رويكرد به حكومت علوى

در مصاحبه با فصلنامه حکومت اسلامی مجله: با عرض تشكر از اين كه پيشنهاد مجله را پذيرفتيد كه در اين مصاحبه به چند سؤال پاسخ دهيد چنانكه مى‏دانيد مقام معظم رهبرى اين سال را به نام اميرالمومنين عليه السلام ناميدند، چرا و به چه منظورى؟

جواب: وجه نامگذارى اين بود كه در سال 79 دو عيد غدير ـ در اول و آخر ـ داريم مقام معظم رهبرى از اين فرصت استفاده كردند و اين سال را به نام سال اميرالمؤمنين ناميدند. ولى هدف اصلى اين بود كه مردم شريف ايران بويژه مسؤولان و كارگزاران نظام از اين فرصت استفاده كنند و از حكومت اميرالمؤمنين عليه السلام از جهات گوناگون درس بگيرند و حضرت على را الگو و اسوه خود قرار دهند. البته فرصت بسيار خوبى است اگر استفاده كنيم.

مجله: حكومت اميرالمؤمنين چه امتيازى بر ساير حكومت‏ها دارد و چرا مى‏تواند بهترين الگو براى ما باشد؟

جواب: حكومت علوى ويژگى‏هايى دارد كه در هيچ حكومتى ديگر يافت نمى‏شود:

اصلا در رأس آن حكومت زمامدار بى‏مانندى قرار داشته كه جامع همه كمالات انسانى و آگاه به مجموعه علوم اسلامى بوده و علوم و اطلاعات خود را مستقيما از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله دريافت كرده و از جهت علوم و ديگر كمالات انسانى پرورش يافته شخص نبى اكرم و خزينه‏دار علوم نبوت و وحى بوده است. حافظ و كاتب مجموع آيات قرآن و با تفسير، تأويل، شأن نزول، ناسخ و منسوخ، محكم و متشابه به آيات آشنايى كامل داشته است. علاوه بر تاريخ احاديث فراوانى از قبيل

قال رسول الله صلى الله عليه و آله انا مدينة الحكمة و على بن ابى طالب بابها و لن تؤتى المدينة الا من قبل الباب (جامع احاديث الشيعه ج 1 ص 203 شاهد بر اين است.

ثانيا زمامدار آن حكومت فردى معصوم بوده كه در دريافت علوم و حفظ و به كار سابق آنها مصونيت الهى داشته است. ادله اين مطلب را در كتب كلام و حديث مى‏توانيد مطالعه كنيد .

ثالثا زمامدار آن حكومت فردى معصوم بوده كه در دريافت و حفظ و به كار سابق آنها مصويت الهى داشته است. ادله اين مطلب را در كتاب كلام و حديث مى‏توانيد مطالعه كنيد.

ثالثا: زمامدار حكومت علوى گر چه تجربه زمامدارى ندارد ولى شخصا شاهد زمامدارى پيامبر گرامى در پايه گذارى و اداره نخستين حكومت اسلامى و تقصميات و صدور احكام حكومتى آن حضرت بوده است بلكه مشاور رسول اكرم و متصدى بعضى مناصب حكومتى مانند قضا و غيره نيز بوده است.

رابعا حكومت علوى مشروعيت الهى داشته و زمامدار آن بوسيله پيامبر اسلام نصب شده است .

خامسا بايد حكومت علوى بعد از ارتحال رسول اكرم بلافاصله شروع مى‏شد و حكومت آن حضرت ادامه مى‏يافت ولى متأسفانه چنين نشد و در حدود بيست و پنج سال به تأخير افتاد. و در اين حكومت نوپاى اسلامى با مشكلات و انحرافات فراوانى مواجه شد كه حل آن‏ها كار آسانى نبود. اكثريت مردم از اسلام ناب محمدى اطلاعات كامل و درستى نداشتند، بويژه نسل جوان كه زمامدارى پيامبر اكرم و حاكميت اسلام راستين را درك نكرده بودند. بسيارى از ارزش‏هاى اسلامى فراموش شده و بدعت‏هايى جايگزين آنها شده بوده و به همين جهت اميرالمؤمنين عليه السلام با مشكلات فراوان و كشمكش‏ها و نزاع‏ها و مخالفت‏هاى داخلى فراوانى مواجه گشت ـ از يك طرف با منافقان و از سوى ديگر با مقدس‏نماهاى متحجر ـ خوارج ـ و از ديگر سوى با زراندوزان و رفاه طلبان و سوء استفاده كنندگان از بيت المال مواجه بود.

اين قبيل ويژه‏گى‏ها است كه حكومت علوى را براى جمهورى اسلامى ايران قابل مطالعه و بهره‏گيرى قرار مى‏دهد. سيره و رفتار و كردار و شيوه برخورد با مخالفان در زمان جنگ و صلح مى‏تواند براى ما بهترين اسوه باشد.

مجله: چه بخش‏هايى از سخنان و سيره و رفتار اميرالمؤمنين مى‏تواند براى ما اسوه باشد؟

جواب: سخنان و سيره و رفتار اميرالمؤمنين را در چند بخش مى‏توان خلاصه كرد:

بخش اول عقائد و اخلاقيات كه در نهج البلاغه و كتب حديث و تاريخ آمده است. سخنان بسيار ارزنده‏اى است كه براى عموم مردم بويژه مسؤولان نظام و كارگزاران قابل استفاده است.

بخش دوم: نامه‏هايى كه به واليان و كارگزاران خود نوشته و توصيه‏هاى بسيار ارزنده و شرح وظائف آنان با مردم و نسبت به بيت المال و مسائل اخلاقى و اجتماعى انجام داده است . نامه‏هاى بسيار خوب و قابل استفاده‏اى است كه در نهج البلاغه به ثبت رسيده و مى‏تواند براى مسؤولان و كارگزاران نظام ما مفيد باشد. بررسى آنها نياز به يك تحقيق جداگانه دارد .

بخش سوم احكام و قوانين و دستورات و مقررات اجتماعى و حكومتى كه در حكومت علوى به كار گرفته شده است. و بحث مهم ما اكنون در اين‏هاست اين قبيل امور را نيز به دو بخش مى‏توان تقسيم كرد.

بخش اول احكام و قوانين كلى كه از طبيعت و آفرينش ويژه انسانها نشأت گرفته و از نيازهاى اوليه همه انسانها و جوامع بوده و هست. مانند: اصل ضرورت حكومت و ولايت و وجوب اطاعت از امام و ولى امر مسلمين، نياز به قضا و فصل منازعات. وجود قوانين و ضرورت پيروى از آن‏ها، به كيفر رسانيدن متجاوزان و متخلفان از قانون. ازدواج و تشكيل خانواده و بقاى نسل، طلاق و جدايى زن و شوهر در زمان عدم امكان سازش، حق كار و تملك اموال، خريد و فروش و مبادله اموال. حرمت غصب اموال، حرمت قتل نفسه محترمه، تأمين منابع مالى و اخذ ماليات براى اداره امور اجتماعى و كشور دارى. و مانند اين‏ها.

اين قبيل امور كه از آفرينش ويژه انسانها نشأت مى‏گيرند و در كتاب و سنت آمده و در حكومت علوى نيز مورد احترام بوده از احكام و قوانين ثابت اسلام به شمار مى‏روند و هيچكس و در هيچ زمان و مكانى حق ندارد آن‏ها را تعطيل كند يا تغيير دهد.

بخش دوم احكام و قوانين و فروعات جزئى مربوط به امور معيشتى و اجتماعى و حكومتى. اين قبيل احكام نيز به دو قسم تقسيم مى‏شوند: قسم اول احكام و قوانين جزئى كه در قرآن آمده يا حضرت على عليه السلام آنها را به وحى و قول پيامبر نسبت داده و در حكومت علوى به كار گرفته است ـ اين قبيل احكام را نيز مى‏توان از احكام ثابت و غيرقابل تغيير معرفى كرد. البته در جاى خود به اثبات رسيده كه ولى امر مسلمين در مواقع ضرورت مى‏تواند به طور موقت و به عنوان حكم ثانوى بعضى آنها را تعطيل كند يا تغيير دهد.

بخش دوم احكام و قوانينى كه نه در قرآن آمده و نه وحى بودن آن‏ها با ادله و شواهد به اثبات رسيده است. اين قبيل احكام به دو گونه مى‏تواند در حكومت علوى مورد عمل قرار گرفته باشد: يا اين كه حضرت على عليه السلام آنها را به قول يا سيره رسول الله صلى الله عليه و آله نسبت داده و به آنها عمل كرده بدون اين كه به وحى بودن آنها تصريح كرده باشد. يا اين كه خود آن حضرت در دوران حكومت خود بدانها عمل كرده بدون اين كه به پيامبر نسبت داده باشد. بحث مهم در اين قبيل احكام است. آيا اينها را نيز بايد از احكام ثابت و لايتغير بدانيم و تعبدا آنها را بپذريريم و هيچ كس حتى ولى امر مسلمين، در هيچ زمان و مكانى حق ندارد در آنها دخالت كند؟ يا اين كه از احكام حكومتى و متغير هستند كه ولى امر مسلمين مى‏تواند با رعايت مصالح مسلمين و مقتضيات زمان و مكان بعضى آنها را تغيير دهد.

در اين جا دو احتمال و نظر وجود دارد: نظر اول اين كه همه احكام و قوانى مورد نياز جامعه، حتى احكام و قوانين مربوط به حكومت و اداره كشور بوسيله وحى بر پيامبر اكرم نازل شده است. به اين دليل كه نه خود آن حضرت حق تشريع و قانونگذارى داشته‏اند نه حضرت على و ديگر امامان معصوم عليهم السلام. بنابراين، گفته مى‏شود اميرالمؤمنين در اداره حكومت علوى از خود چيزى نداشته جز اجراء، بلكه در همه موارد از سيره و گفتار پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله استفاده مى‏كرده و در نهايت به وحى مستند مى‏شود. مگر در موارد نادر كه چيزى از سيره و گفتار پيامبر وجود نداشته و به اصطلاح منطقع الفراغ بوده است، كه خود آن حضرت به عنوان امام و ولى امر مسلمين احكامى را صادر كرده است. و در اين رابطه به احاديثى استناد كرده‏اند مانند: عبدالله بن سنان عن ابى عبدالله عليه السلام قال لحقته يقول ان عندنا جلدا سبعون ذراعا اعلى رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم و خطه على عليه السلام بيده و ان فيه جميع ما يحتاجون اليه حتى ارش الخدش (جامع احاديث الشيعه ج 1 ص 186) عبدالله بن مى‏گويد: از امام صادق عليه السلام شنيدم كه فرمود: نزد ما پوستى موجود است به طول هفتاد ذرع كه رسول خدا آن را املاء كرده و على نوشته است. آن چه مردم بدان نياز دارند در آن موجود است حتى جريمه خراشى كه بر بدن وارد شود.

جابر عن ابى جعفر عليه السلام قال يا جابر انا لو كنا نحدثكم براينا و هوانا لكنا من الهالكين ولكنا نحدثكم باحاديث نكنزها عن رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم كما يكنز هولاء ذهبهم و فضتهم (جامع احاديث الشيعه ج 1 ص 183):

جابر از امام محمد باقر عليه السلام روايت كرده كه فرمود: اى جابر! اگر ما بر طبق رأى و خواسته خودمان حديث مى‏كرديم از جمله هلاك شوندگان برديم بلكه احاديثى را كه از رسول خدا دريافت نموده و ذخيره كرده‏ايم حديث مى‏كنيم، چنان كه اينان طلا و نقره خود را ذخيره كرده‏اند.

در اين رابطه توجه خوانندگان را به چند نكته مهم جلب مى‏كنم:

يك: گر چه چندين حديث بدين مضمون در كتب حديث وجود دارد ولى لازم است سند آنها به طور دقيق مورد بررسى قرار گيرد، آيا صحيح هستند يا ضعيف.

دو: بر فرض صحت آيا يك چنين مطلب مهمى را كه در واقع عقيدتى است نه عملى مى توان با چند حديث غير متواتر اثبات كرد.

سه: آيا همه آن چه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرموده يا عمل كرده بوسيله وحى و از جانب خدا بوده و خودش حق تشريع و قانگذارى نداشته است، حتى در امور اجتماعى و معيشتى و حكومتى؟

چهار: آيا مدعاى اين احاديث با واقع خارجى تطابق دارد يعنى پاسخ همه نيازهاى اجتماعى و حكومتى را مى‏توان در كتب حديث پيدا كرد يا نه؟ متأسفانه كتاب حضرت على عليه السلام و مصحف حضرت فاطمه سلام الله عليها در اختيار ما نيست و از محتواى آن‏ها اطلاع درستى ندرايم.

با توجه به آن چه گفته شد اكنون نمى‏توانستيم نظر قاطى در اين مطلب مهم داشته باشيم : اين موضع نياز دارد به يك تحقيق عميق و همه جانبه كه اميدواريم بوسيله محققان انجام بگيرد.

نظر دوم: ممكن است كسى در احكام و قوانين و مقررات حكومتى و معيشتى، به جز مسائل كلى و جزئى كه در قرآن آمده و آن چه وحى بودن آن‏ها به اثبات رسيده، در بقيه بگويد: جعل قوانى و احكام مناسب و اجراى آنها بر عهده ولى امر مسلمين واگذار شده كه بر طبق مقتضيات زمان و مكان و با رعايت مصالح جامعه قوانى و مقررات لازم و مورد نياز را جعل كند و به اجرا گذارد. پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله از جهت اين كه از جانب خدا به ولايت و حكومت نصب شده بود قوانين و مقررات مناسب و مورد نياز را جعل و تشريع كرده و با اجراى آنها نخستين حكومت اسلامى را تأسيس و اداره كرد. مردم هم از جانب خداوند متعال وظيفه داشتند از احكام و دستورات آن حضرت اطاعت كنند. در قرآن مى‏گويد: اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم () پيامبر گرامى اسلام در زمان حيات خود ولايت امر و اداره جامعه اسلام را بعد از خودش به عهده على بن ابى طالب عليه السلام و امامان معصوم واگذار كرد و اختيار ولايى و حكومتى به آنان داد كه حكومت اسلامى را بر عهده بگيرند و بر طبق مقتضيات زمان و مكان و با رعايت مصالح مردم قوانى و مقررات لازم را جعف و به اجرا گذارند . و به مقتضاى ذيل آيه مذكور مسلمانان نيز وظيفه دارند از حاكمان معصوم كه از مصاديق اولى الامر هستند اطاعت كنند.

اميرالمؤمنين عليه السلام نيز بعد از ارتحال پيامبر صلى الله عليه و آله در مقام ولايت و امارت مسلمين منصوب شده بود ولى چون اوضاع و شرائط زمان مناسب نبود عملا در چنين مقامى قرار نگرفت. تا اين كه بعد از 25 سال، اوضاع و شرائط مناسب بوجود آمد و مسلمانان با آن حضرت بيعت كردند و وعده نصرت و حمايت دادند. در آن زمان عملا منصب ولايت و حاكميت بر جامعه اسلامى را بر عهده گرفت.

با قبول چنين فرضيه‏اى مى‏توان گفت: اميرالمؤمنين عليه السلام براى اداره كشور از دو گونه قوانين و مقررات استفاده مى‏كرد: اول قوانين و احكام و مقرراتى كه در زمان رسول خدا به كار گرفته شده بود و حضرت على عليه السلام شاهد آنها بود. دوم قوانين و مقررات جديد كه بوسيله اميرالمؤمنين جعل و تشريع مى‏شد و مورد عمل قرار مى‏گرفت. و اين يك نياز بود، زيرا حكومت علوى تقريبا (25) سال بعد از حكومت پيامبر اسلام برقرار شد، و در اين مدت در جامعه اسلامى طبعا تغييرات و تحولاتى بوجود آمده بود و اداره آن، قوانين و مقررات جديدى را مى‏طلبيد كه در زمان رسولخدا يا اصلا وجود نداشت يا اين كه قبلا وجود داشت ولى با توجه به مقتضيات زمان و مكان و رعايت مصالح جامعه نياز به تغيير و تجديد نظر داشت.

و با توجه به اين كه حضرت على عليه السلام يكى از مصاديق اولى الامر و واجب الاطاعه بود و مسؤوليت سنگين اداره جامعه اسلامى را در شؤون مختلف برعهده داشت بر طبق مقتضيات زمان و مكان قوانين و مقررات لازم را جعل و به اجرا مى‏گذشت. اگر اين نظر را پذيرفتيم بايد بگوييم بعد از حضرت على عليه السلام امامان معصوم عليهم السلام نيز چون از جانب پيامبر به مقام ولايت نصب شده بودند داراى چنين اختيارتى بودند ولى متأسفانه زمينه حاكميت آنان فراهم نيامد و از اين حق به طور كاملى استفاده نكردند، جز در برخى موارد آن هم نسبت به شيعيان و پيروان.

لازمه اين فرضيه اين است كه در زمان غيبت امام دوازدهم عجل الله تعالى فرجه چنانچه در گوشه‏اى از جهان حكومت اسلامى برپا شد ولى امر و زمامدار مسلمين نسبت به اداره جامعه اسلامى داراى اختيارات گسترده‏اى است. بايد احكام و قوانين حكومتى را كه در زمان پيامبر يا حضرت على به اجرا گذاشته شده و احكامى را كه بوسيله امامان معصوم سلام الله عليهم جعل و تشريع شده مورد بررسى قرار دهد، آن چه را تشخيص داد با اوضاع و شرائط روز و مقتضيات زمان و مكان تناسب دارد، در اداره كشور از آنها استفاده كند، و آن چه را مناسب نديد قوانين و مقررات مناسب را كه با احكام اصلى و ثابت شرع منافات نداشته باشد جايگزين آنها سازد. در مواردى هم كه قبلا قانونى وجود نداشته بر طبق نياز و با رعايت مصالح جامعه اسلامى قوانين جديدى را جعل و به اجرا گذارد.
براى توضيح سخن لازم است از باب مثال به نمونه خاصى اشاره داشته باشيم: يكى از نيازهاى هر حكومتى پيشينى بودجه و ماليات و منابع مالى است جهت اداره كشور و تامين نيازهاى عمومى مانند راهسازى، بهداشت و درمان، آموزش و پرورش، قضا و داورى، امنيت اجتماع، مسائل فرهنگى، مسائل دفاعى، و ديگر امور از اين قبيل.

يكى از اين منابع در اسلام زكات است. اصل تشريع زكات ريشه قرآنى و وحى دارد. مانند: خذ من اموالهم صدقة تطهرهم و تزكيهم وصل عليهم ان صلاتك سكن لهم. () : اى پيامبر از اموال مسلمين صدقه‏اى را بگير و بدين وسيله اموالشان را پاك و خود آنان را تزكيه كن . برايشان دعا كن زيرا دعاى تو موجب آرامش آنان خواهد شد. و در آيات و احاديث فراوان درباره پرداخت زكات توصيه و تأكيد شده است. بنابراين وجوب پرداخت زكات يكى از احكام اوليه و ضروريات اسلام است كه قابل تغيير نيست ولى تعيين متعلق و حد نصاب و مقدار آن بر عهده حاكم اسلام و ولى امر مسلمين نهاده شده است. پيامبر گرامى اسلام با توجه به اوضاع و شرائط اقتصادى مردم جزيرة العرب و امكانات مادى مسلمانان و مقدار نياز، دادن زكات را بر نه چيز مقرر كردند: گندم، جو، خرما، كشمش، گاو، گوسفند، شتر، درهم و دينار (نقره و طلاى مسكوك كه پول رائج زمان بود) و از غير امور مذكور صرف نظر كردند. و با توجه به قدرت پرداخت مردم و هزينه‏هاى مصرف شده، براى هر يك از آنها نصاب خاصى را تعيين كردند و مقدارى را مقرر فرمودند. پيامبر اسلام زكات را به عنوان يك ماليات اسلامى به طور جدى از مردم واجد شارئط مى‏گرفتند و در موارد پيشبينى شده به مصرف مى‏رسانيدند. بعد از ارتحال آن حضرت خلفا و جانشينان او نيز به همين روش ادامه دادند. حضرت على عليه السلام نيز در دوران تصدى مقام ولايت و زعامت به همين روش زكات را وصول و در مصارف معين هزينه مى‏كردند. چون تقريبا در اوضاع و شرائط مشابه زمان رسول خدا مى‏زيستند.

اكنون اين مسأله مطرح است كه ولى امر مسلمين در اوضاع و شرائط و مكان‏هاى ديگر كه كاملا متفاوت با اوضاع و شرائط زمان رسول خدا است بايد در اخذ زكات از سيره رسول الله و حضرت على عليهما السلام پيروى كند يا وظيفه ديگرى دارد؟ آيا در اوضاع و شرائط كنونى و در كشورى مانند ايران كه كشت گندم و جو براى كشاورزان صرف نمى‏كند و دولت ناچار است براى تشويق آنان يارانه بپردازد بازهم بايد اصرار كرد گندم‏كاران زكات بپردازند ولى توليد كنندگان ذرت و برنج، سيب زمينى و ديگر مواد غذايى، پسته، بادام، گردو، انواع مركبات و ميوه‏هاى پر سود از پرداخت زكات معاف باشند؟

آيا در اين زمان و در كشورى مانند ايران كه دامدارى‏هاى سنتى كه در مراتع چرا كنند به شدت كاهش يافته و در عوض دامدارى‏هاى فنى كه با علوفه‏هاى دستى تغذيه مى‏شوند به طور گسترده جايگزين آن‏ها شده باز هم بايد اصرار كرد كه انعام ثلاثه ـ گاو، گوسفند و شتر ـ به شرط اين كه در صحرا چرا كنند متعلق زكات هستند ولى دامدارى‏هاى گسترده از دادن زكات معاف هستند.

ايا در اين زمان كه دينار و درهم مسكوك از طلا و نقره در خارج وجود ندارد، در عوض انواع پولهاى معتبر و فراوان كه در بازارهاى جهان رواج دارد و به وفور در بانك‏ها نگهدارى مى‏شود، جايگزين آن‏ها شده مى‏توان گفت درهم و دينار مقعلق زكات هستند ولى انواع پولهاى رايج ديگر معاف هستند. گمان نكنم چنين امرى بتواند نيازهاى پيشبينى شده در شرع مقدس اسلام را تأمين كند.

آيا نمى‏توان گفت: گر چه اصل زكات از وحى و قرآن سرچشمه مى‏گيرد ولى تعيين مقعل آن و نصاب و مقدارش بر عهده پيامبر و امامان معصوم و در زمان غيبت امام زمان بر عهده ولى امر مسلمين و حاكم شرعى اسلام نهاده شده كه در زمانها و مكانهاى مختلف و با توجه به اوضاع و شرائط مسلمانان تعيين و وصول كند و در اداره كشور به مصرف برساند؟

در ديگر مسائل حكومتى از قبيل: قضا و داورى، انواع جريمه‏ها و كيفرها، مسائل جهاد و دفاع و صلح، روابط سياسى و اقتصادى و فرهنگى با ديگر كشورها، نيز همين احتمال وجود دارد .

از اين مجموع دو نوع مسائل را مى‏توان استثنا كرد: يكى مسائل حكومتى كه در قرآن آمده، دوم مسائلى كه در زبان پيامبر و ائمه معصومين سلام الله عليهم اجمعين به وحى و نزول فرشته نسبت داده شده است.

مجله: در چنين فرضى اسلامى بودن حكومت و نظام را چگونه مى‏توان تبيين كرد؟

جواب: در توجيه اسلامى بودن حكومت به چند ويژه‏گى مى‏توان اشاره كرد:

اول اين كه زمامدار و ولى امر مسلمين فقيه و اسلام شناس عادل و واجد شرائطى است كه نائب امام زمان عليه السلام بوده و مشروعيت الهى دارد، و يكى از مصاديق اولى الامر واجب الاطاعة مى‏باشد.

دوم: در نظام اسلامى اهداف و آرمانهاى كلى اسلام كه در قرآن و سيره رسول الله و امامان معصوم عليهم السلام آمده تعقيب مى‏شود.

سوم: در نظام اسلام مردم به سوى توجه به عبادات و معنويات، پرورش فضائل و مكارم اخلاق، انجام كارهاى نيك و اجتناب از رذائل و مفاسد اخلاقى، رشد و تعالى انسانى، و ديگر ارزشهاى اسلامى هدايت مى‏شوند، و زمينه آن فراهم مى‏گردد.

چهارم: در نظام اسلامى از احكام و قوانينى كه در قرآن آمده يا وحى بودن آنها به اثبات رسيده كاملا پيروى مى‏شود.

پنجم: در نظام اسلامى ولى امر مسلمين كه يك فقيه آگاه، اسلام شناس، عادل و با تقواست در اداره كشور، با كارشناسان مربوط مشورت مى‏كند، و با توجه به مقتضيات زمان و مكان و با رعايت مصالح مردم، ولى در محدوده اهداف و ضوابط كلى اسلام احكام و مقررات لازم را تدوين و به اجرا مى‏گذارد.

در اين جا تذكر مجدد اين نكته را لازم مى‏دانم كه مطالب مذكور فرضيه و احتمالى بيش نيست و بنده نفيا و اثباتا نظرى ندارم بلكه طرح اين بدين منظور است كه دانشمندان صاحب نظر به طور عميق و همه جانبه در اين رابطه تحقيق كنند و در اختيار مسؤولان نظام قرار دهند .

مجله: عدالتخواهى اميرالمؤمنين يكى از بزرگترين امتيازات حكومت علوى به شمار رفته و بدين نام جالب معروفيت يافته است، با اين كه در طول تاريخ و در زمان معاصر به بهانه عدالتخواهى صدها و هزارها نهضت بوقوع پيوسته و حكومتهايى نيز برپا شد و كم يا بيش ادامه يافته است. پس حكومت علوى چه امتياز و تفاوتى با ساير حكومت‏ها دارد؟

جواب: چنان كه گفتيد عدالتخواهى از اختصاصات حكومت علوى نبوده بلكه يك خواسته انسانى است كه در طول تاريخ صدها و هزارها نهضت و قيام به بهانه دفاع از حقوق محرومين و مستضعفين و تحقق عدالت اجتماعى بوقوع پيوسته است كه يكى از آنها حكومت علوى بود. ولى عدالتخواهى اميرالمؤمنين عليه السلام از چند جهت با ساير نهضت‏ها تفاوت دارد:

يك: هدف اميرالمؤمنين برقرار كردن عدل مطلق يعنى اقتصادى، اجتماعى، سياسى، حقوقى و همگانى بود. او از ظلم و ستم بيزار و شيفته عدالت، درباره همه انسانها بلكه حيوانات بود. جنبه گروهى يا صنفى يا قبيله‏اى يا نژادى يا دينى و يا مذهبى نداشت. بر خلاف ديگر نهضتهاى عدالتخواهى كه غالبا جنبه گروهى يا صنفى يا نژادى يا دينى، يا مذهبى يا كشورى داشته است. مانند نهضت‏هاى كارگرى، دهقانى، حزبى، نژادى، مسيحى‏گرى، يهودى‏گرى، اسلامى، كشورى و غيره. هدف، در اين نهضت‏ها دفاع از حقوق حاميان و هواداران از نهضت بوده است، نه حق و عدالت مطلق. و به همين جهت رهبراين اين قبيل نهضت‏ها و زمامداران آنها در رسيدن به اهداف گروه خود ارتكاب هر عملى را روا مى‏دانستند حتى تجاوز به حقوق طبيعى ديگران.

اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: والله لو اعطيت الاقاليم السبقه بما تحت افلاكها على ان اعصى الله فى غلة اسلبها جلب شعيرة مافعلته : به خدا سوگند اگر هفت اقيم را به من بدهند كه دانه جوى را از دهان مورچه بگيرم نخواهم گرفت.

در اولين خطبه‏اش بعد از بيعت فرمود: و ايم الله لا نصفن المظلوم من ظالمه و لا قودن الظالم بخزامة حتى اورده منهل الحق و ان كان كارها و الله انى لاعترف بالحق قبل ان الشهد عليه و الله بما ابالى ادخلت على الموت و اوخرج الموت الى (نهج البلاغة خطبه) : به خدا سوگند حق مظلوم را زا ظالم خواهم گرفت، افسار در دهان ظالم مى‏اندازم و مى‏كشم تا حق را بپذيرد گرچه كراهت داشته باشد. به خدا سوگند حق را مى‏پذيرم قبل از اين مرا به شهادت بطلبند. به خدا سوگند باكى ندرام كه بر مرگ وارد شوم يا مرگ به سويم بيايد.

دو: در نهضتهاى عدالتخواهى اولين و مهمترين هدف نهضت كنندگان سركوب كردن مخالفان، و بوجود آوردن يك مركز قدرت و حكومت مطلوب، حرارت از آن حكومت و رفع موانع، جهت تحقق بخشيدن به آرمانها و اهداف خود مى‏باشد. و به همين جهت در راه رسيدن بدين هدف مقدس (اجراى عدالت) هرگونه عملى را تجويز مى‏كنند. حتى قتل نفس افراد بى‏گناه، و تجاوز به حقوق ديگران، غارت و مصادره به ناحق اموال، و ارتكاب انواع جنايات و تجاوزات ديگر از اين قبيل. مى‏گويند : چون بوجود آوردن يك حكومت دادگر هدف بسيار مقدسى است، در رسيدن بدان هدف ارتكاب هر عملى جايز بلكه لازم و واجب مى‏باشد. و به اصطلاح خودشان هدف وسيله را توجيه مى‏كند .

اما اميرالمؤمنين عليه السلام در رسيدن به حكومت دادگر چنين روشى را نمى‏پسنديد. اولين و مهمترين هدف آن حضرت اجراى عدل و داد بود، نه تأسيس و ابقاى حكومت، به هر وسيله‏اى كه باشد. او عقيده داشت با اجراى عدالت و اجتناب از هر گونه ظلم و تجاوز بايد در تأسيس حكومت عدالتخواه اقدام كرد، نه به هر وسيله‏اى.

عقيده داشت تجويز ارتكاب هر گونه تجاوز، در راه تأسيس حكومت عدل و داد، نقض غرض مى‏باشد . و در اين رابطه، هر گونه توجيهى را ناروا مى‏دانست. و به همين جهت از ارتكاب هر گونه تجاوز و ستمى جدا اجتناب مى‏كرد، در همه حال و نسبت به هر كس در حال جنگ و صلح، نسبت به هواداران و مخالفان، در حال پيروزى و شكست، در ظاهر و پنهان. اصحاب و ياران و هواداران و سپاهيانش را به رعايت انصاف و احسان و اجتناب از هر گونه تجاوز و بى انصافى جدا بر حذر مى‏داشت.

در تصديق اين مدعا مى‏توانيد به كلمات و خطبه‏هاى اميرالمؤمنين و تاريخ پنج ساله حكومت علوى مراجعه كنيد.

از باب نمونه:

هنگامى كه سپاهيان اميرالمؤمنين عليه السلام در برابر سپاه معاويه قرار گرفت و آماده نبرد بودند به سپاهيان خود فرمود:

لا تقاتلوهم حتى يبدؤكم فانكم بحمدلله على حجة و ترككم اياهم حتى يبدؤكم حجة اخرى لكم عليهم فاذا كانت الهزيمة باذن الله فلا تقتلوا مدبرا و لا تصيبوا معذورا و لا تجهزوا على جريح و لا تهيجوا النساء باذى و ان شتمن اعراضكم و سببن امراءكم () :

جنگ را شما آغاز نكنيد. شما به حمدالله حجت داريد. و آغاز نكردن جنگ حجت ديگرى است به نفع شما و به زيان دشمن. چنانچه دشمن در حال فرار است آنها را نكشيد به افراد معذور صدمه نزنيد، مجروحان را نكشيد و به زنان آزار نرسانيد، گرچه به شما و فرماندهانتان دشنام دهند.

در جنگ جمل به سپاهيان خود فرمود: هيچكس را به زخم تير مجروح نسازيد و كسى را با شمشير و نيزه آزار نرسانيد و بدين وسيله شما آغازگر جنگ نباشيد. سپاهيان آن حضرت نيز اطاعت كردند و اقدامى انجام ندادند تا اين كه سپاه دشمن جنگ را آغاز كردند و سپاهيان اميرالمومنين را تيرباران كردند يك نفر كشته شد و جنازه‏اش را خدمت آن حضرت آوردند و در دفاع از خود كسب اجازه كردند. در اين هنگام اميرالمؤمنين فرمود:

اللهم اشهد، اللهم اشهد، انا لله و انا اليه راجعون. اللهم اشهد انى اشهدك انى قد اعذرت و انذرت. فكن لى عليهم من الشاهدين.

در اين زمان به سپاهيان خود اجازه جهاد داد () : خدايا تو شاهد باش، شاهد باش. انا لله و انا اليه راجعون. خدايا تو شاهد باش كه من عذر آنان را قطع كردم و بيم دادم، خدايا تو شاهد باش.

بعد از جنگ جمل كه سپاهيان حضرت على براى جنگ با معاويه آماده مى‏شدند مردى از قبيله بن فزاره به نام اربد به عنوان اعتراض عرض كرد: يا على مى‏خواهى ما را به شام ببرى تا برادران مسلمان خود را بكشيم چنانكه در بصره اين چنين كرديم. از اين عمل دست بردار، اشتر نخعى از اين سخنان در خشم شد و فرياد زد اين مرد را بگيريد، مردم او را گرفتند و با مشت و لگد كشتند. وقتى خبر به اميرالمؤمنين عليه السلام رسيد كشندگان را توبيخ كرد و دستور داد خونبهاى ان مرد را از بيت المال بپردازند در جنگ صفين ابتداء سپاه معاويه بر آب فرات مسلط شدند و سپاهيان حضرت على را از آب منع كردند. اميرالمؤمنين براى معاويه پيام فرستاد كه اجازه دهيد سپاهيانش نيز آب استفاده كنند، ولى معاويه نپذيرفت. بعد از آن سپاه اميرالمؤمنين عليه السلام آب فرات را از دست سپاه معاويه خارج ساخته و آن را در اختيار گرفتند. در اين زمان معاويه برا حضرت على عليه السلام پيام فرستاد تا اجازه دهد سپاهيانش از آب استفاده كنند. تقاضاى او مورد قبول واقع شد و دستور داد به سپاهيان معاويه اجازه داده شود از آب استفاده كنند در آغاز جنگ جمل زبير كه از آغازگران جنگ بود تصميم گرفت از ميدان جنگ كناره‏جويى كند. از ميدان نبرد خارج شد و در گوشه‏اى به خواب رفت. يكى از سپاهيان حضرت على به نام عمرو بن جرموز فرصت را غنيمت شمرد و به هنگام خواب سر زبير را بريد و انگشتر و شمشيرش را نزد احنف قيس آورد. احنف گفت كارى بزرگ انجام دادى، ولى نمى‏دانم خوب كردى يا بد. بايد خدمت اميرالمؤمنين مشرف شوى. ابن جرموز سر زبير را برداشت و نزد حضرت على آورد و جريان قتل او را تعريف كرد. اميرالمؤمنين عليه السلام از اين حادثه شديدا غمگين شد و فرمود: چرا او را كشتى؟ او در حال فرار بوده و من گفته بودم فراريان را تعقيب نكنيد. آنگاه شمشير زبير را گرفت و فرمود: طال ما جلى من الكرب عن وجه رسول الله. عمر مطالبه جايزه كرد. حضرت فرمود: والله ما كان ابن صفيه جبانا و لا لئيما ولكن الحسين و مصايح السوء اما انى سمعت رسول الله يقول بشر قاتل ابن سغيه بالنار. ابن جرموز بيرون رفت و مى‏گفت: نمى‏دانم با شما چگونه مى‏توان زندگى كرد . اگر در راه شما كسى را بكشد به آتش دوزخ بشارت يابد، و اگر با شما جنگ كند كافر شود بعد از پيروزى اميرالمؤمنين عليه السلام در جنگ جمل شنيد كه كسانى نسبت به عايشه همسر پيامبر و بوجود آورنده جنگ جمل ناسزا گفتند. دستور داد ناسزاگويان را به كيفر برسانند .

اميرالمؤمنين عليه السلام بعد خاتمه جنگ جمل عفو عمومى داد، عايشه را نيز كه محرك اصلى جنگ بود مورد عفو قرار داد و با احترام او را به سوى مدينه روانه ساخت. دوازده هزار درهم برايش فرستاد و به عبدالله بن جعفر مأموريت داد او را تا مدينه همراهى كند. امام حسن و امام حسين و محمد بن ابوبكر نيز تا چندين فرسخ او را بدرقه كردند روزى اميرالمؤمنين عليه السلام بر فراز منبر مشغول موعظه بود، ابن ملجم كه در مسجد حضور داشت بى‏اختيار گفت: و الله لارينهم منك. گروهى كه سخن او را شنيده بودند دستگيرش كرده و دست بسته خدمت اميرالمؤمنين بردند. فرمود چرا دست‏هاى ابن ملجم را بسته‏ايد. سخن او را كه در مسجد گفته بود نقل كردند. فرمود: ما قتلنى بعد فخلوا عنه. مردم او را رها كردند.

بعد از اين كه ابن ملجم بر فرق مبارك اميرالمؤمنين عليه السلام شمشير زد، مردم او را دستگير كرده خدمت آن حضرت آوردند، به او فرمود:

يا هذا لقد جئت شيئا عظيما و ارتكبت امرا جسيما ابئس الامام كنت لك؟ جازيتنى بهذا الجزاء الم اكن شفيعا عليك و آشرك على غيرك و احسن اليك و زدت فى عطائك.

ثم قال للحسن يا بنى ارفق باسيرك و ارحمه و اشفق عليه الاترى عينيه قد صارقا فى ام رأنه و قلبه يرجف من الخوف فقال له الحسن يا ابت قد قتلك هذا اللعين و افجعنا فيك و انت تأمرنا باسرفق به فقال يابنى نحن اهل بيت الرحمة و المغفرة فاطعمه مما تأكل و اسقه مما تشرب فان انامت فاقتص منه بان تقيله ثم لا تحرقه بالنار و لا تمثل بالرجل فانى سمعت رسول الله جدك يقول: اياكم و المثله ولو بالكلب العقور و ان انا عشت فانا اعلم بما افعل به و انا اولى بالعفو فنحن اهل بيت لا نزداد على المذئب الينا الا عفوا و كرما :

اميرالمؤمنين على عليه السلام به ابن ملجم فرمود: كار بزرگى انجام دادى، آيا من براى تو بد امامى بودم؟ مرا اين گونه پاداش دادى؟ آيا نسبت به تو مهربان نبودم؟ تو را بر ديگران برترى ندادم و احسان نكردم و عطايت را زياد نكردم؟ سپس به امام حسن فرمود:

پسرم با اسيرات مدارا كن و به او ترحم كن. آيا چشمانش را نمى‏بينى كه در گودى سرش فرو رفته و قلبش از ترس به تپش افتاده؟ امام حسن عليه السلام عرض كرد: پدرجان اين مرد ملعون ترا كشته و ما را مصيبت دار كرده باز هم دستور مدارا مى‏دهى؟ فرمود:

پسرم ما خانواده رحمت و مغفرت هستيم. از آنچه مى‏خورى به او بخوران و از آنچه مى‏نوشى بنوشان اگر من از اين ضربت مردم مى‏توانى قصاص كنى اما قتل. بعد از كشتن بدن او را به آتش سوزان و مثل نكن زيرا از جدت رسول خدا شنيدم كه فرمود: از مثله كردن اجتناب كنيد ولو نسبت به سگ و اگر زنده ماندم هود بهتر مى‏دانم چكنم، و من نسبت به عفو سزاوارترم. ما خانواده‏اى هستيم كه نسبت به كسى كه به ما بدى بكند جز با عفو و كرم رفتار نخواهيم كرد.

سه: سومين ويژه‏گى حكومت علوى كم كردن فاصله طبقاتى و نفى هرگونه تبعيض بود. اميرالمؤمنين عليه السلام فاصله شديد طبقاتى و تبعيضات بى‏جا را بر خلاف عدالت اجتماعى و يك نوع ستم مى‏دانست. كسى كه با كلمات آن حضرت و سيره و رفتارش آشنا باشد به خوبى اين مطلب را درك مى‏كند. اميرالمؤمنين عليه السلام عقيده داشت اين مسأله مهم و حساس اجتماعى بايد از شخص حاكم اسلامى و بستگان و نزديكان و كارگزاران و حقوق بگيران نظام شروع شود تا براى ديگران اسوه باشند. او عقيده داشت كه مسؤولان و كارگزاران نظام بايد به قصد قربت و براى رضاى خدا انجام وظيفه كنند. خدمت به مردم را يك وظيفه الهى و موجب تقرب به سوى خدا مى‏دانست نه فقط وسيله ارتزاق و زراندوزى. به همين جهت از آغاز خلافت اعلام كرد كه بيت المال مال خداست و شما بندگان خدا هستيد، اموال را بالسويه در ميان شما تقسيم خواهم كرد بر خلاف ديگر حكومت‏ها خود را در تقسيم بيت المال و پرداخت حقوق كارگزاران آزاد و صاحب اختيار مى‏دانند. خود را ذى حقوق مى‏دانند كه براى خود و فرزندان و خويشان و حاميان و وفاداران و كسانى كه در تأسيس حكومت و بقاى آن نقش مهمى دارند امتيازات بيشترى قائل شوند. و چنين عملى را نه تنها تبعيض ناروا نمى‏دانند بلكه لازمه مديريت و نوعى حق شناسى و موجب قدرت و استحكام و بقاى حكومت مى‏شمارند، اما برنامه حكومت علوى چنين نبود. اميرالمؤمنين عليه السلام خودش يا اصلا از حقوق و مزاياى بيت المال استفاده نمى‏كرد يا در حدى كمتر از عموم مردم. حقوق فرزندان و خويشانش با عموم مردم مساوى بود. به طرفداران و حاميانش نيز امتيازى نمى‏داد. به نمونه‏هاى زير توجه فرماييد:

در روز دوم بيعت در ضمن خطبه‏اش فرمود:

ايما رجل من المهاجرين و الانصار من انصار رسول الله يرى ان الفضل له على من سواه فان الفضل النير غدا عندالله و ثوابه و اجره على الله و ايها رجل استجاب لله و للرسول و صدق ملتنا و دخل فى ديننا و استقبل قبلتنا فقد استوجب حقوق الاسلام و حدوده. فانتم عبادالله و المال مال الله يقسم بينكم بالسويه لا فضل فيه لاحد على احد و للمتقين عندالله غدا احسن الجزاء و افضل الثواب لم يجعل الله الدنيا للمحتقين اجرا و لا ثوابا و ما عند الله خير للابرار:

هر يك از مهاجران و انصار كه خيال كند بر ديگران برترى دارد بايد بداند كه فضيلت برتر در قيامت نزد خداست و پاداش و اجر آن را خدا مى‏دهد. و هر كس دعوت خدا و رسول را بپذيرد و ملت ما را تصديق كند در دين اسلام داخل شود و به سوى قبله ما نماز بخواند از حقوق و حدود اسلام برخوردار خواهد شد. شما بندگان خدا هستيد و مال مال خداست بالسويه در ميان شما تقسيم خواهد شد. هيچكس بر ديگرى برترى ندارد، و مردم با تقوا در قيامت بهترين ثواب و پاداش را نزد خدا خواهند داشت. خدا دنيا را براى مردم پرهيزكار پاداش قرار نداده بلكه بهترين پاداش را نزد خدا خواهند داشت.

و فرمود:

اما هذا الفيئى فليس لاحد فيه اثرة و لقد فرغ الله من قسمته فهو مال الله و انتم عبادالله المسلمون و هذا كتاب الله به اقررنا و له اسلمنا و عهد بينا بين اظهرنا فمن لم يرضى به فليتول كيف شاء فان العامل لطاعة الله و الحاكم بحكم الله لا وحشة عليه :

در تقسيم اين اموال كسى بر كسى برترى ندارد. چگونگى آن روشن شده است. مال مال خداست و شما بندگان او هستيد. كتاب خدا در ميان ما هست و به آن اقرار داريم و تسليم آن هستيم . از سيره پيامبر نيز آگاهيم. هر كس بدان رضايت ندارد هر چه را خواست انجام دهد. زيرا كسى كه از فرمان خدا اطاعت كند و به حكم خدا عمل كند ترس و وحشت ندارد.

عبدالله بن عمر به حضرت على گفت: با تو بيعت كرديم كه با ما آن كنى كه عثمان كرد و آن عطا دهى كه او داد، و اگر از زمان عثمان چيزى از اموال بيت المال نزد ما مانده آن را مطالبه نكن. در جواب فرمود:

اما وضعى عنكم ما احبتم فليس لى ان اضع حق الله عنكم و عن غيركم

اميرالمؤمنين عليه السلام طلحه و زبير را احضار كرد و فرمود: شما با طوع و رغبت با من بيعت كرديد، اكنون چه شده كه قصد مخالفت داريد؟ در جواب گفتند: با تو بيعت كرديم تا بدون مشورت با ما كارى را انجام ندهى و حكمى را صادر نكنى ولى اكنون به ما توجه ندارى در حالى كه مى‏دانى بر ديگران برترى داريم. در جواب فرمود:

لقد تقمتما يسيرا و ارجأتما كثيرا الا تجزانى اى شيى‏ء لكما فيه حق و دفعتكما عنه و اى قسم استأثرت عليكما به ام اى حق رفعه الى احد من المسلمين فضعفت عنه ام جهلته ام اخطأت بابه؟ و الله ما كانت لى فى الخلافة رغبة و لا فى الولاية دربة ولكنكم دعوتمونى اليها... ثم قال لااستأثر عليكما ولا عبد حبشى مجدع بدرهم فمادونه، لا انا ولد ولداى هذان:

همانا كه خيلى راحت انتقاد كرديد و كار را زياد تأخير انداختيد. به من بگوييد چه حقى از شما را تضييع كردم و در چه تقسيمى ديگران را بر شما ترجيح دادم؟ چه حقى از يكى از مسلمانان به من ارجاع شد كه رد گرفتن آن سستى كردم، يا در آن امر جاهل بودم يا خطا كردم؟ به خدا سوگند من در خلافت رغبتى نداشتم، و به ولايت نياز نداشتم. آن شما بوديد كه مرا به آن دعوت كرديد. آنگاه فرمود: نه خودم و نه حسن و حسينم را بر شما و بنده حبشى بينى بريده، به يك درهم يا كمتر برترى نخواهم داد.

عبدالله بن جعفر خدمت حضرت على عليه السلام رسيد و تقاضاى پول كرد. فرمود: پولى ندارم كه به تو بدهم. عبدالله اصرار كرد فرمود: پس اجازه بده حيوان سوارى خودم را بفروشم و پولش را به تو بدهم. پس انتظار دارى دزدى كنم و به تو بدهم عقيل برادر اميرالمؤمنين خدمت آن حضرت رسيد و عرض كرد بچه‏هايم گرسنه‏اند و حقوقم كفايت نمى‏كند، حقوقم را اضافه كن و چيزى به من بده؟ حضرت فرمود: بيت المال مال شخصى من نيست كه به تو زياده بدهم قنبر غلام اميرالمؤمنين گفت: روزى خدمت آن حضرت رسيدم و عرض كردم چيزى را براى شما ذخيره كرده‏ام، پرسيد چى؟ عرض كردم بيائيد تا به شما نشان بدهم. با هم رفتيم، چند جام طلا و نقره را كه در سبدى پنهان كرده بودم به او نشان دادم و گفتم شما همه اموال را در ميان مردم تقسيم كرديد ولى چيزى براى خودت باقى نگذاشتى، به همين جهتت اين اموال را براى شما پنهان كردم تا به منزل ببرى. اميرالمؤمنين فرياد كشيد و فرمود مى‏خواهى به منزل من آتش بياورى. سپس آن ظرفها را نيز در بين مسلمانان تقسيم كرد (شرح ابن ابى الحديد ج 2 ص 198)

چهار: چهارمين ويژه‏گى حكومت على قاطعيت در اجراى احكام الهى و برخورد قاطع با سوء استفاده كنندگان از بيت المال و كارگزاران ستمكار، بدون ارفاق و تساهل. اميرالمؤمنين عقيده داشت با تساهل و سازش نمى‏توان جلو تجاوز و حيف و ميل اموال عمومى را گرفت. به نمونه‏هاى زير توجه فرماييد:

و حين قالوا له: نحن اعزة قوم اجاب الذليل عندى عزيز حتى آخذ الحق له و القوى عندى ضعيف حتى اخذ الحق منه:

چند نفر از اشراف به حضرت على عرض كردند: ما از شخصيتهاى بزرگ هستيم، در جواب فرمود : مردم ضعيف نزد من عزيز هستند تا اين كه حقشان را بگيرم، و قدرتمندان ضعيف هستند تا اين كه حقوق مظلومان را از آنها بگيرم. مغيرة بن شعبه خدمت حضرت على رسيد و عرض كرد : بر ما واجب است ترا نصحيت كنيم. كارگزاران عثمان در شهرها قدرت دارند، اگر بخواهى آنان را از كار بركنار سازى فتنه برپا مى‏شود كه رفع آن دشوار خواهد بود. بهتر است مدت مأموريت آنها را يك سال تمديد كنى تا امر حكومت بر تو استوار گردد آنگاه هر خواهى بكن. از جمله آنان معاويه است كه در شام قدرتى فراوان دارد. در جواب فرمود:

اتضمن لى عهدى يا مغيره فيما بين توليتى الى خلعه، و ما كنت متخذ المضلين عضدا.

من بارها به عثمان گفته‏ام كه دست اين ستمكاران را از سر مردم كوتاه كن اكنون خوم به آنها امارت بدهم در رابطه با بخششهاى غير مشروع عثمان فرمود:

والله لو وجدته قد تزوج به النساء و ملك به الاماء لردوته، ان فى العدل سقه و من ضاق عليه العدل فالجور عليه اضيق:

اگر اموال حيف و ميل شده بيت المال را پيدا كنم كه در مهر زنان قرار داده شده و بوسيله آن كنيزان خريدارى شده است آن را به بيت المال برمى‏گردانم. همانا كه در عدل و سقمى است كه در جور نيست. هر كس كه تحمل عدل برايش دشوار باشد، تحمل ستم برايش دشوارتر خواهد بود.

حضرت على عليه السلام به مالك اشتر فرمود: چرا اصحاب من كم شده‏اند؟ عرض كرد تو مى‏خواهى با مردم با عدالت رفتار كنى ولى معاويه پول و ثروت در اختيار آنها قرار مى‏دهد، به همين جهت تو را رها مى‏كنند و به سوى معاويه مى‏روند. فرمود: درست گفتى ولى عمل به حق و عدالت انجام وظيفه است، تقصير من نيست. مردم هستند بايد حق و عدالت را بپذيرند (شرح ابن ابى الحديد ج 2 ص 197)

به يكى از كارگزارن خود نوشت

بلغنى انك جودت الارض فاخذت ما تحت قدميك و اكلت ما تحت يديك فارفع الى حسابك

به يكى از كارگزاران خود كه رشوه گرفته بود فرمود: از خدا بترس و مال مردم را به آنان بازگردان، اگر ندهى و بر تو دست يابم وظيفه‏ام را انجام مى‏دهم و با اين شمشير بر تو مى‏زنم تا داخل دوزخ شوى

مجله: گفته مى‏شود حكومت علوى در پياده كردن برنامه عدالتخواهى و ديگر اهداف خود حكومت چندان موفقى نبوده تا ما آن را اسوه خود قرار دهيم و از آن درس بگيرم بلكه با شكست مواجه شد، بسيارى از هواداران خود را از دست داد و با جنگهاى داخلى گرفتار شد. ناچار شد با ناكثين و مارقين و خوارج جنگ كند در برابر حيله‏هاى معاويه ناتوان بود و ناچار شد بخشى از كشور اسلام (شامات) را به او واگذار كند، و در نهايت چنين حكومتى چگونه مى‏تواند براى ما اسوه باشد؟

جواب: بنده اين مطلب را قبول ندارم كه حكومت علوى در تحقق اهداف خود يك حكومت كاملا شكست خورده باشد. زيرا موفقيت و عدم موفقيت يك حكومت را بايد در قاطعيت در تعقيب اهداف خود و عدم عدول و انصراف و حتى تساهل و سازشكارى جستجو كرد، نه در مقدار و مدت حكومت و حفظ و نگهدارى همه هواداران و عدم وجود جنگهاى داخلى و عدم سوء قصد نسبت به زمامدار آن حكومت. و حكومت علوى قطعا چنين بود. اميرالمؤمنين عليه السلام از آغاز حكومت مبارزه با هر گونه ستم و تجاوز و حيف و ميل اموال عمومى و فاصله نارواى طبقاتى، را سرلوحه برنامه‏هاى خود قرار داد و عدل اجتماعى، اقتصادى و سياسى را به عنوان بزرگترين هدف خود معرفى كرد . و در طول پنج ساله حكومت خود با كمال جديت و قاطعيت اين هدف مقدس را تعقيب كرد. و در پى‏گيرى هدف از هرگونه سازش و مجامله كارى و تساهل، حتى نسبت به خويشان و هواداران خود جدا اجتناب مى‏كرد. حاضر نشد به برادر و داماد و فرزندان خود عطاى بيشترى داشته باشد، حاضر نشد به شخصيتهايى مانند طلحه و زبير كه از طرفداران و بيعت كنندگان آن حضرت بودند منصب و مقامى واگذار كند يا بيش از سايرين حقوقى بپردازد، و به همين جهت از آن حضرت كناره گرفتند و با تحريك آنان جنگ جمل برپا شد. حاضر نشد كارگزاران نالايق و خيانتكار عثمان را براى استحكام موقعيت خويش ولو يك سال در مقام خود باقى بگذارد. حضرت على انصاف و عدالت را تا لحظه شهادت از دست نداد و به فرزندش امام حسن توصيه كرد بر ابن ملجم يك ضربه شمشير بيشتر نزند و بدنش را مثله نكند. اميرالمؤمنين عليه السلام بيش از پنج سال حكومت نكرد و خودش نيز در راه عدالتخواهى به شهادت رسيد ولى اين را نبايد شكست تلقى كرد. اگر در مبارزه با ستم تساهل و سازش به خرج داده بود شكست خورده بود گرچه مدت حكومتش پنجاه سال طول مى‏كشيد. زيرا حكومتى كه از طريق ستم و تجاوز استوار گردد حكومت عدل نيست . اگر مى‏بينم نام اميرالمؤمنين عليه السلا در طول تاريخ به عنوان يك عدالتخواه باقى مانده و عدالتخواهان جهان به او عشق مى‏ورزند و دانشمندان مسيحى برايش كتاب صوت العدالة الانسانيه مى‏نويسند به جهت همين ويژه‏گى است.

همين ويژه‏گى است كه حكومت علوى را بر ساير حكومت‏ها برترى داده و مى‏واند براى ما اسوه باشد. رويكرد به حكومت علوى

در مصاحبه با فصلنامه حکومت اسلامی

مجله: با عرض تشكر از اين كه پيشنهاد مجله را پذيرفتيد كه در اين مصاحبه به چند سؤال پاسخ دهيد چنانكه مى‏دانيد مقام معظم رهبرى اين سال را به نام اميرالمومنين عليه السلام ناميدند، چرا و به چه منظورى؟

جواب: وجه نامگذارى اين بود كه در سال 79 دو عيد غدير ـ در اول و آخر ـ داريم مقام معظم رهبرى از اين فرصت استفاده كردند و اين سال را به نام سال اميرالمؤمنين ناميدند. ولى هدف اصلى اين بود كه مردم شريف ايران بويژه مسؤولان و كارگزاران نظام از اين فرصت استفاده كنند و از حكومت اميرالمؤمنين عليه السلام از جهات گوناگون درس بگيرند و حضرت على را الگو و اسوه خود قرار دهند. البته فرصت بسيار خوبى است اگر استفاده كنيم.

مجله: حكومت اميرالمؤمنين چه امتيازى بر ساير حكومت‏ها دارد و چرا مى‏تواند بهترين الگو براى ما باشد؟

جواب: حكومت علوى ويژگى‏هايى دارد كه در هيچ حكومتى ديگر يافت نمى‏شود:

اصلا در رأس آن حكومت زمامدار بى‏مانندى قرار داشته كه جامع همه كمالات انسانى و آگاه به مجموعه علوم اسلامى بوده و علوم و اطلاعات خود را مستقيما از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله دريافت كرده و از جهت علوم و ديگر كمالات انسانى پرورش يافته شخص نبى اكرم و خزينه‏دار علوم نبوت و وحى بوده است. حافظ و كاتب مجموع آيات قرآن و با تفسير، تأويل، شأن نزول، ناسخ و منسوخ، محكم و متشابه به آيات آشنايى كامل داشته است. علاوه بر تاريخ احاديث فراوانى از قبيل

قال رسول الله صلى الله عليه و آله انا مدينة الحكمة و على بن ابى طالب بابها و لن تؤتى المدينة الا من قبل الباب (جامع احاديث الشيعه ج 1 ص 203 شاهد بر اين است.

ثانيا زمامدار آن حكومت فردى معصوم بوده كه در دريافت علوم و حفظ و به كار سابق آنها مصونيت الهى داشته است. ادله اين مطلب را در كتب كلام و حديث مى‏توانيد مطالعه كنيد .

ثالثا زمامدار آن حكومت فردى معصوم بوده كه در دريافت و حفظ و به كار سابق آنها مصويت الهى داشته است. ادله اين مطلب را در كتاب كلام و حديث مى‏توانيد مطالعه كنيد.

ثالثا: زمامدار حكومت علوى گر چه تجربه زمامدارى ندارد ولى شخصا شاهد زمامدارى پيامبر گرامى در پايه گذارى و اداره نخستين حكومت اسلامى و تقصميات و صدور احكام حكومتى آن حضرت بوده است بلكه مشاور رسول اكرم و متصدى بعضى مناصب حكومتى مانند قضا و غيره نيز بوده است.

رابعا حكومت علوى مشروعيت الهى داشته و زمامدار آن بوسيله پيامبر اسلام نصب شده است .

خامسا بايد حكومت علوى بعد از ارتحال رسول اكرم بلافاصله شروع مى‏شد و حكومت آن حضرت ادامه مى‏يافت ولى متأسفانه چنين نشد و در حدود بيست و پنج سال به تأخير افتاد. و در اين حكومت نوپاى اسلامى با مشكلات و انحرافات فراوانى مواجه شد كه حل آن‏ها كار آسانى نبود. اكثريت مردم از اسلام ناب محمدى اطلاعات كامل و درستى نداشتند، بويژه نسل جوان كه زمامدارى پيامبر اكرم و حاكميت اسلام راستين را درك نكرده بودند. بسيارى از ارزش‏هاى اسلامى فراموش شده و بدعت‏هايى جايگزين آنها شده بوده و به همين جهت اميرالمؤمنين عليه السلام با مشكلات فراوان و كشمكش‏ها و نزاع‏ها و مخالفت‏هاى داخلى فراوانى مواجه گشت ـ از يك طرف با منافقان و از سوى ديگر با مقدس‏نماهاى متحجر ـ خوارج ـ و از ديگر سوى با زراندوزان و رفاه طلبان و سوء استفاده كنندگان از بيت المال مواجه بود.

اين قبيل ويژه‏گى‏ها است كه حكومت علوى را براى جمهورى اسلامى ايران قابل مطالعه و بهره‏گيرى قرار مى‏دهد. سيره و رفتار و كردار و شيوه برخورد با مخالفان در زمان جنگ و صلح مى‏تواند براى ما بهترين اسوه باشد.

مجله: چه بخش‏هايى از سخنان و سيره و رفتار اميرالمؤمنين مى‏تواند براى ما اسوه باشد؟

جواب: سخنان و سيره و رفتار اميرالمؤمنين را در چند بخش مى‏توان خلاصه كرد:

بخش اول عقائد و اخلاقيات كه در نهج البلاغه و كتب حديث و تاريخ آمده است. سخنان بسيار ارزنده‏اى است كه براى عموم مردم بويژه مسؤولان نظام و كارگزاران قابل استفاده است.

بخش دوم: نامه‏هايى كه به واليان و كارگزاران خود نوشته و توصيه‏هاى بسيار ارزنده و شرح وظائف آنان با مردم و نسبت به بيت المال و مسائل اخلاقى و اجتماعى انجام داده است . نامه‏هاى بسيار خوب و قابل استفاده‏اى است كه در نهج البلاغه به ثبت رسيده و مى‏تواند براى مسؤولان و كارگزاران نظام ما مفيد باشد. بررسى آنها نياز به يك تحقيق جداگانه دارد .

بخش سوم احكام و قوانين و دستورات و مقررات اجتماعى و حكومتى كه در حكومت علوى به كار گرفته شده است. و بحث مهم ما اكنون در اين‏هاست اين قبيل امور را نيز به دو بخش مى‏توان تقسيم كرد.

بخش اول احكام و قوانين كلى كه از طبيعت و آفرينش ويژه انسانها نشأت گرفته و از نيازهاى اوليه همه انسانها و جوامع بوده و هست. مانند: اصل ضرورت حكومت و ولايت و وجوب اطاعت از امام و ولى امر مسلمين، نياز به قضا و فصل منازعات. وجود قوانين و ضرورت پيروى از آن‏ها، به كيفر رسانيدن متجاوزان و متخلفان از قانون. ازدواج و تشكيل خانواده و بقاى نسل، طلاق و جدايى زن و شوهر در زمان عدم امكان سازش، حق كار و تملك اموال، خريد و فروش و مبادله اموال. حرمت غصب اموال، حرمت قتل نفسه محترمه، تأمين منابع مالى و اخذ ماليات براى اداره امور اجتماعى و كشور دارى. و مانند اين‏ها.

اين قبيل امور كه از آفرينش ويژه انسانها نشأت مى‏گيرند و در كتاب و سنت آمده و در حكومت علوى نيز مورد احترام بوده از احكام و قوانين ثابت اسلام به شمار مى‏روند و هيچكس و در هيچ زمان و مكانى حق ندارد آن‏ها را تعطيل كند يا تغيير دهد.

بخش دوم احكام و قوانين و فروعات جزئى مربوط به امور معيشتى و اجتماعى و حكومتى. اين قبيل احكام نيز به دو قسم تقسيم مى‏شوند: قسم اول احكام و قوانين جزئى كه در قرآن آمده يا حضرت على عليه السلام آنها را به وحى و قول پيامبر نسبت داده و در حكومت علوى به كار گرفته است ـ اين قبيل احكام را نيز مى‏توان از احكام ثابت و غيرقابل تغيير معرفى كرد. البته در جاى خود به اثبات رسيده كه ولى امر مسلمين در مواقع ضرورت مى‏تواند به طور موقت و به عنوان حكم ثانوى بعضى آنها را تعطيل كند يا تغيير دهد.
بخش دوم احكام و قوانينى كه نه در قرآن آمده و نه وحى بودن آن‏ها با ادله و شواهد به اثبات رسيده است. اين قبيل احكام به دو گونه مى‏تواند در حكومت علوى مورد عمل قرار گرفته باشد: يا اين كه حضرت على عليه السلام آنها را به قول يا سيره رسول الله صلى الله عليه و آله نسبت داده و به آنها عمل كرده بدون اين كه به وحى بودن آنها تصريح كرده باشد. يا اين كه خود آن حضرت در دوران حكومت خود بدانها عمل كرده بدون اين كه به پيامبر نسبت داده باشد. بحث مهم در اين قبيل احكام است. آيا اينها را نيز بايد از احكام ثابت و لايتغير بدانيم و تعبدا آنها را بپذريريم و هيچ كس حتى ولى امر مسلمين، در هيچ زمان و مكانى حق ندارد در آنها دخالت كند؟ يا اين كه از احكام حكومتى و متغير هستند كه ولى امر مسلمين مى‏تواند با رعايت مصالح مسلمين و مقتضيات زمان و مكان بعضى آنها را تغيير دهد.

در اين جا دو احتمال و نظر وجود دارد: نظر اول اين كه همه احكام و قوانى مورد نياز جامعه، حتى احكام و قوانين مربوط به حكومت و اداره كشور بوسيله وحى بر پيامبر اكرم نازل شده است. به اين دليل كه نه خود آن حضرت حق تشريع و قانونگذارى داشته‏اند نه حضرت على و ديگر امامان معصوم عليهم السلام. بنابراين، گفته مى‏شود اميرالمؤمنين در اداره حكومت علوى از خود چيزى نداشته جز اجراء، بلكه در همه موارد از سيره و گفتار پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله استفاده مى‏كرده و در نهايت به وحى مستند مى‏شود. مگر در موارد نادر كه چيزى از سيره و گفتار پيامبر وجود نداشته و به اصطلاح منطقع الفراغ بوده است، كه خود آن حضرت به عنوان امام و ولى امر مسلمين احكامى را صادر كرده است. و در اين رابطه به احاديثى استناد كرده‏اند مانند: عبدالله بن سنان عن ابى عبدالله عليه السلام قال لحقته يقول ان عندنا جلدا سبعون ذراعا اعلى رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم و خطه على عليه السلام بيده و ان فيه جميع ما يحتاجون اليه حتى ارش الخدش (جامع احاديث الشيعه ج 1 ص 186) عبدالله بن مى‏گويد: از امام صادق عليه السلام شنيدم كه فرمود: نزد ما پوستى موجود است به طول هفتاد ذرع كه رسول خدا آن را املاء كرده و على نوشته است. آن چه مردم بدان نياز دارند در آن موجود است حتى جريمه خراشى كه بر بدن وارد شود.

جابر عن ابى جعفر عليه السلام قال يا جابر انا لو كنا نحدثكم براينا و هوانا لكنا من الهالكين ولكنا نحدثكم باحاديث نكنزها عن رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم كما يكنز هولاء ذهبهم و فضتهم (جامع احاديث الشيعه ج 1 ص 183):

جابر از امام محمد باقر عليه السلام روايت كرده كه فرمود: اى جابر! اگر ما بر طبق رأى و خواسته خودمان حديث مى‏كرديم از جمله هلاك شوندگان برديم بلكه احاديثى را كه از رسول خدا دريافت نموده و ذخيره كرده‏ايم حديث مى‏كنيم، چنان كه اينان طلا و نقره خود را ذخيره كرده‏اند.

در اين رابطه توجه خوانندگان را به چند نكته مهم جلب مى‏كنم:

يك: گر چه چندين حديث بدين مضمون در كتب حديث وجود دارد ولى لازم است سند آنها به طور دقيق مورد بررسى قرار گيرد، آيا صحيح هستند يا ضعيف.

دو: بر فرض صحت آيا يك چنين مطلب مهمى را كه در واقع عقيدتى است نه عملى مى توان با چند حديث غير متواتر اثبات كرد.

سه: آيا همه آن چه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرموده يا عمل كرده بوسيله وحى و از جانب خدا بوده و خودش حق تشريع و قانگذارى نداشته است، حتى در امور اجتماعى و معيشتى و حكومتى؟

چهار: آيا مدعاى اين احاديث با واقع خارجى تطابق دارد يعنى پاسخ همه نيازهاى اجتماعى و حكومتى را مى‏توان در كتب حديث پيدا كرد يا نه؟ متأسفانه كتاب حضرت على عليه السلام و مصحف حضرت فاطمه سلام الله عليها در اختيار ما نيست و از محتواى آن‏ها اطلاع درستى ندرايم.

با توجه به آن چه گفته شد اكنون نمى‏توانستيم نظر قاطى در اين مطلب مهم داشته باشيم : اين موضع نياز دارد به يك تحقيق عميق و همه جانبه كه اميدواريم بوسيله محققان انجام بگيرد.

نظر دوم: ممكن است كسى در احكام و قوانين و مقررات حكومتى و معيشتى، به جز مسائل كلى و جزئى كه در قرآن آمده و آن چه وحى بودن آن‏ها به اثبات رسيده، در بقيه بگويد: جعل قوانى و احكام مناسب و اجراى آنها بر عهده ولى امر مسلمين واگذار شده كه بر طبق مقتضيات زمان و مكان و با رعايت مصالح جامعه قوانى و مقررات لازم و مورد نياز را جعل كند و به اجرا گذارد. پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله از جهت اين كه از جانب خدا به ولايت و حكومت نصب شده بود قوانين و مقررات مناسب و مورد نياز را جعل و تشريع كرده و با اجراى آنها نخستين حكومت اسلامى را تأسيس و اداره كرد. مردم هم از جانب خداوند متعال وظيفه داشتند از احكام و دستورات آن حضرت اطاعت كنند. در قرآن مى‏گويد: اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم () پيامبر گرامى اسلام در زمان حيات خود ولايت امر و اداره جامعه اسلام را بعد از خودش به عهده على بن ابى طالب عليه السلام و امامان معصوم واگذار كرد و اختيار ولايى و حكومتى به آنان داد كه حكومت اسلامى را بر عهده بگيرند و بر طبق مقتضيات زمان و مكان و با رعايت مصالح مردم قوانى و مقررات لازم را جعف و به اجرا گذارند . و به مقتضاى ذيل آيه مذكور مسلمانان نيز وظيفه دارند از حاكمان معصوم كه از مصاديق اولى الامر هستند اطاعت كنند.

اميرالمؤمنين عليه السلام نيز بعد از ارتحال پيامبر صلى الله عليه و آله در مقام ولايت و امارت مسلمين منصوب شده بود ولى چون اوضاع و شرائط زمان مناسب نبود عملا در چنين مقامى قرار نگرفت. تا اين كه بعد از 25 سال، اوضاع و شرائط مناسب بوجود آمد و مسلمانان با آن حضرت بيعت كردند و وعده نصرت و حمايت دادند. در آن زمان عملا منصب ولايت و حاكميت بر جامعه اسلامى را بر عهده گرفت.

با قبول چنين فرضيه‏اى مى‏توان گفت: اميرالمؤمنين عليه السلام براى اداره كشور از دو گونه قوانين و مقررات استفاده مى‏كرد: اول قوانين و احكام و مقرراتى كه در زمان رسول خدا به كار گرفته شده بود و حضرت على عليه السلام شاهد آنها بود. دوم قوانين و مقررات جديد كه بوسيله اميرالمؤمنين جعل و تشريع مى‏شد و مورد عمل قرار مى‏گرفت. و اين يك نياز بود، زيرا حكومت علوى تقريبا (25) سال بعد از حكومت پيامبر اسلام برقرار شد، و در اين مدت در جامعه اسلامى طبعا تغييرات و تحولاتى بوجود آمده بود و اداره آن، قوانين و مقررات جديدى را مى‏طلبيد كه در زمان رسولخدا يا اصلا وجود نداشت يا اين كه قبلا وجود داشت ولى با توجه به مقتضيات زمان و مكان و رعايت مصالح جامعه نياز به تغيير و تجديد نظر داشت.

و با توجه به اين كه حضرت على عليه السلام يكى از مصاديق اولى الامر و واجب الاطاعه بود و مسؤوليت سنگين اداره جامعه اسلامى را در شؤون مختلف برعهده داشت بر طبق مقتضيات زمان و مكان قوانين و مقررات لازم را جعل و به اجرا مى‏گذشت. اگر اين نظر را پذيرفتيم بايد بگوييم بعد از حضرت على عليه السلام امامان معصوم عليهم السلام نيز چون از جانب پيامبر به مقام ولايت نصب شده بودند داراى چنين اختيارتى بودند ولى متأسفانه زمينه حاكميت آنان فراهم نيامد و از اين حق به طور كاملى استفاده نكردند، جز در برخى موارد آن هم نسبت به شيعيان و پيروان.

لازمه اين فرضيه اين است كه در زمان غيبت امام دوازدهم عجل الله تعالى فرجه چنانچه در گوشه‏اى از جهان حكومت اسلامى برپا شد ولى امر و زمامدار مسلمين نسبت به اداره جامعه اسلامى داراى اختيارات گسترده‏اى است. بايد احكام و قوانين حكومتى را كه در زمان پيامبر يا حضرت على به اجرا گذاشته شده و احكامى را كه بوسيله امامان معصوم سلام الله عليهم جعل و تشريع شده مورد بررسى قرار دهد، آن چه را تشخيص داد با اوضاع و شرائط روز و مقتضيات زمان و مكان تناسب دارد، در اداره كشور از آنها استفاده كند، و آن چه را مناسب نديد قوانين و مقررات مناسب را كه با احكام اصلى و ثابت شرع منافات نداشته باشد جايگزين آنها سازد. در مواردى هم كه قبلا قانونى وجود نداشته بر طبق نياز و با رعايت مصالح جامعه اسلامى قوانين جديدى را جعل و به اجرا گذارد.

براى توضيح سخن لازم است از باب مثال به نمونه خاصى اشاره داشته باشيم: يكى از نيازهاى هر حكومتى پيشينى بودجه و ماليات و منابع مالى است جهت اداره كشور و تامين نيازهاى عمومى مانند راهسازى، بهداشت و درمان، آموزش و پرورش، قضا و داورى، امنيت اجتماع، مسائل فرهنگى، مسائل دفاعى، و ديگر امور از اين قبيل.

يكى از اين منابع در اسلام زكات است. اصل تشريع زكات ريشه قرآنى و وحى دارد. مانند: خذ من اموالهم صدقة تطهرهم و تزكيهم وصل عليهم ان صلاتك سكن لهم. () : اى پيامبر از اموال مسلمين صدقه‏اى را بگير و بدين وسيله اموالشان را پاك و خود آنان را تزكيه كن . برايشان دعا كن زيرا دعاى تو موجب آرامش آنان خواهد شد. و در آيات و احاديث فراوان درباره پرداخت زكات توصيه و تأكيد شده است. بنابراين وجوب پرداخت زكات يكى از احكام اوليه و ضروريات اسلام است كه قابل تغيير نيست ولى تعيين متعلق و حد نصاب و مقدار آن بر عهده حاكم اسلام و ولى امر مسلمين نهاده شده است. پيامبر گرامى اسلام با توجه به اوضاع و شرائط اقتصادى مردم جزيرة العرب و امكانات مادى مسلمانان و مقدار نياز، دادن زكات را بر نه چيز مقرر كردند: گندم، جو، خرما، كشمش، گاو، گوسفند، شتر، درهم و دينار (نقره و طلاى مسكوك كه پول رائج زمان بود) و از غير امور مذكور صرف نظر كردند. و با توجه به قدرت پرداخت مردم و هزينه‏هاى مصرف شده، براى هر يك از آنها نصاب خاصى را تعيين كردند و مقدارى را مقرر فرمودند. پيامبر اسلام زكات را به عنوان يك ماليات اسلامى به طور جدى از مردم واجد شارئط مى‏گرفتند و در موارد پيشبينى شده به مصرف مى‏رسانيدند. بعد از ارتحال آن حضرت خلفا و جانشينان او نيز به همين روش ادامه دادند. حضرت على عليه السلام نيز در دوران تصدى مقام ولايت و زعامت به همين روش زكات را وصول و در مصارف معين هزينه مى‏كردند. چون تقريبا در اوضاع و شرائط مشابه زمان رسول خدا مى‏زيستند.

اكنون اين مسأله مطرح است كه ولى امر مسلمين در اوضاع و شرائط و مكان‏هاى ديگر كه كاملا متفاوت با اوضاع و شرائط زمان رسول خدا است بايد در اخذ زكات از سيره رسول الله و حضرت على عليهما السلام پيروى كند يا وظيفه ديگرى دارد؟ آيا در اوضاع و شرائط كنونى و در كشورى مانند ايران كه كشت گندم و جو براى كشاورزان صرف نمى‏كند و دولت ناچار است براى تشويق آنان يارانه بپردازد بازهم بايد اصرار كرد گندم‏كاران زكات بپردازند ولى توليد كنندگان ذرت و برنج، سيب زمينى و ديگر مواد غذايى، پسته، بادام، گردو، انواع مركبات و ميوه‏هاى پر سود از پرداخت زكات معاف باشند؟

آيا در اين زمان و در كشورى مانند ايران كه دامدارى‏هاى سنتى كه در مراتع چرا كنند به شدت كاهش يافته و در عوض دامدارى‏هاى فنى كه با علوفه‏هاى دستى تغذيه مى‏شوند به طور گسترده جايگزين آن‏ها شده باز هم بايد اصرار كرد كه انعام ثلاثه ـ گاو، گوسفند و شتر ـ به شرط اين كه در صحرا چرا كنند متعلق زكات هستند ولى دامدارى‏هاى گسترده از دادن زكات معاف هستند.

ايا در اين زمان كه دينار و درهم مسكوك از طلا و نقره در خارج وجود ندارد، در عوض انواع پولهاى معتبر و فراوان كه در بازارهاى جهان رواج دارد و به وفور در بانك‏ها نگهدارى مى‏شود، جايگزين آن‏ها شده مى‏توان گفت درهم و دينار مقعلق زكات هستند ولى انواع پولهاى رايج ديگر معاف هستند. گمان نكنم چنين امرى بتواند نيازهاى پيشبينى شده در شرع مقدس اسلام را تأمين كند.

آيا نمى‏توان گفت: گر چه اصل زكات از وحى و قرآن سرچشمه مى‏گيرد ولى تعيين مقعل آن و نصاب و مقدارش بر عهده پيامبر و امامان معصوم و در زمان غيبت امام زمان بر عهده ولى امر مسلمين و حاكم شرعى اسلام نهاده شده كه در زمانها و مكانهاى مختلف و با توجه به اوضاع و شرائط مسلمانان تعيين و وصول كند و در اداره كشور به مصرف برساند؟

در ديگر مسائل حكومتى از قبيل: قضا و داورى، انواع جريمه‏ها و كيفرها، مسائل جهاد و دفاع و صلح، روابط سياسى و اقتصادى و فرهنگى با ديگر كشورها، نيز همين احتمال وجود دارد .

از اين مجموع دو نوع مسائل را مى‏توان استثنا كرد: يكى مسائل حكومتى كه در قرآن آمده، دوم مسائلى كه در زبان پيامبر و ائمه معصومين سلام الله عليهم اجمعين به وحى و نزول فرشته نسبت داده شده است.

مجله: در چنين فرضى اسلامى بودن حكومت و نظام را چگونه مى‏توان تبيين كرد؟

جواب: در توجيه اسلامى بودن حكومت به چند ويژه‏گى مى‏توان اشاره كرد:

اول اين كه زمامدار و ولى امر مسلمين فقيه و اسلام شناس عادل و واجد شرائطى است كه نائب امام زمان عليه السلام بوده و مشروعيت الهى دارد، و يكى از مصاديق اولى الامر واجب الاطاعة مى‏باشد.

دوم: در نظام اسلامى اهداف و آرمانهاى كلى اسلام كه در قرآن و سيره رسول الله و امامان معصوم عليهم السلام آمده تعقيب مى‏شود.

سوم: در نظام اسلام مردم به سوى توجه به عبادات و معنويات، پرورش فضائل و مكارم اخلاق، انجام كارهاى نيك و اجتناب از رذائل و مفاسد اخلاقى، رشد و تعالى انسانى، و ديگر ارزشهاى اسلامى هدايت مى‏شوند، و زمينه آن فراهم مى‏گردد.
چهارم: در نظام اسلامى از احكام و قوانينى كه در قرآن آمده يا وحى بودن آنها به اثبات رسيده كاملا پيروى مى‏شود.

پنجم: در نظام اسلامى ولى امر مسلمين كه يك فقيه آگاه، اسلام شناس، عادل و با تقواست در اداره كشور، با كارشناسان مربوط مشورت مى‏كند، و با توجه به مقتضيات زمان و مكان و با رعايت مصالح مردم، ولى در محدوده اهداف و ضوابط كلى اسلام احكام و مقررات لازم را تدوين و به اجرا مى‏گذارد.

در اين جا تذكر مجدد اين نكته را لازم مى‏دانم كه مطالب مذكور فرضيه و احتمالى بيش نيست و بنده نفيا و اثباتا نظرى ندارم بلكه طرح اين بدين منظور است كه دانشمندان صاحب نظر به طور عميق و همه جانبه در اين رابطه تحقيق كنند و در اختيار مسؤولان نظام قرار دهند .

مجله: عدالتخواهى اميرالمؤمنين يكى از بزرگترين امتيازات حكومت علوى به شمار رفته و بدين نام جالب معروفيت يافته است، با اين كه در طول تاريخ و در زمان معاصر به بهانه عدالتخواهى صدها و هزارها نهضت بوقوع پيوسته و حكومتهايى نيز برپا شد و كم يا بيش ادامه يافته است. پس حكومت علوى چه امتياز و تفاوتى با ساير حكومت‏ها دارد؟

جواب: چنان كه گفتيد عدالتخواهى از اختصاصات حكومت علوى نبوده بلكه يك خواسته انسانى است كه در طول تاريخ صدها و هزارها نهضت و قيام به بهانه دفاع از حقوق محرومين و مستضعفين و تحقق عدالت اجتماعى بوقوع پيوسته است كه يكى از آنها حكومت علوى بود. ولى عدالتخواهى اميرالمؤمنين عليه السلام از چند جهت با ساير نهضت‏ها تفاوت دارد:

يك: هدف اميرالمؤمنين برقرار كردن عدل مطلق يعنى اقتصادى، اجتماعى، سياسى، حقوقى و همگانى بود. او از ظلم و ستم بيزار و شيفته عدالت، درباره همه انسانها بلكه حيوانات بود. جنبه گروهى يا صنفى يا قبيله‏اى يا نژادى يا دينى و يا مذهبى نداشت. بر خلاف ديگر نهضتهاى عدالتخواهى كه غالبا جنبه گروهى يا صنفى يا نژادى يا دينى، يا مذهبى يا كشورى داشته است. مانند نهضت‏هاى كارگرى، دهقانى، حزبى، نژادى، مسيحى‏گرى، يهودى‏گرى، اسلامى، كشورى و غيره. هدف، در اين نهضت‏ها دفاع از حقوق حاميان و هواداران از نهضت بوده است، نه حق و عدالت مطلق. و به همين جهت رهبراين اين قبيل نهضت‏ها و زمامداران آنها در رسيدن به اهداف گروه خود ارتكاب هر عملى را روا مى‏دانستند حتى تجاوز به حقوق طبيعى ديگران.

اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: والله لو اعطيت الاقاليم السبقه بما تحت افلاكها على ان اعصى الله فى غلة اسلبها جلب شعيرة مافعلته : به خدا سوگند اگر هفت اقيم را به من بدهند كه دانه جوى را از دهان مورچه بگيرم نخواهم گرفت.

در اولين خطبه‏اش بعد از بيعت فرمود: و ايم الله لا نصفن المظلوم من ظالمه و لا قودن الظالم بخزامة حتى اورده منهل الحق و ان كان كارها و الله انى لاعترف بالحق قبل ان الشهد عليه و الله بما ابالى ادخلت على الموت و اوخرج الموت الى (نهج البلاغة خطبه) : به خدا سوگند حق مظلوم را زا ظالم خواهم گرفت، افسار در دهان ظالم مى‏اندازم و مى‏كشم تا حق را بپذيرد گرچه كراهت داشته باشد. به خدا سوگند حق را مى‏پذيرم قبل از اين مرا به شهادت بطلبند. به خدا سوگند باكى ندرام كه بر مرگ وارد شوم يا مرگ به سويم بيايد.

دو: در نهضتهاى عدالتخواهى اولين و مهمترين هدف نهضت كنندگان سركوب كردن مخالفان، و بوجود آوردن يك مركز قدرت و حكومت مطلوب، حرارت از آن حكومت و رفع موانع، جهت تحقق بخشيدن به آرمانها و اهداف خود مى‏باشد. و به همين جهت در راه رسيدن بدين هدف مقدس (اجراى عدالت) هرگونه عملى را تجويز مى‏كنند. حتى قتل نفس افراد بى‏گناه، و تجاوز به حقوق ديگران، غارت و مصادره به ناحق اموال، و ارتكاب انواع جنايات و تجاوزات ديگر از اين قبيل. مى‏گويند : چون بوجود آوردن يك حكومت دادگر هدف بسيار مقدسى است، در رسيدن بدان هدف ارتكاب هر عملى جايز بلكه لازم و واجب مى‏باشد. و به اصطلاح خودشان هدف وسيله را توجيه مى‏كند .

اما اميرالمؤمنين عليه السلام در رسيدن به حكومت دادگر چنين روشى را نمى‏پسنديد. اولين و مهمترين هدف آن حضرت اجراى عدل و داد بود، نه تأسيس و ابقاى حكومت، به هر وسيله‏اى كه باشد. او عقيده داشت با اجراى عدالت و اجتناب از هر گونه ظلم و تجاوز بايد در تأسيس حكومت عدالتخواه اقدام كرد، نه به هر وسيله‏اى.

عقيده داشت تجويز ارتكاب هر گونه تجاوز، در راه تأسيس حكومت عدل و داد، نقض غرض مى‏باشد . و در اين رابطه، هر گونه توجيهى را ناروا مى‏دانست. و به همين جهت از ارتكاب هر گونه تجاوز و ستمى جدا اجتناب مى‏كرد، در همه حال و نسبت به هر كس در حال جنگ و صلح، نسبت به هواداران و مخالفان، در حال پيروزى و شكست، در ظاهر و پنهان. اصحاب و ياران و هواداران و سپاهيانش را به رعايت انصاف و احسان و اجتناب از هر گونه تجاوز و بى انصافى جدا بر حذر مى‏داشت.

در تصديق اين مدعا مى‏توانيد به كلمات و خطبه‏هاى اميرالمؤمنين و تاريخ پنج ساله حكومت علوى مراجعه كنيد.

از باب نمونه:

هنگامى كه سپاهيان اميرالمؤمنين عليه السلام در برابر سپاه معاويه قرار گرفت و آماده نبرد بودند به سپاهيان خود فرمود:

لا تقاتلوهم حتى يبدؤكم فانكم بحمدلله على حجة و ترككم اياهم حتى يبدؤكم حجة اخرى لكم عليهم فاذا كانت الهزيمة باذن الله فلا تقتلوا مدبرا و لا تصيبوا معذورا و لا تجهزوا على جريح و لا تهيجوا النساء باذى و ان شتمن اعراضكم و سببن امراءكم () :

جنگ را شما آغاز نكنيد. شما به حمدالله حجت داريد. و آغاز نكردن جنگ حجت ديگرى است به نفع شما و به زيان دشمن. چنانچه دشمن در حال فرار است آنها را نكشيد به افراد معذور صدمه نزنيد، مجروحان را نكشيد و به زنان آزار نرسانيد، گرچه به شما و فرماندهانتان دشنام دهند.

در جنگ جمل به سپاهيان خود فرمود: هيچكس را به زخم تير مجروح نسازيد و كسى را با شمشير و نيزه آزار نرسانيد و بدين وسيله شما آغازگر جنگ نباشيد. سپاهيان آن حضرت نيز اطاعت كردند و اقدامى انجام ندادند تا اين كه سپاه دشمن جنگ را آغاز كردند و سپاهيان اميرالمومنين را تيرباران كردند يك نفر كشته شد و جنازه‏اش را خدمت آن حضرت آوردند و در دفاع از خود كسب اجازه كردند. در اين هنگام اميرالمؤمنين فرمود:

اللهم اشهد، اللهم اشهد، انا لله و انا اليه راجعون. اللهم اشهد انى اشهدك انى قد اعذرت و انذرت. فكن لى عليهم من الشاهدين.

در اين زمان به سپاهيان خود اجازه جهاد داد () : خدايا تو شاهد باش، شاهد باش. انا لله و انا اليه راجعون. خدايا تو شاهد باش كه من عذر آنان را قطع كردم و بيم دادم، خدايا تو شاهد باش.

بعد از جنگ جمل كه سپاهيان حضرت على براى جنگ با معاويه آماده مى‏شدند مردى از قبيله بن فزاره به نام اربد به عنوان اعتراض عرض كرد: يا على مى‏خواهى ما را به شام ببرى تا برادران مسلمان خود را بكشيم چنانكه در بصره اين چنين كرديم. از اين عمل دست بردار، اشتر نخعى از اين سخنان در خشم شد و فرياد زد اين مرد را بگيريد، مردم او را گرفتند و با مشت و لگد كشتند. وقتى خبر به اميرالمؤمنين عليه السلام رسيد كشندگان را توبيخ كرد و دستور داد خونبهاى ان مرد را از بيت المال بپردازند در جنگ صفين ابتداء سپاه معاويه بر آب فرات مسلط شدند و سپاهيان حضرت على را از آب منع كردند. اميرالمؤمنين براى معاويه پيام فرستاد كه اجازه دهيد سپاهيانش نيز آب استفاده كنند، ولى معاويه نپذيرفت. بعد از آن سپاه اميرالمؤمنين عليه السلام آب فرات را از دست سپاه معاويه خارج ساخته و آن را در اختيار گرفتند. در اين زمان معاويه برا حضرت على عليه السلام پيام فرستاد تا اجازه دهد سپاهيانش از آب استفاده كنند. تقاضاى او مورد قبول واقع شد و دستور داد به سپاهيان معاويه اجازه داده شود از آب استفاده كنند در آغاز جنگ جمل زبير كه از آغازگران جنگ بود تصميم گرفت از ميدان جنگ كناره‏جويى كند. از ميدان نبرد خارج شد و در گوشه‏اى به خواب رفت. يكى از سپاهيان حضرت على به نام عمرو بن جرموز فرصت را غنيمت شمرد و به هنگام خواب سر زبير را بريد و انگشتر و شمشيرش را نزد احنف قيس آورد. احنف گفت كارى بزرگ انجام دادى، ولى نمى‏دانم خوب كردى يا بد. بايد خدمت اميرالمؤمنين مشرف شوى. ابن جرموز سر زبير را برداشت و نزد حضرت على آورد و جريان قتل او را تعريف كرد. اميرالمؤمنين عليه السلام از اين حادثه شديدا غمگين شد و فرمود: چرا او را كشتى؟ او در حال فرار بوده و من گفته بودم فراريان را تعقيب نكنيد. آنگاه شمشير زبير را گرفت و فرمود: طال ما جلى من الكرب عن وجه رسول الله. عمر مطالبه جايزه كرد. حضرت فرمود: والله ما كان ابن صفيه جبانا و لا لئيما ولكن الحسين و مصايح السوء اما انى سمعت رسول الله يقول بشر قاتل ابن سغيه بالنار. ابن جرموز بيرون رفت و مى‏گفت: نمى‏دانم با شما چگونه مى‏توان زندگى كرد . اگر در راه شما كسى را بكشد به آتش دوزخ بشارت يابد، و اگر با شما جنگ كند كافر شود بعد از پيروزى اميرالمؤمنين عليه السلام در جنگ جمل شنيد كه كسانى نسبت به عايشه همسر پيامبر و بوجود آورنده جنگ جمل ناسزا گفتند. دستور داد ناسزاگويان را به كيفر برسانند .

اميرالمؤمنين عليه السلام بعد خاتمه جنگ جمل عفو عمومى داد، عايشه را نيز كه محرك اصلى جنگ بود مورد عفو قرار داد و با احترام او را به سوى مدينه روانه ساخت. دوازده هزار درهم برايش فرستاد و به عبدالله بن جعفر مأموريت داد او را تا مدينه همراهى كند. امام حسن و امام حسين و محمد بن ابوبكر نيز تا چندين فرسخ او را بدرقه كردند روزى اميرالمؤمنين عليه السلام بر فراز منبر مشغول موعظه بود، ابن ملجم كه در مسجد حضور داشت بى‏اختيار گفت: و الله لارينهم منك. گروهى كه سخن او را شنيده بودند دستگيرش كرده و دست بسته خدمت اميرالمؤمنين بردند. فرمود چرا دست‏هاى ابن ملجم را بسته‏ايد. سخن او را كه در مسجد گفته بود نقل كردند. فرمود: ما قتلنى بعد فخلوا عنه. مردم او را رها كردند.

بعد از اين كه ابن ملجم بر فرق مبارك اميرالمؤمنين عليه السلام شمشير زد، مردم او را دستگير كرده خدمت آن حضرت آوردند، به او فرمود:

يا هذا لقد جئت شيئا عظيما و ارتكبت امرا جسيما ابئس الامام كنت لك؟ جازيتنى بهذا الجزاء الم اكن شفيعا عليك و آشرك على غيرك و احسن اليك و زدت فى عطائك.

ثم قال للحسن يا بنى ارفق باسيرك و ارحمه و اشفق عليه الاترى عينيه قد صارقا فى ام رأنه و قلبه يرجف من الخوف فقال له الحسن يا ابت قد قتلك هذا اللعين و افجعنا فيك و انت تأمرنا باسرفق به فقال يابنى نحن اهل بيت الرحمة و المغفرة فاطعمه مما تأكل و اسقه مما تشرب فان انامت فاقتص منه بان تقيله ثم لا تحرقه بالنار و لا تمثل بالرجل فانى سمعت رسول الله جدك يقول: اياكم و المثله ولو بالكلب العقور و ان انا عشت فانا اعلم بما افعل به و انا اولى بالعفو فنحن اهل بيت لا نزداد على المذئب الينا الا عفوا و كرما :

اميرالمؤمنين على عليه السلام به ابن ملجم فرمود: كار بزرگى انجام دادى، آيا من براى تو بد امامى بودم؟ مرا اين گونه پاداش دادى؟ آيا نسبت به تو مهربان نبودم؟ تو را بر ديگران برترى ندادم و احسان نكردم و عطايت را زياد نكردم؟ سپس به امام حسن فرمود: پسرم با اسيرات مدارا كن و به او ترحم كن. آيا چشمانش را نمى‏بينى كه در گودى سرش فرو رفته و قلبش از ترس به تپش افتاده؟ امام حسن عليه السلام عرض كرد: پدرجان اين مرد ملعون ترا كشته و ما را مصيبت دار كرده باز هم دستور مدارا مى‏دهى؟ فرمود: پسرم ما خانواده رحمت و مغفرت هستيم. از آنچه مى‏خورى به او بخوران و از آنچه مى‏نوشى بنوشان اگر من از اين ضربت مردم مى‏توانى قصاص كنى اما قتل. بعد از كشتن بدن او را به آتش سوزان و مثل نكن زيرا از جدت رسول خدا شنيدم كه فرمود: از مثله كردن اجتناب كنيد ولو نسبت به سگ و اگر زنده ماندم هود بهتر مى‏دانم چكنم، و من نسبت به عفو سزاوارترم. ما خانواده‏اى هستيم كه نسبت به كسى كه به ما بدى بكند جز با عفو و كرم رفتار نخواهيم كرد.

سه: سومين ويژه‏گى حكومت علوى كم كردن فاصله طبقاتى و نفى هرگونه تبعيض بود. اميرالمؤمنين عليه السلام فاصله شديد طبقاتى و تبعيضات بى‏جا را بر خلاف عدالت اجتماعى و يك نوع ستم مى‏دانست. كسى كه با كلمات آن حضرت و سيره و رفتارش آشنا باشد به خوبى اين مطلب را درك مى‏كند. اميرالمؤمنين عليه السلام عقيده داشت اين مسأله مهم و حساس اجتماعى بايد از شخص حاكم اسلامى و بستگان و نزديكان و كارگزاران و حقوق بگيران نظام شروع شود تا براى ديگران اسوه باشند. او عقيده داشت كه مسؤولان و كارگزاران نظام بايد به قصد قربت و براى رضاى خدا انجام وظيفه كنند. خدمت به مردم را يك وظيفه الهى و موجب تقرب به سوى خدا مى‏دانست نه فقط وسيله ارتزاق و زراندوزى. به همين جهت از آغاز خلافت اعلام كرد كه بيت المال مال خداست و شما بندگان خدا هستيد، اموال را بالسويه در ميان شما تقسيم خواهم كرد بر خلاف ديگر حكومت‏ها خود را در تقسيم بيت المال و پرداخت حقوق كارگزاران آزاد و صاحب اختيار مى‏دانند. خود را ذى حقوق مى‏دانند كه براى خود و فرزندان و خويشان و حاميان و وفاداران و كسانى كه در تأسيس حكومت و بقاى آن نقش مهمى دارند امتيازات بيشترى قائل شوند. و چنين عملى را نه تنها تبعيض ناروا نمى‏دانند بلكه لازمه مديريت و نوعى حق شناسى و موجب قدرت و استحكام و بقاى حكومت مى‏شمارند، اما برنامه حكومت علوى چنين نبود. اميرالمؤمنين عليه السلام خودش يا اصلا از حقوق و مزاياى بيت المال استفاده نمى‏كرد يا در حدى كمتر از عموم مردم. حقوق فرزندان و خويشانش با عموم مردم مساوى بود. به طرفداران و حاميانش نيز امتيازى نمى‏داد. به نمونه‏هاى زير توجه فرماييد:

در روز دوم بيعت در ضمن خطبه‏اش فرمود:

ايما رجل من المهاجرين و الانصار من انصار رسول الله يرى ان الفضل له على من سواه فان الفضل النير غدا عندالله و ثوابه و اجره على الله و ايها رجل استجاب لله و للرسول و صدق ملتنا و دخل فى ديننا و استقبل قبلتنا فقد استوجب حقوق الاسلام و حدوده. فانتم عبادالله و المال مال الله يقسم بينكم بالسويه لا فضل فيه لاحد على احد و للمتقين عندالله غدا احسن الجزاء و افضل الثواب لم يجعل الله الدنيا للمحتقين اجرا و لا ثوابا و ما عند الله خير للابرار:

هر يك از مهاجران و انصار كه خيال كند بر ديگران برترى دارد بايد بداند كه فضيلت برتر در قيامت نزد خداست و پاداش و اجر آن را خدا مى‏دهد. و هر كس دعوت خدا و رسول را بپذيرد و ملت ما را تصديق كند در دين اسلام داخل شود و به سوى قبله ما نماز بخواند از حقوق و حدود اسلام برخوردار خواهد شد. شما بندگان خدا هستيد و مال مال خداست بالسويه در ميان شما تقسيم خواهد شد. هيچكس بر ديگرى برترى ندارد، و مردم با تقوا در قيامت بهترين ثواب و پاداش را نزد خدا خواهند داشت. خدا دنيا را براى مردم پرهيزكار پاداش قرار نداده بلكه بهترين پاداش را نزد خدا خواهند داشت.

و فرمود:

اما هذا الفيئى فليس لاحد فيه اثرة و لقد فرغ الله من قسمته فهو مال الله و انتم عبادالله المسلمون و هذا كتاب الله به اقررنا و له اسلمنا و عهد بينا بين اظهرنا فمن لم يرضى به فليتول كيف شاء فان العامل لطاعة الله و الحاكم بحكم الله لا وحشة عليه :

در تقسيم اين اموال كسى بر كسى برترى ندارد. چگونگى آن روشن شده است. مال مال خداست و شما بندگان او هستيد. كتاب خدا در ميان ما هست و به آن اقرار داريم و تسليم آن هستيم . از سيره پيامبر نيز آگاهيم. هر كس بدان رضايت ندارد هر چه را خواست انجام دهد. زيرا كسى كه از فرمان خدا اطاعت كند و به حكم خدا عمل كند ترس و وحشت ندارد.

عبدالله بن عمر به حضرت على گفت: با تو بيعت كرديم كه با ما آن كنى كه عثمان كرد و آن عطا دهى كه او داد، و اگر از زمان عثمان چيزى از اموال بيت المال نزد ما مانده آن را مطالبه نكن. در جواب فرمود:

اما وضعى عنكم ما احبتم فليس لى ان اضع حق الله عنكم و عن غيركم

اميرالمؤمنين عليه السلام طلحه و زبير را احضار كرد و فرمود: شما با طوع و رغبت با من بيعت كرديد، اكنون چه شده كه قصد مخالفت داريد؟ در جواب گفتند: با تو بيعت كرديم تا بدون مشورت با ما كارى را انجام ندهى و حكمى را صادر نكنى ولى اكنون به ما توجه ندارى در حالى كه مى‏دانى بر ديگران برترى داريم. در جواب فرمود:

لقد تقمتما يسيرا و ارجأتما كثيرا الا تجزانى اى شيى‏ء لكما فيه حق و دفعتكما عنه و اى قسم استأثرت عليكما به ام اى حق رفعه الى احد من المسلمين فضعفت عنه ام جهلته ام اخطأت بابه؟ و الله ما كانت لى فى الخلافة رغبة و لا فى الولاية دربة ولكنكم دعوتمونى اليها... ثم قال لااستأثر عليكما ولا عبد حبشى مجدع بدرهم فمادونه، لا انا ولد ولداى هذان:

همانا كه خيلى راحت انتقاد كرديد و كار را زياد تأخير انداختيد. به من بگوييد چه حقى از شما را تضييع كردم و در چه تقسيمى ديگران را بر شما ترجيح دادم؟ چه حقى از يكى از مسلمانان به من ارجاع شد كه رد گرفتن آن سستى كردم، يا در آن امر جاهل بودم يا خطا كردم؟ به خدا سوگند من در خلافت رغبتى نداشتم، و به ولايت نياز نداشتم. آن شما بوديد كه مرا به آن دعوت كرديد. آنگاه فرمود: نه خودم و نه حسن و حسينم را بر شما و بنده حبشى بينى بريده، به يك درهم يا كمتر برترى نخواهم داد.

عبدالله بن جعفر خدمت حضرت على عليه السلام رسيد و تقاضاى پول كرد. فرمود: پولى ندارم كه به تو بدهم. عبدالله اصرار كرد فرمود: پس اجازه بده حيوان سوارى خودم را بفروشم و پولش را به تو بدهم. پس انتظار دارى دزدى كنم و به تو بدهم عقيل برادر اميرالمؤمنين خدمت آن حضرت رسيد و عرض كرد بچه‏هايم گرسنه‏اند و حقوقم كفايت نمى‏كند، حقوقم را اضافه كن و چيزى به من بده؟ حضرت فرمود: بيت المال مال شخصى من نيست كه به تو زياده بدهم قنبر غلام اميرالمؤمنين گفت: روزى خدمت آن حضرت رسيدم و عرض كردم چيزى را براى شما ذخيره كرده‏ام، پرسيد چى؟ عرض كردم بيائيد تا به شما نشان بدهم. با هم رفتيم، چند جام طلا و نقره را كه در سبدى پنهان كرده بودم به او نشان دادم و گفتم شما همه اموال را در ميان مردم تقسيم كرديد ولى چيزى براى خودت باقى نگذاشتى، به همين جهتت اين اموال را براى شما پنهان كردم تا به منزل ببرى. اميرالمؤمنين فرياد كشيد و فرمود مى‏خواهى به منزل من آتش بياورى. سپس آن ظرفها را نيز در بين مسلمانان تقسيم كرد (شرح ابن ابى الحديد ج 2 ص 198)

چهار: چهارمين ويژه‏گى حكومت على قاطعيت در اجراى احكام الهى و برخورد قاطع با سوء استفاده كنندگان از بيت المال و كارگزاران ستمكار، بدون ارفاق و تساهل. اميرالمؤمنين عقيده داشت با تساهل و سازش نمى‏توان جلو تجاوز و حيف و ميل اموال عمومى را گرفت. به نمونه‏هاى زير توجه فرماييد:

و حين قالوا له: نحن اعزة قوم اجاب الذليل عندى عزيز حتى آخذ الحق له و القوى عندى ضعيف حتى اخذ الحق منه:

چند نفر از اشراف به حضرت على عرض كردند: ما از شخصيتهاى بزرگ هستيم، در جواب فرمود : مردم ضعيف نزد من عزيز هستند تا اين كه حقشان را بگيرم، و قدرتمندان ضعيف هستند تا اين كه حقوق مظلومان را از آنها بگيرم. مغيرة بن شعبه خدمت حضرت على رسيد و عرض كرد : بر ما واجب است ترا نصحيت كنيم. كارگزاران عثمان در شهرها قدرت دارند، اگر بخواهى آنان را از كار بركنار سازى فتنه برپا مى‏شود كه رفع آن دشوار خواهد بود. بهتر است مدت مأموريت آنها را يك سال تمديد كنى تا امر حكومت بر تو استوار گردد آنگاه هر خواهى بكن. از جمله آنان معاويه است كه در شام قدرتى فراوان دارد. در جواب فرمود:

اتضمن لى عهدى يا مغيره فيما بين توليتى الى خلعه، و ما كنت متخذ المضلين عضدا.

من بارها به عثمان گفته‏ام كه دست اين ستمكاران را از سر مردم كوتاه كن اكنون خوم به آنها امارت بدهم در رابطه با بخششهاى غير مشروع عثمان فرمود:

والله لو وجدته قد تزوج به النساء و ملك به الاماء لردوته، ان فى العدل سقه و من ضاق عليه العدل فالجور عليه اضيق:

اگر اموال حيف و ميل شده بيت المال را پيدا كنم كه در مهر زنان قرار داده شده و بوسيله آن كنيزان خريدارى شده است آن را به بيت المال برمى‏گردانم. همانا كه در عدل و سقمى است كه در جور نيست. هر كس كه تحمل عدل برايش دشوار باشد، تحمل ستم برايش دشوارتر خواهد بود.

حضرت على عليه السلام به مالك اشتر فرمود: چرا اصحاب من كم شده‏اند؟ عرض كرد تو مى‏خواهى با مردم با عدالت رفتار كنى ولى معاويه پول و ثروت در اختيار آنها قرار مى‏دهد، به همين جهت تو را رها مى‏كنند و به سوى معاويه مى‏روند. فرمود: درست گفتى ولى عمل به حق و عدالت انجام وظيفه است، تقصير من نيست. مردم هستند بايد حق و عدالت را بپذيرند (شرح ابن ابى الحديد ج 2 ص 197)

به يكى از كارگزارن خود نوشت

بلغنى انك جودت الارض فاخذت ما تحت قدميك و اكلت ما تحت يديك فارفع الى حسابك

به يكى از كارگزاران خود كه رشوه گرفته بود فرمود: از خدا بترس و مال مردم را به آنان بازگردان، اگر ندهى و بر تو دست يابم وظيفه‏ام را انجام مى‏دهم و با اين شمشير بر تو مى‏زنم تا داخل دوزخ شوى

مجله: گفته مى‏شود حكومت علوى در پياده كردن برنامه عدالتخواهى و ديگر اهداف خود حكومت چندان موفقى نبوده تا ما آن را اسوه خود قرار دهيم و از آن درس بگيرم بلكه با شكست مواجه شد، بسيارى از هواداران خود را از دست داد و با جنگهاى داخلى گرفتار شد. ناچار شد با ناكثين و مارقين و خوارج جنگ كند در برابر حيله‏هاى معاويه ناتوان بود و ناچار شد بخشى از كشور اسلام (شامات) را به او واگذار كند، و در نهايت چنين حكومتى چگونه مى‏تواند براى ما اسوه باشد؟

جواب: بنده اين مطلب را قبول ندارم كه حكومت علوى در تحقق اهداف خود يك حكومت كاملا شكست خورده باشد. زيرا موفقيت و عدم موفقيت يك حكومت را بايد در قاطعيت در تعقيب اهداف خود و عدم عدول و انصراف و حتى تساهل و سازشكارى جستجو كرد، نه در مقدار و مدت حكومت و حفظ و نگهدارى همه هواداران و عدم وجود جنگهاى داخلى و عدم سوء قصد نسبت به زمامدار آن حكومت. و حكومت علوى قطعا چنين بود. اميرالمؤمنين عليه السلام از آغاز حكومت مبارزه با هر گونه ستم و تجاوز و حيف و ميل اموال عمومى و فاصله نارواى طبقاتى، را سرلوحه برنامه‏هاى خود قرار داد و عدل اجتماعى، اقتصادى و سياسى را به عنوان بزرگترين هدف خود معرفى كرد . و در طول پنج ساله حكومت خود با كمال جديت و قاطعيت اين هدف مقدس را تعقيب كرد. و در پى‏گيرى هدف از هرگونه سازش و مجامله كارى و تساهل، حتى نسبت به خويشان و هواداران خود جدا اجتناب مى‏كرد. حاضر نشد به برادر و داماد و فرزندان خود عطاى بيشترى داشته باشد، حاضر نشد به شخصيتهايى مانند طلحه و زبير كه از طرفداران و بيعت كنندگان آن حضرت بودند منصب و مقامى واگذار كند يا بيش از سايرين حقوقى بپردازد، و به همين جهت از آن حضرت كناره گرفتند و با تحريك آنان جنگ جمل برپا شد. حاضر نشد كارگزاران نالايق و خيانتكار عثمان را براى استحكام موقعيت خويش ولو يك سال در مقام خود باقى بگذارد. حضرت على انصاف و عدالت را تا لحظه شهادت از دست نداد و به فرزندش امام حسن توصيه كرد بر ابن ملجم يك ضربه شمشير بيشتر نزند و بدنش را مثله نكند. اميرالمؤمنين عليه السلام بيش از پنج سال حكومت نكرد و خودش نيز در راه عدالتخواهى به شهادت رسيد ولى اين را نبايد شكست تلقى كرد. اگر در مبارزه با ستم تساهل و سازش به خرج داده بود شكست خورده بود گرچه مدت حكومتش پنجاه سال طول مى‏كشيد. زيرا حكومتى كه از طريق ستم و تجاوز استوار گردد حكومت عدل نيست . اگر مى‏بينم نام اميرالمؤمنين عليه السلا در طول تاريخ به عنوان يك عدالتخواه باقى مانده و عدالتخواهان جهان به او عشق مى‏ورزند و دانشمندان مسيحى برايش كتاب صوت العدالة الانسانيه مى‏نويسند به جهت همين ويژه‏گى است.

همين ويژه‏گى است كه حكومت علوى را بر ساير حكومت‏ها برترى داده و مى‏واند براى ما اسوه باشد.