‌ مى‌‏كند و به راه مى‌‏افتد.وقتى‌ كاروان حركت مى‌‏كند اين چنين دعا مى‌‏نمايد:

«خدايا!به خاطر تو و به عنايت تو به سفر پرداختم و به سوى‌ تو توجّه كردم و به رحمت تو اعتماد نمودم.خدايا!همه اطمينان و اميدم در اين سفر به لطف تو است.مهمّات مرا تو خود كفايت‏ كن و هر چه تو برايم مى‌‏پسندى‌ مرا بر آن موفّق كن ، كه تو به‏ صلاح من از من آگاه‏ترى‌ ، خدايا!پرهيزگارى‌ و تقوى‌ را توشه‏ راهم كن و مرا مورد مغفرت و رحمت خود قرار ده و به هر سوى‌ كه روى‌ آورم مرا به خير و خوبى‌ متوجّه ساز».

در اين سفر هم مثل هميشه در آخر كاروان راه مى‌‏پيمود ، براى‌ اين كه مراقب‏ حال ضعيفان و باز ماندگان از كاروان باشد.

در بين راه كاروانيان در منزلى‌ فرود آمدند تا قدرى‌ بياسايند و غذا بخورند ، بارها را از شترها افكندند تا شترها هم بياسايند ، آنها را رها ساختند تا از خار و علف‏هاى‌ بيابان بخورند.

-اين دستور و سخن پيامبر بود كه از همه مى‌‏خواست كه چهار پايان را در منزلگاههاى‌ بين راه سبكبار كنند ، تا آنها هم بياسايند-هر كس به كارى‌ مشغول شد؛ بعضى‌ مشغول پاكيزه كردن و رفتن منزل و فرش انداختن شدند ، عدّه‏اى‌ دنبال تهيّه آب‏ رفتند ، چند نفرى‌ هم گوسفندى‌ را ذبح كردند و مشغول پوست كندن آن شدند.يكى‌ دو نفر هم مراقب شترها بودند ، در اين ميان پيامبر اكرم فرمود:من هم براى‌ پختن غذا از صحرا هيزم جمع مى‌‏كنم.

ياران رسول خدا گفتند:يا رسول اللّه!شما خسته هستيد ، استراحت كنيد ، ما همه‏ كارها را انجام مى‌‏دهيم.

شما چه مى‌‏انديشيد؟آيا رسول خدا اين پيشنهاد اصحاب را مى‌‏پذيرد و براى‌ رفع‏ خستگى‌ استراحت مى‌‏كند؟در پاسخ چه مى‌‏گويد؟

«خدا دوست ندارد كسى‌ خود را برتر از ديگران بشمارد و زحمت كارش را بر عهده آنان بگذارد.»

اين سخن پاسخ رسول خداست ، شما هم مانند من خسته سفر هستيد ، همانطور كه من در غذا خوردن با شما شريك مى‌‏شوم ، بايد در كار كردن هم با شما شريك باشم. اين رسم مسلمانى‌ نيست كه من استراحت كنم و شما زحمت بكشيد ، نخيّر!من هم بايد مانند شما كارى‌ انجام دهم.برخاست و مشغول جمع‏آورى‌ هيزم شد.بدين ترتيب با صفا و صميميّت و تعاون همه با هم كوشيدند تا غذا آماده شد و با كمال يگانگى‌ و مهر و رأفت‏ دور هم نشستند و غذا خوردند. * * *

پيامبر اسلام با آن همه مقام و موقعيّت الهى‌ و اجتماعى‌ ، درست مانند يكى‌ از مسلمانان معمولى‌ زندگى‌ مى‌‏كرد.خوراك و پوشاكش مانند ساير مسلمانان ، بلكه گاهى‌‏ ساده‏تر و كم قيمت‏تر بود.كارهاى‌ شخصى‌ خويش را غالبا خود انجام مى‌‏داد:كفش و لباسش را وصله ميزد ، در كارهاى‌ منزل كمك مى‌‏كرد ، با مشك آب به منزل مى‌‏آورد ، گاهى‌ غذا درست مى‌‏كرد ، در نگهدارى‌ بچه‏ها كمك مى‌‏نمود.درب منزل را گاه خود باز مى‌‏كرد.در آسيا كردن گندم و جو و نان پختن همكارى‌ مى‌‏نمود ، شير حيوانات را مى‌‏دوشيد و به آنان آب و علف مى‌‏داد ، با چهره گشاده با مردم روبرو مى‌‏شد ، با تبسّم‏ صحبت مى‌‏كرد ، مى‌‏كوشيد تا به همه ، حتّى‌ به كودكان و نوجوانان سلام كند و مى‌‏فرمود: من به كودكان سلام مى‌‏كنم تا تكريم و احترام كودكان در امّت من سنّت حسنه‏اى‌ باشد و مسلمانان به كودكان سلام كنند و آنان را احترام نمايند ، تندخو و بدزبان نبود.وقتى‌ در حضور او از كسى‌ بدگويى‌ مى‌‏كردند ، ناراحت مى‌‏شد و مى‌‏فرمود:بس كنيد ، سخن‏ ديگرى‌ بگوييد.با همه مسلمانان مهربان و دلسوز بود و به يارى‌ آنها مى‌‏شتافت و از اين‏ كه كار شخصى‌ خود را بر ديگرى‌ تحميل كند سخت پرهيز داشت.

روزى‌ جمعى‌ از مسلمانان كه از سفر بازگشته بودند ، خدمت پيامبر رسيدند و از يكى‌ از همسفران خود تعريف بسيار كردند ، گفتند:چه مرد ديندار و باتقوايى‌!هيچ آزار و اذيّتى‌ به كسى‌ نداشت.وقتى‌ در بين راه در منزلى‌ پياده مى‌‏شديم فورا آبى‌ جستجو مى‌‏كرد و وضو مى‌‏گرفت و در گوشه‏اى‌ مشغول نماز مى‌‏شد.جز نماز و دعا كارى‌ نداشت.

پيامبر پرسيد:اگر او در بين راه رفتارش اين چنين بود ، پس چه كسى‌ كارهايش‏ را انجام مى‌‏داد؟چه كسى‌ بار شترش را مى‌‏افكند؟چه كسى‌ برايش آب وغذا مى‌‏آورد؟ چه كسى‌ برايش غذا درست مى‌‏كرد؟چه كسى‌ بار شترش را مى‌‏بست؟.....؟

-يا رسول اللّه!همه اين كارها را ما افتخارا انجام مى‌‏داديم.

-شماها يقينا بهتر از او هستيد و در نزد خدا مقام عاليترى‌ داريد ، اين درست‏ نيست كه يك مسلمان زحمت كارهايش را بر عهده ديگران بيندازد و خودش به خيال‏ خود به عبادت پردازد ، نماز و دعا به جاى‌ خود از بهترين عبادتها هستند ولى‌ كار و تلاش‏ هم عبادت بزرگى‌ است.خدمت به خلق خدا هم عبادت بزرگى‌ است. * * *

اكنون شما بينديشيد چگونه خدمت به خلق خدا مى‌‏كنيد؟در چه كارهايى‌ تعاون و همكارى‌ داريد؟آيا بر اين تصميم هستيد كه وظيفه خود را در مدرسه و منزل بخوبى‌ انجام‏ دهيد و زحمتى‌ بر دوش ديگران نگذاريد؟آيا مى‌‏كوشيد بارى‌ از دوش پدر و مادر و ديگران برداريد و خود هرگز سربار كسى‌ نباشيد؟و در يك سخن ، اين سنّت رسول خدا را چگونه در عمل پياده مى‌‏كنيد؟

 

آيه‏ اى‌ از قرآن كريم‏

تَعاوَنُوا عَلَى‌ البِرِّ وَ التَّقوى‌ وَ لاتَعاوَنُوا عَلَى‌ الاِّثمِ وَ العُدوانِ. سوره مائده آيه 2

در كار نيك و تقوى‌ با يكديگر يارى‌ و همكارى‌ كنيد ولى‌ در گناه و تعدّى‌ و ستم به يكديگر يارى‌ ندهيد. بينديشيد و پاسخ دهيد.

1-معمولا پيامبر چه چيزهايى‌ را در سفر با خود بهمراه مى‌‏برد؟مى‌‏توانيد بگوييد كه برداشتن اين‏ چيزها نشانه چه صفتى‌ از صفات رسول خداست؟

2-پيامبر هنگام حركت براى‌ سفر ، به همسفران چه سفارش مى‌‏فرمود؟.............چرا؟

3-سيره پيامبر-در ارتباط با دوستان و ياران و اقوام-قبل از حركت براى‌ سفر چه بود؟اين‏ روش پيامبر چه درسى‌ به ما مى‌‏آموزد؟

4-هنگام حركت كاروان ، پيامبر چه دعايى‌ مى‌‏فرمود؟متن دعاى‌ ايشان را بگوييد.

5-معمولا پيامبر در چه قسمتى‌ از كاروان حركت مى‌‏نمود؟.............از اين انتخاب منظورش چه بود؟

6-دستور پيامبر در مورد چهار پايان ، در منزلگاههاى‌ بين راه چه بود؟

7-رسول خدا چه كارى‌ را براى‌ تهيه غذا پذيرفت؟در اين مورد اصحاب به رسول خدا چه گفتند؟او در پاسخ به آنها چه فرمود؟

8-سيره رسول خدا در مورد معاشرت و تكريم كودكان چگونه بود؟

9-اگر در حضور پيامبر از كسى‌ بدگويى‌ مى‌‏كردند ، پيامبر چه مى‌‏فرمود؟

10-پيامبر از كسانى‌ كه از همسفر خود تعريف مى‌‏كردند ، چه پرسيد و به آنها درباره همسفرشان چه‏ گفت؟

 

 

كار و كوشش تا بى‌‏نيازى‌‏

«سؤال كردن»در فرهنگ اسلامى‌ دو معنا و دو كاربرد اصلى‌ دارد:يكى‌ به معناى‌‏ «پرسيدن» ، كسى‌ كه چيزى‌ را نمى‌‏داند مى‌‏پرسد ، از عالمى‌ ، از دانايى‌ سؤال مى‌‏كند تا آن‏ را بداند و البتّه سؤال كردن به اين معنى‌ بسيار خوب و پسنديده است ، هر كس كه‏ نمى‌‏داند بايد از اهل خبره سؤال كند تا بداند و آگاه شود.در سخنان پيشوايان دين آمده‏ است كه:درهاى‌ علم و دانش به روى‌ شما بسته است و كليد اين درهاى‌ بسته«سؤال‏ كردن»است.

ديگر«سؤال كردن»به معناى‌«كمك خواستن و از ديگران چيزى‌ به رايگان‏ طلب كردن است»و به كسى‌ كه گدايى‌ مى‌‏كند«سائل»مى‌‏گويند.اين نوع سؤال كردن در بينش اسلامى‌ ما بسيار زشت و ناپسند است ، تا آنجا كه مردى‌ از پيامبر پرسيد كه: يا رسول اللّه!عملى‌ به من بياموز كه يقين كنم من با انجام آنها در زمره بهشتيان هستم ، پيامبر در پاسخش به سه نكته مهم اشاره فرمود و گفت:اگر مى‌‏خواهى‌ در آخرت ، در زمره بهشتيان باشى‌ ، بايد به اين سه امر هميشه متعهّد و پاى‌‏بند باشى‌:

1-بيهوده خشمگين نشوى‌.2-هرگز از مردم سؤال نكنى‌. 3-براى‌ مردم همان چيزى‌ را بپسندى‌ كه بر خود مى‌‏پسندى‌.

و نيز پيامبر فرمود:هر كس از مردم سؤال كند در صورتى‌ كه قوت و غذاى‌ يكى‌‏ دو روزش را داشته باشد ، خدا در قيامت او را با چهره‏اى‌ زشت محشور مى‌‏فرمايد.

 

پيامبر اكرم عزّت و شرافت انسانى‌ مسلمين را آن قدر دوست مى‌‏داشت كه اجازه‏ نمى‌‏داد آبروى‌ خود را پيش اين و آن بريزند و در غير ضرورت و اضطرار لب به سؤال‏ بگشايند و حاجت از غير خدا بخواهند و مى‌‏فرمود:مؤمن حقّ ندارد خود را ذليل كند.با آن كه در موارد لزوم به افراد نيازمند كمك و مساعدت مى‌‏فرمود ولى‌ دوست نداشت مؤمنى‌‏ عزّت و شرافت و آبروى‌ خود را-حتّى‌ پيش او كه پيامبر خدا بود-بريزد و اظهار حاجت‏ و نيازمندى‌ كند و با تأكيد مى‌‏فرمود:هر كس بى‌‏نيازى‌ بورزد و سؤال نكند و فقط راز دل‏ با خداى‌ خود بگويد ، خدا او را بى‌‏نياز مى‌‏سازد ، ولى‌ كسى‌ كه بى‌‏جهت از اين و آن سؤال‏ كند و آبروى‌ خويش را بريزد ، خدا هم درهاى‌ فقر و نيازمندى‌ را به روى‌ او مى‌‏گشايد.

براى‌ فهم بهتر اين مطلب و آشنايى‌ بيشتر با سنّت عزّت آفرين و انسان‏ساز رسول خدا به كيفيّت برخورد او با اين مرد توجّه كنيد:

مدّتى‌ بيكار بود و بيكارى‌ فقر و تهيدستى‌ آورده بود ، همه راهها را به روى‌ خود بسته مى‌‏ديد ، راه چاره‏اى‌ به نظرش نمى‌‏رسيد.موضوع را با همسرش در ميان نهاد و با او به مشورت پرداخت.

همسرش گفت:رسول خدا مهربان و كريم و بخشنده است ، خوب است خدمت‏ او برسى‌ و شرح حال خودت را بگويى‌ و از او كمكى‌ بخواهى‌ ، اين پيشنهاد را پذيرفت ، برخاست و خدمت رسول خدا رسيد.سلام كرد و شرمگين در گوشه‏اى‌ نشست.رسول‏ اكرم نگاهى‌ به چهره او افكند و با يك نگاه همه چيز را فهميد.پيش از آنكه آن مرد از گرفتارى‌ و تنگدستى‌ خود چيزى‌ بگويد و لب به سؤال بگشايد پيامبر لب به سخن گشود و خطاب به همه افرادى‌ كه در حضورش بودند گفت:

«هر كس چيزى‌ بخواهد كمكش مى‌‏كنيم ولى‌ اگر بى‌‏نيازى‌‏ بورزد و دست نياز پيش مخلوق دراز نكند و در كار كردن بيشتر بكوشد ، خدا نيازش را برطرف مى‌‏سازد.»

سخن كوتاه و پر معناى‌ رسول خدا در دل مرد بينوا نشست ، منظور آن حضرت‏ را فهميد ، از جا برخاست ، خداحافظى‌ كرد و به منزل بازگشت.همسرش كه در انتظار بود ، جوياى‌ حال شد.مرد گفت:خدمت رسول خدا كه رسيدم قبل از اين كه چيزى‌‏ بگويم ، او فرمود:هر كس چيزى‌ بخواهد كمكش مى‌‏كنيم ولى‌ اگر بى‌‏نيازى‌ بورزد و دست‏ نياز پيش مخلوق دراز نكند ، خدا نيازش را برطرف مى‌‏سازد.فكر مى‌‏كنم به حال و كار من نظر داشت ، به همين جهت چيزى‌ نگفتم و به منزل برگشتم.بنابراين فرمايش پيامبر ، بايد خودمان چاره‏اى‌ بينديشيم.

يكى‌ دو روز را با مشقّت و گرفتارى‌ گذراندند امّا هر چه فكر كردند ، كار مناسب‏ و چاره راهگشايى‌ به نظرشان نرسيد ، ناچار دوباره تصميم گرفتند كه خدمت پيامبر برسد و شرح حال خود را بگويد و كمكى‌ درخواست كند.

دوباره خدمت رسول خدا رسيد ، سلام كرد و شرمگين در حضور پيامبر نشست ، منتظر بود كه فرصتى‌ پيش آيد و مطلب را با رسول خدا در ميان بگذارد.ولى‌ رسول خدا كه براى‌ عزّت و آبرو و كار و ابتكار يك انسان ارزش فراوانى‌ قائل بود نگذاشت آن‏ مرد خود را شرمنده كند و در حضور پيامبر خدا اظهار حاجت نمايد و قبل از آن كه مرد لب به سخن گشايد همان جمله ديروز را تكرار فرمود و گفت:

«هر كس چيزى‌ بخواهد كمكش مى‌‏كنيم ولى‌ اگر بى‌‏نيازى‌‏ بورزد و دست نياز پيش مخلوق دراز نكند و در كار كردن بيشتر بكوشد ، خدا نيازش را برطرف مى‌‏سازد.»

گفتار رسول خدا ايمان و اطمينان را در دل آن مرد تقويت كرد و ارزش عزّت و شرف و آبرو را برايش روشن‏تر نمود ، از سؤال منصرف شد و به منزل بازگشت. همسرش كه از فقر و بى‌‏چيزى‌ به ستوه آمده بود و در انتظار كمك رسول خدا نشسته‏ بود ، با بازگشت و دست خالى‌ شوهرش روبرو شد ، شوهر جريان ملاقات خود را و سخن‏ پيامبر را با همسرش در ميان نهاد و يكى‌ دو روز ديگر با رنج و تهيدستى‌ گذراندند و در فكر چاره شدند.فكرشان به جايى‌ نرسيد ، سرانجام تصميم گرفتند كه خدمت رسول خدا برسد و ناچار مطلب را با او بگويد و كمك بخواهد.

براى‌ مرتبه سوّم خدمت رسول خدا شرفياب شد ، جدّا تصميم گرفته بود كه رنج و تهيدستى‌ و گرفتاريهايش را براى‌ آن حضرت شرح دهد و ناچارى‌ خود را بيان كند و يارى‌ و كمك بخواهد.ولى‌ تا نگاهش در چهره رسول خدا افتاد شرم و حيا سراسر وجودش را فرا گرفت و مدّتى‌ آرام در كنارى‌ نشست.در اين انديشه بود كه چه بگويد كه‏ سخنان عزّت آفرين رسول خدا را شنيد كه با آهنگى‌ لبريز از يقين و اميد مى‌‏گويد:

«هر كس كه كمكى‌ بخواهد كمكش مى‌‏كنيم.............ولى‌ اگر.............بيشتر بكوشد ، خدا نيازش را برطرف مى‌‏كند.»

برخاست ، نگاه پر مهر و سپاسى‌ به چهره رسول خدا افكند-گويا احساس كرده‏ بود كه رسول خدا آبرو و عزّت او را بيش از هر چيز دوست مى‌‏دارد و نمى‌‏خواهد او عزّت و آبروى‌ خود را به اين سادگى‌ از كف بنهد-خداحافظى‌ كرد و به منزل برگشت. سخنان رسول خدا سستى‌ و شكّ و ترديد و يأس و نااميدى‌ را از دلش كاملا پاك كرده‏ بود ، قدرت و قاطعيّت در دلش زنده شده بود ، با اعتماد به خدا تصميم گرفت بكوشد و در هر صورت كارى‌ به دست آورد و نياز خود را با كار و دسترنج خود برطرف سازد ، با دست خالى‌ و دلى‌ پر اميد وارد منزل شد و موضوع را با يقين و اطمينان با همسرش در ميان نهاد.............

فردا صبح زود از منزل بيرون آمد و به صحرا رفت.با جديّت و كوشش تا عصر پشته بزرگى‌ از هيزم جمع‏آورى‌ كرد و با طنابى‌ كه همراه آورده بود بست و بر دوش‏ گرفت و به سوى‌ شهر برگشت ، هيزمها را فروخت و مقدارى‌ غذا خريد و مسرور و شادمان روانه خانه شد.خانواده كه به انتظارش بودند ، خوشحال به استقبال پدر شتافتند. با صفا و صميميّت دور هم نشستند و غذا خوردند و لذّت كار و كوشش و اعتماد به خدا را چشيدند.

فردا صبح ، زودتر و مصمّم‏تر به سوى‌ صحرا حركت كرد و با تلاش بيشتر پشته‏ بزرگترى‌ از هيزم تهيّه كرد و بر دوش گرفت و به شهر آورد.تا مدّتى‌ همين گونه به كار ادامه داد.

تدريجا تيشه‏اى‌ و حيوان باربرى‌ هم تهيّه كرد.كارش روز به روز بهتر شد تا آنجا كه از مال خويش انفاق مى‌‏كرد و به يارى‌ درماندگان مى‌‏شتافت و لذّتى‌ كه خود از كار و ابتكار و تلاش برده بود براى‌ آنها باز مى‌‏گفت و آنها را تشويق به كار مى‌‏نمود.

روزى‌ رسول خدا را ملاقات نمود ، به ياد آن روزهاى‌ سخت و آن سخنان ارجمند و نيرو بخش رسول خدا افتاد كه چگونه عزّت و آبرويش را نگهدارى‌ فرمود ، گفت:يا رسول اللّه!كار خوبى‌ دارم ، وضع زندگيم نيز كاملا خوب شده است.

رسول خدا تبسم مهرآميزى‌ فرمود و گفت:نگفتم هر كس بى‌‏نيازى‌ بورزد ، خدا نيازش را برطرف خواهد كرد.اين وعده خداست كه بحقّ وعده داده است و البّته اجر و ثواب و عاقبت نيكو هم به او عطا مى‌‏فرمايد. * * *

ديديد كه در نگاه پيامبر عزّت و شرف انسانى‌ چقدر ارزشمند است و سؤال‏ كردن چه مقدار ناپسند و نارو است؟بر عكس كار و كارگر در بينش اسلامى‌ ما از اهميّت‏ ويژه‏اى‌ برخوردارند و بالاخصّ كارهاى‌ مفيد توليدى‌.آن قدر كار ارزشمند است كه از عبادتها و بلكه از بهترين عبادتها شمرده مى‌‏شود.پيامبر اكرم فرمود:عبادت هفتاد جزء دارد و بهترين آن كار است ، كارى‌ كه با آن روزى‌ حلال طلب شود.

امام باقر عليه السّلام فرمود:هر كس كار كند و بكوشد تا از سؤال كردن از مردم‏ بى‌‏نياز باشد و بتواند در مخارج خانواده‏اش توسعه دهد و به همسايگانش هم كمك نمايد در آخرت وقتى‌ وارد محشر مى‌‏شود ، صورتش همانند ماه شب چهارده مى‌‏درخشد.

امام صادق عليه السّلام فرمود:كسى‌ كه براى‌ كسب روزى‌ خانواده‏اش تلاش‏ مى‌‏كند همانند كسى‌ است كه در راه خدا جهاد مى‌‏نمايد. آيه‏اى‌ از قرآن كريم‏

فَاِذا قُضِيَتِ الصَّلوةُ فَانتَشِروُا فِى‌ الاَرضِ وَ ابتَغُوا مِن فَضلِ اللَّه. سوره جمعه آيه 10

هنگامى‌ كه نماز پايان يافت در زمين پراكنده شويد ، و فضل و رحمت‏ خدا را جستجو كنيد.(براى‌ بدست آوردن روزى‌ تلاش كنيد.)

 

بينديشيد و پاسخ دهيد.

1-«سؤال كردن»يعنى‌ چه؟هر دو معنا را كه در درس آمده است ، بيان كنيد.

2-كليد گشودن درهاى‌ بسته علم و دانش ، چيست؟.............توضيح دهيد كه چگونه.

3-پيامبر در پاسخ آن مرد كه درخواست كرد كه به او عملى‌ بياموزد ، چه فرمود؟

4-آن كسى‌ كه سؤال كند در حالى‌ كه قوت و غذاى‌ يكى‌ دو روزش را داشته باشد ، در قيامت چگونه‏ محشور مى‌‏شود؟

5-پيامبر به آن مرد كه براى‌ سؤال به حضور پيامبر آمده بود ، چه فرمود؟

6-سخنان اميد آفرين پيامبر چگونه راه تلاش و كار را براى‌ او گشود؟

7-سخن پيامبر درباره كار كردن و بدست آوردن روزى‌ حلال چيست؟

8-سخن امام باقر عليه السّلام درباره كوشش و كار چيست؟مفهوم آن را توضيح دهيد.

9-امام صادق-عليه السّلام-چه كسانى‌ را همانند جهادگران در راه خدا شمرده است؟