برهان نبوت عامه‏

برهان نبوت عامه‏

 

همان برهانى‌ كه براى‌ اثبات نبوت عامه اقامه مى‌‏شود و دلالت مى‌‏كند كه بر خداوند حكيم لازم است پيامبرانى‌ را براى‌ هدايت وارشاد مردم بفرستد و قوانين و دستورهايى‌ را به وسيله آنان در اختيار بشر قرار دهد، عين همان برهان دلالت مى‌‏كند كه در زمان فقدان پيمبر، بايد فرد برگزيده و معصومى‌ در بين بشر باشد تا در حفظ و نگه دارى‌ قوانين الهى‌ كوشش نمايد. بدين جهت، ناچاريم در ابتدا دليل عقلى‌ نبوت عامه را اجمالًا يادآور شويم سپس وارد بحث امامت شويم.

 

نبوت عامه‏

قبل از شروع، لازم است چند مطلب را به عنوان مقدمه ذكر كنيم آن گاه وارد استدلال شويم:

 

مطلب اول‏

 

در علوم عقلى‌ به اثبات رسيده كه: انسان مركب است از روح و جسم. از جهت جسم و تن مانند ساير امور مادى‌ در معرض تغير و دگرگونى‌ است، و از جهت روح از عالم مجردات محسوب مى‌‏شود. ولى‌ ميان روح و جسم او كمال ارتباط و اتصال‏ برقرار است، بلكه روح و جسم با هم متحد هستند.

به عبارت دقيق‏تر مى‌‏توان گفت: انسان، دو مرتبه و دو نشأه وجودى‌ دارد، در مرتبه پايين، با بدن متحد است و كارهاى‌ مادى‌ را انجام مى‌‏دهد، و در مرتبه عالى‌‏تر مجرد است و كارهاى‌ مجردات را انجام مى‌‏دهد.

روح انسان چون تعلق به ماده دارد و مجرد محض نيست، حركت و استكمال برايش امكان دارد و مى‌‏تواند كمالاتى‌ راكسب كند. بديهى‌ است كه روح يك نوزاد با روح يك دانشمند حكيم در يك مرتبه كمال وجودى‌ قرار نگرفته و نمى‌‏توان آنها را برابر و يكسان شمرد.

پيدايش وجود انسان، از يك نطفه بى‌ درك و شعور شروع مى‌‏شود. وقتى‌ «اسپرماتوزوئيد» نطفه مرد در رحم زن قرار گرفت و با «اوول» زن تركيب يافت، حيات و زندگى‌ تازه‏اى‌ بدان‏ها افاضه مى‌‏شود. در آن حال، مانند يك گياه از غذاى‌ مادر ارتزاق مى‌‏كند و به رشد و نمو خويش ادامه مى‌‏دهد و جز تغذيه و رشد و نمو كارى‌ از آن ساخته نيست، و در واقع يك جسم نامى‌ است.

اما همين موجود بى‌ شعور تدريجاً حركت مى‌‏كند و وجودش كامل‏تر مى‌‏گردد تا اين كه داراى‌ حس و حيات حيوانى‌ مى‌‏شود و كارها و حركاتش را از روى‌ علم و اراده انجام مى‌‏دهد. در آغاز امر، نيروى‌ احساس و ادراكش بسيار ناچيز و از پست‏ترين حيوانات بيشتر نيست، ولى‌ در اثر حركت و تكامل، از مرتبه حيوانيت ترقى‌ نموده و وارد مرحله انسانيت مى‌‏شود، حيات و زندگى‌ تازه‏اى‌ پيدا مى‌‏كند كه از زندگى‌ نباتى‌ و حيوانى‌ بسى‌ عالى‌‏تر و شامخ‏تر است. از جهان ماده و ماديات پا را فراتر گذارده وارد جهان تجرد مى‌‏شود. آن گاه كه انسان شد و وارد عالم تجرد گشت، باز حركت و استكمال را از دست نمى‌‏دهد بلكه تدريجاً ترقى‌ مى‌‏كند، روح و روانش قوى‌‏تر و كامل‏تر مى‌‏گردد و دايره وجودش وسيع‏تر و نورانى‌‏تر مى‌‏شود. تازمانى‌ كه زنده است و در اين جهان زندگى‌ مى‌‏كند، پيوسته در حركت و تكامل مى‌‏باشد.

روح انسان، در تمام مراحل تكامل، يك حقيقت بيش نيست كه سير و ترقى‌ نموده تا بدان درجه وجودى‌ نائل شده است. ولى‌ مبادا خيال كنيد كه در اين مورد، اصل و گوهر روح به حال اصلى‌ خويش باقى‌ مانده و كمالاتى‌ بر آن عارض مى‌‏شود. بلكه معناى‌ استكمال و تكامل اين است كه جوهر ذات و حقيقت و وجود چيزى‌ رشد و ترقى‌ كند تا به مرتبه بالاتر نائل گردد و جزء همان مرتبه شود. پس آفرينش ويژه انسان به گونه‏اى‌ است كه مى‌‏تواند از مرتبه ناقص مادى‌ ترقى‌ كند و در مراحل كمال سير نمايد گوهر ذاتش تدريجاً كامل‏تر و نورانى‌‏تر گردد تا به عالم صفا و نورانيت و كمال رجوع كند.

 

مطلب دوم‏

 

انسان چون در مسير تكامل واقع شده و بالفطره به سوى‌ كمال حقيقى‌ توجه دارد و به نيروى‌ استكمال مجهز است، بايد وصول بدان غايت برايش ميسر و ممكن باشد، زيرا كار عبث و لغو در دستگاه آفرينش وجود ندارد. چنان كه هر نوعى‌ از انواع جهان ماده مى‌‏تواند به كمال ممكن خودش برسد و راه وصول به غايت را خدا برايش هموار ساخته، انسان نيز از اين قاعده كلى‌ مستثنا نبوده و از اين فيض بزرگ محروم نيست بلكه بر خداوند حكيم لازم است كه راه رسيدن به كمال و غايت مطلوب را برايش هموار سازد.

 

مطلب سوم‏

انسان چون از تن وروح تركيب يافته، طبعاً دو نوع زندگى‌ هم دارد: يكى‌ حيات و زندگى‌ دنيوى‌ كه مربوط به تن اوست، ديگرى‌ زندگى‌ نفسانى‌ و معنوى‌ كه به روانش ارتباط دارد. در نتيجه، نسبت به هر يك از آن دو زندگى‌ سعادت و شقاوتى‌ خواهد داشت.

انسان در عين حالى‌ كه سرگرم زندگى‌ دنيوى‌ است، و ممكن است از عالم روح و زندگى‌ معنوى‌ به طور كلى‌ غافل باشد، خواه نا خواه در باطن ذات و جهان نفس زندگى‌ مرموز و پوشيده‏اى‌ دارد: يا به سوى‌ سعادت و كمال انسانيت سير مى‌‏كند يا به جانب شقاوت و هلاكت رهسپار است. افكار پاك و عقايد حق و اخلاق پسنديده و اعمال شايسته كه از عالم هستى‌ سرچشمه مى‌‏گيرند اسباب استكمال و ترقى‌ روحانى‌ مى‌‏باشند و سعادت و كمال انسان را فراهم مى‌‏سازند. چنان كه عقايد باطل و اخلاق زشت و اعمال ناشايسته كه بر خلاف ناموس هستى‌ مى‌‏باشند، انسان را از صراط مستقيم انسانيت منحرف ساخته و به سوى‌ پستى‌ و شقاوت سوق مى‌‏دهند.

انسان اگر در صراط مستقيم تكامل واقع شود جوهر ذات و گوهر انسانيتش رشد و تكامل يافته و پس از طى‌ درجات، به عالم اصلى‌ خودش كه عالم نورانيت و آسايش و سرور است صعود و رجوع مى‌‏كند. و اگر كمالات روحانى‌ و اخلاق فاضله انسانى‌ را فداى‌ ارضاى‌ قواى‌ حيوانى‌ نمود و اسير اميال و خواسته‏هاى‌ نفسانى‌ گشت و به صورت حيوانى‌ هوسباز و كامجو يا ديوى‌ درنده و خون خوار در آمد، چنين شخصى‌ از صراط مستقيم تكامل و راه راست انسانيت انحراف يافته و در وادى‌‏هاى‌ هلاكت و شقاوت سرگردان خواهد شد.

 

مطلب چهارم‏

 

چنان كه در ميان تن و روح، شدت اتصال و ارتباط و يگانگى‌ بر قرار است، هم چنين بين زندگى‌ دنيوى‌ و زندگى‌ نفسانى‌ نيز كمال ارتباط و اتصال وجود دارد، يعنى‌ كيفيت رفتار و حركات و افعال بدن انسان در روح او تأثير دارد، چنان كه حالات و ملكات و صفات نفسانى‌ نيز نسبت به صدور افعال ظاهرى‌ اثر دارند، تكرار گناه و كارهاى‌ خلاف، نفس انسان را آلوده و كثيف و متمايل به بدى‌ مى‌‏گرداند، بر عكس، تكرار كارهاى‌ نيك، نفس را پاك و نورانى‌ و علاقه‏مند به كارهاى‌ خوب مى‌‏گرداند،

انجام كارهاى‌ نيك يا بد هر چه بيشتر تكرار شود، نفس بيشتر تحت تأثير و نفوذ آنها واقع مى‌‏شود و فعليتى‌ مناسب با آنها پيدا مى‌‏كند. ممكن است در خوبى‌ به درجه‏اى‌ برسد كه جز صفا و خوبى‌ چيزى‌ نبيند و جز نيكى‌ و احسان طريقى‌ نپويد، چنان كه ممكن است در بدى‌ به مرتبه‏اى‌ سقوط كند كه جز شقاوت و بدبختى‌ نبيند و جز شرارت و بد رفتارى‌ راهى‌ نجويد.

نفس به هر صورتى‌ كه درآيد و به هر فعليتى‌ كه تبديل شود، اعمال و افعالش نيز از سنخ خودش و مناسب با ذاتش خواهد شد. انفكاك بين زندگى‌ دنيوى‌ و زندگى‌ معنوى‌ امكان‏پذير نيست، نمى‌‏توان آنها را جدا دانست و براى‌ هر يك از آنها حساب جداگانه‏اى‌ باز كرد. بدون انجام كارهاى‌ نيك و كنترل اعمال ظاهرى‌ ممكن نيست به كمال مطلوب انسانى‌ و سعادت روحانى‌ واصل شد، و بدون اصلاح و تزكيه نفس نمى‌‏توان به اصلاح ظاهر و كنترل اعمال كاملًا توفيق يافت.

افرادى‌ كه مى‌‏گويند: التزام به اعمال ظاهرى‌ ضرورت ندارد بلكه بايد در اصلاح نفس كوشيد و دل را پاك كرد سخت در اشتباهند.

 

مطلب پنجم‏

 

در بين دانشمندان، افراد ظاهر بينى‌ پيدا مى‌‏شوند كه گوهر گران‏بها و شخصيت انسان را ناديده گرفته و به راز آفرينش وى‌ پى‌ نبرده‏اند بدين جهت، حيات و زندگى‌ روحانى‌ او را ناديده گرفته و ارزشى‌ جز خور و خواب برايش قائل نشده‏اند.

يكى‌ از آنان مى‌‏نويسد: «انسان براى‌ اين به وجود آمده است كه زندگى‌ كند يعنى‌ غذا تهيه نمايد و لباس بپوشد و خود را حفظ كند و وظايف اجتماعى‌ خود را انجام دهد. بنابراين، ديانت او نبايد طورى‌ باشد كه وى‌ را وادار به تفكر و تعمق در اسرار جهان نمايد و بالنتيجه او را از زندگى‌ باز دارد».[1]

چنان كه ملاحظه مى‌‏فرماييد، نويسنده مزبور انسان را از مقام شامخ انسانيت به مقام پست حيوانيت تنزل داده و براى‌ او جز خوردن و خوابيدن، شأن و مقامى‌ قائل نشده است. ولى‌ علم و فلسفه اين نظر را نمى‌‏پذيرد و براى‌ انسان مقام عالى‌‏تر و لياقت بيشترى‌ اثبات مى‌‏كند.

در علم و فلسفه به اثبات رسيده كه شخصيت و عظمت انسان به روح اوست.

حقيقت و انسانيت انسان به همان روح مجرد است. بنابراين، راز آفرينش و غايت وجود انسان را بايد در تكامل و پرورش روح او و زندگى‌ روحانى‌ و معنوى‌ وى‌ دانست. ناديده گرفتن حيات روحانى‌ و زندگى‌ معنوى‌ به منزله ناديده گرفتن اصل و گوهر انسان مى‌‏باشد.

غرض آفرينش انسان تكامل نفسانى‌ و حيات روحانى‌ است. خداوند حكيم كه انسان را آفريده و براى‌ زندگى‌ او جهان ماده و ماديات را به كار انداخته ممكن نيست حيات معنوى‌ او را ناديده بگيرد و وسيله كسب و كمال و برنامه وصول به غايت را در اختيارش قرار ندهد.

 

مطلب ششم‏

 

بى‌ ترديد بشر ذاتاً دوست دار و شيفته كمال است و بالفطره به سوى‌ آن هدف توجه دارد، در جست و جوى‌ آن حقيقت، شب و روز كوشش و تلاش مى‌‏كند، تمام اعمال و حركاتش در اطراف تحصيل كمال دور مى‌‏زند، همواره جديت مى‌‏كند كه كمالات و فضائلى‌ را براى‌ خود به دست آورد و وجودش را كامل‏تر و با اثرتر گرداند.

همه در اين راه تلاش مى‌‏كنند، ولى‌ غالباً از تشخيص كمالات حقيقى‌ عاجز و ناتوانند، چيزهاى‌ بى‌ ارزش و غير واقعى‌ را كمال پنداشته و براى‌ تحصيل آنها دو اسبه مى‌‏تازند.

گروهى‌ كمال را در اندوختن سيم و زر مى‌‏پندارند، عده‏اى‌ شيفته آنند كه قطعات‏ زمين را در دفاتر رسمى‌ به نام خويشتن ثبت كنند، دسته‏اى‌ عاشق دل باخته رياست وجاه و مقامند و كمال خويش را در اين مى‌‏دانند كه مردم در مقابلشان تواضع و كرنش كنند و دستورهاى‌ شان را بى‌ چون و چرا به كار بندند و گروهى‌ ....

همه اينان جز تحصيل كمالات حقيقى‌ هدفى‌ ندارند ليكن در تشخيص مصداق آن در اشتباه واقع مى‌‏شوند و كمالات اعتبارى‌ را به جاى‌ كمالات حقيقى‌ مى‌‏پندارند، زيرا اميال و خواسته‏هاى‌ نفسانى‌ و احساسات و غرايز حيوانى‌، غالباً راه تشخيص كمال حقيقى‌ و صراط مستقيم انسانيت را بر عقل عملى‌ تاريك نموده و او را از جاده حقيقت منحرف ساخته و به سوى‌ انحراف و وادى‌ شقاوت سوق مى‌‏دهند.

 

مطلب هفتم‏

 

بشر در عين حال كه بالذات اجتماعى‌ نيست و غريزه‏اى‌ به نام غريزه اجتماعى‌ و هم‏گرايى‌ در وى‌ وجود ندارد، ولى‌ به عنوان ثانوى‌ اجتماعى‌ است و از تنهايى‌ وحشت دارد، و زندگى‌ اجتماعى‌ را پذيرفته است. ليكن اين مطلب قابل بحث است كه بشرِ انزوا طلب چرا زندگى‌ اجتماعى‌ را پذيرفته و پاى‌ بند تأسيس اجتماع شده است؟

آيا به سوى‌ اجتماع مى‌‏گرايد تا به هم‏نوعانش كمك كند و سود رساند؟ آيا بدان جهت اجتماعى‌ شده كه از درندگان وحشت داشته؟ يا به علت اين كه تأمين حوائج مادى‌ و اداره زندگى‌ به تنهايى‌ برايش مشكل بوده، به هم نوعانش گراييده تا آنان را در راه منافع خويش استخدام كند و از آنان بهره بردارد؟ به عبارت ديگر، آيا اجتماع بر پايه استخدام و بهره‏گيرى‌ از ديگران استوار شده يا بر اساس تعاون و سود رساندن؟

مسئله مذكور در كتاب‏هاى‌ روان‏شناسى‌ و جامعه‏شناسى‌ و تاريخ اديان مورد بحث قرار گرفته و براى‌ هر يك از آنها شواهدى‌ ذكر شده است.

ولى‌ به نظر مى‌‏رسد: حق با كسانى‌ است كه بشر را بالذات استخدام گر و سودجو مى‌‏دانند و مى‌‏گويند: بشر به زندگى‌ اجتماعى‌ گراييده تا هم نوعانش را در راه تأمين‏ خواسته هايش استخدام كند.

در توضيح مطلب بايد گفت: گر چه ما هنگام تأسيس اجتماعات اوليه بشر حاضر نبوديم تا بتوانيم علت قضيه را دريابيم، اكنون هم انسان وحشى‌ وجود ندارد و اگر هم ندرتاً وجود داشته باشد ما بدان دست رسى‌ نداريم تا بتوانيم احوال و شرايط زندگى‌ آنان را بررسى‌ نماييم و از غرايز ابتدايى‌ و دست نخورده آنان با خبر شويم، ليكن مى‌‏توانيم اعمال و حركات و غرايز بشر كنونى‌ را بررسى‌ كنيم و با مركب خيال در عمق روح و مغز آنان غور و كنجكاوى‌ كنيم و به طور عقب گرد در اعماق تاريخ فرو رويم و زندگى‌ بشر اوليه را مورد بررسى‌ و دقت قرار دهيم.

در نتيجه چنين مى‌‏فهميم: اولين احساسى‌ كه به بشر ساده و بى‌ آلايش اوليه دست داده احساس گرسنگى‌ و تشنگى‌ بوده است. بعد از آن كه خودش را گرسنه و تشنه يافت در صدد برآمد تا درد درونى‌ خويش را برطرف سازد، براى‌ رفع نياز از گياهان و ميوه‏ها استفاده نمود. يعنى‌ براى‌ آسايش و راحتى‌ خويشتن از آنها بهره‏بردارى‌ كرد.

كم كم اين مطلب را دريافت كه براى‌ تأمين نيازهايش مى‌‏تواند از اشياى‌ خارجى‌ استفاده كند و به وسيله آنها نيازمندى‌ هايش را مرتفع سازد. براى‌ رفع گرسنگى‌ و تشنگى‌ از گياهان و ميوه‏ها و آب استفاده مى‌‏كرد، براى‌ جلوگيرى‌ از سرما و گرما به غارها پناه مى‌‏برد. دايره استخدامش روز به روز توسعه يافت، از اشياى‌ بى‌ جان تجاوز نمود و به استخدام حيوانات پرداخت. از شير و پشم آنها استفاده مى‌‏كرد، براى‌ سوارى‌ و باربرى‌، حيوانات نيرومند را مسخّر خويش گردانيد.

مرد و زن تحت تأثير غريزه جنسى‌ شهوتشان طغيان نمود، هر يك از آنان احساس مى‌‏كرد كه براى‌ رفع نياز خويش به ديگرى‌ احتياج و تمايل دارد. بدين جهت به هم نزديك شدند تا از هم‏ديگر لذت ببرند. مردهاى‌ نيرومند، زن يا زن‏هايى‌ را در انحصار خويشتن در آورده و براى‌ ارضاى‌ تمايلات جنسى‌ استخدام نمودند.

البته براى‌ نگاه دارى‌ آنان ناچار بودند تا حد ضرورت به آنان كمك كنند ونيازهايشان را بر طرف سازند. و از همين جا موضوع تعاون به ميان آمد. ليكن زير بناى‌ تأسيس اجتماع و انگيزه عمده آنان همان استخدام و بهره بردارى‌ از هم نوع بود.

از اجتماع دو نفرى‌، اجتماع خانوادگى‌ به وجود آمد، پدر و مادر بدان منظور از فرزند خويش پرستارى‌ مى‌‏نمودند تا بزرگ و نيرومند گردند و مورد استفاده قرار گيرند.

از اجتماع خانوادگى‌ زندگى‌ قبيله‏اى‌ به وجود آمد. سپس اجتماع دهاتى‌، بعد از آن اجتماع شهرى‌ و سرانجام اجتماع كشورى‌، در طول قرون و اعصار متمادى‌ تأسيس شد.

هدف انسان‏ها در تمام اين مراحل تنها سودجويى‌ و استخدام و استثمار هم نوعان بوده است. انسان اجتماع را براى‌ سودجويى‌ به وجود آورد نه براى‌ سود رساندن.

بنابراين، بايد گفت: طبيعت اوليه بشر استخدام و بهره بردارى‌ است.

يكى‌ از دانشمندان به نام هابس مى‌‏گويد: افراد بشر مى‌‏خواهند هم ديگر را به فرمان خويش در آورند.[2]

ليكن چون همه افراد از غريزه استخدام و خودخواهى‌ برخوردارند و هر كس به فكر منافع خويش است و مى‌‏خواهد بدون قيد و شرط از ديگران بهره بردارى‌ كند، و با اين وضع، هرج و مرج به وجود مى‌‏آيد و زندگى‌ برايشان امكان ندارد ناچارند غريزه خودخواهى‌ و سودجويى‌ خويشتن را به مقدار ضرورت تعديل نموده به ديگران نيز نفعى‌ برسانند و اجتماع تعاونى‌ را انتخاب نمايند. ولى‌ به هر حال، در اثر ناچارى‌ و اضطرار، به تعاون و كمك تن داده‏اند چنان نيست كه غريزه استخدام و سودجويى‌ را از دست داده باشند به همين جهت، مادام كه ضرورت اقتضا كند و تعاون را لازم بدانند ممكن است به هم نوعان خويش كمك كنند و به نفع آنان كارى‌‏ انجام دهند ليكن به مجرد اين كه ضرورت بر طرف شد و احساس احتياج نكردند غريزه سركش استخدام و سودجويى‌ قد علم مى‌‏كند و منافع خودشان را بر منافع ديگران ترجيح مى‌‏دهند تا حدى‌ كه ممكن است ملتى‌ را فداى‌ غريزه خودخواهى‌ خويشتن سازند.

مطلب هشتم‏

يكى‌ از آثار و لوازم حتمى‌ زندگى‌ اجتماعى‌، تزاحم در منافع و تعدى‌ و تجاوز به حقوق ديگران است، زيرا هر يك از افراد اجتماع به مقتضاى‌ غريزه سودجويى‌ كوشش مى‌‏كند تا سر حد توانايى‌ از منافع مادى‌ برخوردار گردد و در ارضاى‌ خواسته‏هايش بى‌ بند و بار و لگام گسيخته باشد. براى‌ نيل به مراد تا بتواند در استخدام هم نوعانش جديت مى‌‏كند تا حاصل كار و كوشش آنان را بلاعوض تملك نمايد. در صورتى‌ كه ساير افراد نيز همين غريزه را دارند و در همين راه كوشش مى‌‏كنند. به همين جهت، اختلاف و تزاحم پيدا مى‌‏شود، و با وجود اختلاف، اجتماع مختل و زندگى‌ دشوار و طاقت فرساست.

از اين رهگذر است كه عقل انسان گواهى‌ مى‌‏دهد كه براى‌ بقا و سعادت اجتماع قوانينى‌ ضرورت دارد تا در سايه اجراى‌ آنها حقوق افراد محفوظ بماند و از تعدى‌ و ستم گرى‌ زورمندان جلوگيرى‌ شود و اختلاف و اختلال برطرف گردد، و غريزه خودخواهى‌ و سودطلبى‌ افراد تعديل شود. بدين جهت، مى‌‏توان حدس زد كه بشر از همان اويل تأسيس اجتماع، كم و بيش، از وجود قانون برخوردار بوده و بدان احترام مى‌‏گذاشته است. باقى‌ ماندن اجتماع بشر، خود گواه اين مطلب است.

چه قانونى‌ بشر را سعادت‏مند مى‌‏كند؟

ترديد نيست كه اصل وجود قانون براى‌ اجتماع ضرورت دارد، ليكن بايد ديد چه‏ قانونى‌ مى‌‏تواند بشر را به سعادت و كمال حقيقى‌ برساند و جامعه را به خوبى‌ اداره كند، از تعدى‌ و استثمار مانع شود و حقوق افراد را تضمين كند؟ اين موضوع مسلم است كه هر قانونى‌ اين صلاحيت را ندارد، بلكه بايد داراى‌ شرايط زير باشد:

الف- آن قوانين بايد بر طبق احتياجات واقعى‌ و طبيعى‌ افراد جعل و تدوين و از متن حقيقت و بر طبق ناموس آفرينش تنظيم شده باشد و براى‌ تمام شئونِ اجتماعى‌ و سياسى‌ و انفرادى‌ و حقوقى‌ و اخلاقى‌ افراد كفايت كند.

ب- آن قوانين بشر را به سوى‌ سعادت و كمالات حقيقى‌ هدايت كند نه سعادت و كمال پندارى‌ و خيالى‌.

ج- با يك ديد وسيع، منافع و سعادت جهان بشريت در آنها منظور شده باشد.

چنان نباشد كه منافع و مصالح گروه معين يا طبقه مخصوص يا شهر و كشور محدودى‌ منظور شده اما از مصالح سايرين غفلت شده باشد.

د- كاخ اجتماع بشر را بر پايه‏هاى‌ فضائل و كمالات انسانى‌ استوار سازد و توجهشان را به سوى‌ آن مقصد عالى‌ و هدف اساسى‌ جلب كند، تا زندگى‌ دنيوى‌ را طريق وصول به كمالات و فضائل انسانى‌ بدانند نه اين كه استقلال برايش قائل شوند.

ه- به طورى‌ جامع و كامل باشد كه بتوان به وسيله اجراى‌ آن با اشكال و صورت‏هاى‌ گوناگون استعمار و استثمار و بردگى‌ فردى‌ و اجتماعى‌ مبارزه كرد و ظلم و ستم را ريشه كن ساخت.

و- در تنظيم و تدوين آن قوانين، جنبه‏هاى‌ روحانى‌ و زندگى‌ معنوى‌ مورد غفلت واقع نشده باشد، به طورى‌ كه نه تنها به زندگى‌ روحانى‌ لطمه‏اى‌ وارد نسازد و انسان را از صراط مستقيم تكامل منحرف نگرداند بلكه محيط را براى‌ پرورش و تكامل نفس آماده و مناسب گرداند و از عوامل انحراف و گمراهى‌ مانع شود.

اكنون كه از شرايط قوانين مورد احتياج بشر مطلع شديم، اين بحث پيش مى‌‏آيد كه آيا در قدرت بشر هست كه قوانين جامع و كاملى‌ را كه واجد شرايط مذكور باشد تهيه‏ و تنظيم كند و در اختيار اجتماع قرار دهد يا نه؟

اگر در سخنان گذشته كاملًا دقت كرده باشيد جواب منفى‌ خواهيد داد، و در دلتان خواهيد گفت: قوانين كاملى‌ كه توصيف شد كجا و افكار ناقص و كوتاه بشر كجا؟ كى‌ بشر مى‌‏تواند چنين قوانين دقيقى‌ را تصويب و تدوين كند؟ ليكن باز هم براى‌ توضيح مقصد مى‌‏توانيد از مطالب زير استفاده نماييد:

 

 

شرايط قانون گذار

1- قانون گذار بايد انسان شناس كامل باشد، از تمام اسرار و رموز و ريزه كارى‌‏هاى‌ جسم وروح و عواطف و غرايز و اميال و خواسته‏ها وجزئيات زندگى‌ انسان با خبر باشد. در حالى‌ كه علوم و اطلاعات بشر ناقص و محدود است.

بشر عادى‌ از احتياج‏هاى‌ گوناگون انسان‏ها و نواميس آفرينش و جنبه‏هاى‌ خير و شر و موارد تزاحم و برخورد قوانين و تأثير و تأثر و فعل و انفعالات آنها و اقتضائات زمان‏ها و مكان‏ها و غرايز مختلف و ريزه كارى‌‏هاى‌ وجود انسان اطلاعات كافى‌ ندارد.

2- بر فرض محال كه قانون گذاران بشر بتوانند براى‌ اداره امور دنيوى‌ بشر قوانينى‌ تهيه نمايند، ولى‌ بدون شك از ارتباط عميقى‌ كه بين زندگى‌ دنيوى‌ و زندگى‌ روحانى‌ برقرار است و از تأثيراتى‌ كه اعمال و حركات ظاهرى‌ در نفس دارند، اطلاعات كافى‌ ندارند، اگر مختصر اطلاعى‌ هم داشته باشند ناقص و محدود خواهد بود.

اصولًا مراقبت از زندگى‌ نفسانى‌ و توجه به روح و روان آدمى‌ از برنامه قانون گذاران بشر خارج است. آنان سعادت انسان‏ها را جز از ناحيه امور مادى‌ نمى‌‏جويند، در صورتى‌ كه بين زندگى‌ دنيوى‌ و زندگى‌ روحانى‌ ارتباط عميقى‌ برقرار است و انفكاك بين آنها امكان‏پذير نيست.

3- نهايت كارى‌ كه قوانين موضوعه بشرى‌ مى‌‏توانند انجام دهند اين است كه بر اعمال و حركات ظاهرى‌ انسان‏ها نظارت نموده و آنها را تحت كنترل قرار مى‌‏دهند، ولى‌ قدرت ندارند بر غرايز و اخلاق و افكار آنان نظارت نمايند و در آنها دخل و تصرف كنند. در صورتى‌ كه اعمال و افعال انسان مولود افكار و اخلاق اوست، اختلافات و تعديات و قانون شكنى‌‏ها از افكار و احساسات درونى‌ سرچشمه مى‌‏گيرد. تا مجريان و عمل كنندگان به قانون از نظر غرايز و اخلاق اصلاح نشوند قوانين را به خوبى‌ اجرا نمى‌‏سازند.

4- درمقدمات سابق به اثبات رسيد كه غريزه خودخواهى‌ و سودجويى‌ و استخدام هم نوع در نهاد بشر نهفته است، در همه جا مصالح خودش را بر مصالح ديگران ترجيح مى‌‏دهد. به همين علت، افرادى‌ كه اسير دست بسته غريزه خودخواهى‌ و استخدام هستند هرگز صلاحيت ندارند كه براى‌ كنترل غريزه و جلوگيرى‌ از استخدام چاره انديشى‌ كنند و قانون تصويب نمايند، زيرا خود قانون‏گذاران نيز بشرند و بر طبق غريزه باطنى‌، منافع خودشان و وابستگانشان را بر مصالح ديگران مقدم مى‌‏دارند؛ معقول نيست كه خود را فداى‌ ديگران سازند، زيرا اجتماع را براى‌ خودشان مى‌‏خواهند نه خودشان را براى‌ اجتماع.

شايد خوانندگان عزيز از اين مطلب تعجب كنند و نويسنده را به تعصب و كوتاه فكرى‌ متهم سازند، ليكن اگر دقت بيشترى‌ به عمل آورند و اوضاع عمومى‌ جهان و كشورهاى‌ كوچك و عقب نگاه داشته را بررسى‌ كنند و دام‏هاى‌ رنگارنگ و فريبنده دولت‏هاى‌ نيرومند و جوامع بين المللى‌ را بنگرند با نويسنده هم عقيده خواهند شد.

قانون گذاران بشر با اين كه پيوسته مى‌‏كوشند كه به واسطه تصويب قوانين و حذف و الحاق تبصره‏ها جلو تعديات و بيدادگرى‌‏ها را بگيرند و اوضاع و احوال هموطنانشان را به اصلاح آورند آيا تا حال موفق شده‏اند گام كوچكى‌ در اين راه بردارند و طبع سركش و غريزه استخدام بشر را مهار كنند يا دست كم تا حدودى‌‏ تعديل و كنترلش نمايند؟! جلو كدام فسادى‌ را گرفته‏اند كه فساد بزرگ‏ترى‌ جاى‌‏گزينش نشده؟ چه ظلم و ستمى‌ را براندخته‏اند كه صدها مانندش به وجود نيامده؟ از حقوق چه طبقه‏اى‌ دفاع كرده‏اند كه حقوق طبقات ديگر پايمال نشده باشد؟

 

چه كشورى‌ را آباد كرده‏اند كه كشورهايى‌ خراب نشده باشد؟

 

از باب نمونه: بشر هزاران سال است مى‌‏كوشد كه بردگى‌ را ريشه كن سازد، صدها قانون تصويب نموده، هزاران تبصره بدان ملحق كرده، بودجه‏هاى‌ هنگفتى‌ در اين راه مصرف نموده، هزاران كتاب و مجله منتشر ساخته، با بوق و كرنا تبليغاتش را به جهانيان عرضه داشته، تا به حسب ظاهر بردگى‌ فردى‌ را محكوم نموده است. ليكن تصديق و تكذيب مطلب را بر عهده وجدان پاك خوانندگان مى‌‏گذارم كه آيا بشر متمدن ترقى‌ كرده و بردگى‌ فردى‌ را به صورت بردگى‌ ملت و كشور و كشورها در آورده است.

بشر غير متمدن، يك فرد را برده و اسير خويش قرار مى‌‏داد ولى‌ انسان‏هاى‌ متمدن اهالى‌ يك كشور يا كشورهايى‌ را برده و عبد زرخريد خودشان قرار مى‌‏دهند و بر جان و مال و تمام شئونِ آنان تسلط مى‌‏يابند و براى‌ حفظ مصالح خودشان به عناوين مختلف از ترقى‌ و پيشرفت آنان مانع مى‌‏شوند.

ملت‏هاى‌ ضعيف، شب و روز زحمت مى‌‏كشند و از قوتِ لايموتى‌ محرومند ولى‌ حاصل دسترنج و غنائم ملى‌ و ذخاير و منابع طبيعى‌ آنان به سوى‌ خزينه دولت‏هاى‌ نيرومند و استعمار گر سرازير مى‌‏شود تا به مصرف رقابت‏هاى‌ جهانى‌ و قدرت نمايى‌ و تثبيت ديكتاتورى‌ و برده‏گيرى‌ و حفظ موقعيت بين المللى‌ آنان برسد.

اگر قوانين بشر مى‌‏توانست غريزه خودخواهى‌ بشر را تعديل كند پس چرا ثروت‏هاى‌ عمومى‌ كشورهاى‌ عقب نگاه داشته در چند كشور نيرومند متمركز مى‌‏شود؟ و چرا بيشترين بودجه كشورها صرف خريد اسلحه جنگى‌ و تسليحات نظامى‌ مى‌‏شود؟ و به قول هابس «اگر افراد بشر طبيعتاً در حال جنگ نيستند پس چرا همواره مسلح مى‌‏باشند و چرا در خانه خود را با كليد مى‌‏بندند؟».[3]

5- قانون گذاران بشر با نظريه‏هاى‌ كوتاه و افكار محدود، قوانين را تصويب و تدوين نموده و در قالب تعصبات و عادات و افكار كوتاه خودشان مى‌‏ريزند.

مقدورشان نيست كه خود را از تعصب و خودخواهى‌ خالى‌ سازند و با ديد وسيع منافع بشريت را منظور دارند.

از اين رهگذر است كه قوانين هميشه به نفع عده معدود يا طبقه خاص يا ملت معينى‌ تمام مى‌‏شود و در حين وضع، توجهى‌ به مصالح ديگران نمى‌‏شود. اگر طبقه سرمايه دار و ثروت‏مند قدرت را در دست گرفت قوانين را به نفع خود تصويب مى‌‏كند و مى‌‏كوشد كه حقوق طبقات كارگر و زحمت كش را پايمال نمايد. اگر طبقه كارگر تسلط يافت براى‌ نابودى‌ و پايمال كردن حقوق سرمايه داران از هيچ گونه عمل خلافى‌ خوددارى‌ نخواهد كرد. و به همين جهت، وضع قانون گذارى‌ مانند موج‏هاى‌ دريا دائماً در حال اضطراب و دست خوش تغيير و انقلاب است.

6- قانون اگر در وجدان افراد ضامن اجرا داشته باشد و خود را وجداناً ملزم به عمل بدانند و در صورت تخلّف خويشتن را گناه‏كار و مجرم بشمارند بهتر عمل مى‌‏شود و خوب‏تر نتيجه مى‌‏دهد. و اين موضوع فقط در قوانين خدايى‌ تصور مى‌‏شود.

 

نتيجه‏

از مجموع اين مقدمات چنين نتيجه مى‌‏گيريم: احكام و قوانينى‌ كه افكار كوتاه و ناقص بشر تنظيم مى‌‏كند انسان‏ها را به سعادت و كمال حقيقى‌ نمى‌‏رساند و نمى‌‏تواند غريزه استخدام و خودخواهى‌ آنان را كنترل كند و آنان را به راه‏ مستقيم تكامل انسانيت رهنمون باشد و سعادت تن و روح و دنيا و آخرتشان را تضمين كند.

تهيه چنين قوانين جامع و دقيقى‌ از عهده بشر ساخته نيست. تنها كسى‌ كه مى‌‏تواند چنين قوانين ممتازى‌ را در اختيار بشر قرار دهد خداى‌ جهان آفرين است. خالق انسان‏هاست كه از ساختمان وجودى‌ و اسرار و رموز و ريزه كارى‌‏هايى‌ كه در جسم و جان آنان به كار برده كاملًا آگاه است. به غرايز و عواطف مختلف و احساسات و خواسته‏هاى‌ درونى‌ آنان توجه دارد. خداست كه سعادت و كمال حقيقى‌ جسم و جان و روح و روان و دنيا و آخرت انسان‏ها را مى‌‏داند و از ارتباط عميقى‌ كه بين زندگى‌ دنيوى‌ و اخروى‌ برقرار است اطلاع دارد.

خداوند حكيم است كه جهان بشريت در نظرش يك سان و همه انسان‏ها مخلوق او هستند، همه را دوست دارد و به سعادت و كمالشان علاقه‏مند است و از هرگونه غرض رانى‌ و تعصب و خودخواهى‌ و كوته نظرى‌ خالى‌ و پاك است. اوست كه از برخورد و تزاحم قوانين و فعل و انفعال و تأثير و تأثر و عكس العمل آنها با خبر است.

آرى‌ تنها ذات پروردگار جهان، واجد اين امتيازهاست و مى‌‏تواند براى‌ سعادت و كمال جهان انسانيت قوانين كاملى‌ را در اختيارش بگذارد.

خدايى‌ كه همه موجودات را به كمال مى‌‏رساند و اسباب و وسايل تكامل را بر ايشان فراهم ساخته ممكن نيست نوع انسان را از اين فيض بزرگ محروم سازد و اسباب و وسايل رسيدن به كمال را در اختيارش قرار ندهد.

خدايى‌ كه انسان با اين عظمت را آفريده و در خلقت جسم و جانش هزاران اسرار و رموز را نهفته و جهان ماده و ماديات را براى‌ بهره بردارى‌ او به كار انداخته ممكن نيست از غايت وجودى‌ و سعادت و كمال واقعى‌ وى‌ غفلت نموده باشد.

در اين جا بايد گفت: الطاف بى‌ پايان خداى‌ سبحان اقتضا دارد كه افراد برگزيده‏ ولايقى‌ را از بين بشر انتخاب كند و به وسيله وحى‌ برنامه و قوانين جامع و كاملى‌ را در اختيارشان قرار دهد و به عنوان پيغمبر و رسول به سوى‌ مردم روانه گرداند تا نوع انسان را به سوى‌ سعادت و كمال رهبرى‌ كنند و راه سعادت و شقاوت را به آنان نشان دهند و طريق وصول به غايت را برايشان هموار سازند.

آن افراد برگزيده بايد از خطا و عصيان و اشتباه و فراموشى‌ در امان و معصوم باشند تا تبليغاتشان مفيد واقع شود و احكام و قوانين الهى‌ بدون كم و زياد در دست‏رس بشر قرار گيرد.

رمز برترى‌ قوانين الهى‌‏

برنامه كار انبيا اين است كه اصلاحات را از درون انسان شروع مى‌‏كنند؛ يعنى‌ ابتدا عقايد مردم را اصلاح مى‌‏نمايند، آن گاه به اصلاح اخلاق و غرايز و احساسات مى‌‏پردازند. آن گاه كه براى‌ پذيرش احكام مهيا شدند قوانين و دستورهاى‌ عبادى‌ و اجتماعى‌ را در اختيارشان قرار مى‌‏دهند. آثار اجراى‌ اين طرح به مراتب بهتر و مؤثرتر از اجراى‌ قوانين بشرى‌ است، زيرا مردم به هر قانونى‌ عقيده‏مند باشند بهتر تسليم آن مى‌‏گردند.

منتسكيو مى‌‏نويسد: «وقتى‌ ملتى‌ خوش اخلاق شد احتياجى‌ به قوانين پيچ در پيچ ندارد و قوانين ساده براى‌ او كافى‌ است».

افلاطون در كتاب قانون خود مى‌‏نويسد:

«رد امانت، بر يك ملت مذهبى‌ و مؤمن حكومت مى‌‏كرد و به همين جهت دعاوى‌ را به سرعت و سهولت حل و فصل مى‌‏نمود. همين قدر كافى‌ بود كه يكى‌ از طرفين دعوى‌ سوگند ياد نمايد تا مرافعه ختم شود.»[4]

همو مى‌‏نويسد: «نيروى‌ واقعى‌ قوانين مذهبى‌ در اين است كه مردم به آنها ايمان و اعتقاد دارند و حال اين كه نيروى‌ قوانين كشورى‌ در ترس و وحشتى‌ است كه مردم از آن قوانين دارند.»[5]

همو مى‌‏نويسد: «قوانين بشرى‌ همواره راه حل خوب را در مد نظر دارد ولى‌ قوانين ملكوتى‌ بهترين راه حل‏ها را پيدا مى‌‏كند. راه حل خوب ممكن است متعدد باشد، زيرا خوبى‌‏ها جنبه‏هاى‌ مختلف و انواع مختلف دارند، ولى‌ بهترين راه حل، منحصر به فرد مى‌‏باشد، بنابراين، قابل تغيير نيست. انسان مى‌‏تواند قوانين بشرى‌ را تغيير دهد، زيرا ممكن است يك قانون در يك موقع خوب و در موقع ديگر خوب نباشد. ولى‌ مؤسسه‏هاى‌ مذهبى‌ همواره بهترين قوانين را در مد نظر مى‌‏گيرند و چون نمى‌‏توان بهتر از آن پيدا كرد لذا غير قابل تغيير است.»[6]

اشكال‏

ممكن است اين اشكال به ذهن خوانندگان خطور كند كه: اگر قوانين آسمانى‌ واجد مزاياى‌ مذكور بود و صلاحيت داشت جوامع بشر را به خوبى‌ اداره كند و از تعديات و بيدادگرى‌‏ها مانع شود، پس چرا اسلام و ساير اديان آسمانى‌ اين وظيفه را انجام ندادند و جوامع بشرى‌ را اصلاح نكردند؟ چرا اسلام نتوانست از آن همه تعديات و بيدادگرى‌‏ها كه در بين خود مسلمانان واقع شده و مى‌‏شود جلوگيرى‌ كند و ملل اسلامى‌ را به ترقيات مذكور نائل گرداند؟ خود اين مطلب دليل است كه قوانين آسمانى‌ هم نمى‌‏توانند غرايز و احساسات بشر را كنترل كنند و طبع سركش و استخدام گر او را مهار كنند.

پاسخ‏

در پاسخ اين ايراد گفته مى‌‏شود كه در صورتى‌ مى‌‏توان درباره خوبى‌ يا بدى‌ قانونى‌ حكم نمود كه به طور كامل به مورد اجرا و عمل گذاشته شود. آن گاه كه به اجرا درآمد اگر نتيجه خوب داشت مى‌‏گوييم: قانون كاملى‌ است و اگر نتيجه‏اش رضايت بخش نبود حكم به نقصانش مى‌‏كنيم. اين مطلب عقلايى‌ نيست كه قانون عمل نشده را ناقص و بى‌ ثمر بشماريم. در مورد قوانين اسلام نيز مطلب همين است. در چه عصر و زمانى‌ قوانين اسلام مو به مو اجرا شد و نتيجه خوب نداشت؟! شما انتظار داريد قوانين اسلام كه از متن كتب و نوشته‏ها خارج نشده همانند بمب ساعت شمار، ناگهان منفجر گردد و جامعه انسانيت را از طغيان و خودسرى‌ باز دارد!

شما مجموع قوانين و برنامه‏هاى‌ سياسى‌ و اقتصادى‌ و اجتماعى‌ و اخلاقى‌ و عبادى‌ اسلام را براى‌ نمونه در مدت كوتاهى‌ اجرا كنيد، آن گاه اگر نتيجه‏اش رضايت بخش نبود براى‌ حل مشكلات خود از قوانين و طرح‏هاى‌ ديگران استفاده نماييد.

قوانين اسلام نيز مانند ساير قوانين، اجرا كننده مى‌‏خواهد.

شما در اين راه سعى‌ و جديت و فداكارى‌ كنيد، يك محيط و نظام كامل اسلامى‌ به وجود آوريد، مجموعه دستورها و برنامه‏هاى‌ اسلام را اجرا كنيد تا نتايج درخشانش را مشاهده نماييد.

به علاوه، گرچه پيمبران و اديان آسمانى‌، در اثر عدم قابليت و استعداد مردم، توفيق نيافتند جوامع بشرى‌ را اصلاح كنند و از تعديات و زور گويى‌‏ها به طور كامل جلوگيرى‌ نمايند و بشر را به سعادت و كمال حقيقى‌ برسانند ليكن بايد اعتراف كرد كه همين مقدار از آدميت و عواطف و اخلاق نيك كه در بين انسان‏ها وجود دارد در اثر القائات و راهنمايى‌‏هاى‌ پيمبران به وجود آمده و از نتايج قوانين و دستورهاى‌ آسمانى‌ است. اگر پيمبرى‌ مبعوث نشده و دينى‌ نيامده بود به طور قطع جوامع بشر به‏ وضع كنونى‌ نبود و اثرى‌ از مهر و محبت و حمايت از ضعفا و ساير اخلاق و صفات نيك نبود و انسان‏ها نيز عيناً مانند درندگان از صفات نيك محروم بودند.

 

دين‏

دين عبارت است از نظام كامل اجتماعى‌ و يك سلسله قوانين و برنامه‏هاى‌ عملى‌ و اخلاقى‌ و سلسله عقايد صحيح كه از متن خارج و واقعيت گرفته شده و طبق ناموس آفرينش جعل و تنظيم يافته است. حقايقى‌ است كه از عالم غيب سرچشمه گرفته وبر قلوب پاك انبيا نازل شده است. پيمبران آن حقايق عالى‌ را در قالب الفاظ ريخته و به مردم ابلاغ نموده‏اند.

دين عبارت است از راه تكامل انسانيت و صراط مستقيم رجوع الى‌ اللَّه. البته اين راه، قراردادى‌ و تشريفاتى‌ نيست كه با مقصد سنخيت نداشته باشد، بلكه طريقى‌ است واقعى‌ كه از عالم ربوبى‌ سرچشمه گرفته و هر كس در آن راه سير كند گوهر ذات و باطن وجودش تكامل و پرورش يافته و بعد از طى‌ مراحل كمال به عالم وسيع و بهشت برين سعود و رجوع خواهد كرد.

اگر مجموعه قوانين و معارف دين بخواهد به صورت يك حقيقت عملى‌ جلوه كند همان صراط مستقيم خواهد بود. چنان كه اگر صراط مستقيم كه مسير ترقّى‌ و تكامل عملى‌ انسان است بخواهد به صورت يك برنامه علمى‌ ظهور كند همان احكام و قوانين موضوعه خواهد شد.

هر كس از راه مستقيم ديانت منحرف گردد صراط مستقيم فضايل انسانيت را از دست داده و در راه‏هاى‌ تاريك و غير مستقيم حيوانيت واقع مى‌‏شود، صفات زشت حيوانيت و درنده خويى‌ در وى‌ تقويت شده و از پيمودن صراط دقيق انسانيت عاجز خواهد شد. چنين شخصى‌ جز سرگردانى‌ و زندگى‌ سخت و سقوط در وادى‌ دوزخ سرنوشتى‌ ندارد.[7]

 

[1]. منتسكيو، روح القوانين، ص 678
[2]. روح القوانين، ص 88
[3]. روح القوانين، ص 88
[4]. همان، ص 504
[5]. همان، ص 725
[6]. روح القوانين، ص 725
[7] امينى‌، ابراهيم، بررسى‌ مسائل كلى‌ امامت، 1جلد، بوستان كتاب (انتشارات دفتر تبليغات اسلامى‌ حوزه علميه قم) - قم، چاپ: پنجم، 1390.