دليل عقلىِ امامت‏

دليل عقلىِ امامت‏

 

اكنون كه راه اثبات نبوت عامه و ضرورت فرستادن پيامبر و قوانين آسمانى‌ روشن شد وارد بحث امامت مى‌‏شويم. براى‌ ضرورت وجود امام از راه عقل به دو وجه مى‌‏توان استدلال كرد:

 

دليل اول‏

در مباحث گذشته به اثبات رسيد كه افراد انسان در طريق حركت و استكمال هستند و بالفطره به سوى‌ آخرين مرتبه كمال انسانى‌ رهسپارند. بايد يك مسير حقيقى‌ و تكوينى‌ را طى‌ كنند تا به عالم سرور و نورانيت و كمال رجوع نمايند.

آن، همان راه تكوينى‌ است كه داراى‌ درجات و مراتبى‌ مى‌‏باشد. هر مرتبه فوق غايت مرتبه ناقص‏تر بوده و بين درجاتش پيوند و اتصال ناگسستنى‌ برقرار است.

غايت حركت استكمال قافله انسانيت همان مرتبه عالى‌ است، جميع افراد انسان به سوى‌ غايت و آخرين مرتبه كمال توجه دارند صراط مستقيم يك حقيقت بيش نيست و بين مراتب و درجاتش اتصال و پيوند ناگسستنى‌ برقرار است. مادام كه نوع انسان باقى‌ است بايد مسير تكوينى‌ و راه تكامل انسانيت و غايت نوع نيز موجود باشد و بين عالم غيب و نوع انسان ارتباط و اتصاف برقرار باشد.

بايد فرد كاملى‌ در بين بشر باشد كه تمام كمالات ممكنه انسانيت در او به فعليت و تحقق رسيده و به باطن احكام و قوانين شريعت متحقق باشد، حامل مجموع مراتب كمالى‌ باشد كه به وسيله نبى‌ اكرم نازل شده است. آن فرد برگزيده در متن صراط تكامل انسانيت واقع شده و از جاده كمال منحرف نيست، زيرا كسى‌ كه به پاره‏اى‌ از كردارهاى‌ نيك نائل شده ولى‌ از ساير آنها بى‌ بهره باشد در متن صراط نبوده و از جاده حقيقت منحرف است. اگر بيشتر دقت شود، در اين‏جا راه و راه پيما يك حقيقت بيش نيست.

چنين فرد برگزيده‏اى‌ در اصطلاح شرع، امام ناميده مى‌‏شود. امام فرد كاملى‌ است كه به تمام عقايد حق الهى‌ با همه وجود باور دارد و به تمام اخلاق و صفات نيك آراسته و تمام احكام و قوانين شريعت را به كار بسته است. همه كمالاتى‌ كه از جانب خدا نازل شده و ممكن است در افراد انسان تحقق يابد در شخص امام فعليت و تحقق يافته است، امام جايگاه افاضات الهى‌ و واسطه بين انسان و عالم غيب است، امام پيشرو و امام قافله انسانيت و غايت تكامل نوع انسان است. بايد هميشه در بين نوع انسان فرد كاملى‌ باشد كه همواره مورد هدايت و تأييدات و افاضات خداى‌ متعالى‌ بوده و با جذبه‏هاى‌ باطنى‌، هر فردى‌ از انسان‏ها را بر طبق استعدادش به كمال مطلوب برساند.

وجود مقدس امام بدون واسطه با عالم ربوبى‌ ارتباط دارد و درهاى‌ كمالات غيبى‌ به رويش گشوده شده و تحت هدايت و ولايت مستقيم پروردگار جهان زندگى‌ مى‌‏كند.

آرى‌ بايد چنين انسان برگزيده‏اى‌ هميشه در بين بشر موجود باشد و الّا لازم مى‌‏آيد كه حركت استكمالى‌ افراد انسان بى‌ غايت باشد وبين عالم ربوبى‌ و نوع انسان ارتباط نباشد. در صورتى‌ كه نوع بى‌ غايت، انقراض برايش ضرورى‌ است.

گمان مى‌‏كنم دليل مذكور براى‌ همه خوانندگان قابل فهم نباشد و به عمق و روح‏ مطلب پى‌ نبرند. البته حق دارند زيرا اثبات مطلق به يك سلسله مباحث دقيق عقلى‌ نياز دارد كه تفصيل آنها در اين جا مناسب نيست. از خوانندگان محترم خواهش مى‌‏كنم يك بار ديگر مطالب نبوت عامه اين كتاب را با دقت بخوانند آن گاه اين دليل را به خوبى‌ مطالعه نمايند و در مطالب آن كاملًا تأمل كنند شايد مطلب روشن گردد.

 

دليل دوم‏

در مباحث سابق به اثبات رسيد كه خداوند حكيم انسان را به نيروى‌ استكمال مجهز نموده و براى‌ ترقى‌ و تكامل آماده‏اش ساخته است ممكن نيست راه رسيدن به كمال را در اختيارش قرار ندهد. لطف بى‌ پايانش اقتضا دارد كه يك برنامه كامل و قوانين جامعى‌ در اختيار بشر قرار دهد كه اگر بدان‏ها عمل كردند امور دنياى‌ آنان به بهترين وجه ممكن اداره شود و به سعادت و آسايش جاويدان آخرت نيز نائل گردند.

برنامه زندگانى‌ آنان به گونه‏اى‌ تنظيم شود كه به زندگى‌ روحانى‌ لطمه نزند، محيط صالحى‌ به وجود آيد كه براى‌ پرورش روح و روان و كسب فضائل و كمالات انسانيت آماده باشد، بر خداوند حكيم لازم است چنين برنامه‏اى‌ را توسط پيمبران برگزيده‏اش براى‌ بشر بفرستد.

در صورتى‌ منظور حق تعالى‌ تأمين مى‌‏شود كه اولًا: تمام احكام و قوانين دين، بدون كم و زياد، در بين بشر محفوظ بماند و هميشه در دست‏رس آنان باشد. ثانياً:

چون دين از دنيا جدا نيست و تكامل و سعادت روحانى‌ با زندگى‌ دنيوى‌ به هم پيوسته است. بدين جهت احكام خدايى‌ بايد ضامن اجرا داشته باشد. بايد هميشه شخصى‌ در بين بشر باشد كه در حفظ قوانين دين كوشش كند و برنامه‏ها و طرح‏هاى‌ آسمانى‌ را به اجرا گذارد.

در زمانى‌ كه رسول خدا زنده بود خودش حافظ و مجرى‌ قوانين دين بود. ليكن چون پيغمبر نمى‌‏تواند هميشه باقى‌ بماند ناچار بايد بعد از او شخصى‌ باشد كه‏ عهده‏دار حفظ و اجراى‌ قوانين الهى‌ باشد. بر خداوند حكيم لازم است كه بعد از پيغمبر، شخصِ كاملًا امين و مطمئنى‌ را تعيين كند تا در غياب پيغمبر حافظ و خزينه‏دار احكام الهى‌ باشد. با اين فرض، مى‌‏توان گفت: احكام و قوانين شريعت كه بر پيغمبر نازل شده هميشه در بين بشر محفوظ است و مردم اگر بخواهند مى‌‏توانند از آنها استفاده كنند. با اين فرض مى‌‏توان گفت كه راه تكامل انسانيت و صراط مستقيم ديانت كه يك راه بيش نيست همواره در بين بشر برپا خواهد بود، زيرا آن فرد برگزيده در گرفتن احكام و ضبط و ابلاغ و اجراى‌ آنها از خطا و اشتباه معصوم است.

چون به تمام احكام دين عمل مى‌‏كند و از حيث عمل، از گناه و عصيان و خطا معصوم است در متن صراط ديانت واقع شده و به حقيقت و باطن احكام متحقق بوده و فرد نمونه‏اى‌ است كه تمام كمالات انسانيت در وى‌ تحقق يافته است. بدين جهت، مى‌‏تواند امام و پيشواى‌ مردم باشد، مردم مى‌‏توانند از اخلاق و اعمال و گفتارش سرمشق بگيرند و در طريق كمال سير كنند. او در تعليم و تربيت از ما سوى‌ اللَّه بى‌ نياز و به باطن و جان احكام نايل شده و در مدارج كمال سير مى‌‏كند و به واسطه ارشاد و افاضه و جذبه‏هاى‌ معنوى‌، هر فردى‌ را به كمال لايق مى‌‏رساند. به علاوه، آن فرد معصوم در اجراى‌ برنامه‏هاى‌ اجتماعى‌ و سياسى‌ ديانت كوشش مى‌‏كند، محيط صالح و پاكى‌ را بر طبق خواسته خدا، به وجود مى‌‏آورد تا اجتماعشان با بهترين وجه اداره شود و به سعادت دنيوى‌ و اخروى‌ نائل گردند؛ محيطى‌ كه براى‌ پرورش روح و روان و تحصيل فضائل و كمالات و سير در معارف و معنويات آماده باشد.

خدايى‌ كه مى‌‏داند: دين از دنيا جدا نيست و نمى‌‏توان بين برنامه‏هاى‌ مربوط به زندگى‌ جسمانى‌ و برنامه‏هاى‌ مربوط به زندگى‌ نفسانى‌ حد فاصل و مرز مشخصى‌ تعيين كرد و براى‌ هر يك از آنها مسئول معينى‌ قرار داد، دو فرد مسئول و زمام دار براى‌ مردم تعيين نخواهد كرد. بلكه لطف بى‌ پايان و مقام پروردگاريش اقتضا دارد كه پيشواى‌ معصوم و مورد اعتمادى‌ تعيين كند و زمام امور دنيا و آخرت ملت و حفظ و اجراى‌ قوانين را در اختيارش قرار دهد. تا جامعه را در همان مسيرى‌ كه خودش خواسته رهبرى‌ نمايد. چنين فرد ممتاز و معصومى‌ در اصطلاح شرع «امام» ناميده مى‌‏شود.

 

اشكال اول‏

ممكن است كسى‌ بگويد: ما مى‌‏توانيم تصور كنيم كه امام معصوم در بين مردم نباشد در عين حال، احكام و قوانين شريعت در بين بشر محفوظ بماند. ممكن است چنين باشد كه مجموع قوانين دين در ميان مجموع ملت باقى‌ بماند؛ يعنى‌ هر دسته‏اى‌ حافظ يك سلسله معين از احكام باشند، آنها را بدانند و مورد عمل قرار دهند. با اين فرض، نيز تمام احكام دين از حيث علم و عمل در بين نوع انسان باقى‌ مى‌‏ماند و صراط مستقيم ديانت و ربط بين عالم غيب و جهان شهود برقرار خواهد ماند.

پاسخ‏

چنان كه قبلًا گفته شد، احكام و قوانينى‌ كه از جانب خداوند متعال براى‌ هدايت مردم نازل شده بايد هميشه در بين آنان محفوظ و ثابت باشد، به طورى‌ كه تمام راه‏هاى‌ تغيّر و تبدّل و تحريف و نابودى‌ بر آنها مسدود و از هر خطرى‌ در امان باشند، تا مردم از آنها استفاده كنند، و به بركت وجود آن قوانين راه تكامل انسانى‌ و نيل به صلاح و سعادت حقيقى‌ باز و در اختيار انسان‏ها باشد. اين مطلب در صورتى‌ امكان‏پذير است كه حافظ و نگه‏دار آنها شخصى‌ باشد كه از سهو و نسيان و فراموشى‌ و گناه معصوم و در امان باشد.

اما بنا بر فرض مذكور چنين موضوعى‌ تحقق ندارد، زيرا هر يك از افراد ملت جايز الخطاست. براى‌ هر كدام از آنان امكان دارد كه در ياد گرفتن يا عمل كردن به احكام مرتكب اشتباه و فراموشى‌ و معصيت شود. مجموع ملت هم جز آحاد و افراد وجودى‌ ندارد بنابراين، وقتى‌ هر فردى‌ از آنان جايزالخطا و غير معصوم شد مجموع هم جايزالخطا و غير معصوم خواهد بود. در اين صورت چنان نيست كه احكام الهى‌ به طور قطع از تغير و تبدل و تحريف و نابودى‌ در امان باشد. علاوه بر اين اگر افراد ملت خواستند قوانين حقيقى‌ شريعت را پيدا كنند و از آنها متابعت نمايند، برايشان مقدور نيست، زيرا فرد معصومى‌ كه مورد اعتماد همگانى‌ و از خطا و اشتباه معصوم باشد و حافظ و خزينه دار احكام الهى‌ باشد سراغ ندارند. بنابراين، نمى‌‏دانند حق مورد نظرشان را از كجا و به چه وسيله‏اى‌ به دست آورند، در نتيجه، از مخالفت احكام معذور خواهند بود و راه رسيدن به كمال برايشان مسدود خواهدبود.

به علاوه، با اين فرض هيچ يك از افراد ملت در متن صراط مستقيم ديانت كه يك راه بيش نيست واقع نشده و به جان و باطن احكام نائل نشده‏اند. كمالات ممكنه انسانى‌ به فعليت نرسيده و حركت تكاملى‌ افراد بى‌ غايت خواهد بود، صراط مستقيم ديانت مسدود، و بين جهان غيب و عالم شهود ربطى‌ باقى‌ نخواهد ماند.

 

اشكال دوم‏

شما مى‌‏گوييد: وجود امام براى‌ بشر ضرورى‌ و لازم است و خداوند متعال زمام‏داران معصومى‌ را براى‌ مردم تعيين كرده تا طرح و نقشه‏ها و برنامه‏هاى‌ دين را اجرا كنند و به وسيله قوانين الهى‌ جوامع بشرى‌ را به بهترين وجه اداره نمايند، در حفظ و نگه‏دارى‌ احكام و قوانين خدايى‌ بكوشند بنابر گفته شما كه خدا على‌ بن ابى‌‏طالب عليه السلام و يازده فرزندش را به عنوان زمام دار مسلمانان تعيين نموده، خدا كار لغو و بى‌‏فايده‏اى‌ انجام داده است، زيرا از اين دوازده نفر جز على‌ بن ابى‌‏طالب عليه السلام كسى‌ در مسند حكومت و زمام دارى‌ قرار نگرفت على‌ عليه السلام هم بعد از پيغمبر تا مدت‏ها از خلافت محروم بود، بعداً هم حكومتش چندان دوامى‌ نداشت.

آيا مى‌‏توان گفت: خدا دوازده نفر امام براى‌ زمام دارى‌ مردم تعيين كرده كه يازده‏ نفرشان اصلًا به حكومت نرسيدند، و تنها يك نفرشان در مدت محدودى‌ در مسند خلافت نشست؟! آيا عقلا چنين عملى‌ را مى‌‏پسندند؟! آيا حاضرند چنين كارى‌ را به خدا نسبت دهند؟!

 

پاسخ‏

در مباحث گذشته اين مطلب به اثبات رسيد كه بر خداوند حكيم لازم است براى‌ ارشاد و تكميل نوع انسان، نهايت لطف را به عمل آورد و زمام داران معصومى‌ را برگزيند و به آنان معرفى‌ كند تا هر زمان، مردم به زمام دار معصوم دست‏رسى‌ داشته باشند و برايشان عذرى‌ باقى‌ نماند.

ما مى‌‏گوييم: خدا اين كار را انجام داده و افرادى‌ را كه از هرگونه خطا و اشتباه وگناه معصوم و صد در صد بيمه بوده‏اند به عنوان امام و زمام دار به مردم معرفى‌ نموده است. بعد از پيغمبر، مردم مى‌‏توانستند از آن افراد برگزيده الهى‌ استفاده كنند، براى‌ تشكيل حكومت عدل و داد، كوشش و فداكارى‌ كنند وزمينه را فراهم سازند تا آن افراد برگزيده را در رأس كار قرار دهند، در تأييد و تقويت حكومتشان سعى‌ و كوشش نمايند آن گاه از نتايج درخشان حكومت معصوم برخوردار گردند. اما اگر مردم در انجام وظيفه كوتاهى‌ كردند تقصير از جانب خدا و رسول نيست. كارها بايد طبق جريان عادى‌ و از روى‌ علل و اسباب انجام بگيرد. خدا وظيفه ندارد كه ناموس كلى‌ علل و اسباب را بر هم بزند و به طور خرق عادت حكومت معصوم را بر مردم تحميل كند.

به علاوه، در مباحث گذشته اثبات شد كه امام داراى‌ چندين مزيت و شأن است:

1- نمونه كامل انسانيت است كه همه شئون دين به نحو اكمل در او تجلى‌ نموده و مصبّ فيوضات الهى‌ است؛

2- حافظ احكام و قوانين دينى‌ است كه به وسيله پيغمبر تلقى‌ شده است. مبلّغ و مروج احكام و دستورهاى‌ شريعت است؛

3- به خلافت پيغمبر و زمام دارى‌ مسلمانان از جانب خدا برگزيده شده است.

گيرم كه مسلمانان به علت سستى‌ و عدم استعداد و بعضى‌ علل ديگر، موفق نشدند از فايده سوم كاملًا بهره مند گردند، ليكن از فايده اول و دوم بدون ترديد برخوردار شدند، زيرا فايده اول كه امرى‌ تكوينى‌ و واقعى‌ است بر وجود امام مترتب مى‌‏شود؛ چه در مسند حكومت بنشيند، چه از حق مشروعش محروم گردد.

از راه شأن دوم نيز فوايد بى‌ شمارى‌ از ناحيه ائمه اهل بيت به اسلام و مسلمين عائد شد. با راهنمايى‌‏هاى‌ سودمند و فداكارى‌‏هاى‌ آنان بود كه اصل ديانت باقى‌ ماند و نقشه‏هاى‌ سوء دشمنان نقش بر آب شد. به بركت وجود آنان بود كه هزاران حديث درباره معارف اسلام و تفسير قرآن در بين مسلمانان پخش شد. توسط آنان بود كه هزاران حديث اخلاقى‌ و سير و سلوك روحانى‌ در دسترسِ علاقه‏مندان قرار گرفت.

آنان بودند كه هزاران حديث در ابواب مختلف فقه در اختيار دانشمندان گذاشتند.

شما اگر كتاب‏هاى‌ حديث عامه را با كتاب‏هاى‌ حديث خاصه در مقابل هم قرار دهيد و هر بابى‌ از آنها را با هم مقايسه كنيد مى‌‏توانيد به خدمات علمى‌ و دينى‌ اهل بيت پى‌ بريد. لازم نيست زياد زحمت بكشيد، فقط كتاب نهج‏البلاغه على‌ بن ابى‌ طالب عليه السلام را يك مرتبه بخوانيد و در معانى‌ دقيق آن غور و دقت كنيد تا گوشه‏اى‌ از خدمات علمى‌ ائمه اطهار عليهم السلام برايتان واضح شود.

اگر اهل تحقيق و مطالعه باشيد و با يك نظر عميق كتاب‏هاى‌ عامه و خاصه را بررسى‌ كنيد اين مطلب برايتان روشن مى‌‏شود كه دانشمندان و فقهاى‌ عامه نيز بسيارى‌ از مطالب علمى‌ را مستقيم يا غير مستقيم از ائمه اهل بيت استفاده نموده و از گنجينه دانش خدادادى‌ آنان بهره‏مند شده‏اند. ما اكنون نمى‌‏توانيم اين موضوع را به طور كامل بررسى‌ و تحقيق كنيم ليكن براى‌ اين كه اجمالًا نمونه‏اى‌ در دست داشته باشيد اين كلام ابن ابى‌ الحديد را كه يكى‌ از دانشمندان اهل سنت است- درباره امام‏ على‌ عليه السلام بخوانيد:

من چه بگويم درباره كسى‌ كه همه فضائل به او نسبت داده مى‌‏شود، همه فرقه‏ها به او منتهى‌ مى‌‏شوند، هر دسته‏اى‌ او را از خودش محسوب مى‌‏دارد. پس او رئيس كليه فضائل و سرچشمه آنهاست. تمام علوم و دانش‏ها به او منتهى‌ مى‌‏شود. فلسفه الهى‌ كه اشرف علوم است از كلمات على‌ گرفته شده به او منتهى‌ مى‌‏شود.

معتزله كه اهل توحيد و عدل هستند از شاگردان مكتب على‌ عليه السلام بوده‏اند، زيرا رئيس آنان واصل بن عطا بوده و او شاگرد عبدالله و عبدالله شاگرد محمدبن حنفيه و محمد بن حنفيه از محضر پدر بزرگوارش على‌ بن ابى‌ طالب عليه السلام استفاده نموده است. علم اشاعره نيز به على‌ بن ابى‌ طالب عليه السلام منتهى‌ مى‌‏شود، زيرا استاد آنان ابوالحسن اشعرى‌ بوده و او شاگرد ابو على‌ جبائى‌ است. ابو على‌ جبائى‌ يك از بزرگان معتزله بوده و قبلًا دانسته شد كه علم معتزله بالاخره به على‌ بن ابى‌ طالب عليه السلام منتهى‌ مى‌‏شود.

منتهى‌ شدن كلام و فلسفه اماميه و زيديه به على‌ عليه السلام نيز از واضحات است.

در علم فقه نيز على‌ بن ابى‌ طالب عليه السلام استاد جميع فقهاست، زيرا فقه حنفى‌ به ابوحنيفه مى‌‏رسد و ابو حنيفه شاگرد جعفر بن محمد عليه السلام بوده و جعفر بن محمد عليه السلام شاگرد پدرش محمد بن على‌ و محمد بن على‌ شاگرد پدرش على‌ بن حسين و على‌‏بن حسين شاگرد پدرش حسين بن على‌ و حسين بن على‌، علمش را از پدرش على‌ بن ابى‌ طالب عليه السلام آموخته است.

فقه مالكى‌ به مالك بن انس مى‌‏رسد. مالك شاگرد ربيعه و ربيعه شاگرد عكرمه و عكرمه شاگرد ابن عباس بود و ابن عباس از شاگردان على‌ عليه السلام بود.

هم چنين عمر بن خطاب و ابن عباس كه از فقهاى‌ اصحاب شمرده مى‌‏شوند از محضر على‌ عليه السلام كسب فيض مى‌‏نمودند. شاگردى‌ ابن عباس كه روشن است، اما درباره عمر همه مى‌‏دانند كه در بسيارى‌ از مسائل مشكل به على‌ عليه السلام مراجعه مى‌‏كرد.

چندين مرتبه گفت: «لولا على‌ لهلك عمر». و مى‌‏گفت: «لا بقيت لمعضلة ليس لها ابوالحسن». و پيغمبر درباره‏اش مى‌‏فرمود: «اقضاكم على‌».

بى‌ ترديد فقه اماميه هم به على‌ عليه السلام منتهى‌ مى‌‏شود.

در علم تفسير نيز على‌ عليه السلام استاد همه بود. زيرا اگر به كتاب‏هاى‌ تفسير مراجعه نماييد خواهيد ديد كه اكثر مطالب از على‌ عليه السلام و ابن عباس نقل شده و ابن عباس هم كه شاگرد على‌ عليه السلام بود. به ابن عباس گفتند: علم تو با علم پسر عمويت چه نسبتى‌ دارد؟

پاسخ داد: نسبت قطره بارانى‌ است به درياى‌ محيط.

علم طريقت و عرفان نيز به على‌ عليه السلام منتهى‌ مى‌‏شود. ارباب اين فن خود را به آن حضرت منسوب مى‌‏دارند.

واضع علم نحو نيز على‌ عليه السلام بود، او بود كه براى‌ نخستين بار قواعد كلى‌ علم نحو را به ابوالاسود القا كرد.[1]

يك مطالعه عميق در زندگى‌ حضرت صادق عليه السلام و علومى‌ كه از آن جناب در بلاد و كشورهاى‌ اسلامى‌ پخش شده و دانشمندانى‌ كه از محضرش استفاده نموده‏اند بر اثبات مطلب كافى‌ است. ابن شهر آشوب مى‌‏نويسد:

احاديثى‌ كه از امام صادق عليه السلام نقل شده از هيچ كس نقل نشده است، در حدود چهار هزار شاگرد از محضرش استفاده نمودند. جماعتى‌ از پيشوايان دين و علماى‌ بزرگ مانند مالك بن انس، شعبة بن حجّاج، سفيان ثورى‌، ابن جريح، عبداللَّه بن عمرو، روح بن قاسم، سفيان بن عيينه، سليمان بن بلال، اسماعيل بن جعفر، حاتم بن اسماعيل، عبدالعزيز بن مختار، وهب بن خالد، ابراهيم بن طحان از محضر آن جناب كسب دانش نمودند. شافعى‌ و حسن بن صالح و ابو ايوب سجستانى‌ و عمر بن دينار و احمد بن حنبل از علوم آن جناب استفاده نمودند.[2]

ابن صباغ مى‌‏نويسد:

علوم بسيارى‌ از حضرت صادق عليه السلام در بين مسلمانان پخش شد، احاديثى‌ كه از آن جناب روايت شده از ساير اهل بيت نقل نشده است. گروهى‌ از بزرگان اسلام مانند:

يحيى‌ بن سعيد، ابن جريح، مالك بن انس، ثورى‌، ابو عيينه، ابو حنيفه، شعبه، ابو ايوب سجستانى‌ از محضر آن حضرت كسب دانش نموده‏اند.[3]

جاحظ درباره‏اش مى‌‏گويد:

علم جعفر بن محمد عليه السلام دنيا را پر كرده و سفيان ثورى‌ و ابو حنيفه از جمله شاگردانش بودند.[4]

از ابن حجر هيثمى‌ نقل شده كه درباره‏اش نوشته است:

علوم بسيارى‌ از جعفر بن محمد در بلاد و شهرهاى‌ اسلامى‌ منتشر شده است.

دانشمندان بزرگى‌ مانند يحيى‌ بن سعيد و ابن جريح و مالك و سفيان ثورى‌ و سفيان بن عيينه و ابوحنيفه و شعبه و ابو ايوب سجستانى‌ از محضر آن حضرت كسب دانش نمودند.[5]

از محمد بن طاهر نقل شده كه نوشته است:

عبدالوهاب ثقفى‌ و حاتم بن اسماعيل و وهب بن خالد و حسن بن عياش و سليمان بن بلال و ثورى‌ و داروردى‌ و يحيى‌ بن سعيد و حفص بن غياث و مالك بن انس و ابن جريح از كسانى‌ هستند كه از علوم امام صادق عليه السلام استفاده نمودند.[6]

 

اشكال سوم‏

خليفه بايستى‌ بكوشد و خود را به مردم بپذيراند. بايستى‌ با گمراهان، آن رفتار را كند كه پيغمبر كرده و آنان را به راه آورده بود. آن گاه خليفه خدايى‌ كه خود را پنهان دارد و گاهى‌ نيز به يك بار انكار كند گناه مردم در نپذيرفتن او چه مى‌‏بوده است؟

شگفت است كه از يازده تن امام كسى‌ جز امام على‌ بن ابى‌ طالب خلافت نكرده و كسى‌ جز حسين بن على‌ در طلب آن نكوشيده از بازمانده، حسن بن على‌ كسى‌ است كه به خلافت رسيد و آن را نگه داشت. على‌ بن حسين چندان گوشه گير و آسايش خواه و چندان گريزان از اين كار مى‌‏بود كه چون در سال 63 هجرى‌ مردم مدينه به يزيد شوريدند او خود را كنار كشيد و از شهر بيرون رفت.[7]

 

پاسخ‏

درست است كه خليفه خدا بايستى‌ كوشش كند تا به مقامى‌ كه برايش تعيين شده دست يابد، ليكن اقدام‏هاى‌ او در اين راه بايد طبق موازين عقل و احتياط كامل و با حفظ مصالح واقعى‌ اسلام باشد. بايد اوضاع و احوال را كاملًا بررسى‌ كند، حدود آمادگى‌ ملت را بسنجد آن گاه هر اقدامى‌ كه براى‌ رسيدن به هدف يا نزديك شدن به مقصد تشخيص داد انجام دهد. دور از انصاف است كه از پيشوايان دين انتظار داشته باشيم براى‌ رسيدن به مقام خويش كارهاى‌ حادى‌ را انجام دهند كه نزد عقلا پسنديده نيست و موفقيت ندارد.

حضرت على‌ عليه السلام با اين كه خليفه بلافصل رسول خدا بود و حق خويش را غصب شده مى‌‏دانست حاضر نبود براى‌ نيل به آن، در قبال دستگاه خلافت اقدام حادى‌ انجام دهد، نه تنها به اقدام تند دست نزد بلكه در مواقع ضرورى‌ از هرگونه كمك و راهنمايى‌ دريغ نمى‌‏كرد، زيرا بقاى‌ اصل ديانت و مصالح اسلام را ترجيح مى‌‏داد.

ليكن در عين حال، گاه و بى‌ گاه از حق خويش دفاع مى‌‏كرد، با استدلال و برهان‏ وايراد خطبه و سخنرانى‌ افكار تخدير شده ملت را بيدار مى‌‏ساخت و زمينه خويش را آماده مى‌‏نمود، تا اين كه عثمان كشته شد و حضرت على‌ عليه السلام به خلافت رسيد.

امام حسن عليه السلام بعد از پدر بزرگوارش به خلافت رسيد ليكن معاويه كه از مدت‏ها پيش طرح حكومت خويش را در شام ريخته بود و با صدها حيله و نيرنگ زمينه را آماده ساخته بود به مخالفت و دشمنى‌ برخاست. امام حسن عليه السلام براى‌ حفظ مقام الهى‌ آماده جنگ شد، خطبه‏ها خواند، سخنرانى‌‏ها كرد و مردم را به جنگ و جهاد تشويق نمود، سپاه انبوهى‌ فراهم شد و در مقابل سپاه شام صف كشيد، ليكن وقتى‌ اوضاع عمومى‌ سپاهيان و نقشه‏هاى‌ معاويه را بررسى‌ كرد و به خيانت جمعى‌ از سران سپاه پى‌ برد صلح را بر جنگ ترجيح داد.

امام حسن عليه السلام متوجه شد كه گرچه تعداد سپاهش زياد است اما متفرق و غير منظم هستند، افراد زيادى‌ در بين آنان هست كه طرفدار معاويه‏اند؛ حتى‌ به معاويه قول داده‏اند كه امام حسن عليه السلام را دست گير كرده و تحويل او بدهند. ديد اگر با اين سپاه درهم و برهم و منافق، وارد جنگ شود شكست حتمى‌ است، به علاوه به واسطه جنگ‏هاى‌ شديد داخلى‌ و كشمكش‏هاى‌ پى‌ در پى‌ گروهى‌ از شيعيان با وفا و حاملان علوم اهل بيت كشته مى‌‏شوند.

امام حسن عليه السلام متوجه بود كه معاويه با ظاهر سازى‌ و حيله و نيرنگ مردم را فريب داده و خود را طرف‏دار دين و حامى‌ مظلومين معرفى‌ كرده است؛ با اين كه جز رياست و مقام هدفى‌ نداشت. مردم هم اغفال شده بودند. بدين جهات و نيز علل ديگر، امام حسن عليه السلام صلاح ديد با معاويه پيمان صلح منعقد كند و به طور موقت تحت شرايط معينى‌ حكومت را به او واگذارد، تا شخصيت پليد معاويه و نقشه‏هاى‌ شومش را به مردم معرفى‌ كند و زمينه را براى‌ انقلاب اساسى‌ آماده گرداند. هر كس داستان صلح امام حسن عليه السلام را با دقت بخواند تصديق مى‌‏كند كه آن بزرگوار براى‌ حفظ مقام الهى‌، نهايت جديت و كوشش را به عمل آورد و با توجه به اوضاع، بهترين‏ راه همان صلح بود.[8]

آيا بى‌ انصافى‌ نيست كه نويسنده مغرض، اوضاع و احوال روز را ناديده بگيرد و بگويد: حسن بن على‌ به خلافت رسيد و آن را نگه نداشت؟!

معاويه با قتل و كشتار شيعيان و ترور شخصيت‏هاى‌ بزرگ اسلام نفس‏ها را قطع كرده بود. بعد از او فرزندش يزيد كه جوانى‌ خودخواه و مغرور و مست جاه و مقام بود با كشتن امام حسين عليه السلام و اصحاب و جوانانش و اسير كردن اهل بيتش عملًا به جهانيان اثبات كرد كه دستگاه جبار حكومت بنى‌ اميه حاضر است براى‌ حفظ رياست خويش به ننگين‏ترين جنايات حتى‌ كشتن جگر گوشه رسول خدا اقدام كند. امام سجاد عليه السلام در آن محيط ترور و وحشت وبا آن اوضاع خطرناك چه اقدام حادى‌ مى‌‏توانست انجام دهد؟ در عين حال تا حدودى‌ كه شرايط عمومى‌ اجازه مى‌‏داد با ظلم و بيدادگرى‌ مبارزه كرد. براى‌ نمونه نامه زير را بخوانيد:

امام سجاد عليه السلام به يكى‌ از دانشمندان عصر به نام زهرى‌ نوشت:

بنگر فرداى‌ قيامت كه در مقابل خدا قرار گرفتى‌ چگونه مردى‌ خواهى‌ بود. آن روزى‌ كه خدا از تو بپرسد نعمت‏هاى‌ مرا چگونه رعايت كردى‌؟ حجت‏هاى‌ مرا چگونه ابلاغ كردى‌؟ گمان مبر كه خدا عذر تو را قبول كند و به تقصير تو راضى‌ باشد. هيهات هيهات چنين نيست، خدا علما را در كتاب خويش مسئول دانسته و مى‌‏فرمايد: بايد آن را براى‌ مردم بيان كنيد و كتمان ننماييد.

بدان كه كمترين حقى‌ كه كتمان نمودى‌ و سبك‏ترين بارى‌ كه بر دوش گرفتى‌ اين است كه با وحشت ظالم انس گرفتى‌، با نزديكى‌ به او واجابت دعوتش راه گمراهى‌ را برايش هموار نمودى‌. مى‌‏ترسم فرداى‌ قيامت به همراه خائنان به گناه خويش اعتراف كنى‌، و در مقابل چيزى‌ كه براى‌ اعانت ستم كاران گرفته‏اى‌ مسئول باشى‌، اموالى‌ را گرفتى‌ كه حقت نبود، به كسى‌ نزديك شدى‌ كه حق كسى‌ را نداده، و با نزديك شدن به او باطلى‌ را رد نكردى‌، كسى‌ را دوست داشتى‌ كه با خدا مى‌‏جنگد، آيا چنان نيست كه تو را دعوت نموده و قطب اداره مظالم آنان شدى‌؟

پلى‌ شدى‌ كه از آن به بلا عبور كنند. نردبان گمراهى‌ آنان شدى‌. مبلّغِ ظلالت آنها و پيروشان شدى‌. تو را درباره علماى‌ آل محمد به شك انداختند، و به وسيله تو دل جاهلان را به سوى‌ خود متمايل ساختند. اخص وزيران و نيرومندترين يارانشان به اندازه تو بر مفاسدشان روپوش نشد و دل خاصه و عامه را به سوى‌ آنان جلب نكرد.

چه مزد ناچيزى‌ دادند در مقابل آن چه ازتو گرفتند. آن چه برايت تعمير كردند كم و ناچيز بود اما چگونه باشد آن چه برايت خراب كردند. مواظب خويشتن باش، زيرا ديگرى‌ از تو مواظبت نخواهد كرد. مانند مرد مسئولى‌ به حساب خودت رسيدگى‌ كن.[9]

چنان نبود كه امام سجاد عليه السلام در قبال ستم كاران سكوت نمايد يا گوشه‏گيرى‌ اختيار كند بلكه تا حدودى‌ كه اوضاع و شرايط محيط مساعد بود انجام وظيفه مى‌‏نمود. از اين قبيل نامه‏ها و احاديث مى‌‏توان به حقيقت نايل شد. همان كارى‌ را كه ساير ائمه انجام مى‌‏دادند حضرت سجاد عليه السلام با ايراد دعا و مناجات انجام مى‌‏داد. به صحيفه سجاديه مراجعه نماييد تا حقيقت برايتان روشن گردد، آيا دور از انصاف نيست كه يك نويسنده مغرض درباره‏اش بنويسد: على‌ بن حسين چندان گوشه گير و آسايش خواه و گريزان از اين كار مى‌‏بود كه چون در سال 63 هجرى‌ مردم مدينه به يزيد شوريدند او خود را كنار كشيد و از شهر بيرون رفت؟!

اگر ائمه اطهار با دستگاه خلافت كار نداشتند پس چرا عبدالملك مروان امام سجاد عليه السلام را با غل و زنجير به شام جلب كرد؟

و چرا هشام بن عبدالملك امام محمد باقر عليه السلام را از مدينه به دمشق احضار نمود و مورد توبيخ قرار داد؟

و چرا منصور دوانيقى‌ امام صادق عليه السلام را از مدينه به عراق جلب كرد و مورد عتاب و خطاب قرار داد و چندين مرتبه به قتلش تصميم گرفت ولى‌ بعداً منصرف شد؟

و چرا موسى‌ بن جعفر عليه السلام مدت زيادى‌ از عمر شريفش را در زندان‏هاى‌ مهدى‌ عباسى‌ و هادى‌ و هارون الرشيد بود و عاقبت در زندان هارون مسموم شد؟

و چرا مأموران متوكل عباسى‌ شبانه از ديوار خانه امام على‌ نقى‌ عليه السلام بالا رفتند و منزل آن جناب را تفتيش نموده و او را به بغداد بردند. و در حدود يازده يا نوزده سال در سامرا تحت نظر بود و متوكل بارها به قتل آن جناب تصميم گرفت ولى‌ بعداً منصرف مى‌‏شد. تا بالأخره به وسيله معتمد عباسى‌ مسموم شد؟

و چرا امام حسن عسكرى‌ عليه السلام در سامرا كه يك پايگاه نظامى‌ بود تحت نظر دستگاه خلافت زندگى‌ كرد، گاهى‌ هم زندانى‌ مى‌‏شد و در همان جا مدفون شد؟ و بعد از فوت آن حضرت به دستور خليفه خانه‏اش را تفتيش كردند؟!

آيا شما چنين مى‌‏پنداريد كه خلفاى‌ وقت، امامان شيعه را براى‌ بيان احكام و مسئله گفتن تحت فشار قرار مى‌‏دادند حتى‌ گاهى‌ به قتل و حبس آنان اقدام مى‌‏كردند؟ گمان نكنم مطلب چنين باشد، شما اگر شرح حال امامان شيعه و رفتار خلفاى‌ عصرشان را با دقت بخوانيد برايتان روشن مى‌‏شود كه آنان راحت طلب و آسايش خواه نبودند و در انجام وظيفه هرگز سستى‌ نكردند. در نشر احكام و معارف دين كوشش مى‌‏كردند و در مواقع مقتضى‌ به بيدار ساختن افكار عمومى‌ و مبارزه با ستم گرى‌ مى‌‏پرداختند.

 

اشكال چهارم‏

براى‌ وجود امام دوازدهم كه از اول غايب بود، چه فايده‏اى‌ مى‌‏توانيد ذكر كنيد؟

چه مشكلى‌ را حل كرد؟ چه حلال و حرامى‌ را بيان نمود؟ امام اگر پيشواست بايد در ميان مردم باشد و آنها را، راه برد. امام ناپيدا چه معنا تواند داشت؟[10]

 

پاسخ‏

چنان كه قبلًا اشاره شد از دليل امامت استفاده مى‌‏شد كه امام سه فايده بر وجودش مترتب مى‌‏شود:

1- فرد كاملى‌ است كه همه فضائل و كمالات انسانيت در او فعليت يافته و واسطه فيوضات الهى‌ است؛

2- حافظ و مروج احكام و قوانين الهى‌ است؛

3- زمام دار و اداره كننده امور اجتماعى‌ مسلمانان است.

فايده اول بدون ترديد بر وجود امام زمان مترتب است.

از برهان عقلى‌ امامت و احاديثى‌ كه در اين باب وارد شده استفاده مى‌‏شود كه وجود مقدس امام، فردِ اكمل انسان‏ها و نمونه كامل دين مى‌‏باشد كه همه حقايق و كمالات ديانت به طور كامل در او تجلى‌ نموده و به حقيقت و باطن احكام متحقق است، غايت نوع انسان و طريق ترقى‌ و تكامل انسان هاست. مصبّ فيوضات الهى‌ و مربى‌ افراد انسان است، كامل‏ترين فرد انسان است كه ميان جهان مادى‌ و عالم ربوبى‌ رابطه برقرار مى‌‏كند. اگر وجود مقدس امام نباشد بين عالم مادى‌ و دستگاه آفرينش ارتباطى‌ باقى‌ نمى‌‏ماند با اين كه نوع بى‌ غايت انقراض برايش حتمى‌ است. معلوم است كه در ترتّب اين اثرِ مهم بين حضور و غياب امام فرقى‌ نيست.

اما راجع به فوايد ديگر بايد گفت: گو اين كه عامه مردم در زمان غيبت از آنها محرومند ليكن از جانب خدا و وجود امام منع فيضى‌ نيست، خدا كارش را انجام داده و زمام دار معصوم را آفريده و او را به مردم معرفى‌ نموده است. امام زمان هم براى‌ هر گونه فداكارى‌ و اصلاحات عمومى‌ آماده است ليكن كوتاهى‌ از ناحيه انسانهاست اگر موانع ظهور را برطرف مى‌‏ساختند و مقدمات حكومت قوانين الهى‌ را فراهم مى‌‏نمودند و افكار جهانيان را براى‌ پذيرفتن قوانين آسمانى‌ آماده مى‌‏كردند، ارزش و مزاياى‌ برنامه‏هاى‌ خدايى‌ را براى‌ بشريت اثبات مى‌‏كردند، امام زمان ظاهر مى‌‏شد و جامعه انسانيت را از فوايد بى‌ شمارى‌ بهره‏مند مى‌‏نمود و نتايج درخشان حكومت معصوم را به آنان ارائه مى‌‏داد.[11]

 

اشكال پنجم‏

شما مى‌‏گوييد: مردم درزمان غيبت امام دوازدهم، راجع به تشكيل حكومت و تعيين زمام دار هيچ نوع مسئوليتى‌ ندارند. بايد بدون حكومت زندگى‌ كنند و هيچ حكومتى‌ را به رسميت نشناسند. آيا چنين مطلب نا معقولى‌ را مى‌‏توان قبول كرد؟!

پاسخ‏

ما بيش از اين نگفتيم كه خداوند حكيم افرادى‌ را كه از هر گونه خطا و اشتباه و گناهى‌ معصوم بوده‏اند، به خصوص براى‌ زمام دارى‌ تعيين نموده و به مردم سفارش كرده كه اسباب و وسايل تأسيس حكومت شان را فراهم سازند و از آنان اطاعت نمايند. ليكن هرگز نگفته و نمى‌‏گوييم كه در زمان غيبت امام زمان كه مردم به وجود معصوم دست رسى‌ ندارند و در زمانى‌ كه افكار مردم براى‌ پذيرفتن حكومت معصوم آمادگى‌ ندارد و اسباب و وسايل آن فراهم نيست، مردم بايد به طور كلى‌ پشت پا به هر حكومتى‌ بزنند و زير بار هيچ يك از آنها نروند و بدون زمام دار و حكومت زندگى‌ كنند، و در اين باره هيچ نوع مسئوليتى‌ ندارند. ابداً چنين مطلبى‌ را نگفته‏ايم و نمى‌‏توان گفت، همه اقوام و ملل اتفاق دارند كه با هرج و مرج و بدون وجود حكومت نمى‌‏توان زندگى‌ كرد. هر عاقلى‌ مى‌‏داند اگر حاكم و زمام دارى‌ در بين ملت نباشد كه نظم و امنيت عمومى‌ را برقرار سازد و جلو تعديات را بگيرد و امور اجتماعى‌ را اداره كند نظم اجتماع مختل مى‌‏شود و زندگى‌ غير ممكن مى‌‏گردد.

از سوى‌ ديگر، هر كس اندكى‌ فكر و تأمل كند اين مطلب را مى‌‏فهمد كه انسان‏ها آزاد آفريده شده‏اند، هيچ كس حق ندارد در شئون فردى‌ و اجتماعى‌ ديگران دخل و تصرف كند و درباره آنان تصميم بگيرد و امرو نهى‌ كند. هيچ كس صاحب اختيار و ولىّ ديگران نيست. كسى‌ حق ندارد با زور و قلدرى‌ بر ديگران مسلط شود آن گاه بگويد: من صاحب اختيار شما هستم، مصالح و مفاسد شما را تنها من بايد معلوم كنم، نبايد از حكم و دستور من سرپيچى‌ كنيد. عقل انسان مى‌‏گويد: تنها كسى‌ كه حق دارد درباره ديگران تصميم بگيرد و امر و نهى‌ كند، خداوند بزرگ است، او چون خالق و مالك همه انسان‏هاست حق دارد در شئون آنان دخالت كند و فرمان دهد.

اگر خدا اين حق را به ديگرى‌ واگذار كرد او هم صاحب اختيار و نافذ الحكم مى‌‏شود، و حق دارد درباره ديگران تصميم بگيرد و امر و نهى‌ كند. قبلًا اثبات شد كه خداوند حكيم حق فرماندهى‌ را به امامان معصوم واگذار نموده و آن افراد برگزيده زمام دار و حاكم رسمى‌ مسلمانان هستند و حق دارند در تمام شئون فردى‌ و اجتماعى‌ ملت دخالت كنند.

از سوى‌ ديگر، انسان نيز صاحب اختيار و مالك خود است و اين حق را به خودش مى‌‏دهد كه طبق ميل و اراده هر كارى‌ را خواست انجام دهد و راجع به شئون فردى‌ و اجتماعى‌ خويش تصميم بگيرد و در اين باره اگر كسى‌ مزاحم وى‌ شد او را ظالم و متعدى‌ مى‌‏شمارد. باز خودش را در اين جهت ذيحق مى‌‏داند كه در مورد كارهايى‌ كه از عهده خودش ساخته نيست نايب بگيرد و در واقع، حق امر و نهى‌ و دخل و تصرف به او بدهد.

و چون وجود حكومت يكى‌ از لوازم ضرورى‌ زندگى‌ اجتماعى‌ است انسان‏ها وجداناً حق دارند براى‌ اداره امور اجتماعى‌ شان زمام دار و حاكمى‌ انتخاب كنند و خود را ملزم بدانند كه طبق صلاحديد و دستورهاى‌ او رفتار نمايند افراد اجتماع اگر عاقل باشند هرگز اين حق را از دست نمى‌‏هند.

آرى‌ اين مطلبى‌ است كه عقل بشر بدان حكم مى‌‏كند و همه اقوام و ملل بر آن اتفاق دارند، اسلام هم به اين سنت عمومى‌ و درك عقلايى‌ پشت پا نزده و هرگز راضى‌ نيست ملت مسلمان بدون حكومت زندگى‌ كند يا درباره آن بى‌ قيد و شرط ولاابالى‌ باشد و اجازه بدهد هر شخص ناشايسته و ستم كارى‌ به حكومت برسد و زمام امور مردم را در دست گيرد. اسلام داراى‌ احكام و قوانين سياسى‌، اجتماعى‌ است و حكومت در متن دين قرار دارد. و اجراى‌ احكام و قوانين شريعت بر عهده مسلمانان نهاده شده است. مسلمانان مانند ساير ملل هيچ گاه نمى‌‏توانند بدون حكومت زندگى‌ كنند. اگر به امام معصوم دست رسى‌ دارند بايد در تأسيس و تقويت حكومت او كوشش و جديت نمايند. تا در سايه رهبرى‌‏هاى‌ او احكام و قوانين نورانى‌ اسلام به اجرا گذاشته شود. و چنان چه به امام و پيشواى‌ معصوم دست رسى‌ ندارند باز هم نمى‌‏توانند بى‌ حكومت صالح باقى‌ بمانند بلكه وظيفه دارند فردى‌ اسلام شناس و پرهيزكار و آشناى‌ با سياست و كشوردارى‌، و علاقه‏مند به اجراى‌ احكام دين، را به پيشوايى‌ و زمام دارى‌ انتخاب كنند و در تأسيس و تقويت حكومت او بكوشند تا در سايه رهبرى‌‏هاى‌ او احكام و قوانين شريعت به اجرا گذاشته شود و عدل و داد بر قرار گردد. و از اين طريق نمونه‏اى‌ از حكومت صالحان را به وجود آورند و مردم را هر چه بيشتر به اسلام علاقه‏مند و اميدوار سازند و زمينه حكومت معصوم را فراهم كنند.

بحث حكومت اسلامى‌ گسترده و دشوار است كه در اين جا نمى‌‏توان آن را بررسى‌ كرد، بلكه نياز به تأليف كتاب جداگانه‏اى‌ دارد.[12]

 

[1]. شرح ابن ابى‌ الحديد، ج 1، ص 18
[2]. مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 247
[3]. الفصول المهمه، ج 2، ص 909
[4]. الامام الصادق و المذاهب الاربعه، ج 1، ص 55
[5]. همان، ص 56
[6]. همان، ص 57
[7]. احمد كسروى‌، داورى‌، ص 28
[8]. ر. ك: آل ياسين، صلح امام حسن عليه السلام پر شكوه‏ترين نرمش قهرمانانه تاريخ، ترجمه آية الله سيد على‌ خامنه‏اى‌
[9]. تحت العقول، ص 275
[10]. كسروى‌، داورى‌، ص 53
[11]. براى‌ توضيح بيشتر ر. ك: همين قلم. دادگستر جهان
[12] امينى‌، ابراهيم، بررسى‌ مسائل كلى‌ امامت، 1جلد، بوستان كتاب (انتشارات دفتر تبليغات اسلامى‌ حوزه علميه قم) - قم، چاپ: پنجم، 1390.